icon
بایگانی اسفند ۱۳۹۴ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۱۱ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

اتل‌ متل‌ توتوله‌

چشم‌ تو چشم‌ گلوله‌

اگر پاهات‌ نلرزید

نترسیدی‌ قبوله

(زنده یاد ابوالفضل سپهر)‌


چهارشنبه سوری کسایی که کیلومترها اونور تر با نارنجک و توپ و تفنگ و ترقه های بزرگ سرکار دارن

تا یک عده اینجا در کمال ارامش به جنون برسن

مبارک



جنگ های داخلی

اسفند 94





پ ن:

_حاجی جون بعثیا هم رسم و رسومات مارو دارن؟

(صدای انفجار)

+محسن جان حالت خوبه پشت بی سیم؟

_جدی میگم حاجی فک کنم اوناهم رسم و رسوم مارو دارن, این چهارشنبه سوری سنگ تموم گذاشتن

(صدای انفجار)

+محسن خوبی صدات رو ندارم!

_میگم حاجی یکم ترقه هم میرسوندید ما بزنیم بد نبود..

+خدا هیچ کسو شرمنده نکنه محسن جان تحمل کنید تا صبح

_جاتون خالی، تبریک بگید به بچها عید رو

(صدای انفجار شدید)

+محسن...محسن جان..آقا محسن صحبت کن..محسن...

۹ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۴۹
مسیح






مردی با یک دست لباس خاکی بالای سر من بدنم را تکان میدهد و صدایم میکند:

_طه...طه...(با دست شانه ام را تکان میدهد)طه پاشو..

(چشم باز میکنم و او را میبینم)

+پاشو خیلی راه داریم..

_شما؟

+نبایدم بشناسی...اون موقع وجود خارجی نداشتی..پاشو دیره..وضع پروندت خرابه

_کجا باید بریم؟ شما کی هستی؟

+تو دل این بیابون باید بریم،منو فرستادن همراهیت کنم،آخرین بار مادرت چطور بود؟

_آخرین بار؟؟ مادرم چی شده؟ شما از کجا میشناسیش؟؟

+طوریش نیست..شما آخرین بار دیدیش

_آخرین بار یعنی چی؟

+یعنی آخرین باری که خدا به پلکت اجازه داد که باز بشه..

_یعنی چی؟ الانم دارم میبینم..چی میگی شما؟؟

+آره میبینی...منتها منو..منو سی ساله که دیگه کسی نمیتونه ببینه...منتها الان تو میبینی...کارت اون پایین تموم شده..حالا این بالا شروع شدی..کارم زیاد داریم..پایین رو گند کاشتی..باید پرونده به دست چنجا سر بزنیم ببینیم میشه درستش کرد یا نه،حالا هم دیر شده،تا کارت زار نشده راه بیفت..

_( زیر لب میگوید) تموم شد...چرا اینقدر زود..هنوز بیست و ...

+(توی صحبتم می آید) کسی بهت ضمانت نامه داده بود؟

_(سکوت)

+بچه های هم سن تو چند وقت دسته دسته میان این بالا این بیابون رو یه نفس رو بال ملائک میرن..اون وقت تو با این سن این وضع پروندته که شاید کاری از دست منم بر نیاد..راه بیفت

(بعد از طی مصافتی به یک سف طولانی میرسند..افراد پشت سر هم با ظواهر مختلفی صف کشیده اند..بعضی ها اتو کشیده و تمیز و بعضی ها مثل من با لباس های چرک و ریش ریش, بعضی ها تنها و بعضی ها مثل من با یک همراه که پرونده  شان را زیر بقل دارند، جلوی صف یک جایی مثل گیت پرونده افراد را بررسی میکنند, بعضی ها برای بررسی به گوشه ای هدایت میشوند, بعضی ها صلاحیتشان تایید نمیشود و بعضی ها هم با پا درمیانی همراهانشان رد میشوند)

+دعا کن مامور آشنا باشه با ریش گرو گذاشتن کار حل بشه...

(صدای مامور: طه امیری!!)

+ماییم..الان خدمت میرسیم..خودت رو جمع و جور کن پسر..

(چند قدمی جلو میروند و نزدیک گیت می ایستند و همراه پرونده را به مامور میدهد)

#این پرونده ردیه!

+میدونم ردیه جناب..منتها من محمد جعفر حائری هستم از بچه های طبقه سوم.اگر میشه میخواستم ایشون رو از سهمیم حساب کنم

#خیلی وضع خرابه با سهمیه شما،تازه میره برای بررسی مجدد!

+اونم خوبه..اونم خوبه..باقیش رو درست میکنیم ان شا الله..(روبه من میکند)

فقط به خاطر مادرت! برو اون گوشه تا برم چندجا پرونده رو نشون بدم با رضایت برگردم برو..

 

 

برزخ

اسفند94





پ ن:

آخرین عکس دایی در جبهه, بعد آن دیگر برنگشت..تا72

پ ن:

ما مادرمان را میخواهیم...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ اسفند ۹۴ ، ۰۰:۳۴
مسیح


(در حالی که کیف را وارسی میکند)

_لباس گرم ورداشتی مادر؟

(با نگرانی این سمت و آن سمت را نگاه میکند و عجله دارد)

+بله ورداشتم

_کلاه چی؟ کلاه ور داشتی؟

+بله مااادر ورداشتم

_یکمم برات تنقلات گذاشتم نگه دار اونجا رسیدی بخور, شنیدم هیچی نمیدن اونجا بهتون

+مادر اسیری که نمیبرن, غذا میدن!

_یه چیزایی میگی مادر, یه برگ نون خشک و یه کنسرو تاریخ گذشته غذاست؟؟

+سفر نمیرم که! جنگه جنگ!

_خب حالا اینقدر جنگ جنگ نکن دلم ریخت

(دوباره کیف را وارسی میکند)

_این پلیور آبی که برات دوختم کو؟ دیشب تو ساکت گذاشتم"

+اضافی مادر بارم سنگینه, پلیور آبی نمیتونم بپوشم اونجا, گذاشتمش خونه

_بیخود کردی گذاشتی خونه! خوبه حالا اون قهوه ای رو اوردم باخودم

(دست میکند و از کیسه همراهش پولیور تا شده را در می آورد)

+وااای مامان..چرا اینطوری میکنی؟ به خدا میخندن بهم..من دارم میرم جنگ..اردو نمیرم!

_این چیزا ربطی به جنگ نداره, بری اونجا سرما بزنه سینه پهلوت کنه میتونی بری بجنگی؟

+من نوکرتم بده من بزارم تو ساک, دیر شد به خدا, اتوبوس رفت...

(پلیور را درون ساک میگذارد در همین بین عکاس آن هارا صدا میکند)

#آقایون برمیگردید سمت دوربین یک عکس دست جمعی بگیرم ازتون؟

+حتما..مادر دوربین رو نگاه کن یک عکس این دمه آخری بگیریم..

_بیخود..من عکس دم آخری نمیگیرم میری برمیگردی..

+چشم بیا یه عکس یکی مونده به دم آخری بگیریم :)

_سکوت..

+مااماااان..نمیگیری بعدش حسرت میشه ها!

_ای خدا لالت کنه با این حرف زدنت..باشه بگیر آقا

+خوشگل بگیر رو طاقچه بشینه

#سه دو یک

چلیک





کیلومتر ها دور از محبوب

تهران

اسفند94





پ ن:

وقتی که حبس میشوی...

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۴ ، ۲۰:۲۲
مسیح



حباب رویاهای بالاسر یسنا
عکس باباست



پ ن:
شهید مدافع حرم امیر علی هیودی
پ ن:
راستی تو از تو آسمون
ببین بابای من کجاست
بهش بگو که دخترش
ساکن تو ...
پ ن:
این چه بزمی است که در سوریه برپا شده است


۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۶:۲۲
مسیح



سید مهدی تو تهران یک دکه گل فروشی داشت,کارش حرفه ای و درجه یک بود, بچه ها میگفتند اگر یک دسته علف هرز هم به سد مهدی بدهی یک دسته گل عروسی برایت در می آورد.

عموم بچه های گردان از سد مهدی التماس دعا داشتند, منطقه سوغات خاصی نداشت و اگر هم داشت اصولا پولی توی جیب کسی نبود که آن را تهیه کند.

پس بنابراین گلهای بی زبان باغچه های دوکوهه میماند و کمی علف و سد مهدی.

بچه ها گل ها را میچیدند و سد مهدی هم با نخ گونی سنگری و پارچه همان گونی ها و احیانا کمی چفیه و چیزهای دم دستی دیگر یک دست گل برای بچه ها دست و پا میکرد.

دسته گل ها هم البته چند دسته بود, برای مادر, پدر, برای همسر, برای نامزد و حتی برای خواستگاری.

دسته گل های سد مهدی برند پادگان بود حتی با اینکه وقتی به مقصد مورد نظر میرسید یا پژمرده بود یا خشک شده.

دم دمه های صبح, قبل از فرمان پیش روی که پشت بیسیم فرماندهی با صدای آرام اعلام میشد.

سد مهدی کورمال کورمال در حال بستن چیزی بود,کمی از گل های ریز درون دشت را که هنوز حتی نامشان را نمیدانم دسته کرده بود و کمی علف و برگ های دیگر یک جا برای خودش پیچیده بود, کمی از چفیه اش برای تزیین دسته گل و مقداری از مفتول های سیم خاردار برای عامل نگهدارنده دسته گل.

در همان گرگ و میش دستور حمله فرمانده که تلاش سد مهدی را دیده بود کمی پا مرغی و خیلی آرام پیش سد مهدی آمد و در گوشش گفت:

صدبار گفتم تو منطقه میای گل و گل بازی رو بزار کنار, پسر خوب چند دقیقه دیگه هممون تیکه پاره ایم اون وقت تو دسته گل میپیچی؟ (خنده)

و سد مهدی جواب داد:

حاجی ما اینجا برای همه و هر مناسبتی گل پیچیدیم حالا دم حجله ای خودمون یکی برای خودمون نپیچیم؟

فرمانده که یک دفعه یکه خورده بود گفت:

سد امشب سیمت خیلی وصله تا اتصالی نکرده من دور شم (خنده)

بعد عملیات سد مهدی برنگشت,البته فقط هم سد مهدی نبود که برنگشت,بیشتر مشتریان دسته گل های سد مهدی هم برنگشتند, فرمانده برگشت با چند نفر دیگر.

چندین و چند سال بعد هم فرمانده سد مهدی را فقط از شمایل همان دسته گل آن شب شناخت.

سد مهدی دسته گل به خاک داده بود.


شهید سید مهدی میرمهدی

نام پدر: سید مرتضی

تولد:1345

شهادت:66/3/17

شرهانی

قطعه26 ردیف6 شماره15

 

بهشت زهرا

خیلی وقت پیش..

 




پ ن:

خدا هدایت کنه عوامل این دوری چند وقت رو.. .

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۳۶
مسیح



فاطمه پرسید:

پدر تاریخ چیست؟

محمد گفت:

بودنش خوب است و نبودنش هم خیلی بد نیست فاطمه

فاطمه گفت:

مگر میشود یک چیز هم بودنش خوب باشد هم نبودنش خیلی بد نباشد

محمد گفت:

فاطمه تاریخ مثل پولی می ماند که من برای تو به ارث میگذارم بودنش خوب است اما میتواند بد هم باشد

نبودنش بد است اما میتواند خوب هم باشد, در صورت اول تو میتوانی تنها به پول من تکیه کنی و کاری نکنی و در صورت دوم تو میتوانی به توانایی هایت تکیه کنی و کار کنی

و تجمیع هر دو صورت میشود خوب

فاطمه گفت:

پدر شما برای ما ارث میگذارید؟

محمد گفت:

دخترم وقتی این را میگویی باید یک خدایی نکرده ای پشت کلامت بگذاری (خنده)

فاطمه گفت:

خدایی نکرده...خدایی نکرده میگذارید؟

محمد: (خنده)



موزه ملی

اسفند94



 

پ ن:

تاریخ چند هزار ساله به خودی خود اتفاق خاصی نیست, اما ویژگی خوبی است.


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ اسفند ۹۴ ، ۱۴:۲۰
مسیح


یوسف گفت:

پدر چرا جاده های دور از خدا همیشه شلوغ تر است؟

محمد گفت:

برای اینکه جاده های دور از خدا پر رنگ و لعاب تر است یوسف, دار و درخت دارد رودخانه ای برای آبتنی هوایی خنک, جاده های دور از خدا زود پا بندت میکند..

یوسف گفت:

یعنی اگر از جاده خدا برویم همه اش کویر است و خشکی پدر؟

محمد گفت:

همه ی همه اش نه یوسف کویر هم زیبایی های خودش را دارد, شبهای پر ستاره سکوت و تنهایی اما جاده های خدا همه اش راحتی نیست, زیبایی دارد اما نه آن زیبایی تکراری, زیباییش با رسیدن به هدف نمایان میشود, بیشتر ما هر چیزی را بدون سختی میخواهیم حال آنکه بهای رسیدن به خدا زیاد است, باید دست و دلباز بود.

یوسف گفت:

پدر کی میرویم کویر؟ میخواهم خدا را ببینم!

محمد گفت:

کویر میرویم یوسف اما نه برای دیدن خدا برای دیدن نشانه های خدا, نشانه های خدا را که دیدم خداراهم میبینم.



#مکالمات_یوسف_و_فاطمه_با_محمد

آزادی

اسفند 94




پ ن:

کلی حرف نگفته با فاطمه و یوسف هست,پیش از آنکه بیایند.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۴ ، ۱۵:۴۰
مسیح

اگر بخواید از یک فرزند شهید در یک موقعیتی سوال هایی درباره گذشتش و شهادتش پدرش بپرسید که اون شخص هم به یادش داره، چی ازش میپرسید؟

حالا همون فرض رو برای یک فرزند شهید شش تا هفت ساله در نظر یگیرید از اون چی و چطوری میپرسید؟






جواب هاتون خیلی میتونه کمک کننده باشه

ممنون

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۲ اسفند ۹۴ ، ۱۱:۵۶
مسیح



(بچه ها یک هفته ایست که در اثر محاصره در دو جهت و حجم آتش نسبتا بالا و کمبود وسایل نقلیه با کمبود شدید آذوقه و مهمات مواجه شدند و درخواست های پیاپی آنها برای پشتیبانی نیز بی جواب مانده, در یکی از همین روزها از دور صدای هلی کوپتری شنیده میشود,سعید از پشت سنگر هنگام دیده بانی صدا را مینشود)

_(کمی مکث) هل...هلکوپ...هلکوپتر...هلکوپتر...حاجی بیا ببین هلکوپتر خودیه..حاجی بیا بلاخره رسید...هلکوپتر(به سمت سنگر نصفه و نیمه فرماندهی میدود)

+داد نزن سعید داد نزن لامذهب منطقه زیر نظر داد نزن

(چند خمپاره کور به دلیل تحرکات صدایی به مقر برخورد میکند)

_(از خیز بلند میشود و به سمت مرتضی میرود) حاجی هلکوپتر رو مگه نمیبینی بلاخره اومد!

+ندیده هلکوپتری مگه تو؟ میخوای بگم بیاد پایین سوارت کنه ببره یک دور بزنه و بیای؟

_حاجی گرفتی مارو؟

+دستام و دورت میبینی الان؟

_حاجی بعد کلی گشنگی اومد بلاخره, یکی مارو دید بلاخره

(در حین گفتگو هلکیپوتر چندین متر آن سمت تر پشت مقر مینشیند)

_من چنتا بچه ها رو برمیدارم میرم کمک حاجی..بلاخره نون خشک سق زدن تموم شد!

+برو خدا هدایتت کنه..گشنه بازی درنیار!

(سعید به سمت هلکیوتر میرود اما دقایقی بعد صدای داد و بیداد و دعوای او بلند میشود, مرتضی که صدا را میشنود سریع خودش را به سمت هلکوپتر میرساندو سعید رو با سرنشینان هلکوپتر دست به یقه میبیند)

_مسخره کردید..این چی چیه ورداشتید اوردید؟؟ ما نون نداریم بخوریم اون وقت صندوق اوردید برای ما..جای راحت و ...

+سعید...سعید..باز چی شده..ول کن یقش رو بچه..ولش کن میگم

_(با بغض) حاجی نگاه کن..یک ماه با جیره یک هفته ای سر کردیم بیسیم پشت بسیم که اقا به دادمون برسید..اون وقت بعد یک ماه صندوق برای ما اوردن..این موقعها که میشه ما آدم میشیم!

#برادر خب نمی خواید رای بدید ما میریم..به خدا زودی نیست که..روح ماهم از حرفای این برادرمون خبر دار نیست!

+دهنتو ببند سعید..خجالت بکش..قصد کردی آبروی ما رو ببری؟ گشنگی اینقدر روت فشار اورده؟؟ جیره من هرچی مونده براتو..وردار ببر بخور! این جا داریم جون میدیم برای این صندوق..والا کی با ما کار داشت؟

برادرا بسم الله...ما یه حسینیه نصفه نیمه ای داریم اینجا ببرید بساط رو اونجا به راه کنید الان بچه ها رو به خط میکنم...بسم الله اقا بسم الله

(سعید پشت رینگی های اسکان نیروها زانوهایش را بقل کرده و گریه میکند)

+سعید..پاشو بیا

_(بغض و سکوت)

+با تو ام سعید پاشو بیا حسینیه

_(بغض و سکوت)

+انتظار نداری که عذر خواهی کنم؟

_حاجی یه جوری سر من داد میزنی انگار من گشنم..انگار نخوردم..انگار ندیدی شبارو که بچه تو رینگی میپیچیدن به هم که کمتر احساس گرسنگی کنن!

+آخه سعید جان..پسر خوب..چرا یکدفعه خنگ میشی؟؟ مرد حسابی ما برای چی اینجا داریم بدبختی میکشیم؟؟ برای یک لقمه نون بیشتر؟؟ برای غذای بهتر؟؟ یا داریم بدبختی میکشیم اینجا برای همین چیزا؟ برای حرف امام برای استقلال؟؟ بعد تو میری یقه مسئول صندوق رو میچسبی؟ فهمیدی چیکار کردی اصلا؟

پاشو جمع کن خودتو بسا رایت رو بده منتظرن باید جاهای دیگه هم برن..پاشو امشب غذات با نون اضافست پاشو..

_(سعید از بین اشک ها لبخندی میزند) چشم اقا مرتضی...

بچه ها از بین کاندیدا های موجود ریاست جمهوری تنها نام یک نفر را مینویسند آن هم سید علی حسینی خامنه ای است

مرتضی بعد از انداختن رایش رو به مسئول صندوق میکند میگوید:

اگر رفتی تهران اقا سید علی رو دیدی بهش بگو ما پا تو رکابت تا خیلی جاهاش رو دیدیم





(عکس هوایی از منطقه شلمچه و تاثیرات حجم آتش گستره بر روی خاک منطقه که نشان میدهد هیچ جان پناهی وجود نداشته)

اسفند 94

ایران




پ ن:

ما سینه زدیم، بی صدا گرییدند..

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۲۲:۵۸
مسیح

در مقطع حساس کنونی خواهش میکنم به تمام اظهار نظر هایی که در فضای مجازی و حقیقی درباره انتخابات اواخر و بعد از اعلام نتایج میکنید حواستون باشه

برای خودمونی ها میگم نه اونوری ها

قسمت آخر نقشه پیچیده و هزار توی دشمنان دوست نما هنوز مونده

خدایی نکرده نشه بعد اعلام نتایج ما یک حرفایی بزنیم و داد و بیداد هایی کنیم که بعدش داستان خیلی خراب بشه

سر بسته میگم

چون دوست ندارم حتی اسم اون لفظ رو به زبون بیارم

ان شا الله که خیره

اگر هوشیار باشیم و این مرحله آخریه رو هم رد می کنیم به سلامت...

۶ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۷ اسفند ۹۴ ، ۲۱:۴۲
مسیح