icon
من باید برم ولی پاهام نمیذارن... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

من باید برم ولی پاهام نمیذارن...

شنبه, ۵ تیر ۱۳۹۵، ۰۶:۰۷ ب.ظ

آدمها گاهی یک سری موقعیت ها رو از خودشون دور میدونند و فکر میکنن هیچ وقت توش گرفتار نمیشن

کم تر هم میشد فکر کرد یک روزایی کار به جایی برسه که من هم تو همچین موقعیتی قرار بگیرم

دیروز جلوی تلوزیون وقتی مادر و پدرش داشتن درباره اون میگفتن یک دفعه مجری گفت راستی پسر شما هم متولد ...

سرم تو گوشیم بود

یک تکونی خوردم و زیر چشمی به کل خونه نگاه کردم

حس زمانی رو داشتم که چند سال پیش موقع اعلام نتایج کنکور و دعوت نفرات اول به تلوزیون داشتم، که مادرم میکفت ببین اینا هم مثل تو هستنا!

یاد ضربه ای افتادم که سر شهادت محمد دهقان اون شب توی امام زاده خوردم

به خودم گفتم پس تو اینجا چیکاره ای لامصب؟ دوربین به دست؟

یاد زمانی افتادم که هر وقت شهیدی رو تو تلوزیون از زمان جنگ نشون میداد به بابام نگاه میکردم و توی دل میگفتم پس بابا شما چرا شهید نشدی؟؟ سوالی که خوب شد هیچ وقت به زبون نیاوردم






پ ن:

من باید کجا باشم؟

پ ن:

پست رو خیلی جدی نگیرید، دیشب تو مراسم احیا دلم شکست گفتم خودمو خالی کنم...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۰۴/۰۵
مسیح

نظرات (۶)

دل به دریا زدن پا نمی خواهد...
پاسخ:
هر چی که بخواد
من ندارم..
۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۹:۳۲ خانم الفــــ
این همون جاییه که دلم نمیخواست اتفاقی که برای پدرانمون افتاد،برای من هم تکرار بشه...حالا به هر نحوی...زن ها یکجور،مردها هم یکجور...
چند سال پیش از مادرم میپرسیدم، واقعا این همه اتفاق اطراف شما داشته میوفتاده و شما عادی زندگی میکردید و درس میخوندید؟ حالا من.....
پاسخ:
وای...
دوست نداشتم این دغدغه مشترک باشه
ولی انگار هست
بله ماهم مورد سوال قرار میگیریم
توالی سختیه
ما جدی میگیریم :)
ان‌شاالله شما هم...
پاسخ:
خیر جدی نگیرید..

فمنهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر...
پاسخ:
ترجمش رو باید برم ببینم..
۰۵ تیر ۹۵ ، ۲۳:۴۷ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
چقدر خوبه تواین برهه از زمان داریم زندگی میکنیم نه دوسال جلوتر نه دوسال عقبتر،یه حس خوبی که چقدر خوبه ما دهه هفتادیا یه همچین کسایی رو داریم،
 یه حس انرژی بخش که وقتی تواین جامعه و تواین فضا مجازی ها و تواین شلوغ پلوغی میشه خاص بود،خاص هم رفت ... 
میفهمونه تو همه ی این شلوغ بازی های الکی هم میشه  محمد رضا بود،محمد رضا تربیت کرد  میشه ....

**اینو واسه روزی نوشته بودم که رفته بودیم منزل شهید دهقان...
میشه اینجوری هم نگاه کرد...
درسته نگاه شماها تلخ و حس جاموندنی به آدم میده  یه حس حسرت
ولی میشه اینجوری نگاه کرد
 میگن یوقت عزارئیل رفت سراغ یکی
طرف گفت الان جون منو نگیر هروقت خواستی بیایی قبلش خبرم کن
عزرائیل قبول کرد و رفت 
بعد چندسال اومد سراغش
طرف گفت مگه نگفتم خبر بده؟؟!!
جناب عزرائیل گفتن خبر دادم،همسایه اتون مرد خبر بود
فامیلتون مرد خبر بود
پدرت مرد خبر بود.... 
اینا همه اش خبره 
نشونه است 
شهادت فقط اون نیست که بری توجنگ گلوله بخوری و شهید بشی!!
یکی میگفت خیلیا هستند توشهرن و موقع مرگ شهید میشن
خیلیا هستن تو جنگن ولی شهید هم نمیشن!!


+جو منو گرفت رفتم بالا منبر ،ببخشید فکر کردم لازمه الان انرژی بخشی صحبت کنم وگرنه اون شرمندگی رو که ماهم داریم
من زمانی که خبر شهادت شهید خلیلی(شهید امر به معروف)  رسید خیلی این حسو داشتم بی نهایت...

خداکنه درمسیرشون باشیم که حتی اگه توشهر بودیم و وقت تموم شد ،شهید بشیم 

آرزوی شهادت داشتن هم لیاقت میخواد
ان شالله نصیبتون بشه 
بحق این شبها
پاسخ:
ممنون از وقتی که گذاشتید برای این نوشته ها
ان شا الله عاقبت همه ختم به خیر بشه
۰۶ تیر ۹۵ ، ۱۳:۵۰ پلڪــــ شیشـہ اے
ان شاءالله که عاقبت همه مون ختم بخیر بشه. طلب حقیقی داشتن باعث رسیدن میشود ان شاءالله.
پاسخ:
ان شا الله...

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">