icon
قصه های آقا جان... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

قصه های آقا جان...

چهارشنبه, ۱۷ آذر ۱۳۹۵، ۰۱:۱۲ ق.ظ


+آقا جون..برامون قصه میگید؟؟؟

_بلله...برای شما نگم برای کی بگم؟

# از همون قصه که آخرش آدم بدا رو میبریم؟!

_اونا قصه نیست بابا جان، واقعیت یه روزی شما ها همه آدم بدا رو میبرید

»شماهم اون موقع هستید آقا جون ؟

_دعا کنید منم باشم...

×من که همیییشه دعاا میکنم


بیت مهربان ترین بابای دنیا 





پ ن:

آقا جان برای ما قصه هایی گفت که وقتی بزرگ شدیم، دیدیم قهرمان آن قصه ها خودمان بودیم

آقا جان قصه گفتن را خوب بلد بود 

خود آقا جان هم، روزی قهرمان قصه های آقا روح الله بود..

ما با همین قصه هایی که قهرمانش هستیم بزرگ‌میشویم. 

قصه هایی که بعضی از ما را شهید کرد... .

پ ن:

ای کاش آقا جان قصه ای هم برای ما میگفت‌‌..

پ ن:

روز دانشجو مبارک دانشجو های مجاهد

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۰۹/۱۷
مسیح

نظرات (۱)

کاش من هم سطری از قصه های آقاجون بودم. 
اما، ایشون، آقای همۀ قصّه های من است.
پاسخ:
بله..

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">