icon
مثل دیوانه ها... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

مثل دیوانه ها...

پنجشنبه, ۱۱ آذر ۱۳۹۵، ۱۱:۲۹ ب.ظ
مثل دیوانه ها
این شب جمعه، در پی دیدن صحنه ای یک دفعه ذهن مریضم باز صحنه سازی کرد
که در شبی از شب های خدا
فرزندم شیرخواره ام به یک باره نفس نکشد
و من بچه به بغل تمام طول خیابان ها را بدوم تا بیمارستان، اواسط راه کسی آشفته گیم را ببیند و باقی راه را با ماشین بروم
در تمام مدت بچه ای بغل باشد که نفس نکشد و ارام ارام رنگ پریده شود
و من مستاصل و بچه به بغل بمانم که چه کنم؟
هی بچه را محکم در آغوش بگیریم هی نگاهش کنم دوباره نگاهم را بدزدم
برسم تا بیمارستان
دوان دوان در راه رو های بیمارستان بدوم و فریاد بزنم که چرا کسی جواب نمی دهد!
و بعد بیایند بچه را بگیرند و حراست مرا آرام کند
من تا پزشک برگردد هی قدم بزنم و فکر کنم که برمیگردد یا نه هی فکر و خیال کنم
و فکر کنم که جواب مادرش را چه بدهم
و بعد حال بچه خوب شود من از حال بروم
بغل بگیرمش
با دربست به خانه برگردم
مادرش با محاصره همسایه ها پای در نشسته باشد
وقتی ماشین را ببیند با وضعیت آشفته بدود
جیغی بکشد و بچه را بگیرد
من از میان جمعیت ارام بغضم را بردارم و ببرم تا خانه
بروم توی اتاق
درب را ببندم
و روضه علی اصغر را پلی کنم
آن قسمتی که
حسین چند قدم جلو میرفت
چند قدم عقب
در حالی که
علی او
به پوست....







پ ن:
ببخشید ذهن دیوانه ام را
پ ن:
کل این شب جمعه بغض دارم
پ ن:
خدایا حسین چه کشید..
موافقین ۶ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۱
مسیح

نظرات (۴)

نکنید برادر من نکنید این کارو با خودتون با خواننده های اینجا
پاسخ:
متاسفانه نمیشه جلوش رو گرفت..
دست من نیست..
مادر بچه نمیمونه خونه... نمیتونه بمونه... مگه مثل رباب فقط بچشو برای سیراب کردن سپرده باشه دست باباش... 
پاسخ:
اتفاقا تو فرض مادر بچه هم بود
منتها برای منحرف نشدن فرض ننوشتمش و توی ذهن خودم تا بیمارستان کشوندمش..
فقط چون حسینی میتونه رضای دل رباب باشه که با او نیاد
چون میدونه هرچی بشه به دست واسطه فیض الهی میشه
یکی از اساتید ما میگفت یه شب بچه چند ماهه ام نفسش قطع شد، هرکار کردیم نتونستیم بچه رو برگردونیم و مرد، به خانمم گفتم بچه رو بده من ببرمش یه دکتر دیگه، پیچیدمش تو یه پارچه رفتم حرم بانو
گذاشتمش رو زمین شروع کردم زیارت عاشورا خوندن، زیارت تموم شده،نشده، دیدم بچه ای که دو سه ساعت بود نفس نمیکشید تکون خورد و زنده شد

یاد این ماجرای استادمون افتادم از این روضه
پاسخ:
توکل و توسل 
...
۱۳ آذر ۹۵ ، ۱۵:۴۵ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
پارسال شب تاسوعا امیرعلی(برادر زاده ام) به هوای اینکه داداشش توکوچه است رفت جلو درب مسجد بعد 20 دقیقه داداشش تماس گرفت که امیرعلی با من نیست 
خلاصه فهمیدیم امیرعلی گم شده 
من فقط یاد شب شام غریبانی بودم که عمه سادات تعداد بچه ها رو میشمارده و یکی کم بد ...

خلاصه نا زمانی که  بفهمیم امیرعلی کجاست و پیدا شده من برای خودم روضه شام غریبان میخوندم
وقتی هم اومدیم خونه  مقتل رو باز کردم و رفتم سرصفحه ی شام غریبان....


اصلا الان با گریه نوشتم ...
اینجوری تمثیلی توی زندگی بودن بنظرم خوبه 
پاسخ:
خداحفظشون کنه 

بله روضه ها اینطور به ذهن میمونن..

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">