icon
بایگانی خرداد ۱۳۹۴ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۱۹ مطلب در خرداد ۱۳۹۴ ثبت شده است

دریافت
حجم: 25.8 مگابایت
توضیحات: عزالدین

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۴ ، ۱۲:۳۵
مسیح

دوباره یه هفتست که ماراتن شروع شده

دو ترابایت فیلم از یمن دوترابایتی که حالا ازش چند گیگ ناقابل فیلم قابل استفاده در اومده!

یک دنیا داستان و خط داستانی جور واجور

دوباره محدودیت ها طاقت فرسای محترم

دوباره وسواس در انتخاب فیلم

و دوباره مصائب یک تولید

بعد عزالدین

حالا پروژه یمن دومین کار توی حوزه مقاومت و بیداری اسلامیه






پ ن:

امیدواریم داستان یمن تو ماه رمضان به سرانجام برسه و به تماشای مخاطبان تلوزیون برسه، البته با امید به نرمش قهرمانانه مسولین سیما

پ ن:

اگر تقاضایی بود عزالدین رو آپلود میکنم در بیان برای تماشا، چون هنوز توی کنداکتور پخش افق قرار نگرفته

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۱ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۷
مسیح


#رمضان_نوشت
#زبان_روزه_نوشت
ء
ء
دیشب بعد پانزده سال حالا میبایست کل ماه رمضان را روزه میگرفت بر اساس تکلیف
تا قبل از آن حتی تا به حال یک نیمه ماه مبارک را هم روزه نگرفته بود
از دیشب قرار بود به یک باره تمام نماز هایش صبح و ظهر و مغرب را به جا می اورد که اگر به جا نمی آورد قضا حساب میشد
اما من در پاسخ گویی به این سوال مانده بودم که یک پسر چگونه میتواند بدون تمرین قبلی از یک روز صبح تمام روزه ها را بگیرد و تمام نماز هارا به جا بیاورد

مثل رها کردن یک کودک تازه پا وسط مسابقات دو و میدانی...
ء
ء
ء
پ ن:
نوار بالایی گوشی نشان دهنده وضعیت روزه گرفتن امثال منی هست, حالا چه به اجبار یا اختیار

 

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۱۷:۰۸
مسیح

رمضان_نوشت
#زبان_روزه_نوشت

توی واگن مترو خیره شده ام لب های مسافرین
لبهای خشکیده و پوست پوست شده حالم را خوب میکند
چهره های زرد شده و وا رفته ذوق زده ام میکند
زانوهای شل و شده و دستان بی توان مسافران مترو نوید چیزهای خوبیست
این زردی های پوست طلای ناب وجود هرکسی است که تنها با اطاعت از دستور حق رخ نشان می دهد
بگذار آفتاب هرچه میخواد ببارد
تنها قیمت طلا را بالا تر میبرد





پ ن:
روزه خواری برخی افراد را بلد نکنیم,هی توی محافل و میهمانی های افطاری برای هم تعریف نکنیم,بازار روزه و روزه داری سکه است,راکدش نکنیم
پ ن:
این روزهای ماه مبارک اگر خدا بخواهد و چیزی به ذهن ناتوان ما برسد تحت عنوان همین تگها منتشر میکنیم, شما هم دوست داشتید با عنوان این تگها بنویسید

 

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ خرداد ۹۴ ، ۰۰:۳۲
مسیح

همیشه توی روزهای دهه فجر آن وقتی که تلوزیون پر میشد از فیلم های تظاهرات زمان انقلاب,سرودخوانی ها,استقبال امام و غیره
من یک سوال همیشگی از پدر و مادر داشتم
در میان تمام آن شور و شوق و انرژی حاصل از دیدن این فیلم ها و مرور هزار باره خاطرات آن روزها
میپرسیدم:
شما هم بودید؟
و بعد میگفتند:
ماهم رفته بودیم
انگار خوشحالی یک دنیا سراغ من می آمد و فردایش سر کلاس و وقتی که معلم خاطرات انقلاب را میگفت من هم میتوانستم سینه سپر کنم و بگویم:
خانم اجازه, پدر و مادر ماهم بودند و بعد شروع کنم به بازگویی خاطرات آن ها...
حالا بعد گذشت چندین سال از آن خاطرات خوش من هم تا به امروز افتخار و اجازه حضور در چند فقره از به یاد ماندنی ترین روزهای انقلاب را داشتم
افتخاری که روزی حتی تصورش هم برایم غیر ممکن بود
از نه دی هشتاد و هشت تا دیروز
حالا یک دنیا خاطره و غرور برای فرزندی دارم که چندین سال بعد وقتی با شور و هیجان فیلم های امروز را میبنید و میپرسد: شما هم بودید؟!
میتوانم برایش یک دل سیر تعریف کنم
دیروز
روز عجیبی بود..



تشییع شهدای گمنام,میدان بهارستان,1394






پ ن:
بخشی از روز به یادماندنی انقلاب
پ ن:
خاطرات پدر و فرزندی برای آینده

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۱
مسیح

محسن
آقا محسن
پاشو آقا جان پاشو ببین مردم چه کردن،سی و خورده ای سال خوابیده بودیم کنار هم بس نبود,پاشو بیا ببین

_
خواب چیه برادر,همچین میگه خواب انگار ما تو این چندین سال یه جا دور هم نشسته بودیم,مومن بیست و چهاری تو همین شهرا بودیم و میگشتیما

خب حالا جوش نیار محسن جان,هنوز جوشی الحمدلله

_
آره برادر مهدی,تا وقتی انقلاب با ما کار داره من جوشیم

مجتبی(
آقا صلوات بفرستید صلوات ای آقا(خنده)

)
الهم صل علی محمد و آل محمد(

مهدی:
بچه ها بسم الله, عملیات شروع شد
لباسارو تنتون کنید, فینا رو هم بپوشید باید بزنیم به دل شهر
کار زیاده برادرا بسم الله..

بابا حاج مهدی این لباسا پوسیده قربونت برم الان که دیگه زمان جنگ نیست لا اقل چهارتا لباس نو بدید به ما(خنده)

مهدی:
غر نزنید بچه ها دیگه کار زیاده علی علی
پنجتا پنجتا بشید بزنید به دل اقیانوس ملت, توجیح عملیات هم که شده قبلا براتون
هدف مثل همیشه به خاک سیاه نشوندن دشمنه

برا سلامتی برادر مهدی صلوات ختم کن
(
صدای حضار: الهم صل....)

مهدی:
بچه ها یاعلی برید ماشالا










پ ن:
امروز مردم کولاک کردن
پ ن:
چیزی به نام مدیریت مراسم وجود نداشت,هیچ فکری برای در ارامش بودن ناموس مردم انجام نشده بود
پ ن:
با تشکر از اون خانومی که وقتی دید فاصله بین خانوم ها و اقایون کم شد,دستش به من رسید که روی وانت مشغول کار بودم و بعد یک وانت فحش بارمون کرد که این جاسوس اجنبی هم باید از ما عکس بگیره,و بقل دستی ما با تعجب ازم پرسید: فارسی بلدی؟!

 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۷
مسیح

مادر چرا گل مصنوعی آخه؟حیف نیست؟!

_چرا مادر حیفه..

قشنگ گل طبیعی بزاری توی قاب،تر و تازه,بوی خوب..

_آره خیلی خوب میشه..(نگاهی به گوشه قاب و با غم نگاه میکند)

مادر چیزی شد؟شرمنده چیزی گفتم؟!

_نه مادر حرف درستی زدی منتها..

ببخشید مادر حالتون رو خراب کردم

_(باز دوباره نگاهی به گوشه مزار میکند و شروع میکند)

همیشه گل تازه میزاشتم,هفته بعد که میومدم میدیدم خشک و خشک شده,دلم میگرفت, منتها چون هر هفته گل تازه میاوردم و میزاشتم غمم نبود

هفته پیش توی خونه میخواستم جمع کنم وسایلم رو بیام یه دفعه حالم بهم خورد,بردنم بیمارستان نتونستم بیام,بعدش که میخواستم بیام با خودم یه دسته گل مصنوعی اوردم برا قابش,دیدم گلها دیگه چیزی ازش نمونده,گل مصنوعی هارو گذاشتم

(سکوت)

_من دیگه اوضاعم مشخص نیست,اگه دیگه نتونم بیام کی میاد این گلا رو عوض کنه به این قاب برسه(نگاه بدون پلک به قاب)

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۲۵
مسیح

مهدی جان
از وقتی تو را گرفته اند،خانه سوت و کور شده
دل همه مان برای هنرنمایی ها و شیرین زبانیت تنگ میشود
دیروز بیست و دو خرداد بود
داشتیم دورهمی یاد شش سال پیش را میکردیم
تو و خواهر و باقی برادر هایت چقدر خوب توی میدان جولان میدادید
همیشه میدانستم تو بین فرزندانم چیز دیگری میشوی
از بابت وثیقه هم خیالت راحت باشد
سپرده ام یک وثیقه خوب و درست و درمان برایت آماده کنند
مثل دفعات قبل زیاد آن جا نمیمانی
تابستان ها آنجایی که میبرندت خیلی گرم میشود
سپرده ام اتاق را کامل برایت تجهیز کنند
کولر گازی
یخچال دوقلو
یک حوزچه ى کوچک و... به خاطر علاقه وافرت یه اینترنت و جریان ازاد اطلاعات هم داده ام برایت چند مگ ناقابلی اینترنت هم بگیرند
باقی کم و کسری ها راهم لیست کن زنگ بزن تا تهیه کنیم
دلمان برایت تنگ میشود

اینجا در لتیان جمعمان جمع است و فقط جای تو خالیست
دوست دار تو
....
امضا







پ ن:
حکم ها پیش تو کم می آورند
پ ن:
مبارزه با مفاسد اقتصادی را دستور کار قرار دهید, نه مفاسد اقتصادی انتخابی

 

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۴ ، ۰۲:۰۳
مسیح

امتحان چیزی نیست
جز
توهین به شعور دانشجو
بنده از همین تریبون اعتراضم رو به آژانس اتمی و پنج به علاوه یک اعلام میکنم
روند دانشجویی ما هم دقیقا مثل توافق دولت محترمه
ما تمام دارایی و اعتبار و وقتمون رو میذاریم رو میز
در عوض دانشگاه به ما قول یک نمره رو که تنها یک عدد هست میده
و تازه میگه شما پول رو واریز کنید و بیاید سر کلاسو و حرف گوش کن باشید
بعد تازه ما باید راستی آزماییم کنیم
تازه بعدش ما نمره بدیم یا نه
در کنار اینها دانشگاه دسترسی هایی فراتر از پروتکل هم میخواد

 

 


پ ن:
خدایا یه ظریف برای ما بفرست که غرور مندانه آه دل ما رو بگیره از دانشگاه ها
پ ن:
اگر توافق بشه دیگه نیازی نیست امتحان بدیم

 

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۴ ، ۰۳:۵۲
مسیح

پیرزن در کنار دیوار خیابان مشغول راه رفتن است
صدای هیاهو و شلوغی محیط به گوش میرسد
پیرزن با دستش جلوی یک نفر را میگرد:
مادر جان چه خبره؟
_هیچی ننه جان ول کن داستان نیستن اینا مملکت هزار جور مشکل داره...
صدا آرام آرام دور میشود


پیرزن به راه خود ادامه می دهد دوباره از کنار دیوار
صدای هیاهو بیشتر میشود و ادم های بیشتری از کنار پیرزن رد میشوند
پیرزن باز در حال حرکت جلوی کس دیگری را میگیرد:
مادر جان اینجا الان چه خبره؟
_(هدفن را در میاورد)والا نمی دونم مادر جان, خودمم نمی دونم
هدفن را توی گوشش فرو میکند و صدایش آرام آرام دور میشود
پیرزن بازهم به را خود ادامه می دهد
قصد میکند جلوی چند نفر دیگر را هم بگیرد اما افراد به نیات مختلف به پیرزن توجهی نمیکنند
حالا صدای هیاهو خیلی زیاد شده و تراکم جمعیت هم بیشتر, پیرزن کمی به سختی راه میرود
با دست میاندازد تا جلوی کسی را بگیرد, دستش به چادر کسی میخورد:
دخترم قربونت برم اینجا چه خبره مادر؟!
(بغض و گریه اجازه تکلم صحیح به دختر نمی دهد) مگه نمیبینی مادر جان, این همه دسته گل آوردند..

دست گل؟!
_آره مادر دست گل, شاخ شمشاد

چنتا آوردن مادر جان؟
_خیلی مادر دوتا ماشین
مادر کمی سکوت میکند و شروع میکند به این پا و آن پا کردن و مدام به ادم های دور و برش برخورد میکند
از دیوار کنار دستش فاصله گرفته و کمی مضطرب شده
صداها حالا دیگر بلند و بلندتر شده و تراکم جمعیت بالا رفته
با صدای بلند:

دخترم هستی هنوز؟!
(کمی کلافه) مادر کنار دستتونم, تو این شلوغی شما چطور اینقدر جلو اومدی آخه؟!
دخترم قدت بلنده مادر؟ چشات سالمه و تیز هست الحمدلله؟
(متعجب) به قدر کفایت میبینه مادر جان!
دست میکند از زیر چادرش یک قاب عکس در میاورد و با دست چپش به بدن دختر میزند و وقتی مطمئن شد قاب را به دختر میدهد:
مادر جان با اون چشمای قشنگت یه نگاه بنداز ببین دست گل من رو تو اون جمع میبینی؟ از مترو تا اینجا رو پرسون پرسون و دست به دیوار اومدم, اینجارو دیگه نمیتونم.. دختر قاب را میگیرد و در حالی که انگار عرق سرد روی پیشانیش صف بسته باشد بهت زده به مادر نگاه میکند
مادر دوباره نگران دستانش را به دختر میزند:

هستی مادر... نگاه کردی!؟

#مادر_شهید
پ ن:
هیچ کس نمی تواند مادر شهید را درک کند
پ ن:
پدر شهید های مغفول مانده از دید ما
پ ن:
کیفیت پایین عکس به خاطر عملیات پیچیده ایست که برای آپ کردن یک عکس طی میکنم, گوشی اصلا همراهی نمیکند

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۹ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۲
مسیح