icon
بایگانی فروردين ۱۳۹۳ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

دیده ای این فیلم های دهه 70 هالیوود و فرانسه را؟

داستان نواخانه های پر از بچه های بی سرپرست را؟

دیده بودی وقتی یک زوج جوان برای بازدید می آمد ، بچه ها چطور خودشان را مرتب و میکردند و به شیوه خودشان مشغول دلبری و شیرین کاری میشدند؟؟!

چه رقابتی میشد برای بردن دل بازدید کننده ها!



حالا شده داستان من خانوم!

میدانم منطق میگوید تو مادر ساداتی

اما

هرگاه به سراغمان می آیی سخت سعی میکنم مرتب و باشم و دلبری کنم!

شاید مرا هم دیدی و اینبار چشمانت مرا گرفت و دستم را گرفتی و بردی!

و من

بتوانم یک بار با دل و سیر و خیالی مطمئن به شما بگویم:

مادر!!


و آیا میشود یکبار هم که شده از صف بچه های منظم و مرتب بگذری و من آخر صفی را ببینی؟

آیا میشود؟




پ ن 1:

مرا هم به بپذیر به فرزند خواندگی!

پ ن 2:

قول داده بودم چیزی به غیر از تو ثبت نکنم! تا تو هستی!

پ ن 3:

تقدیم به مهم ترین بهانه ی زندگیم! مادرم!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۰۵
مسیح


شاید موعود وعده داده شده تویی!

تویی که هر روز از حالت خبر میگیریم!

برای پایین آمدنت از فرش به عرش دعا میکنیم!

برای تنظیم معادلات روزانه مان در نظرت میگیریم!

می ترسیم سایه ات از سر زندگیمان کم شود!

رنگ و لعاب زندگیمان از توست!





پ ن 1:

ما سر شده ایم، درد دوریت را احساس نمی کنیم!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۱۳
مسیح

برداشت اول:

پیام می آید:
کجایی ، دم هیات منتظرم، حاج حسین اینجاست بیا ببینش.
من:
وایسین اومدم!!

هیات کوچه پیشتی ماست، کوچه پشتی که سالها دارم ازش رد میشم نمی دونستم توش چه خبره.

برداشت دوم:

کادر چشمم پر شده از گنج های خاک خوره.
انگار گالیور نقشه گنجش را در یک خواب لو داده باشد به من.

یک جزیره در کوچه پشتی خانه ما که اگر هرجایش را شروع کنی به کندن چیزی دست را میگیرد.
من مثل یک شهر ندیده روستا نشین مبهوط شده ام که حاج حسین میزند به من:
کجایی؟
گوش کن ببین چی میگم.
اون کناریه که تپل و قد کوتاست، مسئول کاتیوشا بود، 40 تانک گرفت از بعثیا!
اون عینکیه ......

برداشت سوم:

حاج حسین نشسته در مجلس آرام بی صدا از دیدن بچه ها کیف میکند با خودش.
هر از چند گاهی دستی رو پایش میزند و آهی میکشد.
گاهی هم نمی تواند خودش را بروز ندهد و میزند روی شانه من:
آخ آخ! اونو میبنی؟ همین کنار دریه! لباس توسی! دیدش؟؟ اون مسئوله ...

من اصلا نمی فهمم حاجی چه میگوید و دارم در فضا غرق میشوم.
مدام دارم به این فکر میکنم که از کجا باید شروع کنم!

برداشت چهار:

با همان شور شوق زمان های گذشته شان جمع شده اند گوشه گوشه هیات.
یکی از آن سمت با تمام توان داد میزند:
احمــــــــــــد!
پشت بلنگو بگو پرچم بچه های مخابرات بالاست! برا سلامتیشون صلوات بفرستن!

یکی دیگر داد میزد:
بچه های SRG بیان اینجا! اکـــــــــــــبر!! نرو پیش بچه های کاتیوشا! پرو میشن بابا! (صدای خنده بچه ها)

برداشت پنجم:

دارم بر میگردم خانه در راه با خودم زمزمه میکنم:

چه خواهد کرد با ما عشق، پرسیدیم و خندیدی
فـقط بـا پاســخت پیــچیده تــر کردی معمــا را


پ ن 1:
حاج حسین را بچه های راهیان 92 سوره میشناسند!
پ ن 2:
رشته ای بر گردنم....
پ ن 3:

غلط املایی در این وبلاگ ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۵
مسیح




بهش گفتم:

حاجی جان این گروهی که پنجشنبه شبا کنار سرداران بی پلاک فر...

حرفم تموم نشده گفت:

منظورت خادم الشهداست دیگه؟

گفتم :

بله بله

گفت:

حالا حرفت رو بزن!
گفتم:

شما چطور اینجا دورهم جمع میشین؟ گروهی دارین؟ کیا هستین؟

گفت:

یه جمع رزمنده و جانباز و طلبه چطور مگه؟

گفتم:

جمع خصوصی هم دارین؟ دور هم جمع بشین خاطره؟

گفت (با لبخند):

داریم ولی شما راه نداری بهش!

گفتم (با حسرت):

اون که صد در صد.




پ ن 1:
دیگر پنجشبه ها دم اذان بهشت نمی روم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۳۳
مسیح


در خانه فاطمه صدایش میکردند.
 ناراحت بود
 میگفت: دیگر فاطمه صدایم نکنید.

 یکجای دیگر هم راضی نبود به نامی صدایش بزنند.
 گفت : دیگر مرا ام البنین نخوانید.





 بهشت زهرا فروردین 93


پ ن 1:
التماس دعا

پ ن 2:
بهشت زهرا بروید.  قطعه سرداران بی پلاک

پ ن 3:
خدایا مرا حفظ کن، بی جنبه ام
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۴۹
مسیح



مستند که تمام میشد هر چه در تیتراژ چشم میگرداندی خبر و اثری از نامش نبود، نه نام خودش، نه نام مستعار!

.

دست نوشته و کتاب و دفتر شعر زیاد داشت.

امام را که دید منقل آورد وسط حیات خانه، آتشی به پا کرد و دسته دسته سوزاند.

گفت دیگر نمی خواهم حدیث نفس بگویم.

.

جایی رفته بود، شیرینی تعارف کردند.

یکی برداشت و بعد اجازه گرفت تا یک شیرینی دیگر هم بردارد.دوستان متعجب شدند، بعد شیرینی ها در جیبش گذاشت و گفت میبرم خانه با خانواده بخورم

.

پاکت پاکت سیگار میکشید! شاید 3 پاکت در روز.

روی میز تدوین یک جاسیگاری بود، که همیشه پر بود، اگر هم نبود روی میز خاموش میکرد. جای سیگارها روی میز مانده بود.

یک روز دیگر نکشید،پرسیدیم گفت:

داشتم به این فکر میکردم که عالم در محضر امام زمانه و کارنامه ما به دستش میرسه! شرم کردم از این کار.

دیگر تا آخر عمر سیگار نکشید.

.

سال 72 اولین کاروان رسمی راهیان عازم منطقه شده بود و گفته بودند بیاید مستند بسازد.

آمد ولی میانه راه دیدند ماشین تیم دارد برمیگردد، گفتند کجا میروی؟ گفت:

حاضر نیستم چند دقیقه دیگر هم آنجا بمانم.

بعد ها فهمیدیم در اروندکنار بچه ها با هم آب بازی کرده بودند و او ناراحت شده بود. گفته بود:

این ها چه میفهمند اروند یعنی چه؟ اروند سجده گاه عاشقانه!

.

جشنواره فجر بود، میخواستند او را اذیت کنند. بد خواه زیاد داشت.

نیم ساعت قبل از مراسم گفتن تو مجریی!

وقتی هول میشد و میخواست تند حرف یزند زبانش میگرفت، آن ها هم فهمیده بودند و میخواستند آبرویش را ببرند.

وقتی میرفت بالا دوستانش میگفتند که دیگر کارش تمام است.

رفت بالا برنامه را اجرا کرد و حتی یک تپق هم نزد!

بعد مراسم از او پرسیدند: چی شده؟

گفت:

به مادر فاطمه زهرا گفتم میخواهند آبروی پسرت را ببرند! نگذار که ببرند!

.

باهم دعوا کردیم حسابی! حق با او بود اما من کوتاه نمی آمدم!

شب بعد از دعوا خانمی به خوابم آمد با لحن شدیدی گفت:

چرا با پسر ما اینطور رفتار کردی؟؟

فردایش آمدم داستان را برایش گفتم و با خنده گفت:

برای  ما پارتی بازی شده رفیق!!




پ ن 1:

و هزاران هزار پرده دیگر از یک زندگی!

پ ن 2:

شرمگینم از آن کوتاه لحظاتی که میخواستم خودم را با تو مقایشه کنم!

پ ن 3:

امروز معراج جای شما خالی!

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۳۵
مسیح


حس تلخیست بی تو سال جدید

و چه خوب است افتتاح نشود


و چه کاریست بی تو شب تا صبح

بغض دلداده ها دوا نشود


ممیز


پ ن 1:

خدایا این سعادت رو از ما نگیر

پ ن 2:

خدایا ما رو در دایره رفقای مومنان خودت وارد کن.

پ ن 3:

خدایا جز مسیر تو نمیخواهم، میانبر ارزانی تنبل ها!

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۵۹
مسیح



مظلوم تر از ما نیست

خدایا!!

رفیقان می روند نوبت به نوبت



باتشکر از:
http://vettr.blog.ir/


پ ن 1:
برگشته ام.
پ ن 2:
قربان تنهاییت بروم، که ما شده ایم یارت.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۵۴
مسیح




اذیت می شود دنیا بدون رنگ چشمانت      بیا زلف از گره وا کن پشیمان شو از این کارت

تمام عالم این ایام درگیر عزای توست            بیا بنشین درون خانه و برگرد از راهت


(ممیز)




۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۵۹
مسیح



لبیـــــــــــــــــــــــک یا امام!!



اندک توانی داریم و توانایی

آن هم فدای یک خنده تو!



پ ن 1:

فرهنگ فرهنگ فرهنگ فرهنگ فرهنگ فرهنگ اقتصاد!

پ ن 2:

این سخنرانی حضرت آقا مثل دم مسیحا من نا امید رو زنده کرد!

قربان صراحت و جذبه ات! انقلابی من!

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۳۹
مسیح