icon
شکوایه های یک من ناراضی... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

شکوایه های یک من ناراضی...

چهارشنبه, ۸ دی ۱۳۹۵، ۰۲:۰۱ ق.ظ

این باران های پشت هم و یک ریز،که یک روز کامل بر سر شهر میریزد مرا یاد آن دو سه روز بارانی فتح المبین می اندازد.

دو سه روز نزدیک به سیزده به در، که مصادف بود با عملیات جمع آوری یادمان

بارانی میپوشیدیم، از این بارانی های زمان جنگ که وقتی تنت میکردی حس آن سال ها به تو دست میداد

دسته دسته میشدیم، دسته ها دوتایی و میزدیم به دل شیار ها برای جمع آوری

تا ساعت های پایانی شب

سیم ها و بوقی ها و پرچم ها و ...

در سکوت فتح المبین که فقط صدای زوزه گرگ ها و خروش رودخانه و پچ پچ روباه ها می آمد.

جمع آوری همیشه جان کاه است. چیزهایی را که باید هزار امید پهن کرده بودی باید جمع میکردی..

آن روزها، وقتی آخرین میل های پرچم را از دل خاک نم خورده فتح المبین بیرون میکشیدم، مطمئن بودم که سال بعد باز اسفند، سرم را می اندازم پایین، کوله جنوب را برمیدارم شلوار خاکی و چفیه ی را توش می اندازم، ترمینال یک بلیط شوش میگیرم و باز چشمم روشن میشود به جمال تانک های منطقه

ولی حالا از آن لحظه، سه سال میگذرد من به فتح المبین چندباری سر زدم اما نه دیگر برای خادمی

زائری بودم به دور از فصل راهیان

خودم بودم، ولی نه دیگر آن من سبک روزهای خادمی

که شب هایش از صدای نماز شب بچه ها بلند میشدم و شروع میکردم به بد و بیراه گفتن: که لامذهب ها یواش تر، من اینجا خوابم!

که باز دم غروبها برویم روی بلندی مشرف به دشت، و در حالی که صورت گردالوی خورشید به رنگ نارنجی درآمده، روبرویش زیارت عاشورا بخوانیم و زجه بزنیم

که باز به احترام خاک منطقه کل مدت بودنمان را پا برهنه باشیم

که باز کنار هر شیار اشک بریزیم

که باز صبح ها بعد نماز عهد بخوانیم

عهد ببندیم


من هنوز همان منم

اما سنگین تر

پست تر

دور تر

خسته تر

درمانده تر

و دیگر چهره ام مثل آدم هایی نیست که میگفتند: نور بالا میزند

و دیگر کسی نیست به ریش هایم دست بکشد و بگوید، عکس حجله ای آماده داری؟


باران به سقف ایرانیت حیاط خلوت میخورد

و نمی داند ممکن است مرا به کجا پرت کند

تقصیر باران نیست

دل من

تکه پاره ایست

که هر تکه اش

گوشه ای از زمین افتاده







پ ن:

امروز در مجلس ترحیمی بودیم، که پیر غلامی به ما اضافه شد. توی دلم گفتم چه خوب میشود اگر کمی برایمان دم بگیرد. مجلس طوری نبود که این اتفاق بیفتد. اما یک دفعه آن شخص گفت: نوکر هر کجا که باشد باید نوکریش را بکند.. صل الله علیک یا اباعبدلله...

پ ن:

میگویند

کربلا که باران میزند

بوی حسین بلند میشود...

موافقین ۵ مخالفین ۰ ۹۵/۱۰/۰۸
مسیح

نظرات (۲)

بعضی هام هستن ک انقدررررر سنگین شدن که حتی لیاقت زائر شدن هم ندارن:-( 
شاکر باشید ک به سرنوشت اونا دچار نشدین!
پاسخ:
چی میشه گفت..
۰۹ دی ۹۵ ، ۰۰:۰۶ وخدایی که دراین نزدیکیست ..!
سلام
یعنی شما یسری از مطالبتون توکانالتون نیست؟
ما اینجارو کمتر میایم ب هوای اینکه اونجا میخونیم!!
پاسخ:
علیکم السلام
خیر بعضی مطالب اینجان فقط، بعضی اونجا، بعضی هم اینستا
البته عموما یکی هستند

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">