icon
یه بوس بده... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

یه بوس بده...

چهارشنبه, ۲ تیر ۱۳۹۵، ۱۲:۵۳ ب.ظ

برداشت اول:

(آقا نصرت هادی را بالا میاندازد و میگیرید و بعد محکم بقلش میکند و در آغوش میگیرد)

_به بوس بده بابا..یه بوس بده

هااادی بابارو ماچ کن

آآآ آقربون بابا...چه بوسی داد..

+چه بوسی میده به باباش..پس من چی؟

_حسودی نکن خانوم..این همه مدت پیش شماست دو دقیقه دست ما

برداشت دوم:

(دم درب مدرسه روز اول تحصیل هادی رو به ورودی ایستاده و اقا نصرت توی کوله اش چیزی میگذارد)

_بابا دیرم شد برم؟؟

+صبر کن باباجان..صبر کن..

_بابااا همه رفتن!

+صبررر کن..آآآعاه..تموم شد گذاشتمش..

_من رفتم بابا

+کجا کجا؟؟ وایسا بیینم..

+بابااا دیر شد!

_یه بوس بده ببینم..

+باباا زشته میبینن بچه هاا..آبروم میره!

_بوس بده ببینم دم درآورده واسه من..

+(بوس)

برداشت سوم:

(دم درب ورودی اتوبوس های اعزام)

_هادی دیر شد... داره میره اتوبوس! (بوووق بووووق)

+الان میام الان...(به انتهای راه نگاه میکند)

_منتظر کی هستی؟ از مادر اینا خداحافظی کردی که!

+بابام..نیومد..گیر کرده تو راه حتما با این تراکتور فکستنی..برگردم راضیش میکنم نوش رو بگیره..

_بریم؟؟

+بریم..مامان به بابا بگو سهیمه بوسش بمونه وقتی برگردم..

(اوتوبوس چند دقیقه بعد راه میفتد. اقا نصرت با تراکتور خسته و دست ها روغنی چهره پر عرق نفس نفس زنان میرسد..دیگر دیر شده)

برداشت چهارم:

(خانه پر شده از ذکر صلوات و یک جسم نسبتا کوچک با چهره ای سفید و ملحفه ای تا زیر گردن کشیده شده وسط خانه آرام گرفته)

+حاج اقا بفرمایید برای وداع..بفرمایید بالاسر گل پسر..

(اقا نصرت آرام آرام نزدیک میشود زانو میزند و صورتش را آرام کنار گوش هادی میبرد)

_آقا هادی...بابا..یه بوس بده بابا..سهمیه بوس من موند..قول داده بودی...




پ ن:

تصویر سازی برای عکسی صورت گرفته بود اگر چند روز بعد صاحب عکس آن را رونمایی کرد میتوانید آن را ببینید.

پ ن:

میلاد آقای کریم بر همه مبارک

خیلی از زندگیم را از صدق سر این آقا دارم

کریم غریب...

موافقین ۸ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۰۲
مسیح

نظرات (۳)

۰۲ تیر ۹۵ ، ۱۶:۲۷ خانم الفــــ
از وسط های متن ذهنم رفت سمت این جهت که، پرده ی آخر،پسر،منتظر بوس اخر بابا باشه..نمیدونم چرا..شاید به یاد دوستای دبستانیم افتادم که باباهاشون رفتن جبهه و برنگشتن..
پاسخ:
تو این وبلاگ همه چیز میریزه بهم..
۰۴ تیر ۹۵ ، ۰۷:۱۴ ...:: بخاری ::...
شهدا خوب عست.
بقیه بیخود کردند اومدن وسط کار.
بحثم نداریم. همین ک گفتم.

پاسخ:
ببخشید متوجه نشدم..
ذهن من رفت به ماجرای واژگونی اتوبوس سربازان :(
البته فکر میکنم منظورتون همین بود.
خدا رحمتشون کنه.
پاسخ:
خیر ربطی به اون اتفاق نداره
قبل از اون هست

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">