icon
پدر میشی میفهمی... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

پدر میشی میفهمی...

سه شنبه, ۳ اسفند ۱۳۹۵، ۱۱:۳۷ ب.ظ

برداشت اول:

(بخش نوزادان پشت شیشه)

رسول از پشت شیشه تختهای نوزادان را نگاه میکند، در بخش شش هفتا نوزاد خوابیده اند، مدام چشم می گرداند تا ببیند کدام فرزند اوست اما همه بچه ها شکل همند و تشخیص دشوار است.

+خانم ببخشید، میشه بگید بچه من کدومه؟

_چه پدری هستید که بچتون رو نمیشناسید؟

+من یکم دیر رسیدم خانم وضع حمل کرده الان یه سر بهش زدم اومدم بچه رو ببینم..

_همتون یه جورید، دیر که اومدی، یه سرم دیدیش حالا بچتو میخوای بیچاره ما زنا

+میشه بعد اتهامات بفرمایید بچه من کدومه؟

_شما اقای؟ 

+رسول ظفرمند

_ظفرمند..اون لباس ابیه تخت یکی مونده به آخر از راست

رسول نگاهش را خیره میکند به آن تخت، خشکش میزند

_مممیششه..ببینمش

+دارید میبینید دیگه

_نه از نزدیک میشه بیاریدش اینجا ببینم

+بفرمایید اتاق مادر بچه، چند دقیقه دیگه برای شیر دادن میارنش...

_مممنون..

رسول همچنان خیره به همان تخت مانده

+اسمش رو چی گذاشتید؟

همانطور که خیره به تخت مانده 

_ههرچی مادرش بخواد..

+چه عجب یکی پیدا شد به مادر بخت برگشته حق بده..



برداشت دوم:

+دارن میان

_اره میبینم، پرستارا دارن میان..

+پرستار؟

_ما بهشون میگیم پرستار، آخه کارشون مثل پرستاراست، قنداق پیچ میبرن پیش مادرا..

+آره دقت نکرده بودم 

_برو تو معراج به نوید بگو دم بگیره فضا رو از سکوت بشکونه، رفت تو روضه به بچه ها خبر بده بیارن تو

+چرا روضه؟

_صفر کیلومتر صفر کیلومتری! روضه که باشه آدم داغ خودشو کوچیک تر میبینه

+چشم

پرستار ها چند متر جلو تر به هادی میرسند، و هادی از آنها میخواهد بچه ها پشت معراج بگذارند تا وقتش برسد. 

@اقا هادی آقا هادی 

_چی شده؟

@یه پیرمردی اومده اصرار که من میخوام بچمو ببینم

_بگو برن تو بشینن چند دقیقه دیگه میاریمشون

@گفتم..ولی گوش نمیده اصلا

«اقا هادی اقااا هادی

@عه پدرجان گفتم نیاین اینجا

_مشکلی نیست بزار بیاید پدر

@سلام پسرم قربونت برم بزار ببینم پسرمو، قول میدم خیلی اذیتتون نکنم، یه نگاه..

_پدرجان قربونت برم تو میشستی طبق برنامه می آوردن شهدا رو..این برنامه برای شما بهتره

@من سالم سالمم ببین اصلا حالم بد نیست، قربونت برم بزار الان ببینمش،دیگه نمیتونم تحمل کنم روی من پدر رو زمین ننداز

_استغفر.. من کی باشم پدرجان..چشم با من بیا، فقط تو رو فاطمه زهرا اروم باش..

@چشم چشم من ارومم آرووووووم

هادی، رسول را که حالا پیر مردی شده به پشت معراج میبرد..رسول آرام آرام و دست به دیوار راه میرود.. از پیچ دیوار که رد می شوند، چند قنداق سفید روی زمین سه تا سه تا چیده شده

رسول زانو هایش شل می شود و زمین میخورد

_یا جده سادات، پدر جان قول دادی..

@خوبم خوبم..

رسول نگاهی میکند..عینکش را در می آورد و چشم می گرداند..

@اقا هادی..پسر من کدومه..

_فامیل شما چیه پدر جان؟

@ظفرمند

_غلامرضا شهید ظفرمند رو برای حاج آقا بیار..

غلامرضا قنداق را به هادی می دهد، هادی هم قنداق را میبوسد و به رسول میدهد، رسول قنداق را بقل میکند و آرام زیر لب میگوید:

بابا جان تو این سالها هرچی گفتم برگرد، گفتی وقتش نشده،میخواستم بگم پدر میشی حال منو میفهمی... ولی انگار قسمت نشد حالمو بفهمی..ولی شکر خدا من تو این سالها که نبودی خوب روضه ها رو فهمیدم باباجان..

خوش اومدی بابا..





پ ن:

عکس پست

پ ن:

پدر میشیم..حالشو میفهمیم..

موافقین ۷ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۰۳
مسیح

نظرات (۳)

عالی....عمرا یک آن ازین بی قراری رو درک کنم
پاسخ:
ممنون

بله...
سلام
حالا ان شا,الله به زودی پدر میشید درک میکنید اما فکر میکنم یه ایراد فنی داره نوشته، تاجایی که من میدونم اسم نوزاد رو به اسم و فامیل مادر میشناسن نه پدر،توی بیمارستان
پاسخ:
سلام علیکم
ممنون


نمیدونم دقت نکردم تا به حال 

خیلی زیبا بود
عالی بود
و البته خیلی غمگین...
پاسخ:
ممنونم..

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">