icon
بایگانی آذر ۱۳۹۴ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۱۱ مطلب در آذر ۱۳۹۴ ثبت شده است

اگر بخواهیم طول شب و روزها را اندازه بگیریم

به نظر شما

طول آن شبی که مادر یمنی بچه هایش را از ترس بمباران کرکس ها محکم توی بقلش نگه داشته بود و نیم نگاهی به آسمان داشت چقدر است؟

طول آن شبی که پدر عراقی از بیم ناموسش شب را تا صبح دست به اسلحه سر کرد تا جلوی حرامی را بگیرد چقدر است؟

طول آن شبهایی که سولاف، هیلن و روکن* سه دختر کرد سوری تا صبح در حلقه حرامیان سر کردند چقدر است؟

طول آن شبی پیکر صدها شیعه نیجریه ای و تن نیمه جان شیخ زکزاکی زیر پوتین سربازان ارتش نیجریه بود چقدر است؟

طول آن شبی که پدر و مادر حسین بعد از خبر شهادت پسرشان در شام به صبح رساندن چه قدر است؟

فکر میکنم ما خیلی وقت میشود که روز و شب های بلندی را سر میکنیم

زمین به سمت شب های طولانی تری پیش میرود

که در آن، شب یلدا کوتاه ترین شب سالست.


کوتاه ترین شب سالتان بخیر...





پ ن:

*مستندa175

روایت سولاف، هیلن و روکن را بازگو میکند, توانش را داشتید ببینید.

پ ن:

ببخشید شب یلدایی اگر کامتان تلخ شد.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۴ ، ۲۲:۵۲
مسیح



قهر کرده بود

و بساطش را زده بود زیر بقلش و در سرمای هوا بیرون دفتر نقاشی را به راه کرده بود و نقاشی میکشید

هیچ ناز کشیدنی هم جواب نمیداد

و تنها شرط بازگشتش این بود که پدرش بیاید و با او به خانه برگردد

میخواهم بگویم

ماهم اگر قهر کنیم

و در این سوز سخت دنیا

بیرون درب های خانه هامان بنشینیم

و شرط برگشتمان را شما بگیریم

می آیید تا دستمان را بگیرید؟

ما قهر کردیم

کسی را میخواهیم که نازمان را بکشد

ما بغض داریم

کسی را میخواهیم که آراممان کند

ما درد داریم

کسی را میخواهیم تا درمانمان کند

ما کم داریم

کسی را میخواهیم که پناهمان باشد

ما

شما را

میخواهیم...



حیاط94

خواهرزاده





پ ن:

امید غریبان تنها

که البته ما نه غریب بودیم و نه تنها

به داد ما که هیچ

به داد غریبان تنها برس

به داد کسانی که فقط خدایمان را دارند

به داد کسانی که

هزار هزارشان هم اگر خون بریزند چهار ستون دنیا تکانی هم نمیخورد

به داد غریبان تنها برس

پ ن:

به داد ما برس...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۱۶:۴۳
مسیح

_دفترت رو بده ببینم..

+با من هستید؟

_کس دیگه ای به جز تو اینجا هست؟

+نه نیست

_پس بده ببینم

+بفرمایید

_(مکث)هووم خوب داستان میگی..

+ممنونم لطف دارید

_بگو ببینم..چند سالته؟

+بیست و ...

_نمیخواد بگی..از قیافت معلومه

از جنگ چی میدونی؟

+والا...

_لازم نیست چیزی بگی...اون موقع نبودی

مناطق رو دیدی؟

+بله چند سالی هست قسمتم میشه

_خوبه...مناطق گل و بلبل و امن

میدونی تو تاریکی شب رفتن برای تک زدن به دشمن و سکوت شب یعنی چی؟

+یه چیزای...

_نمیخواد بگی...معلومه نمیدونی...

زوزه خمپاره رو چی؟ شنیدی؟

+تو فیلما...

_حدس میزدم..تو فیلما شنیدی

تا حالا گلوله خوردی؟

+ن...ه...

خب معلومه...کجا میخواستی گلوله بخوری

داغ رفیق دیدی؟ جلوی چشمات پر پر بشه؟

_نه..والا...

+خب الحمدلله..الحمدلله

زن و بچه داری؟

_هنوز ن...

+روشنه که نداری والا این وقت روز ول نمیچرخیدی

تو زندگیت شده از چیز مهمی بگذری؟

_مثلا چه چیزی؟

+سوال خوبی پرسیدی..مثلا از چشمای بچه چند روزت دل بکنی؟

_ن..

+از جونت..از جونت چطور؟

_(سکوت)

+سخت ترین سختی که تو زندگیت کشیدی چی بوده؟

_والا...

+قیافت به سختی کشیده ها نمیخوره..

مادرت چقدر دوریت رو دیده؟

_یکبار...

+یه اردوی یه هفته ای رفتی احتمالا بعد ندیدنت و ...

مادر شهید دیدی تا حالا؟

_بله خیلی..

+آفرین..آفرین..خدا خیرت بده

پدر شهید چطور؟

_بله

+باریکلا باریکلا...

میدونی چه احساسی دارن؟

_ب...

+از کجا فهمیدی؟

علم غیب داری؟؟

_نه..

+خب بگو دیگه...از کجا میدونی؟؟

_(سکوت)

+اگه نمیدونی پس این همه داستان از کجا بافتی؟

_(سکوت)

+اصن تو چی داری؟

_(سکوت)

+بیا دفترت رو بگیر، دفعه بعد از داشته هات بنویس...

پسر خوبی باش...





پ ن:

از داشته هایمان حرف بزنیم

پ ن:

و آب های جهان تا از آسیاب افتاد

قلم به دست شدیم و زبان درآوردیم

پ ن:

آینده به داستان نیاز دارد و الا داستان گو زیاد است

پ ن:

آلبوم بازی عوض شده علیرضا عصار را خیلی گوش دهید.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۴ ، ۰۰:۵۰
مسیح

تا به حال خیلی پیش آمده که در راه رفتن با دوستی یا در جمعی یک دفعه یک نفر بگوید:

فلانی اتفاقا داشتم به حرفت فکر میکردم!

یا

فلانی به فلان موضوع رسیدم یاد جملت افتادم!

یا

فلانی سر اون قضیه به حرفت رسیدم!


آنجا، دقیقا همانجاست که آدم

به عمق خطرناک بودن خودش پی میبرد

جایی که میفهمد دقیقا در قبال تمام حرف های اضافی و مفتش مسئول است و بدتر اینکه حرفهای صد من یک غازش ممکن است برود روی کسی تاثیر بگذارد و آن شخص بر اساسش عمل کند!


میبینید حاصل هماهنگی آن توده چربی در بالا و این تکه ماهیچه متحرک در دهان میتواند چه فجایعی را خلق کند؟


به سبک آگهی های تلویزیونی

(پس در حفظ و مراقبت از مغز و زبان خود کوشا باشید)





پ ن:

بعضا شده دوستی گفته فلانی یادته گفتی..... و بعد من گفتم مطمئنی جمله من؟ و اون دوست گفته بله جمله خودته و من گفتم واقعا از خودم همچین انتظار بالایی نداشتم!

پ ن:

گواهی و شهادت میدهم که حساب حق است...

پ ن:

زبان این ماهیچه متحرک مستعد گناه

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۴ ، ۰۱:۵۳
مسیح

_آقا..آقا جان..

عزیز...ای بابا ول کن آقا

جناب سرهنگ..سروان..سرگرد

ای آقا..ول کن یقه رو گشاد شد...

+حرف نباشه! حرف نباشه!

_عه..عجبا! بابا ول کن یقه رو!

+فلان فلان شده رو ببین چقدرم خوب فارسی حرف میزنه...اینگلیسی بگو! ما بلدیم!!

_انگلیسی چیچیه...عححح ول کن یقه رو..هی هیچی نمیگم!

+کارت ساختست! مامور هول میدی!

_بابا بگید چی شده خب!

+شما چنچنی ها رو من میشناسم، ولت کنم کل این مترو منفجر میکنی!

_ چچنیی؟؟ (به سبک جناب خان)

+چیه تعجب کردی؟؟ فکر نمیکردی اینقدر زود لو بری؟

_ لوو؟؟

+ آره..از اونور فردوسی تا اینجا داشتم نگات میکردم

_ووولم کن، چچن چیه؟ اصن کجاست؟

+با اون موها و این وضع لباس پوشیدن و اون ساک دستی سیاه تو دستت...مرکز مرکز جمشید..مرکز مرکز جمشید..

_آقا جمشید...

+جمشید اسم عملیاتمه! اسم خودم کامرانه...مرکز مرکز جمشید...

_ولی خداییش جمشید تو این هیبت بیشتر بهت میاد..کامران ابهتت رو زیر سوال میبره..

+تو اسم منو از کجا میدونی؟؟ دیدی! دیدی گفتم...دستات رو بزار رو سرت بخواب زمین..کیفتم بنداز جایی که دستت بهش نرسه..

_بابا آقا جمشید خودت گفتی اسمم رو...نکن این کارا رو آبرو دارم من اینجا! ملت دارن فیلم میگیرن..

+گفتم بخواب رو زمین...

_عی خداا این همه مامور این باید به پست ما میخورد...

+گفتم بخواب زمین!!

_نمیخوابم!!

(اسلحه را درمیاورد و گلوله هوایی شلیک میکند!)

+بخواب زمین!!!

(صدای جیغ و فریاد مردم)

_یا پیغمبر..باشه باشه...خوابیدم خوابیدم نزن نزن..

+فکر کردی باهات شوخی دارم! مملکت قانون داره!! نمیذارم یه تروریست امنیت مترو رو بهم بزنه!!

_بابا چی میگی! به جان بچت کلاس دارم..استادم گیره کلاسم دیر شد!!

+جون عسل من رو قسم نخور...تکون نخور..

_جون عسل خانوم دختر نازت بزار برم..

+اسم دختر من رو از کجا میدونی؟؟ تو از کجا دستور میگیری؟؟ این اطلاعات رو کی بهت داده؟؟...مرکز مرکز جمشید پس این نیروهای کمکی چی شدن؟؟؟

_بابا ولم کن..خودت گفتی الان!! یه مسلمون نیست من رو از دست این نجات بده..کلاسم دیر شد، بابا الان حذفم میکنه!!

(در همین گیر و داد یک سیاه پوش دیگر با یک اسلحه آویزان با دو لیوان چای که از سرش بخار بیرون میزد سر میرسد)

*عه کامران چیکار میکنی!؟

+جواد جلو نیا..جلو بیای این رو میزنم!!

_آقا جواد بیا من رو نجات بده این کشت من رو!!

+بیا! بیا! اسمش رو از کجا میدونستی؟؟ تو از قبل تحقیق کردی درباره ما!!

_بابا دیوانم کردی..خودت صداش زدی!

*کامران اسلحت رو بنداز زمین خونسرد باش...اسلحت رو بزار رو زمین باهم صحبت میکنیم!

+تو چرا جواد؟ تو چرا گولش رو میخوری! این چچنی اومده مترو رو منفجر کنه!!

_چچنی کیه ، آقا جواد تو منو نجات بده من کلاسم تموم شد...برسم حداقل حاضری بزنم!

*کامران...ولش کن بزار بره..اون کاری نکرده..ولش کن جرم خودت رو سنگین تر نکن..

+نه جواد نه من این رو ول نمیکنم...من نمیذارم این خارجی جون مردم رو به خطر بندازه!!

*ببین من گروه آزاد سازی گروگان رو خبر کردم..بزار تا قبل از رسیدن اونا خودمون مشکل رو حل کنیم! منو تو رفقای قدیمی هستیم!

(آرام به سمت کامران نزدیک میشود)

+جلو نیااا..جلو نیااا جواد به خدا میزنمت! هیچ کس تو این مملکت نمیخواد جرم و جنایت رو ببنیه!

_(روی زمین خوابیده و در ذهنش میگوید: چرا داستان اینقدر پیچیده شد؟)

*بسه دیگه کامران..باید تمومش کنیم..

(باز آرام به سمت جواد حرکت میکند)

+جلو نیا..گفتم جلو نیا جواد میزنم!! میزنم...

(ماشه را میچکاند اما توی اسلحه گلوله ای نیست، جواد به سمت او میپرد با فن جدو کامران را به سمت جلو پرت میکند، کامران زمین میخورد و او نیز دستبند را یک سر به دست او و سمت دیگر به نرده پله های مترو میزند و بعد دست در جیبش میکند و گلوله ها را در میاورد، از دور صدای آژیر ماشین های پلیس می آید، صدای سوت و کف مردم میدان فردوسی را بر میدارد)

_(چرا اینجوری شد؟ :|)







پ ن:

مامور های ایستاده کنار درب ورودی مترو ها به نویسنده این وبلاگ اینقدر فشار آورده..

پ ن:

چچنی ها نزدیک به روسیه زندگی میکنند و یکی از حرفه ای ترین کشور ها تربیت تروریست در دنیا هستند و عموما موهای بوری دارند!

پ ن:

نویسنده وبلاگ تا به حال چندباری فحش خورده است.

پ ن:

دست پلیس درد نکنه یا این وضع مانور رفتنش.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۴ ، ۱۷:۳۷
مسیح



روزی پسری روی این کره زمین زندگی میکرد

که پدرش

پسر بزرگ ترین رهبر قرن بیستم بود

پدر بزرگی که مرز های دنیا را تغییر داد

و قواعد یک طرفه حاکم بر جهان را درهم شکست

ابر قدرت ها را خوار کرد

تخت های قدرت را بر زمین زد

پابرهنگان را بالا برد

شوروی را نصیحت کرد

آمریکا را انگشت نما کرد

جمهوری اسلامی به پا کرد

اما آن پسر

خودش بازیگر سناریوی کسانی شد

که میخواستند پدر بزرگش را

به موزه تاریخ بسپارند.

مردم از پسر خواستند صحیفه پدر بزرگش را بخواند

و کمی مثل پدرش باشد

اما او حوصله این حرف هارا نداشت.

پسر با درس نخوانده علامه شد

و خیلی زود عکس های رو جلد و تیتر یکش از پدربزرگش هم بیشتر شد.

او روی جلد های کاغذی داشت شبیه پدربزرگش میشد اما غافل از اینکه پدربزرگش با این کاغذ پاره ها آن چیزی نشده بود که بود.

مردم دوست داشتند که پسر مثل پدر بزرگش شود

اما پسر هیچ یک از ویژگی های پدر بزرگ را غیر از نام فامیلی نداشت.

پسر گیر کرده بود

و زیر بار سایه ی صریح ترین پدربزرگ دنیا که نمیشد تفسیرس کرد داشت خم میشد.

پسر اما بازهم میراث پدربزرگ را تورق نکرد

و ای کاش میکرد... .





پ ن:

عکس تزئینی است.

پ ن:

آدمی زاد اگر لقمه بزرگی بردارد، دچار مشکلاتی میشود.

پ ن:

چقدر خوب میشد اگر پدربزرگ دیگری میدیدیم.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ آذر ۹۴ ، ۱۵:۵۳
مسیح
چند وقتیست توی ذهنم پر شده از نوای موسیقی و نت هایش
از مارش های نظامی تا نواهای لطیف پیانو تا نوازش گوش خراش ویالون..
این آخری ها برای یک کار جمع و جور دنبال موسیقی متن میگشتم با مشخصات خاصی
و بعدش وقتی توی خیابان قدم میزدم ذهن شروع کرد به نواختن نوایی با همان مشخصات
یا چند وقتی است برای کاری حماسی ذهنم یک مارش بی نظیر میدان نبرد را آن هم در ابعاد بزرگ آماده کرده که هر از چندگاهی در  سالن اکستر مرکزی ذهنم اجرایش میکند.
اما در پس تمام این نت ها و نواها یک یاس از بیان آن حسابی اعصاب آدم را بهم میریزد
من نمیتوانم آن نواها را ثبت کنم و روی کاغذ بیاورم تا به یک موزیسین بدهم
فرض کنید
برای رساندن مفهوم باید پیش یک موسیقی دان بروم و بگویم ببخشید الان با دهان برایتان اجرا میکنم و بعد شروع کنم به صدا درآوردن با دهان!

تازه درک میکنم حال افرادی را که میتوانستند جمله سازی کنند اما لال بودند و سوادی هم برای نوشتن نداشتند.
درست مثل حالتی که حرفی نک زبانتان می آید اما به بیان نمیرسد
اصلا حالا که اینجور شد بگذارید کمی از آهنگ را برایتان اجرا کنم:
دینگ دینگ دینگ دین دین دین دین دینگ لالال لال الال رالا رالار...




پ ن:
دیدید؟ واقعا تاثیر گذاره حیف که نمیشه ساخته بشه
پ ن:
یک مدتی است مخاطبان در آن جا همه اش توقع دارند از آن دست مطالب بخوانند، من هم سعی کردم که آن دست مطالب را تعطیل کنم منتها اگر این افراد داخل ذهن بگذارند.
کسی باور نمیشود که من هم دل دارم و دوست دارم گاهی چیزی بنویسم که در واقع چیزی نیست و وقت مخاطب را هدر میدهد.
پ ن:
شما هم سعی کنید گاهی سمفونی ها ذهنیتان را روی کاغذ بیاورید و یا با دهان برای کسی اجرا کنید

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ آذر ۹۴ ، ۲۱:۴۱
مسیح




برداشت اول:

_مامان چرا این بچه اینقدر لاغره..

+چیزی نیست مادر اول راهشه...از بچه چند روزه چه انتظاری داری...کم کم وزن میگیره ان شا الله...

_بچم پوست و استخون فقط..

+ماتم نگیر سهیلا جنبه مادر شدن داشته باش یکم...بچه تازه چند روزشه تو وا دادی مادر؟


برداشت دوم:

(مادر با بشقاب غذا دور حیاط خانه در حال دویدن پی کودک است)

_وایسا پدر صلواتی بیا این غذا رو بخور...تو من و دق دادی با این غذا خوردنت...بگیرمت دست و پاتو میگیرم غذا رو میکنم تو دهنت

+چه خبره سهیلا؟

_مگه نمیبینی ولد چموش رو خاله, اصلا لب به غذا نمیزنه...شده پوشت و استخون..همه فکر میکنن من نمیرسم به این بچه اینجور شده...

+سخت نگیر خاله جان..بچست دیگه..هر وقت گشنش بشه خودش میاد میخوره..الکی حرص جوش نخور..

_نه خاله جان اینجوری نمیشه...وایسا محمد وایسا بیا غذات رو بخور..با توام بچه...


برداشت سوم:

_مامان من دارم میرم الان بچه ها شروع کنن..

+مادر پنج دقیقه صبر کن غذا حاضر میشه بخور بعد برو..

_نه مامان باید برم دیر میشه...یه چیزی میخورم حالا..گشنم نیست

+چی چی یه چیزی میخورم..هی هر روز هر روز اینجوری میزنی بیرون..یه نگاه به خودت بنداز شدی پوست و استخون..

_نه مادر من چرا شلوغش میکنی نگاه کن..هیکل ورزشکاریه..

+اره جون مادرت..وایمیسی غذا رو میخوری بعد میری

_ماماااان

+مامان بی مامان!


برداشت چهارم:

_حاج خانوم حالتون خوبه؟ سابقه بیماری قلبی و عصبی ندارید؟

+نه بریم

_اگر قرص داشتید مصرف کردید..

+خوردم بریم

_حاج خانوم, حاج اقا خیلی سفارش کردن که شما تو شرایط خوب روحی باشید که ببریمتون و الا...

+منو ببرید حالم خوبه میخوام ببینمش...

_چشم...


(داخل اتاق میشوند...روی میز چارچه سفیدی قدر یک چفیه پهن است با پارچه ی دیگری که روی آن را پوشانده)

_حاج خانوم حالتون خوبه..اگر بده برمیگردیم...

+خوبم..شما برو..

(دست میاندازد پارچه را کنار میزند...چند استخوان روی هم با پوسته لباس ها)

+این همه برات نامه دادم حواست به خودت باشه و به خودت برس این بود جوابش مادر؟

شدی پوست و استخون که فدات شم...





پ ن:

این پیام این وقت شبی مارا به هم ریخت...

پ ن:

مادر ها همیشه نگرانند...

پ ن:

#مادر_شهید

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۴ ، ۰۰:۲۰
مسیح

غربت شاخ و دم ندارد

حتی در عراق به قصد پیاده روی برای رسیدن به بهترین خلق

و حتی در اقامت کنار حرم بهترین خلق

روزهای آخر غربت زده شده بودم و تمام عراق برایم تنگ شده بود

حاضر بودم با هر جنبنده ای که به مهران میرود همراه شوم تا به ایران برسم

کوله پر از لباس های خاکی

موهای خشک به بهم چسبیده

لباس های تنی که بوی خوشی نمیداد

کفش ها سراسر خاک و چرک

و بدن

بدنی که کوفته بود

از کف پا تا عضلات پشت ساق

تا کتف ها و پهلو ها که روزهای پشت سر هم بر زمین سرد عراق تکیه میداد

سینوزیت هایی که همیشه خدا چرکی بودند و در سوز سرمای بیابانی عراق به سر حد انفجار رسیده بودند

سرما خورده گیی که امان همه را بریده بود

گوش های سرما زده و سنگین

چشم های گود افتاده از بی خوابی

و غربت

و شاید میشد همه موارد بالا را تحمل کرد الا غربت

آن هم در شهر و کشوری که سلسله بلاست و هر قسمتش روضه مجسم.

حالا به فلسفه راهپیمایی اربعین بعد از دوسال تجربه اش رسیدم

زینب و بچه ها و کاروان

شهر غریب

پای پیاده

میان سوز سرمای بیابان

میان پاهای تاول زده

میوان گوش های بریده شده

میان معجر های سوخته

لباس های به غارت رفته

بدن های سرما زده

و سرهای ...

و غربت

و اما غربت

این درد کشنده ی ادامه دار

در نبود برادر

در نبود پدر

در نبود عمو

در نبود همسر

و اما غربت...



پ ن:

این را اینجا میگویم و در اینستا نمی نویسم که دعوا نشود که فلانی چه گفت و این حرفها

اربعین سفر سختی کشیدن است

با بلیط دو سر هواپیما

با هتل روزو شده

و غیره و غیره

نمیدانم

شاید نشود این همه درد را حس کرد

باید کمی از سال را سختی کشید...

پ ن:

نایب الزیاره دوستان بودیم

پ ن:

ان ش الله قسمت شما با همسر، با فرزند، با پدر و مادر، با رفقا، با خود و ...

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۵ آذر ۹۴ ، ۱۶:۰۸
مسیح

سلام علیکم

اگر خدا بخواهد

راهی کربلاهستم

حلال بفرمایید....

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۴ آذر ۹۴ ، ۱۷:۴۷
مسیح