icon
بایگانی اسفند ۱۳۹۱ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۱۹ مطلب در اسفند ۱۳۹۱ ثبت شده است

نزدیک عید است، در تب و تاب خانه تکانی هستی. خانه ات شده مثل بازار شام. هیچ وقت خانه ات به این روز در نیامده، اگر هر روز دیگری غیر از دم عید خانه ات به این روز در میامد، جوری از کوره در میرفتی که حساب نداشت. اما چون ایام دم عید است، مدام به خود میگویی عیبی ندارد آخر قرار است از میان این همه خاکستر یک خانه ی تمیز بر آید.
تکاپویت چندین برابر شده، شده ای مثل یک ماشین به تمام معنا. کمتر کسی میداند که دلیل این همه تکا پوی تو چیست!
اگر هر وقت دیگری بود صدایت در میامد و میگفتی که مگر من کلفت خانه ام! اما الان نمیگویی! خستگی برایت معنا ندارد.

لوازم و اسباب خانه جوری نو شده که به هنگام تابیدن نور چشم اعضای خانه از برق لوازم کور میشود!

بوی لوازم شوینده خانه را برداشته و این یعنی خانه تمیز شده.

سعی کرده ای چیدمان خانه را هم عوض کنی تا حال هوای خانه مثل قبل نباشد، خب حق هم داری چشم آدم خسته میشود از بس یک صحنه ی تکراری را ببیند.

حالا بستر آماده شده اما هنوز لوازم محیا نیست.

به بازار میروی، زرق و برق بازار چشم هر جوینده و خریداری را مسحور میکند و تو هم از این قاعده مستثنا نیستی، پولدار نیستی ولی قیمت ها نیز نمی تواند عاملی باشد که تو چیزی را به خاطر قیمتش نخری. حاضری زیر بار قرض بروی ولی شیک ترین، عالی ترین و با کیفیت ترین بازار را برای پذیرایی به ارمغان بیاوری!
پر بی راه نمیروی ولی اندازه دهانت هم لقمه بر نمیداری!

بگذریم، بعد از خرید به خانه باز میگردی، سعی میکنی یکجورایی صورت حساب را گم گور کنی. نمی خواهی هر وقت به آن نگاه میکنی خریدت از دماغت درآید.

تنقلات را در همان ظرف های سفید و بلوری و دسته اول خانه ات، که حتی سالی به دوازده ماه خودت هم درآن چیزی نمیخوری میریزی. همان ظرف هایی که در خانه تکانیت به شدت آنها را سابیده ای!

در مدت یک سال گذشته هیچ وقت به فکر تعویض این چراغ ها نیفتاده بودی. چراغ ها را وارسی میکنی. میدانی که بعضی از لامپها سوخته. از این کم توجهی به خودت خنده ات میگیرد و پوزخندی روانه خودت میکنی. انگار کوچک ترین ارزشی برای خودت قائل نبوده ای!
چراغ ها را پرنور تر میکنی، چون باید هنگام مهمانی خانه ات مثل کاخهای مجلل، پر نور و پر شکوه باشد.

با چند کار جزئی کوچک خاته ات محیا مهمان میشود.

الان در مقابل آینه نشسته ای، این سفره هفت سینی که چیده ای دم دستی است، سفره اصلی را در گوشه ای از اتاق در کمال سلیقه و شکوه چیده ای اما کسی را یارای نزدیک شدن به آن سفره هم نیست. چون آن سفره را برای کور کردن چشم مهمان هایت چیده ای. سفره هفت سین خودتان کوچک است وچون بعضی از سین هارا برای آن سفره گذاشته ای دیگر اثری از آنها در این سفره نیست.
در قرن بیست و یکم این دیگر آخر تبعیض است، آن هم درقبال خودت!!
البته تمیزی و زیبایی چیز بدی نیست.

تیک تاک ساعت را میشنوی، مجری برنامه ویژه عید مدام مانند طوطی دقایق مانده تا سال تحویل را اعلام میکند.

در این دقایق معمولا افراد کنار سفره در فکر آمال و آرزو و دعا هایشان هستند. اما تو..
تو کنار سفره نشسته ای و از آینه روبرویت داری خانه و آن سفره هفت سین سوگولیت را برانداز میکنی. حتی زاویه سفره هفت سین خودتان را هم جوری چیده ای که مشرف بر خانه ی تمیز و مجلل یکی یه دانه ات باشد.
تمام آمال و آرزو هایت شده یک مهمانی که چشم مدعوین را در بیاورد.

از این همه کوتاهی سقف آرزوهایت داری به تنگ می آیی ولی خودت هم نمیدانی چرا نمیتوانی هیچ گونه اقدامی ضد این حالاتت بر خودت اعمال کنی.

توپ را که در میکنند و وارد سال جدید میشوید سریع اعضای دور سفره را مجبور میکنی که بلند شوند و سفره را جمع کنند.
این سفره محقر که برای خودتان چیده ای وصله ناجوریست برای این همه جلال و جبروت خانه ات.

الان چند دقیقه ایست که سال تحویل شده و تو همه را مجبور کرده ای که مثل مامورین تشریفات کاخ ها گوش به زنگ باشند تا هر وقت مهمانی حاضر شد تماما تشریفات لازم را به به عمل آورند. همه چیز از قبل برای افراد توجیه شده.
حالا تو چند ساعتی هست که منتظره مهمانی ولی کو مهمان؟

باخودت میگویی حتما روز اول همه به دیدار بزرگتر ها میروند. خب این شد توجیه روز اول.

شده روز دوازده عید، ولی هنوز کسی به دیدار تو و آن خانه ی مجلل و با شکوهت نیامده. خبر داری بقیه اعضای فامیل که تمکن مالی ندارند و خانه ی محقری شبیه سفره هفت سینی که برای خودتان چیده ای دارند، خانه شان مدام پر و خالی میشود از مهمان های رنگ و وارنگ!

به ذهنت رسیده نکنه که شاید هنوز تجملاتت به حد اعلا نرسیده، ولی اینبار دیگر از دست این فکر کودکانه ات حالت به هم میخورد.
سیزده روز به اتمام رسیده و دریغ از یک موجود موزی مثل : سوسک یا پشه. تو هم از لجت به خانه ی هیچ کس نرفته ای.
عید تمام شد. یک روز از ایام عید نگذشته، تو شده ای مثل همان روز های قبل عید ، مدام خودت را به خاطر نیامدن مهمان سر زنش میکنی و کسل و بی حال مشغول گذراندن روزهای باقی تا سال اینده شده ای.
و این دور نامتناهی تا رفتن تو به زیر سنگ لحد و خانه ی ساده ی و کوچکت ادامه دارد.
انگار تو هیچ وقت قصد نداری آدم شوی!

 

۹ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۱ ، ۱۸:۰۲
مسیح

kw8p8e9d83w4dgbx2k2.jpg


هر جلسه ای، همایشی،جشنی و خلاصه هر بزمی یکسری مدعو دارد. این را دوستانی که ید طولایی در برگزاری همایش دارند خوب میدانند.

عموما معضل جمع آوری مدعو، از خود برگزاری آن همایش و یا... مهمتر است و لاینحل تر است!

خود مدعوین که عموما لفظشان همواره با کلمه محترم توامان است چند دسته دارند!

دسته اول که مهمترین نوع مدعو هم به شمار میروند و اصلا گاهی اوقات اعتبار آن مراسم به آمدن یا نیامدن و در کل به کیفیت حضورشان بستگی دارد مدعوینی هستند که به واسطه شخصیتشان و درجه پست و مقامشان مورد عنایت و لطف برگزار کنندگان قرار میگیرند!

کیفیت حضور این نوع مدعو در آن مراسم رابطه مستقیم با گل کردن و به ثمر نشستن آن همایش دارد!


دسته دوم کسانی هستند که به واسطه رابطه سببی یا نسبی با مدعو درجه اول به مثابه جاسوییچی همواره بر کمر مدعو نوع اول آویزان بوده و متعاقبا فیض کافی را هم میبرند!

این دسته از مدعوین هم درست است که به واسطه مدعو نوع اول در مراسم مذکور شرکت میکنند اما بلاخره دارای شخصیت برجسته ای هستند به هر حال آنها دارای نوعA روابط با مدعو درجه اول هستند!


دسته نوع سومی نیز در میان مدعوین محترم وجود دارد که این دسته عمدتا شامل انسانهای عادی و یا عوامل خردیست که در برگزاری مراسم مذکور به اتاق فکر کمک میکنند!

این دسته را همان مردم در صحنه نیز میگویند!

غرض از این همه مقدمه چینی به سبک نیمه طنز این بود که بگویم برای مدتی راهی راهیانم!
در بزم و همایش عشاق که توسط اتاق فکر شهدا برگزار می شود همه باید دعوت نامه داشته باشند!
دعوت نامه ای که به دست هر کدام از مدعوین محترم برسد مجوز حضور در این همایش را دارد!

این را من نمیگویم، این نکته را راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی هم عرض میکنند و دوستان سفر کرده نیز بر این مطلب واقف و بر آن صحه گذاشتند.


اما نه دعوت نامه من از نوع اول مدعوین است که به واسطه شخصیت نداشته مان دعوتمان کنند! و نه خود را به بزرگی از جهت اخلاق و رفتار و نسب متصل کردم که به انضمام آنها دعوت شوم.
و نه متاسفانه از نوع سوم که به درخواست کمک و هل من شهدا لبیک بگویم!

.

حتما شنیده اید که میگویند یک عده را باید با پس کله ای به راه راست هدایت کرد چون این گروه مثل بچه آدم حرف شنوی ندارند! هان!

خب من هم از همان دسته ام.
من به این بزم دعوت شده ام تا پس کله ای بخورم.

پس کله ای هایی از همان نوع (چوب معلم گل هرکی نخوره خله)!

ما در جهان از همه چیز یک نوع معنویش را داریم و کتک هم از این قاعده مستثنا نیست.
البته با این گردن کلفتی که این جانب دارم یقین دارم شهدا برای آدم کردن من کار سختی را پیش رو دارند.

آدم کردن من برای خودش یک نوع جهاد است!

امید است تا آدم شویم!

آیا نمی اندیشید که هر دعوت شدنی نشانه ی متفاوت بودن نیست!

آیا تا به حال به این جنبه دعوت شدن اندیشیده بودید!؟

الله اعلم!

______________________________________________________________________________________________________

پ ن1:

برای مدتی به دعوت شهدا میروم تا کتک بخورم!

پ ن2:

نایب الزیاره همه شما خواهم بود.

پ ن3:

(.......)

پ ن4:

خدا قسمت کند از این نوع کتک ها!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۱ ، ۰۳:۱۵
مسیح

 

فضا پر بود از دود سیگارهای فیلتردار، همان سیگارهایی که باریک بودند و قد بلند، همان‌هایی که معمولا با دو سه پک به زیر سیگاری تبعید می شدند. سالن‌های سینما مملو بود از چشم هایی که با عینک‌های فریم ویفر(بدون شماره) فیلم ها را تماشا میکرد. پسرهایی با پالتو و کلاه مخمل و شال گردنی بر دوش، دست در دست دخترانی با قیافه های آنچنانی مثل عشاق دیار فرنگ می رفتند تا فیلم ببینند و در مدت زمان باقی انده تا شروع فیلم در سالن، همدیگر را با (ایسم)های مختلف به رگبار میبستند.

کوله هاشان پر بود از چیزهای جالب، از کتاب های کافکا گرفته تا صادق هدایت، از وصیت نامه چه‌گوآرا گرفته تا توصیه های بودا.

بعد از فیلم هم در کافه ها گرد هم می آمدند و بازهم با به راه انداختن جشنواره ای از (ایسم)های ناشناخته فیلم را به بوته نقد می بردند، و با خطاب کردن همدیگر به اسم‌هایی چون رفیق و مبارز نان‌هایی به ضخامت بربری به هم قرض میدادند. همان جماعت عارفان بی نماز که سینما را فقط برای سینما میخواستند، همان جماعت فرمالیست‌های فرمالیته!! در چنین شرایطی ماهم بیکار ننشسته بودیم، ما هم مدام کرسی و نشریه و موسسه راه اندازی میکردیم و تحلیل میکردیم!
آنقدر تحلیل می‌کردیم تا تحلیل دانمان دچار کشیدگی میشد!
مبارزه جانانه ای بود! آن‌ها فیلم می ساختند و ما نقد می‌کردیم!  آنها فیلم می ساختند و ما بولتن می دادیم!  آنها فیلم می ساختند و ما شب نامه میدادیم! و خلاصه اینکه آنها فیلم می ساختند و ما حرص میخوردیم!
همه چیز درست بود اما یک مشکل وجود داشت و آن هم این بود که ((آنها فیلم می ساختند)).
در چنین شرایطی تو یعنی مسعود ده نمکی آمدی فیلم ساختی! خوب هم ساختی! حرف دل مارا زدی! گیشه را دربست بردی! همه اینها قبول!
اما این ها دلیلی بر این نمیشد که تو را نقد نکنیم!
ماکه حالا بعد از مدت ها لقب‌هایی چون: تحلیل گر، مغز متفکر، منتقد و از این قبیل لقب های دهن پرکن برای خود دست و پا کرده بودیم و مدام حرفهای خوشگل و شعارهای فرا انقلابی می دادیم و غریو تکبیر های زیر دست هامان پرده گوشمان را پاره کرده بود، بعد مدتها نقد دیگر کاری جز نقد بلد نبودیم!
و چون نقد جزو  ذاتی مان شده بود پس باید تو را نقد می کردیم و می کنیم!
برای دیگران چه اهمیتی دارد که تو عمل کردی و ما شعار دادیم!
اصلا مهم نیست که ما چرا و برای چه نقد میکنیم!
مهم این است که ما نقد می کنیم!
اصلا مهم نیست که تو را به سخره بگیریم چون ما بلدیم نقد کنیم.
و تو زیاد از دست ما دلخور نشو چون ما کاری به غیر از این بلد نیستیم نقد می کنیم!

 

 پ ن 1: http://www.farhangnews.ir/content/25284

 

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۱ ، ۱۷:۳۶
مسیح



        

1


نگاهم در نگاهش افتاد!

گفتم حالا وقتش است! به او حرف دل میزنم! اما انگار واژه ها سر ناسازگاری گذاشته بودند! آنقدر محو جمال بودند که حال را نمینگریستند!

گفتم پس خود دست به کار شوم! اما چه بگویم!!؟

تمام عمر به دنبال توجیح! اما اینجا نمیشود توجیح آورد! چشمانش نمیگذارند!

گفتم بگویم انسانم ، دیدم نه تنها من بلکه تمام انسانهای زمین انسانند! گفتم بگویم جائز الخطایم ، دیدم دائم الخطایم !
گفتم بگویم شیطان حریفی قدر بود! دیدم خدا بزرگتر بود! گفتم بگویم وسوسه سیلی ویران کننده است ، دیدم معنویات سدی محکم است! گفتم بگویم محکوم ، دیدم معیوبم!

گفتم بگویم خسته ام ، دیدم خسته است! خواستم بگویم غمگینم ، دیدم غمگین است! خواستم بگویم دعایت میکنم ، دیدم دعایم میکند!

دیدم اینطور نمیشود! اینجا زبان کاری را ازپیش نمیبرد!

به خودم گفتم بگذار چشمها بگویند! چشمانم را به او دوختم!

خواستم گریه کنم، دیدم گریه کرد! بلند شدم ، نشسته بود! خواستم بروم ،بدرقه ام کرد! منتظر ماندم بلکن بیاید!نشد! بیرون رفتم، تو ماند!

طاقت طاق شد! گفتم :

نمی آیی؟ چشمانش پراشک شد و گفت:

نه!

گفتم چرا؟

گفت:

وقش نرسیده!

بالحن اعتراضی گفتم:

دیر وقتی است نمیرسد! آخر تا کی...؟!

دیدم هیچ نگفت!
آمدم ، نیامد!

یعنی تمام روحش یک پارچه رفتن بود! اما، جسمش آهنگ ماندن میزد!

چه میشد کرد! آخر فرمان الهی بود!

باخودم گفتم بروم پیش خودش شاید فرجی شد! رفتم و به او گفتم:

نمی آید ؟

گفت: نه

گفتم : چرا؟

گفت: انتظار!

گفتم : هروز داریم از دوریش میسوزیم! آخر بس نیست این انتظار!

گفت: سوختن رسم عاشق است!

نگاهم را باتمام اندوه به زمین دوختم، و گفت:

خسته ای؟ تازه آغازه راهست!

با نامیدی گفتم : تا به کی این دور ادامه دارد! مردیم از این سلسله ی نامتناهی!

گفت: عاشق زمان و مکان نمیشناسد!

خواستم بگویم: آخر......

دیدم هیچ ندارم که بگویم! اشک در چشمانم جمع شد! اوهم نگاهش را ازمن برداشت!

آمدم ، رفت!

حالا این بار من تمام روحم ماندن بود اما جسم آهنگ رفتن میزد!

تقدیر به این بود؛ رفتن و انتظار کشیدن!

راهی هم جز این نبود! انتظار...

از آن روز تا به حال پریشانم!!
نمیدانم زمان چیست و مکان کدام است!؟
تنها در انتظارم!

بی گلایه!

بی حرف!

تنها در انتظار!
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۴
مسیح


این روزها که میگذرد  اگر خوب همه چیز را بنگری گویی عالم و آدم سیر صعودی گرفته اند!

از قیمت دلارهای سبز تا اندیشه های زرد! از قیمت ماشین چهارچرخ تا انسانهای دوپا! همه چیز..

گویی عالم قدمی نو به سوی پیشرفت برداشته! وکیست که با پیشرفت مخالف باشد!

مگر ما بخیلیم!

طبیعی است  که در این تعالی همه جانبه ی روزافزون ، چند عنصر ناچیز هم بودند که شامل این صعود و

تعالی نمی شدند!

وماهم نباید زیاد سخت بگیریم! وقتی همه عزم ترقی دارند! خب، ماکه باشیم که بخواهیم جلوی این جریان بایستسم!

عناصر قدیمی و خاک خورده و همینطور شعارگونه و نچسبی مثل:

ایمان ، تقوا ، انصاف ، حلال ، حرام و.... و از این قبیل مذهبی بازیها که اگر نیک بنگری دیگر

الحق و الانصاف منجر به کندی صعود و در کل عقب ماندگی ما از دیگر بلاد میشود!

اما برای آن دسته از عزیزان که نگران سقوط آزاد ارزش این نوع عناصر هستند! باید بگویم که جدیدا دلالان فعالیتی را برای بالا بردن ارزش این عناصر آغاز کرده اند که امیدواریم با دستور مستقیم مراجع قضایی با آنها برخورد گردد!

زیرا ما تازه قدم در عرصه ی پیشرفت گذاشتیم و حالا حالا هم از مرکب پیشرفت پایین بیا نیستیم!
به امید فرداهای روشن!


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۳
مسیح


۱۳۹۱.۷.۲۳/ساعت نزدیکای 12/توی کوچه سادات اخوی:

صدای آروم  حرص گونه ی جوونی  از دور نظرم رو جلب کرد

قدمهام رو آروم کردم تا بفهمم جوون چی میگه؟

وقتی نزدیکتر شدم دیدم داره خیلی شدید با یه دختره حرف میزنه!

بالحنی تهدید آمیز! پسر سرش رو برده بود نزدیک به صورت دختر

و درحالی که چشماش قرمز بود با یه صورت برافروخته داشت به

دخترک خطاب خطاب میکرد! وبا دستاش خط و نشون میکشید!

گاه گداری هم باکف دست به حالت خود زنی به صورتش میزد و باز

حرفاش رو از سر میگرفت!
و دختر که حسابی ترسیده بود با رفتارش میخواست به پسر بفهمونه که

حق نداره توکارش دخالت کنه!

و همین طورکه اشک میریخت با صدایی بغض آلود میگفت:

غلط کردی! تو حق همچین کاری رو نداری! اصلا به تو چه!

و پسر بازهم محکم به صورتش میزد و بد و بیراه میگفت!

من کم کم داشتم فکر میکردم که یه رابطه ی دوستی که حالا پسر

داره از دستش میده و میخواد به دختر بفهمونه که حق اینکارو نداره!

در همین هنگام،پسر که دست دختر رو گرفته بود و میخواست با خودش ببره!
در پی ممانعت دختر اون رو محکم به زمین زد!

و با عصبانیت تمام گفت:

اون گوشی لعنتی رو بردار و به مامان بگو،کجا بودی و داشتی چه غلطی میکردی؟!

من بهت زده داشتم نگاه میکردم!!

پسر که خودش معلوم بود تا نیم ساعت پیش با اون شلوار پاره و پیراهنی که یقش تا بالای ناف باز بود و اون ابروهای برداشته ، مشغول گشت زنی و به قولی خوش گذرونی بوده حالا برای لباس و ساعت بیرون اومدن خواهرش غیرتی شده بود!
باخودم گفتم انگار پسره فقط ناموس خودش رو ناموس میدونه! وانگار برای اون ناموس بقیه

هویجه!

دختر درحالی که هق هق گریه اش بهش امون نمیداد گفت:

الو مامان سلام من خودم تنها میام خونه....تنها!                                  (این یک داستان واقعی بود)

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۲
مسیح


 ۲۳روز تا محرم:

 

 

 

 

روزشمارم را روز به روز علامت میزنم! هم بیم دارم هم امید!

حس غریبی است!

شوقم این است که می آید و دوران عاشقی فرا میرسد!!

و بیم من از اینست که باز میخواهد سلسله ی بلاها بر سرت فرودآید!

البته میدانم که عهد بسته ایی که دم برنیاوری زیر این آزمون هرساله , اما چه کنیم که این دل ما تاب ندارد این همه بلا را!
هرروز از خودم میپرسم چگونه گفتی که چیزی جز زیبایی ندیدم!؟

زیبایی؟؟!!

اگر آنچه دیدی زیباییست! چه تعریف غریبی داریم ما از زیبایی!

ما کجای کاریم و شما کجا بی بی!

راستی بی بی!

آن صحنه هایی که روایت کردی کار خودش را کرد!

کربلا در کربلا نماند!

حالا کربلا جهانی شده!

اما انگار برای من صدای(هل من) برادرت در بارش هر روزه ی اصوات گم شده!

گاهی وقتها که دقت میکنم روی اصوات صدایش را نمیشنوم!بی بی!

نمیدانم مشکل از گوش من است! یا دیگر برادرت نا امید شده ازما!

خلاصه بی بی!

به برادرت بگو هنوز هم مردم دنبال آزادی و آزادگی اند همان چیز که خودش برایمان میخواست اما انگار تعریف هامان عوض شده!

خلاصه که بی بی به برادرت بگو بی مهریمان را بگذارد به حساب کوفی صفت بودنمان!

راستی یک چیز دیگر بی بی!!!
از برادرت بپرس هنور هم قبر مادر مخفی است؟


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۱
مسیح


 

 

 

روز عید قربان بود!

بعد از خواندن نماز عید انجام دادن باقی اعمال با بچه ها تصمیم گرفتیم که یه سری به بهشت زهرا بزنیم!

پشت موتورها نشستیم و هرکدوم دوترک راهی شدیم!
به اونجا که رسیدیم بعد زیارت قبور دوست وآشنا، کم کم راهی پاتوقمون یعنی گلزار شهدا شدیم.

بچه ها داشتن جلو جلو میرفتن و من که یه خورده پام درد میکرد آروم آروم پشت اونها

را ه میرفتم.

همینطور که ازبین قبرها داشتم میگذشتم  یه دفعه صدای ناله ی عجیبی شنیدم!
با اینکه میدونستم صدای این نوع ناله ها توی گلزار شهدا عادیه ولی این گریه بدجوری

فکرم رو مشغول کرده بود!

ازبین یادبود و تابلو و درخت و قبرها که رد شدم دیدم یه پیرمرد با کت سورمه ای و

یک کلاه نمدی به سرش داشت با یه صدای عجیبی گریه میکرد!

طاقت نیاوردم و رفتم جلو گفتم:

پدر جان! خوبیت نداره روز عیدی آدم اینطور گریه کنه! بخند مومن! بخند!

یه خورده که از صحبتم گذشت دیدم هیچ تغییری حاصل نشد که هیچ، تازه صدای ناله های

پیر مرد بلند تر و جانسوز تر هم شد!

رفتم و کنارش نشستم و گفتم:

پدرجان!اولین باره میای گلزار شهدا؟

جوابی نداد و بعد من گفتم:

منهم هر وقت میام همینطوری دلتنگ میشم! اما امروز فرق میکنه پدرم! امروز عید قربانه خوبیت نداره!

صدای ناله مرد بیشتر شد انگار هر وقت من از واژه ی قربان استفاده میکردم پیر مرد دلتنگ تر

میشد!

همینطور که نشسته بودم و نمیدونستم چطور آرومش کنم ، چشمم به کارت بنیاد شهیدش افتاد

که توی کیسه ی پلاستیکی کناره دستش بود!

دقت کردم دیدم اسمش ابراهیمه! شصتم خبر دار شد که پدر شهیده!

پیش خودم گفتم حالا بهتر شد حداقل میدونم پدر شهیده و راحت تر میتونم آرومش کنم!

بر گشتم از روی سنگ قبر نگاه کنم ببینم که اسم شهیدش چیه که حداقل با صحبت کردن آرومش کنم!
بعد همین که نگاهم به سنگ قبر افتاد خشکم زد!

روی سنگ قبر نوشته بود:

شهید اسماعیل قربانی ، فرزند :ابراهیم!

پدر در سالروز شهادت پسرش به دیدنش اومده بود!

تازه دوهزاریم افتاد که پدر چرا اینقدر بی تابی میکرد!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۰
مسیح


 

 

خواب دیدم قیامته! ودارن منو آروم آروم برای حساب رسی میبرن!
وقتی به مامورین حساب و کتاب رسیدم! با یه لحن شدیدی شروع به پرسش کردن از ترس زبونم باز نمیشد! بعد چند مدت به خودم این جسارت رو دادم و با لحن اعتراضی گفتم:
اصلا به شما جواب نمیدم! منو ببرین پیش خود خدا اون از شما مهربون تره! اگه ایشون سوال کنه من جواب میدم!
داد و قال من با ممانعت اونها روبرو میشد و من هم نمیخواستم کوتاه بیام!
بعد از مدتی کش و قوس، یه فرستاده از طرف خدا اومد که عیبی نداره بیاریدش من ازش سوال کنم!
با اون فرستاده از دیوارهای نور رد میشدیم و درحالی که باقی بندها داشتن مارو با چشم های بهت زده نگاه میکردند از اونجا دور شدیم!
رسیدیم به جایی سراسر نور و بعد صدای خدا رو شنیدم که گفت: خوش اومدی! حالا حاضر هستی حساب کتاب کنیم!
من که همینطور بهت زده بودم از اینکه پیش خدام باصدای لرزان گفتم :
بله!
بعد خدا گفت بایه سوال ساده شروع میکنیم:
میخوام بررسی کنم ببینم که تو 20ساله عمرت چقدرشو برای من بودی؟
خشکم زد و لب از لب بازنکردم!
خدا که حالا معنی سکوت من رو میدنست بالحن مهربونی گفت:
عیبی نداره! بنده ممکن الخطاست! بگو ببینم توی نصف عمرت چقدر برای من بودی؟
بازهم هیچ جوابی برای گفتن نداشتم! کم کم داشتم از شدت ترس و خجالت سرخ میشدم!
خدا که این بارهم معنی سکوت من رو میدونست،بالحن مهربون تری گفت:
نگرانی نداره که! اصلا بگو توی 1ماه یا توی1هفته از زندگیت چقدر برای من بودی ؟
من که دیگه داشتم از شدت خجالت غالب تهی میکردم ، با صدای بلند و درحالی که باشدت گریه میکردم گفتم:
هیچی !هیچی !هیچی!.....خدایا من اینقدر نمک نشناسم که هیچ وقت بیادت نبودم!خدایا من مستحق شدید ترین عذابم!
و در اون حالت از جام بلند شدم که خودم محترمانه برم و تسلیم آتیش عذاب شم اما خدا بهم گفت:
توی یک روز از عمرت چی؟ اونجا به یادم بودی؟
بالحنی سرزنش کننده گفتم:
توی اون یه روزهم فقط دم مرگم به یادت بودم خدا!!!!
و خدا درحالیکه لحظه به لحظه نور بیشتر میشد، به من گفت:
کجا میخوای بری! مگه دست خودته!هرچه باشد تو بنده ی منی!

بهترین بنده گان من شمارا ضمانت کردند!

و من سرشار از حسی وصف نشدنی!

(ای کاش الان که میشنوی یه لحظه به یادش بیفتی،اگه بدونی چقدر منتظرته...!)


۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۰۹
مسیح


 

به عنوان صلیب سرخ به منطقه اعزام شده بودم، هنوز منطقه رو کامل ندیده بودم.

در گوشه ای که چند نفر از مردم رو جمع کرده بودن، چشمم به دختر بچه ای معصوم افتاد.

دختر بچه دستش را محکم روی گوشهایش گذاشته بود! و درحالی مثل بید می لرزید در آغوش مادرش پناه گرفته بود.

مادر هم سر بچه رو محکم تو بغلش گرفته بود و زیر لب مدام زمزمه میکرد.
از لباس های خاکی و نیم سوخته مادر و دختر و دست و بال زخمی و خراشیدشون می شد حدس زد که باید اتفاق نا گواری براشون افتاده باشه!

دختر بچه اینقدر مضطرب و وحشت زده بود که جرات نمیکرد چشماش رو باز کنه.

ولی در مقابل اون مادر با چشمان سرخ و ملتهب که نشونه گریه زیاد بود ،مدام اطرافش رو میپایید.

دختر بچه که صداش گرفته بود و معلوم بود که اوهم به خاطره گریه هاش به این حال و روز افتاده بود،در حالی که هق هق گریه کمتر بهش امون حرف زدن میداد به مادر گفت:

مامان! مگه ما چیکار کردیم! من که دختر خوبی بودم! من که اذیت نکردم! تازه من بهشون سلام هم کردم!

مادر که یه جورایی دیگه نای حرف زدن نداشت، به دخترش گفت:

معلوم که تو خوبی. تو بهترین دختر دنیایی!

دختر با صدایی متعجب و مظلوم گفت:

پس چرا کتکمون میزنند! پس چرا به ما حرف بد میزنند! پس چرا خونمون رو آتیش زدند! پس چرا بابا رو....

نتونست آخرین جملش رو تموم کنه! بغضش آنچنان ترکید که دیگه مادرش هم نتونست دخترش رو آروم کنه.
دختر با اون صدای گرفته شروع به گریه کرد! صدای نالش از گلوش بیرون نمی یومد.

انگار آخری از تمام بلاها سخت تر بود.

معلوم نبود چی به سره پدرش اومده بود که دختر بچه حتی نای گریه کردن هم نداشت.

دیگه مدام ذکر بابا بابا گرفته بود و با دستش به یه سمتی اشاره میکرد.
وقتی دنبال رد انگشت دختر رو گرفتم چشمم به چیزی شبیه یک آلونک خورد که حالا تماما سوخته بود و فقط ستون های چوبی نگهدارنده سقف باقی مونده بود.
به سمتش رفتم  ببینم ، اون خونه چی داشت که اون بچه با دیدنش گریه هاش به ضجه تبدیل شد!

و چه چیزی داشت که مادر دختر با وحشت نگاهش میکرد!

نزدیک خونه که شدم بوی عجیبی به مشامم خورد مثل بوی کباب یا گوشت سوخته.

پیش خودم گفتم حتما بوی غذای یکی از اهالیه.

بی توجه به بو راهم رو به داخل خونه پیش گرفتم ولی بو داشت همزمان با رسیدن من به خونه بیشتر میشد.
با رد شدن ار چهار چوب سوخته ی خونه.......میخ کوب شدم         ،حالت تهوع بهم اجازه نداد بیشتر تو خونه بمونم!

پدر رو به ستون وسط خونه بسته بودن و زنده زنده جلوی چشم مادر و دختر سوزونده بودن!

مادر هنوز با وحشت به سمت خونه نگاه میکرد!

 آنچنان توی شوک بود که متوجه نشده بود دخترش از شدت گریه از حال رفته!

اون دختر تنها یکی از هزاران دختری بود که پدرشون جلوی چشمشون سوخته بود!

    

      بِاَیِ ذنبٍ قُتِلَت؟؟؟!

 

 


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۰۸
مسیح