icon
داستان ماشین خدا و سرنشینان... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

داستان ماشین خدا و سرنشینان...

پنجشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۵، ۰۸:۵۵ ب.ظ
خدا
شما رو میچرخونه و میچرخونه
اونقدر که گاهی سرتون گیج میره
همه ما یه چیزی رو همیشه توی ذهنمون داریم
خدا گاهی با سرعت زیاد ما رو از مقابل اون چیز رد میکنه
در حالی که ما عقب ماشین جیغ و داد میزنی که ررررددد کرردی!! ررررددد کردی!! همین بود!
ولی اون آرومه بدون اینکه بهت توجه بکنه پاشو رو از روی گاز برنمیداره
یه جاهایی اینقدر از اون چیز دورت میکنه که تو مثل بچه های قهر کرده عقب ماشین آروم و بی صدا میشینی و فقط بیرون رو نگاه میکنی و زیر لب یه روند بد و بیراه میگی
و برای بعضی ها
اونجایی که دقیقا انتظارش رو نداری و فکرشم نمیکردی وقتی اون قدر از هدفت دور شدی بهش برسی
خدا میزنه رو ترمز و درو برات باز میکنه
تو همونطور اعصاب خورد و قهر کرده با ساکت پیاده میشی
خدا گازشو میگیره و میره
و تو وقتی چشمت رو باز میکنی
میبینی دقیقا جایی هستی که میخواستی
خستگی از چشمات میپره
دستت رو چشمات میمالی
یه لبخند تند روی لبهات میشینه
برمیگردی تا ماشین رو ببینی ولی اون رفته سراغ مسافر بعدی
و تو به این فکر میکنی
که چقدر توی راه کولی بازی درآوردی و آبرو بری کردی
چقدر بد و بیراه گفتی
ولی خب
حالا دیگه رسیدی
خوش بگذره





پ ن:
البته همیشه هم اینطور نیست
گاهی خدا بهترش رو میده
و گاهی خدا چیزی رو میده که فکر میکردی بدتره
ولی برات بهتر بوده
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۱۲/۱۹
مسیح

نظرات (۱)

سلام
البته اون قسمت از متن که گفتید خدا پیادت میکنه و با سرعت میره فکر کردم اون حالتیه که انقدر اصرار کردی خدا خواسته ات رو میده درحالیکه رضایتش توش نیست...
پاسخ:
علیکم السلام

خیر
یکم جنبه ی داستانی قضیه بود

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">