icon
یک امتحان کوچک... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

یک امتحان کوچک...

يكشنبه, ۱۷ مرداد ۱۳۹۵، ۰۳:۰۶ ق.ظ

(در سنگر فرماندهی،پشت‌جبهه،در‌سکوت‌شب)

+باید برگردم عقب

(در حال رفع نقایص کالک عملیاتی)

_الان؟

+بله امشب برم بهتره،اگر نه فردا صبح زود

_و اگه بگم نمیشه؟

+یه کاری بکن بشه رضا جان، باید برم

_سینا فردا عملیات ما اعلام ظرفیت کردیم، اگر سرباز ساده بودی یه کاریش میکردم،تو فرمانده‌دسته‌ی منی

+میدونم‌رضا،ولی باید‌برم،نمیتونم بمونم

_چه اتفاقی داره میفته تو تهران که حاضری دسته رو قبل عملیات‌ول کنی بری؟

+مائده و زهرا رو میتونی ول کنی تو خیابون به امان خدا؟

_معلومه که نه،تو خونه جاشون امنه،خیابون‌چرا؟

+اگر خونه ای نباشه چی؟

_عملیات فرداست‌سینا الان رمزی صحبت نکن

+صاب خونه جواب کرده‌فرداست که اساس بیاد وسط خیابون‌،باید برم اوضاعو درست کنم،نمیشه بمونم

_پول رو حواله کن،نداری؟ من میگم بابام ببره دم خونتون،اصلا با‌صاب خونه طرف شه

+خودت باشی دلت رضایت میده اینکار رو بکنی؟

_شب عملیات‌باشه،آره رضا تو بری یه دسته بی سرپرست میشه،من ندارم جای تو بزارم،بری یه دسته صاب خونه بی مرد خونه بشن خوبه؟

+رضا باید برم،تو صدای زهرا رو پشت تلفن نشنیدی،ترسیده بود

(رضا نفسی میکشد و آرام دست به قلم‌میبرد و برگه را امضا میکند)

_من راه حل بهت دادم اما نمیتونم زورت کنم وایسی..

(سینا ارام برگه را از روی زمین برمیدارد و آرام سنگر را ترک میکند در آستانه در با صدای رضا متوقف میشود)

_ولی سینا،من فکر میکنم صدای بچه ها فردا پشت بیسیم دل لرزونک تر باشه

(سینا زیر لب خداحافظی میکند و با ماشین تدارکات به پشت خط میرسد)

(سینا با سرعت به تهران میرود مسئله را حل میکند و بدون فوت وقت خودش را راهی خط میکند، صبح روز بعد سینا به خط میرسد و وارد سنگر پشتیبانی عملیات میشود، عملیات گره خورده و طول کشیده، صدای بی سیم محیط را پر کرده)

_سلام برادر چه خبر از خط؟

+سلام برادر سینا، کار گره خورده، سمت چپ رضا گیج میزنه، اوناهم آتیش رو ریختن رو سمت چپ

(با دستش کرک های روی مکت را میکند)

_بیسیم رضا کدومه برادر

+وسطی

(دست میبرد تا بیسیم را بردار که صدا بلند میشود)

؛صالح صالح رضا، صالح جان..چپ من گیج میزنه..من دارم میرم سر وقتشون..ساعی رو گذاشتم جا خودم بسیم دستشه..میرم بلکن چپ رو به راه راست هدایت کنم..عجالتا...

(با صدای انفجاری صدای رضا قطع می شود، حجم صدای فش فش بی سیم ها سینا را دیوانه کرده، دست هایش را محکم روی سرش میگیرد)






پ ن:

دوراهی های سخت 

پ ن:

خدایا ما مرد امتحانات سخت نیستیم

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۵/۰۵/۱۷
مسیح

نظرات (۶)

همیشه میگم خدایا منو امتحان نکن !
کوچک؟
چه بسا من بودم اصلا جبهه نمیومدم این بنده خدا خعلی کارش درست بوده که تا اونجا رفته...
هر کی یه جور امتحان میشه... ولی این کوچک نبود به نظرم...

پاسخ:
امتحان های بزرگ خدا خیلی پیچیده ترن
ولی کوچک بودن یک امتحان به معنای راحت بودنش نیست
جای رضا بودن سخت تره...
پاسخ:
سینا یا رضا؟
برداشت آزاد:
چه کنیم با رفتارهای ... خودمان و جامعه در برابر خانواده های رزمنده ها؟
پاسخ:
گاهی باید خاک به سر کرد
بله...
۲۰ مرداد ۹۵ ، ۱۶:۳۲ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
گاهی باید خاک به سر کرد


موافقم
پاسخ:
بله...

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">