icon
بایگانی فروردين ۱۳۹۵ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۱۳ مطلب در فروردين ۱۳۹۵ ثبت شده است

امرور یک کشف بزرگ داشتم

کشفی که تا حدودی جواب سوال قدیمیم بود

اینکه چرا وقتی در موقعیتی قرار میگیرم که سوالی درباره مادرم از من پرسیده میشود و یا من را یاد او می اندازند

نا خدا آگاه بغض میکنم و بعد گریه

و حالا امروز بعد از دیدن نمونه های مختلف و گوناگون در دیگران به این نتیجه رسیدم که

مادر مقوله ایست که وقتی از بیرون به آن نگاه میکنی نا خود آگاه بغضت میگیرید

با اینکه حتی او را داری

ولی بغض میکنی

مثل ماهی هایی که تا بیرون آب نباشند آب را نمیفهمند و وقتی بیرونش باشند

دست و پا میزنند

یک بار امتحان کنید

بغض میکنید

باور کنید!

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۲۰
مسیح

تصور این واقعیت که

اون دنیا در مواجهه با اعمالم و فرشتگان حساب رس در محضر خدا

دستم از دو سلاح برتر توجیه کردن و فیلم بازی کردن خالیه

و حق استفاده ازشون رو ندارم

تصور وحشتناکیه

جایی که باید با هرچی که دارم به میدون برم

و من چی دارم؟

توجیه







پ ن:

ولی حس میکنم اگر روزنه ای میان اعمالمون تو دنیا بزاریم

یک ترفند اونجاهم جواب بده

ترفند لوس کردن و اعتراف به اشتباه

با این کلید واژه که

قبول دارم که اینکارا رو کردما

ولی فکر کردم میبخشی...

میبخشی؟؟

پ ن:

حق الناس البته نه

اون رو باید درستش کنید

اصلا هم از این لوس بازیا بر نمیداره

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۵۱
مسیح



+قبول باشه برادر..

_(محل نمیگذارد)بفرمایید بفرمایید شیرینی...

+برادر با شمام میگم قبول باشه

_(محل نمیگذارد)خانم شما ور داشتید؟ بفرمایید

+چندمین جعبه شیرینی شده؟

_شما فک کن بیستمی

+عروس خانومم بله بگو نیست گویا؟

_هیچ عروسی به این ریه ها بله نمیگه

(عمو جون بیا شیرینی وردار)

+بله داماد که شما باشی عروس درخورت هم پیدا نمیشه

_(برای باباتم وردار)

اومدی زنم بدی یا اینبار خبرای خوب داری؟

+نه والا خدا بیامرز مامانم خبره ی اینکارا بود که اون بنده خدا هم آخر نتونست برای من کاری کنه!

_پس خبرای خوب داری؟

(نه خودم پخش میکنم ممنون نذر دارم)

+بله خانوم نذر داره پنج ساله نذر داره خود یه دندنش باید با این وضع پخشش کنه

_(ممنونم)

صداتو نمیشنوه خودت خسته نکن, خبر خوب داری یا نه؟

+نه خبر خوب ندارم بدم ندارم

_(اره دخترم دوتا ببر)

از وقتی رفتی بی خاصیت شدی, نه حالم خوب میکنی نه بد, فقط حالم رو میگیری

(یک شیرینی داخل جعبه مانده دوستش دست میبرد تا آن را ور  دارده جعبه را میکشد)

+ولی حالتو که میپرسم...بزار اخریشم من وردارم دیگه

_سهم تو نیست, سهم زنده هاست,اونا که هنوز دعاشون اثر داره

+مرد حسابی من خودم محل رجوعم بیا قطعه چهل یک ببین چقدر پرونده رو دستم دارم..

_من کارم به دست تو درست میشد تا الان راهش انداخته بودی..

+استغفر الله..

_پس خبری نیست...رفت تا شنبه دیگه..شیرینی فروشی محل آباد شد از دست من..

(پیرزنی هنگام برداشتن اخرین شیرنی میپرسد نذرت چیست, میگوید: رفتن حاج خانوم, پیرزن میگوید: این حرفا چیه زنده باشی ایشالا)

+منم همینو میگم حاج خانوم نمیفهمه..نمیذاره وقتش بشه...

_کاری نداری؟ کپسولم داره تموم میشه..باید برسم به ماشین..

+شنبه دیگه میام یه شیرینی هم به من بده..

_اینا سهم تو نیست, اومدم پیش بچه ها هر روز شیرینی میدم بهتون...



بهشت زهرا93






پ ن:

جاماندن...

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۵ ، ۲۲:۱۵
مسیح

میان این همه طناب کشی های پیرامون شخصیت تو

و میان این همه حدس گمان که چه کسی این روزها شبیه توست و یا میتواند تو شود

من اما به چیز دیگری فکر میکنم

من دارم به بهشتی فکر میکنم

که تو نشسته باشی, همت نشسته باشد, طهرانی مقدم هم باشد, عباس کریمی و میرزا کوچک خان باشد, پروفسور حسابی باشد, دیالمه هم باشد, امام هم صدر مجلس نشسته باشد, و لیست بلند بالایی دیگری هم همنشین این نفرات باشند

یعنی کلش به خندین و خوشی و نهرها و درخت های چند میوه و حوری و اینها میگذرد؟

من حس میکنم خداوند برای این تیم حاضر در بهشت باید فکر دیگری بکند

این افراد به این چیزها قانع نمیشوند

برای افرادی که یک به یک جهاد را در تنگاتنگ در آغوش میگرفتند

این چیزها کم است

مقاب قرب الهی عالیست

اما فکر میکنم

خدا بعد ساکن شدن اهالی بهشت در مساکن و باغ هایشان

یک برنامه ویژه ای برای اهل جهاد کنار گذاشته باشد

برای اهالی که 

مطمئنن بعد از اسکان در مساکن و باغهایشان بیرون می آیند

و میگویند

حالا تکلیفمان چیست؟



تهران, باز هیاهوی چند روز شهادتت

فروردین 1395






پ ن:

ما که آن موقع را در چاله های درک به سر میبریم ولی شما بهشتیان شاهد این پیش گویی خواهید بود :)

پ ن:

بر خلاف آه و حسرت خیلی ها و بعضی از دوستان و همکاران سید مرتضی

به نظرم من

تکرار او در این زمانه در بهترین شکل ممکن فقط یک تکرار است

ما نیاز به تکرار آوینی نداریم

ما بهتر از آوینی را برای این دوره میخواهیم

ما سرباز میخواهیم

پ ن:

مثلا یکی از همین روزها زیر آسفالت های محکم و مطمئن شهر یک مین انتظار ما را بکشد...

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۰۲:۱۲
مسیح

خیلی خوبه که فضای اینجا

مثل اونجا آزار دهنده نیست

و چقدر خوبه که اگر آدمای اینجا اونجا هم عضون

حداقل اونجا اونها رو نمیبینیم

چون انگار اونجا آدما یک شکل دیگه ای میشن و وارد قلمرو جدید میشن


چقدر خوبه که اینجا بر حسب کلماتی که درج میشه همدیگر رو دنبال میکنیم و هنوز فکر کردن حرف اول رو میزنه

بازم خداروشکر

که اینجاهست تا بهش پناه بیاریم

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۵ ، ۲۳:۰۰
مسیح


یکی از بزرگترین چالش های ما در ساخت فیلم بعد از اینکه تماما پول هایمان را وسط گذاشتیم برای تهیه و اجاره تجهیزات، لوازم صحنه بود.

مثل: میز و صندلی و لباس و لیوان و خودکار و کاغذ و کیف و ...

شاید در نظر اول خیلی وسایل دم دستی به نظر برسد، اما وقتی بفهمید که هیچ کجا در تهران نبود که یک میز با مشخصات ما اجاره دهد و وقتی بدانید که اجاره یک دست کت و شلوار مجلسی و شیک به اندازه خرید همان کت و شلوار است تازه اگر جایی را برای اجاره اش پیدا کنید. تازه متوجه میشوید که چه خان بزرگی در برابر دیدگان شما قرار گرفته.

همه دنبال این افتایم که حالا با این وضع بی پولی چطور یک میز مذاکره سر هم کنیم. زمین و زمان را طی کردیم از میز و صندلی فروش های یافت آباد تا خورده فروشی ها

هیچ کس میزی برای اجاره نداشت و قیمت خرید یک میز کوچک متوسط هم نزدیک به 500 تا 600 هزار تومن در کف قیمت بود.

تا اینکه یک روز وقتی بعد از شام در منزل روی زمین ولو شدم چشمم به میز ناهار خوری گوشه پذیرایی افتاد. روی میزی و محافظ پلاستیکی را برداشتم و چند عکس از میز گرفتم و برای تهییه کننده محترممان ارسال کردم که آیا این نیست همان میز وعده داده شده؟ نظر تهییه کننده هم مثبت بود پس از حالا به بعد باید مذاکره ای را اول با مادر و بعد پدر انجام میدادم که اجازه خروج میز ناهار خوری به همراه دو صندلیش را از ایشان بگیرم. مذاکرات سخت و طاقت فرسایی که در انتها با رضایت قطعی و رضایت مشروط پدر مبنی بر اینکه سالم برش گردانی به نتیجه رسید.

حالا یکی از خان های هزینه بالای کار رد شده بود و مانده بود چند خان قوی و گران دیگر....

یک مشکل هنوز حل نشده بود و آن هم این بود که میز ناهار خوری ما دارای دو شیشه بر روی سطحش بود و این باعث رفله (اصطحلاح بازتابش نور) در تصویر میشد و کارمان را خراب میکرد.

باید برای بر طرف کردن رفله فکری میشد و دم دستی ترین فکر ممکن نیز تهییه یک پارچه رو میزی و دوخت آن با ابعاد میز بود. پارچه ای که توسط تهییه کننده خریداری شد و توسط دستان پر مهر مادر بنده، صبح روز فیلم برداری دقیقا یکی دو ساعت قبل از شروع ضبط دوخته و آماده کار شد.

مادر را صبح زود از خواب بلند کردم و چنان استرسی به بنده خدا وارد کردم که چند لحظه بعد استرس مادر از من برای آماده سازی کار بیشتر بود. من هم از این فاصله چند دقیقه ای تا آماده شدن پارچه استفاده کردم و پنج شش دقیقه بعد از سه روز نخوابیدن چشمانم روی هم گذاشتم. وقت بیدار شدن هم مادر چند لقمه نان و پنیر گرفت تا من سر صحنه برای عوامل ببرم ...



ادامه دارد... :)




پ ن:

مصائب یک اقدام استکبار ستیزانه

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۵ ، ۱۴:۴۷
مسیح

 

http://bayanbox.ir/info/2312033532366961393/440563


یک مدتی از تموم شدن و پخش و اکران تو جشنوارش گذشته
به لطف صدا وسیما و عمو سانسور چی هاش
اثر به پخش 13ابان نرسید
و به لطف دوستان خیلی غریبانه و خاموش تو یکی دوتا سایت باز نشر شد
و منم نمیدونم چرا تا حالا هنوز اینجا نگذاشته بودمش
 
ایده فیلم از سخرانی عید فطر سال گذشته رهبری اومد و سریع اجرایی شد
در دوران خفقان مرگ بر آمریکا :)
با حداقلی ترین امکانات ممکن فیلم ساخته شده و با هزینه شخصی

شاید تو پست بعدی بگم چه اتفاقاتی پشت صحنه افتاد
فعلا به ضعف ما،  ضعف های احتمالی کار رو ببخشید

فیلم فراموشی
تهیه کننده:
سعید صفار فرد
تصویر بردار:
یحیی علیی
تدوین:
یحیی علیی
صداگذاری:
حسین ابراهیمی
گریم:
محمد عیوضی
مشاور کارگردان:
محسن فینی زاده

زحمت و مشقت زیاد دوستان برای فیلم
خدا به همشون اجر بده



پ ن:

اگر خوشتون اومد میتونید بازنشر کنید
پ ن:
عقیده راسخ دارم که کار در راستای استکبار ستیزی
خط مقدمه
مقدمه
مقدمه
#فیلم_کوتاه_فراموشی

 

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۵ ، ۱۷:۱۶
مسیح


ما همگی از یک خون بودیم

پدرمان آدم

مادرمان حوا

بعد ها در گذر روزها وقتی جمعیتمان بیشتر شد کمی از هم فاصله گرفتیم تا روی زمین جا شویم

بعد هم که طاقت پوسته ی زمین از بودنمان طاق شد شکست

و بینمان را آب گرفت

وقتی بین مان را آب گرفت، کمی سر زدنمان به هم سخت شد

مجبور شدیم دوری هایمان را مرثیه کنیم و بخوانیم

و وقتی دیگر کنارهم نبودیم تا شعرهامان را برای هم بخوانیم, کم کم کمی زبان هامان تغییر کرد

و بعد ها برای ماندن مرثیه های دوری مجبور شدیم آن ها را ثبت کنیم و برای همین خط های متفاوت یافتیم

و وقتی دیدیم همه اینها روی هم جواب دلتنگی هایمان را نمی دهد, مجبور شدیم هر کدام از خودمان نشانی درست کنیم تا دیگران را از وجود خودمان آگاه کنیم, و بعد پرچم هایمان درست شد

وقتی پوسته ی زمین ترک خورد همه این اتفاقات افتاد

و الا همه ما یکی بودیم

از یک خون

حالا هم مدتیست به واسطه ی هل من ناصر دیگری

برادران بار دیگر کنار هم جمع میشوند

هر کدام از یک قسمت از پوسته ی ترک خورده خانه پدریمان

برادران کنار هم میجنگد

برادران همدیگر را میخوانند

برادران کنار یکدیگر خون میدهند...

انگار بار دیگر خانواده دارد کنار هم جمع میشود...


مدافع حرم افغانستانی

#شهید_سید_علی_اصغر_موسوی

فرزند  سید ابراهیم

ولادت: 1355/1/1

شهادت: 1393/5/19

محل شهادت: سوریه

آدرس مزار:

قطعه 50 ردیف 65 شماره 1






پ ن:

چه کسی بین من و تو فاصله انداخت

خانه اش ویران باد..

پ ن:

بهترین ما در نزد او

با تقوا ترین ماست

نه ملیت

نه سن

نه ظاهر

و نه چیز دیگری

پ ن:

#این_چه_بزمی_است_که_در_سوریه_برپا_شده_است

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۵ ، ۰۰:۰۴
مسیح

(گروهی از مادران آن بالاها دور هم حلقه زدند و درحال گپ زنی و شادمانی هستند جز یک نفر)

صدای خنده جمعیت..

+طاهره...طاهره...پاشو بیا دیگه..که چی هی میری اون گوشه کز میکنی؟؟

(سکوت)

+طاهره با توام!

_خواهر راحت باشید شما..

+چی چیو راحت باشید خب اینجوری راحت نیستیم ما.. دردت چیه خواهر من؟

_شما دلتون خوشه..لبتون خندونه..بچه هاتون اینجا حاضر..خیالتون راحت..من خیالم ناراحته خواهر..

+بازم رفتی تو فکر هادی؟

_مگه اومدم از فکرش بیرون که برگردم..

+خواهر من بچه نیست که هادی..جاش خوبه

(میان صحبت او میپرد)

_جاش راحت؟؟ بچه خودتم بود همینو میگفتی؟ زری تو که از بچگی هادی با من بودی..من اینجوری بچه بزرگ کردم که ولش کنم این همه راه؟ که اون اونجا باشه من اینجا؟ که ندونم جاش چطوره؟ چی بهش میدن؟ حالش چطوره؟ کسی هست دستی رو سرش بکشه یا نه؟

+ بچت یه پارچه اقاست مثل مصطفی من.. دلت بیخود شور نزنه

_ بچه رو با هشتاد درصد جانبازی ول کردم اومدم خودم جام راحت.. اون تو آسایشگاه...بعد من کسی رو نداشت دیگه..از خدا خواستم تا این بچه نیومده منو نفرسته بیام..

+حتما حکمتی توشه..هادی هم میاد ان شا الله زود زود..

_تا حالا دیده بودی مادری لحظه شماری کنه برای مرگ بچش؟ من دارم لحظه شماری میکنم.. تموم شه بیاد اینجا ور دل خودم خیالم راحت شه

+نه والا طاهره جون..ما مادریم هیچی ازمون بعید نیست..جای تعجب نداره..



سرزمین مادران افسانه ای

فروردین1395








پ ن:

کوچک تر که بودم معروف بودم به این که اگر کسی بگوید موی مادرت سفید شده من بزنم زیر گریه و فرار کنم و بروم پشت مادرم قایم شوم و یک دل سیر گریه کنم

امروز چین های تازه رسیده چهره مادرم باز همان بغض بی دلیل قدیم را به همراه آورد با این تفاوت که دیگر خرس گنده ای شده ام و پشت مادر قایم نمیشوم..

پ ن:

روزت مبارک...سخاوتمند ترین آدم روی زمین

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۳۸
مسیح



(توی راسته ی میوه فروشان اواسط عید, پدری با دخترش در حال جستجو برای خرید، دختر دست در دست پدر)

_بابا بابا بابا! پرتقااال!

(پدر نگاهی به اتیکت قیمتش می اندازد: 4500)

+ چی بابا؟

_ پرتقال بابا! پرتقااال!

(باز نگاهی به قیمت مغازه جلویی میکند: 5000)

+ آهان..پرتقال..همون که پوست میکنیم روش نمک میزنیم!

_نه بابا!! پرتقال همون که آبمیوشم هست!

(نگاهی به قیمت مغازه بعدی میکند: 4000)

+ آها!..پرتقال...راستی نرگس میدونستی پرتغال با پوست مفید تره؟

_باااباااا..پرتقال رو با پوست نمیشه خورد!!

(دستش را داخل جیبش میکند..پول را تا نصفه بیرون میکشد و نگاهی می اندازد: 5000)

+ آخ آخ دیدی چی شد؟

_چی شد؟

+ من با خیار اشتباهش گرفتم!

(نگاهش به مغازه ای میخورد که در کنار جعبه های میوه های درشت یک جعبه ی دور ریختنی دارد)

+ نرگس بابا چند دقیقه اینجا وایسا..الان میام..

_بابا پرتقال اون نارنجی هستا!!

+ آره بابا فهمیدم کدومو میگی

(چند لحظه بعد با کیسه ی مشکیی بر میگردد)

+ بریم نرگس

_خریدی بابا؟؟

+ اره خانومم بریم

_ همون نارنجیه رو؟

+ اره بابا نارنجیه نارنجیه

_آخ جوون


_بابااا..سیب..

(پدر باز نگاهی به اتیکت قیمت می اندازد: 4000)

+ سیب؟

_ بابااا!




همین کوچه و خیابان های شهر

فروردین1395





پ ن:

شاید باورتان نشود ولی هست

پ ن:

قدیم تر مغازه دارها میوه های کمی خراب را گوشه ای خالی میکردند تا بعضی دیگر در خفا بتوانند جمعشان کنند, الان اما...

پ ن:

شرمندگی و ما ادراک شرمندگی...

۷ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۵ ، ۰۱:۲۵
مسیح