icon
یتیمان بنی عالم! :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

یتیمان بنی عالم!

چهارشنبه, ۲۸ فروردين ۱۳۹۲، ۰۱:۴۰ ق.ظ

برداشت اول:الهی بشکند دستت، مغیره!

درد پهلو این روزها امانت را بریده، خسته شده ای. دیگر از این دست به دیوار گرفتن خسته شده ای. دیوار هم دیگر شرمنده ات شده! این چند روزه آنقدر دردت زیاد شده که دیوار هم کمک راه رفتنت نیست! دوست نداری زیاد فضه را به زحمت بیاندازی! به هر نحوی که شده میخواهی خودت را سرپا نگه داری. همین که بچه ها شما رابر روی دوپا میبینند بهانه گیری پدرشان را کمتر میکنند! راستی گفتم پدر!!! از روزی که آسمان را در روبروی چشمانت دست بسته و کشان کشان بردند، میشود که در خانه ناگهان به گوشه ای زل میزنی و چشم از آن بر نمیداری! نبودن او در این شرایط کار را سخت کرده. به تنهایی نمی توان بی تابی بچه ها را مرحم بود.

امروز وقتی نشسته بودی تا موهای حسن و حسین را شانه بزنی ناگهان شانه از دستت افتاد! باز برش داشتی و باز افتاد. نمی توانی دستت را زیاد باز کنی. این درد پهلو توان را از دستت گرفته. حسن با پرسشی کودکانه میپرسد:
مادر پهلویت خیلی درد میکند؟
اگر پدر بود دعا میکرد تا خوب شوی!
راستی مادر چرا پدر نیست؟ چرا پدر را آن آدم ها بردند!؟
چرا وقتی برای باز کردن در رفتی، بازگشتت اینقدر طول کشید مادر؟
چرا چادرت خونی بود!؟ راستی مادر این چند روزه حال داداش محسن خوب است؟

جوابی ندارید! فقط میگویید: خوب است مادر! دردم کم شده! حالم بهتر است!
بعد دست میبری که نوازش کنی حسن و حسین را که پهلویت تیر میکشد و صدای آه کشیدن شما بلند میشود!
حسن بغض میکند و حسین گریه!
بغض حسن را میتوان جوری تحمل کرد اما گریه حسین را دیگر تابی نیست! یاد فرمایش پدر می افتی که محبت ویژه ای به حسین داشت!
علی به خانه بازگشته اندکی از بار بغض خانه کم شده! اما برای شما دردی دیگر اضافه شده! گاهی زیر لب میگویید:
ای کاش این روزها علی در خانه نبود!!

چهره علی سخت شرمگین شده! نمیداند باید چگونه جواب پدرتان را بدهد! درخانه قدم میزند و دارد از غم آب میشود!
گاهی مینشیند در مقابل شما و نگاه میکند و ناگهان اشک در چشمانش حلقه میزند!
آرام میگوید:
جواب پدرتان را چه بدهم! این بود رسم امانت داری!!!

راستی این روزها کمتر کسی جویای حال میخ در است! بدجور شرمنده شده! ای کاش کسی باشد که کمی دلداریش بدهد!
ذکر روی لب میخ در این روزها مدام این است:
الهی بشکند دستت مغیره!

برداشت دوم:کجا میخوای بری؟ چرا منو نمیبری؟

آرام نشسته اید کنار تخت. همینطور مات و مبهوط مانده اید! چند روز دست و پنجه نرم کردن با درد پهلو تمام شده و حالا محبوبت آرام بر تخت خوابیده. آنقدر همه چیز سریع رخ داد که نشد حتی یک وداع کامل باهم داشته باشید. دیگر وعده دیدار شد در آستانه در بهشت! همان جایی که او اولین قدم را در آن میگذارد!
بدن نباید بیشتر از این روی زمین بماند، زمین دارد با زبان بی زبانی به شما میفهماند که کمرش دارد زیر بار این پیکر آسمانی خم میشود! پیشنهاد داده که پیکر را در آسمان دفن کنی! میگوید تاب نگه داشتن این تکه از بهشت را ندارد! اما چه باید کرد که تو ماموری تا این نور را در دل زمین به خاک بسپاری!

در گیر و داد صحبت و در و دل و شکوایه و همینطور غسل و کفن هستی که ناگهان در باز میشود و حسن و حسین وارد میشوند!
خودشان را می اندازند در بقل جسم بی جان مادر! نمیتوانی جدایشان کنی! صدای هق هق گریه شان تا آسمان هفتم رفته!
از آسمان ناگهان فرشته ای با وضعیت پریشان و آشفته وارد میشود، گویی این گریه ها عرش را حسابی بهم ریخته! الآن است که آسمان تاب نیاورد صدای این گریه ها را و زمین مصداق بارز ((کن فَیکن)) شود!

کاری از دست شما بر نمی آید! این گریه ها را فقط مادر جواب گوست! ناگهان دو دست از کفن بر می آید حسن و حسین را در آغوش میگیرد! بچه ها اندکی ارام میشوند و میتوانی بعد از مدتی جدایشان کنید!

شبانه تابوت را از دست این حیوانات مردم نما تشییع میکنید!
لحظه به لحظه دارد به استرس زمین افزوده میشود! تاب نگه داشتن نور را در خودش ندارد! بسیار اصرار کرد که عالمی دیگر را برای دفن انتخاب کنند اما دستور بر زمین بود!
بغض گلویتان را گرفته اما حق گریه ندارید، نباید معلوم شود قبر مادر کجاست!

بر سر قبر حاضر شده نشسته اید و دست به کاری نمیبرید، در واقع رویتان نمیشود. ناگهان دو دست از قبر بیرون می آید!
صاحب امانت منتظر پس گرفتن امانت است!

اما کدام امانت!؟ مگر امانت رسول خدا پهلویش شکسته بود؟ مگر امانت رسول خدا کمرش خمیده بود!؟ مگر امان رسول خدا مویش سفید بود؟

بغض باز هم گلویتان را سخت میفشارد! اما باز هم نمیتوان گریه کرد!

بد دردیست این غربت! دردی که نسل شما با آن حالا حالاها کار دارد! با گفتن کلمه غربت، برق در چشمان حسین نمایان میشود!
و بازهم بغض بر روی بغض!


برداشت سوم:یتیمان بنی عالم!

دیگر در این برداشت توضیحی باقی نمیماند!

یعنی واقعا حس نمیکنید که هزار جند صد سالست که یتیم شده ایم!

______________________________________________________________________________________________________


پ ن 1: برداشت اول از دید مادر عالم! برداشت دوم از دید حضرت علی!

پ ن 2:ببخشید اگر بد بود! نمی توانستم ننویسم! بغض گلویم را گرفته بود!

پ ن 3: اگر....

نظرات (۱۴)

۲۸ فروردين ۹۲ ، ۲۰:۵۸ منتظران ظهور((Fateme135))
به نام خدا
سلام...همکارمحترم  ممنون ازمطلب مفیدوزیبای شما...
پیروزباشیدومهدوی.
پاسخ:
ممنون از حسن نظرتون همکار محترم.

خوش به حالت که لااقل نوشتی ...

التماس دعا ...

پاسخ:
خیلی ممنونم که به ما سر میزنید!

عالی بود .
انصافا ...
میرم دوباره بخونمش .
پاسخ:
نظر بسی لطف! قارداش!

امروز جات خالی بود!
بسم الله
سلام

در غم معصومین(ع) در و دیوار و زمین و آسمان خون گریه میکنند
بیچاره مسمار که با تمام وجود نمی خواست...

با آرزوی توفیقات الهی
پاسخ:
آفرین     بیچاره مسمار که با تمام وجود نمیخواست!

همچنین!

انگار هرکی از فاطمه باشه سیلی خوردن سزاشه...!

خیلی قشنگ بود ،آدم باید گاهی وقتها بنویسه تا بلکه شاید بغضش تبدیل به اشک بشه.

توی این حال و هواهای قشنگتون ما را هم دعا کنید که بسی محتاج دعای خوبانیم.

 

پاسخ:
ممنون!

خوبان؟؟؟؟!

دراین مورد شاید آدرس رو اشتباه اومده باشید، فکز کنم باید برید دوتا وبلاگ بالاتر!
سلام ممنونم که مارو به آن حال وهوا بردی.همواره برقرارباشی.
پاسخ:
ممنون از حسن نظر شما!

ای شقــایق های آتش گرفته
دل خونــین ماشقایقی است که داغ شهــادت شما را در خــود دارد ،
آیا آن روز نیز خواهــد رسید که بلبــلی دیگر در وصف ما ســرود شهـــادت بسراید؟
سید شهیدان اهل قلم آقا مرتضی ....
این روز ها دلم هوای شلمچه دارد یاد فکه یاد غروب شرهانی و.... بغض گلوی ما را هم فشار می دهد ...

خدا کی میشود صاحب عصر و زمان (عج) ظهور کند دیگر ما را توان زندگی نیست با این همه دیو ... سخت است درد بی امامی داشته باشی و بخواهی وانمود کنی که الان در گیر زندگی عادی خودمم ...

اللهم عجل لولیک الفرج  

پاسخ:
درسته!
گاهی واقعا مثل بچه های چندساله میشم ، مثل همون موقع هایی که اصلا دلیل و برهان سرمون نمیشد! و با خودم اراده میکنم که الان باید تو شلمچه باشم! و اینقدر رو این خواستم با خودم درگیر میشم که از خودم ناامید میشم! بعد که سر سن خودم میام میفهمم که عشق رو با عقل میونه خوبی نیست!
عشق میگه الان شلمچه، غروب شرهانی و عقل میگه بعد مصافت!

برای نشریه راهیان نیاز به متن داریم! اگه دوست داشتین بنویسید ایشالا اگه شد چاپ کنیم!
سلام از طریق خونه آشات به خونه شما کشیده شدم.ممنونم که سرزدید.
پاسخ:
علیکم السلام!
وظیفه بود!
سلام
انشاالله در مسیر اهل بیت ثابت قدم باشید و باشیم.
سر میزنیم گاهی در سکوت! مطلب قبل هم درمورد شهید آوینی عزیز بود...

پاسخ:
ممنون!
سلام ببخشید اقای امیری اون روحانی که با ما اومدن جنوب حاج اقا علیی بودند ....
پاسخ:
بله آقای علیی بنده خدا بودند! چقدر ما اذیتشون کردیم!
سلام .
چه خبر برجک زن .
اگه برنامه ای دارین بدین!!!!!!!!!!!!!!
از کارهای جبهه چه خبر ؟
قالب نو مبارک .
پاسخ:
مبارکه صاحبش باشه!

سلام

ممنون

قشنگه ... مبارکه

۰۸ خرداد ۹۲ ، ۰۰:۰۰ با خود مرا تا اوج بر
چقد قشنگ توصیف کردید
فوق العاده
یا علی
پاسخ:
ممنون
حسن نظر شماستت.

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">