icon
بایگانی تیر ۱۳۹۲ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۳ مطلب در تیر ۱۳۹۲ ثبت شده است

//bayanbox.ir/id/5353052385121500750?view




1. فرض میکنیم که شما تنها 10 روز فرصت زندگی داشته باشید البته در قد قامت یک انسان عاقل و بالغ وبعد از اتمام دهمین روز به یک مرگ طبیعی می مردید.

این موقعیت را به اطلاع خود شما هم اطلاع داده اند. یعنی شما 10 روز زندگی میکنید و در پایان دهمین رو میمردید.


2. حالا فرض کنید که آن 10 روز همین 10 روز ابتدایی ماه رمضان باشد که پشت سر گذاشتیم. و از آنجایی که در پس تفکرات و اعتقادات دینی ما این است که بعد از زندگی و برای هر شخص حساب و کتابی است. پس حالا فرض کنید که بلافاصله بعد از پایان زندگی 10 روزه شما بساط حساب و کتاب هم مهیا می شود.


3. حالا این فرض را نیز به باقی فروض اضافه کنید که اگر حد نصاب امتیازات شما در این فرصت 10 روزه زندگی به حد نصاب تعیین شده برسد فرصت شما 10 روز دیگر برای باقی ماندن و نفس کشیدن در فضای رمضان شارژ میشود.


4. و این فرض را هم در نظر بگیرید که شما برای این 10 روز زندگی از بین ملیون ها عاشق و مشتاق به زندگی در این شرایط انتخاب شده اید.


5. این را هم به فرض ها اضافه کنید که شما به مانند این ملیون ها نفر مشتاق در صف زندگی 10 روزه، یک روزی آرزوی این فرصت را داشتید و برای نذر و نیاز میکردید.


6.و باز هم این فرض را بر روی یاقی فرض ها قرار دهید که وقتی شما از میان ملیون ها نفر واجد شرایط انتخاب شده اید، پس این موقعیت تابعی است از اعتماد و مهر و سعادتی که پروردگار به شما عطا کرده و شما زیر دین هستید!!


حالا بروید یک گوشه بنشینید و شرایط فرض را در ذهن خود آماده کنید و خودتان را به عنوان یک داده وارد فرض کنید.

جواب را بگیرد، حد نصاب خود را حساب کنید و ببنید که آِیا برای رفتن به 10 روز بعدی امتیاز و لیاقت کافی را دارید؟

اگر دارید که خوشا به حالتان! التماس دعا!

و اگر مثل من به حد نصاب نرسیده اید، شما طبق  بند های 4 ، 5 و 6 فرض ها مرتکب حق الناس و حق الله شده اید!

حق الله به خاطر اعتماد خداوند به شما و فرصتی که به شما هدیه کرد و حق الناس به خاطر فرصت به بیهوده اشغال شده در حالی کسان زیادی مشتاق تنها یک روز از آن را بودند!!

خب حق الله را شب قدری خدا به عظمت خود میبخشد

                                                                              امّا

                                                                                             حق الناس را چه؟؟


خدا به ما رحم کند.......





پ ن 1 : این که مدت زیادی نبودم و دوستان سراغ گرفته اند که فلانی کجایی و چرا نیستی، باید بگویم که جسمم زنده بود و روحم مرده و هنوز هم مرده متحرک است! از محبت دوستان ممنون!

پ ن 2: متن بالا خیلی شدید لحن است، می خواستم خودم را ادب کنم گفتم بگزار اندک کسان دیگری که مثل من هستند هم تادیب شوند.

پ ن 3: خیلی التماس دعا!

۴۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۰۳:۴۰
مسیح

//bayanbox.ir/id/308689614168147032?view


۴۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۲ ، ۰۵:۱۱
مسیح


//bayanbox.ir/id/3823320064255511733?view


برداشت اول : دم در بهشت


چند وقت است دقیقا دم در بهشت ایستاده و جم نمی خورد. دسته گلی به دست راست گرفته و دست چپ را زیر چانه برده و تکیه گاه کرده، چشمانش را نیز دوخته به آخر مسیری که منتهی می شود به بهشت.

اینقدر این وضعیت ادامه پیدا کرده که فرشتگان ساکن بهشت هم تعجب کرده اند! مدام بین همدیگر پچ پچ می کنند.

بارها شده که مامورین بهشت پیشش رفته اند و به او گفته اند: (چرا اینجا نشسته ای؟ چرا داخل نمی شوی؟ بهشت و تمام نعماتش و لطف خدا در انتظار توست!) ، و او جواب داده : (منتظر کسی هستم! او که بیاید با هم وارد میشویم).

اینطور که معلوم است، پسر در انتظار شخص بزرگی است که اینگونه قید بهشت را زده!

آن هم چه پسری! خوش قد و بالا، رشید، نورانی! خوشا به حال پدر و ماردش!


برداشت دوم : نیمه ی جا مانده


از وقتی پسر رفته، می شود که پدر ساعت ها به تخت خالی گوشه اتاق زل میزند و آرام آرام از کنار بغض مردانه و محکمش اشکی سرآزیر می شود.

با اینکه چند وقتی است، پسر رفته ولی پدر بازهم صبح ها زود بیدار می شود و تخت مرتب و دست نخورده پسر را، مرتب تر میکند. حالا تفریح روزهایش شده دراز کشیدن روی تخت و بو کردن ملحفه های پسر.

سخت است چندسال متمادی، تر و خشکش کنی! چندسال بزرگترین اتفاق زندگیت بشود، پاسخ چشمی پسرت به ابراز احساسات تو! چندسال پرشکوه ترین اتفاق زندگیت بشود، باز شدن چشم پسرت! این اتفاق کمی برای پدر نبود. از نظر پدر، این اتفاق بزرگترین و زیباترین اتفاق دنیا بود!

دل پدر لک زده بود برای یک بار دیگر بوسیدن پیشانی پسر!

از وقتی آقا(رهبری) آمده بود و درگوش پسر گفته بود : (در آستانه بهشت، دم در بهشت قرار داری)، پدر به نیت استشمام بوی بهشت، پسر را بو میکرد.

این آخری ها پدر روی تخت بیمارستان افتاده و لحظات آخر زندگی دنیوی را سپری میکند.

از گوشه ی چشم به کما رفته پدر که حالا بر روی تخت بیمارستان دراز کشیده، اشکی جاری میشود.

پسر به دیدنش آمده.

دست پدر را در دست میگیرد و آرام در گوش او می گوید:


آقا هوشنگ! آقا هوشنگ!

صدام رو میشنوی بابا جون؟ میشنوی عزیز؟

در آستانه بهشت ، دم در بهشت

بین دنیا و آخرت قرار داری شما!

دل بکن بابا جان، دل بکن!

بکن از دنیا باهم بریم بابا جان!


                                صدای بوق ممتد اتاق رو فرا میگیره ...


برداشت سوم : وصل نیکان


از انتهای راه منتهی به بهشت، کسی مشاهده می شود. یک فرد سپید روی و نورانی.

پسر نگاهش به راه می افتد و بعد از مدت ها از جا بر می خیزد! خوب که مطمئن می شود، دوان دوان به سمت او می رود.

بله، پدر آمده!

پسر قدم برنمی دارد! روی هوا پرواز میکند. وقتی به پدر می رسد، محکم همدیگر را در آغوش میکشند.

گل از گل چهره هر دو میشکفد. غوغایی برپا شده. فرشتگان که بلاخره دلیل انتظار پسر را فهمیده اند، بی امان به گریه افتاده اند.

پدر نگاهی به پسر می اندازد، تا به حال هیچ وقت پسر را اینقدر راست قامت ندیده.

قند در دل پدر آب می شود.


حالا باهم از درب بهشت عبور میکنند و فرشته نگهبان فریاد می زند:  ادخلوها به سلام!!


پ ن: عاشق اون کلیپ ملاقات رهبر با این شهید بزرگوارم (محمد تقی طاهر زاده)! هرکی خواست بگه لینک مشاهدش رو بدم.

پ ن 2: صحبت خاصی نیست!


لینک:

در بچه های قلم : http://bachehayeghalam.ir/go.php?vid=29614&_t_=1372511077533

در فرهنگ نیوز :    http://farhangnews.ir/link/274

در دیار باران:        http://www.diyarebaran.ir/%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%86%d9%88%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d8%9f.html


۳۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۲ ، ۰۲:۵۵
مسیح