icon
بایگانی شهریور ۱۳۹۵ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲۲ مطلب در شهریور ۱۳۹۵ ثبت شده است

اگر خدا بخواهد

و صاحبان کار مدد کنند

ان شا الله عازمیم به سرزمین سرسبزی ها (شمال کشور) برای ضبط فیلم کوتاه 

شما هم دعا کنید اون جوری که باید و شاید کار پیش بره و تلاش دوستانی که زحمت کشیدن و حالا تلاششون رسیده دست من، به ثمر بشینه

و اینکه اگر لایقش بودیم، کار خوب از آب در بیاد

دعا بفرمایید


برنگشتیم حلال کنید :)

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۴۷
مسیح

اوضاع تو این دو روز طوری شده که

میترسم سرم رو بزارم رو بالش بردارم ببینم سه نفر دیگه عقد و عروسی کردن

دوستان یکم یواش تر 

همه با هم که نه






پ ن:

ان شا الله تک تک شون خوشبخت بشن و زندگی های با دوام داشته باشند

پ ن:

حالا #چی_بپوشم؟

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۷
مسیح

از کانال دی یا لوگ:

فرزند زمانه ی خود باشیماین

 جمله جمله ی خیلی خوبیه

فرزند زمانه ی خود نبودن خیلی درد ناکه

و در کل چیز خوبی نیست

مثل تکه پازلی که برای اون فضای خالی توی پازل نباشه و بخواد خودش رو بزور بچپونه اون تو

خراب میشه

یا مثل پیامبری که در زمان خودش مبعوث نشه

نابود میشه

اگر میخواهید انسان راحتی باشید و راحت زندگی کنید 

فرزند زمان خود باشید

مثل ما از لای کتاب تاریخ به اشتباه به این برهه زمانی تبعید نشوید

این بود تفسیر من از جمله بالا

پایان



پ ن:

فرزند زمانه ی خود نبودن یک جور هایی حسی مثل نصیحت های یک پدر به فرزندش 

میگه این کار رو نکن

فرزند میکنه

و پونزده سال بعد میگه

پدرم راست می گفت نباید میکردم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۴۱
مسیح

+یادمه یه پیرمردی بهم می گفت به ماه زل نزن، ماه مثل آینست، بازتاب داره، درد و آرزوی مردمو بازتاب میکنه، تو به ماه نگاه میکنی آه دوری میکشی ماه اون آه رو به کس دیگه ای میندازه. البته گاهی هم ممکن آه دلت رو به صاحبش بازتاب کنه...
_با نگاه الانت چه حسی داری؟

+نمیدونم، حسی شبیه به کسی که عزیزی از دست داده باشه..ماه امشب درد داره، ولی نمیدونم درد کیه...

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۲۱
مسیح

دیشب چایی میهمان بودیم از فامیل نزدیک.

منزلشان بعد ک....نک حالا به آ....نیه رسیده بود.

وقتی با ماشین به جلوی درب خانه شان رسیدیم، پیاده شدم کمی دنبال خانه شان گشتم و بعد گردنم آرام آرام شروع کرد به خم شدن و مردمک چشمانم همینطور رو به بالا رفت. تا جایی تخم چشمانم درد گرفت.

گردنم را به پایین هدایت کردم. در راه بازگشت مردمک و گردنم به پایین، ستون های بلند دیدم، شاید بیست متری از جنس سنگ، سنگ مرغوب، مثل ساختمان های روم. بالای دو ستون درب ورودی با همان ارتفاع یک طاق نیم دایره بود. بزرگ و عظیم. بالای بالای ساختمان هم یک کنگزه بزرگ بود.

دم درب وروذی ایستادیم. یک درب به ارتفاع ده متر از بهترین چوب ها، یک آیفون تا سینه من که باید با روند پیچیده ای شماره واحد مد نظرت را میزدی. درب که باز شد دو قدم جلوتر کنار درب، جای نگهبانان بود با آن ها واحد را چک کردیم. سوار آسناسور شدیم. دو طرف فضای منتهی به آسانسور، دو محیط بزرگ بود، شاید چهار برابر خانه ما. سمت چپ لابی ساختمان بود که هنوز تکمیل نشده بود و سمت راست یک در که موقع برگشت فهمیدیم که چه چیزی بود، یک سالن اجتماعات که می شد در آن یک مراسم عروسی برگزار کرد. استخر هم که فول امکانات طبقه پایین بود.

سوار آسانسور شدیم یک آسانسور بزرگ. آسنانسور ایستاد و دو واحد در آن بدنه عظیم در هر طبقه اش وجود داشت. فامیل دم درب به استقبال آمد. یک اتاق نسبتا بزرگ یک دست مبل شیک در آن چیده شده بود. با یک معماری عجیب و غریب. درست راست یک آشپزخوانه فول امکانات با دکور چوب که در فیلم های خارجی دیده بودم. روبروی نگاهم یک راهرو بزرگ که به سه خواب منتهی میشد و آخرش یک درب خروج اضطراری.

اما سوپرایز بزرگ هنوز دست چپم انتظار میکشید. دست چپ پذیرایی خانه بود. حدودا قدر کل خانه ما! بزرگ، خیلی بزرگ! سقف اتاق اول نقاشی های زیری داشت در حد حاشیه. یک تراس هم بود، چوبی. بالای پشت بام قطعا بساط باربیکیو هم بود. کل خانه هوشمند بود با کلید و پریز های روشن. که میتوانستی از بیرون خانه را کنترل کنی.

خانه 220 متر بود با یه سکنه.

پدر مبلغ شارژ ماهیانه را پرسید، فامیل گفت: 800 هزار تومن. پدر نگاهی به من کرد و من نگاهی به او. زیر لب گفتم قدر اجاره ماهیانه یک خانه حوالی ماست. توی ذهنم گفتم قدر حقوق برخی دوستان من. تازه این مبلغ به جز برق و چیزهای دیگر بود.

باقیش را نمیگویم

فقط وقتی داشتیم بر میگشتیم. فامیل توی خیابان ساختمان دیگری را با دست نشان داد و به پدرم گفت: اون ساختمون حاچ آقا مثل همینه، منتها اون واحداش 480 متریه!



پ ن:

خدایا

نکند همه این ها شوخی باشد

و اصلا حساب و کتابی در کار نباشید

انسان ها این روزها خیلی مطمئن عمل میکنند!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ شهریور ۹۵ ، ۱۹:۲۸
مسیح

باید به یک نکته توجه کرد

نکته ای خیلی باریک و ظریف

بین مرگ بر آمریکا یا اشکال دیگرش، الموت لامریکا، دون ویت یو اس آ

با جمله ی آمریکا شیطان بزرگ است

یک اقیانوس فاصله و تفاوت وجود دارد.

شما ببینید، سوسیالیت ها گاهی میگویند مرگ بر آمریکا، ضد کاپیتالیست ها میگویند مرگ بر آمریکا، کمونیست ها میگویند مرگ بر امریکا،مبارزان آزادی خواه دنیا در ملل خود میگویند مرگ بر آمریکا، گاهی زده شده ها از حکومت لیبرالی میگویند مرگ بر آمریکا، مردم کشور ها و شهر های تسخیر شده گاهی میگویند مرگ بر آمریکا و خیلی کسان و جاهای دیگر این لفط را میگویند

اما فقط انقلاب اسلامی و خاص تر جمهوری اسلامی ایران به پشتوانه آن حکیم فرزانه (امام خمینی) میگوید: آمریکا شیطان بزرگ است.

این جمله یعنی خراب کردن تمام پل های رسیدن به آن موضوع.

وقتی شما دچار یک غم بزرگ میشوید، مثلا یک کشتار خانوداگی توسط یک قدرتی. شما نا خود آگاه برای مصوب کشتار درخواست مرگ و هلاکت میکنید، تخت الفظیش میشود مرگ بر فلانی حالا این فلانی هرچیزی میتواند باشد.

وقتی نظام اقتصادی کشور شما در رقابت با یک نظام اقتصادی قوی و نابودگر و انحصار طلب زمین میخورد و از بین میرود، شما و اعضای آن نظام اقتصادی مورد نظر، طبیعی است که برای مصوبین آن اتفاق تقاضای مرگ میکنند، این تحت هم تحت الفظیش میشود مرگ بر فلان نظام اقتصادی.

اما

حالا اگر نمایندگانی از آن عوامل کشتار بیایند با ژستی زیبا و خوش تیپ و نادمانه، و با دست های پر از پول و ادعای برگرداندن شرایط به قبل با آن خوانواده کشتار مذاکره کنند و به شدت مراتب عذرخواهیشان را اعلام کنند. آیا آن خانواده در لحظه یا به مرور زمان عذرخواهی را نمی پذیرد؟

یا عوامل فروپاشی آن نظام اقتصادی بیایند و نظام اقتصادی زمین خورده را زیر پر و بال خود بگیرند و از لحاظ اقتصادی آن را سر پا کنند. آیا افراد صدمه دیده دست از شعار مرگ بر فلانی خود، در لحظه یا به مرور زمان بر نمی دارند؟


القصه

ملتی که قصد دارد بگوید مرگ بر آمریکا، این شعار خود را باید بیمه کند. بیمه مرگ بر آمریکا، یک جمله است : آمریکا شیطان بزرگ است!

یعنی هیچ عذرخواهیی، هیچ تغییر ژستی، هیج جبران خصارتی و هیچ شرمساریی از تو پذیرفته نیست و راهی برای برگشت تو در خانه ما وجود ندارد.

ملتی که فقط مرگ بر امریکا بگوید ممکن است بعد مدتی بشود مثل بعضی کشورهای آمریکای جنوبی، یا کشورهای عربی و آسیای شرقی، بشود مثل یمنی های عزیز که جدیدا شنیده ام با آمریکایی ها مذاکراتی داشتند.

و مهم تر از همه، می شوند مثل بعضی از ما، ما ایرانی ها انقلابی، مسئولین نظام ایران انقلابی، انقلاب اسلامی.





پ ن:

آمریکا شیطان بزرگ است از مرگ بر آمریکا مهم تر و اصولی تر است.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ شهریور ۹۵ ، ۱۵:۲۶
مسیح
تا شاید ده سال کم یا بیشتر دیگر، به جز در تمام اقشار جامعه در قشر مذهبی نیز شاهد این استدلال خواهیم بود که ازدواج کلا چیز سرکاری و دست و پاگیریست و وقتی میشود هر وقت خواست و نیاز بود با کسی بود، اصلا چرا باید ازدواج کرد.
شاید باور نکنید ولی متاسفانه می شود.
در رابطه با فشن چادر هم چند سال پیش پیش بینی کردم، دوستان فحشم دادند امروز فشن چادر داریم، یعنی چادر به مثابه مد.







پ ن:
الان شاید این اتفاق عمرش به یک و نیم سالی برسد که، خبر میرسد فلانی ازدواج کرده یا عقد و مثلا بعد از سه ماه، وقتی کسی که این خبر را به من داده میبینم، آرام زیر لب میگوید: فلانی هم جدا شدن
این اتفاق آنقدر تکراری شده
که دیروز دوستی را که شاید سه ماه پیش خبر عقدش را شینده بودم، شیندم که طلاق گرفته و بدون اینکه حالتی در چهره ام عوض شود به صاحب خبر گفتم: دیگه چه خبر؟
قطعا مشخص است که دوستان من از چه نوع قشری هستند.
پ ن:
در بیشتر موارد دیده شده، چیز جالبی به چشم میخورد، اصرار دختر به طلاق و پشتیبانی تمام عیار خانواده دختر از تصمیم دختر، سن و سال دارها میدانند منظورم چیست.
پ ن:
دلایل طلاق ها مضحک و بچه گانه است.
پ ن:
این روزها از پس خبر ازدواج هایی که به من میرسند، به جای تاریخ به دنیا آمدن فرزندشان، به تاریخ ....
پ ن:
پست تلخ و وحشت ناک است، اما این وحشت و حس این وحشت برای ما خیلی مهم است، فرار از واقعیت فاجعه آور است.
پ ن:
قطعا زوج های خوب و غبطه برانگیز نیز دیده ام، خداحفظشان کند.

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۳۷
مسیح
برداشت اول:
+مامان..
_جان مامان؟
+چرا شماهم نمیای باهم بریم درس بخونیم؟
_از سن من گذشته مهدی، سواد میخوام چیکار؟ شما بخون درساتو سواد بگیر بشو سواد مامان
+به خدا اینقدر راحته! تازه منم هستم کمکتون میکنم، خیلی خوبه آدم بتونه بخونه مامان!
_نمیشه مادر، کلی کار تو خونه دارم، بعدشم نمیتونم با تو بیام سر کلاس، مردم و در و همسایه چی میگن؟؟
+مامان بیا دیگه! به خدا الان نهضت کلاس داره، همه مثل شمان میرن سر کلاس درس!
_حالا شما درس و مشقاتو بنویس، شما مهم تری
+یه روزی لازمتون میشه هااا!
_چقدر بدقلقی میکنی بچه، سواد میخوام چیکار تو این خونه، برو بزار به کارام برسم مادر، نکنه خجالت میکشی برای بی سوادی من؟
+نه خیرم، فقط میگم یادبگیرید شاید یه جا به دردتون خورد

برداشت دوم:
(حوالی اتوبوس اعزام، زمستان)
+مهدی مادر، تو رو خدا منو بی خبر نذار!
_چشم مادر رسیدم بهتون تلفن میزنم
+مادر پسر طلعت خانومم اونجاست، اصلا تلفن نمیذارن بزنید اونجا، تلفن رو میگن مال فرمانده هاست فقط!
_ای بابا باز شما نشستی پای این حرفای در و همسایه؟ تلفن هست برای همه هم هست، ولی چشم من مرتب تا جایی که بتونم براتون نامه می نویسم
+نامه رو آخه چیکارش کنم من! سواد ندارم!!
(صدای بوق اتوبوس و حرکت نرم آن)
_آهااان! یادته مامان!! حالا عیبی نداره بده بقیه بخونن برات، مامان نگران نباش بادمجون بم آفت نداره، خدافظ! (خنده)
+مادر مواظب بااااش، خودتو بپوشون میگن اونجا کویره، شباش سرده!! مهدی زود برگررد مادر... خدافظ!!

برداشت سوم:
(صدای در زدن می آید و گوهر خانوم به سمت در می رود، پست چی نامه ای را که از طرف پسرش رسیده به گوهر خانوم تحویل میدهد، گوهر خانوم برادر کوچک مهدی که حالا خواندن و نوشتن بلد شده را سریع صدا میکند تا نامه را بخواند)

به نام خدا
سلام
با عرض احترام برای تمامی اعضای خانوده از جمله بابا هاشم عزیز و رضا که الان قطعا نامه را او میخواند، این نامه را خیلی ویژه برای مادر گوهر نوشته ام.
گوهر خانوم بازهم مثل همیشه پیش بینی های شما از وضعیت اب و هوای مناطق با استفاده از فنون مادری کردن درست از آب درآمد. اینجا شبهای خیلی سرد و روزهای سردی دارد. لباس های پشمی که برایم به زور در ساک گذاشتید حسابی به کارم آمده.( مادر با بغض و خنده آرام میگوید: از بس که یه دنده ای) حتی یک دست از آن ها را به مصطفی رفیق هم سنگریم دادم که او هم به جان شما خیلی دعا میکند.
گوهر خانم، بر خلاف خبر پراکنی های طلعت خانوم بزرگوار، اینجا تلفن برای همه کار میکند. اما بچه ها به دلایل مختلف خودشان خیلی استفاده نمیکنند. من هم برای اینکه هزینه ای به بیت المال اضافه نکنم از تلفن استفاده نمیکنم. همین نامه بهتر است. نوشتن نامه بهتر حال و هوایم را برای شما روشن میکند. گوهر خانوم مادر عزیز من، اگر به حرف دوران بچه گی من گوش میکردید و آن موقع کلاس های سواد آموزی را رفته بودید، الان با خیال راحت یک نامه ی مخصوص برای خود شما مینوشتم و حسابی درد و دل میکردم و شما هم خودتان برایم جواب نامه را می نوشتید اما حیف که شما به آن کلاس ها نرفتید.( مادر با ناراحتی: راست میگه بچم..) در آخر نامه باید بگویم، این جا کم کم دارد فصل عملیات ها می رسد. من هم آموزش هایم تکمیل شده و کمک آر پی جی زن شده ام. این عملیات پیش رو احتمالا در خاک عراق و صدامی هاست. مرگ و زندگی دست خداست و من هم نمیخواهم دل شما را خالی کنم ولی اگر برنگشتم نامه ی بعدیم که یک هفته دیگر به شما میرسد، وصیت من است. اگر خبرم را برای شما آوردند. وصیت را باز کنید.
فرزند شما
دست بوس شما
مهدی

برداشت چهارم:
مادر مهدی کمی بعد از نامه مهدی، کلاس های نهضت را شروع میکند. به خاطر سن بالا و دور بودن از فضای تحصیل، یادگیری برای اون سخت است و بیشتر از مدت معلوم طول خواهد کشید. در این بین بعد از انجام یک عملیات سراسری ایران در خاک عراق، ماشین های تویوتای سپاه دست به کار انجام ماموریت دیگری در داخل شهر میشوند. رساندن خبر بچه های از عملیات بر نگشته. یکی از این تویوتا های خاکی رنگ، جلوی خانه گوهر خانم و آقا هاشم آرام میگرد. خبر را به گوهر خانوم میدهد. مهدی شهید شده و جسدش در خاک عراق جامانده. شروع گوهر خانوم برای یادگیری سواد خیلی زود دوباره قطع و سرد میشود. با رفتن مهدی دیگر نامه ای در کار نیست تا گوهر خانوم برای خواندنش سواد را کسب کند. مدتی بعد اما، گوهر خانوم برای شادی دل پسر ارشدش شهیدش هم که شده تحصیل را از سر میگیرد.هر سال را دوسال میخواند. در این بین اندک اندک تفحص ها شروع شده و پیکر ها بر میگردند.گوهر خانم در این مراسم ها برای پیدا کردن مهدی حاضر میشود ولی هنوز قادر به خواندن نیست و مجبور میشود برای خواندن اسم روی تابوت ها از بقیه خواهش کند و هر بار دست خالی برگردد. با تمام شدن سال چهارم، گوهر خانوم حالا کمی خواندن و نوشتن بلد شده، اما از همه بهتر خواندن و نوشتن یک اسم را خوب بلد است، مهدی عطایی. تمام دفتر مشق گوهر خانوم را همین اسم پر کرده.خبر آمدن کاروان دیگری از شهدای تازه تفحص شده به گوش گوهر خانوم می رسد. گوهر خانوم چادر به کمر میبندد و عازم میشود.
کامیون اول، کامیون دوم (حح...سس..ن)(کک...ااا.ظ..م)کامیون سوم بعد خواند چند اسم (مم....ههههه.دی ..ع..عطایی عطایی!! پسر منه!!! پسر خودمه!!) گوهر خانوم با سواد نصفه و نیمه اش اسم و مهدی چند فرزند دیگر را میخواند و علاوه بر پیدا کردن پسرش، پسر چند نفر دیگر را هم شناسایی میکند.
مهدی همیشه میگفت روزی سواد به کار گوهر خانوم می آید...













پ ن:

امروز پیش دوستان مشغول بحث و صحبت درباره یک کاری بودیم که یک دفعه بین اون همه فکر و خیال یک خاطره قدیمی تو ذهنم زنده شد

برای زمانی که مدت های زیادی رو تو سرمای زمستون و گرمای تابستون تو بهشت زهرا میگذروندم و مزار به مزار پای صحبت والدین شهدا میشستم و صدا ضبط میکردم و نت برمیداشتم. اگر اندک ذهن مرتبی تو بعضی از موضوعات داشته باشم، صدقه سر اون دوران و هم صحبتی هاست.

خاطره این بود که

یکسری تو بین گشت و گذار ها خوردم به پست یک مادر شهید نسبتا جوون، البته در مقایسه با ظاهر و سن و سال مادرهای دیگه. یک سبد حصیری قدیمی روی سنگ مزار پسرش گذاشته بود با کلی سیب زرد با رگه های قرمز

از کنارش رد شدم، بهم تعارف کرد. روی زانو نشستم و سیب رو برداشتم. حالا باید ماموریتم رو با سوال همیشگی و کلیشه ایم شروع میکردم:

مادر کی شهید شدن؟

این مقدمه آغازصحبت بود، صحبتی که دیگه سوال دیگه ای از طرف من نداشت، چون دل مادر ها مثل کیف دستی پر وسایله، که تا زیپش باز بشه همه چیز از توش سریع بیرون میریزه. این قاعده همیشگی همنشینی ها بود.

با این سوال شروع کردم، آروم گوشی رو درآوردم و بردم جلو برای ضبط صدا و گذاشتم رو سنگ مزار، مادر داستانش رو برام گفت. اون تیکه خاطره انگیزش این بود.

این برش بالا با دخل و تصرف و پرورش خاطره، برداشتی آزاد اما واقعی از خاطره پ ن است.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ شهریور ۹۵ ، ۰۱:۵۱
مسیح
دعای عرفه کنار علقمه، کنار اروند
صفای دیگه ای داشت
جای دوستان خالی







پ ن:
یادمان علقمه، یادمان شهدای غواص
۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۸
مسیح

جالبه که بدونید

وقتی شما یک نویسنده خوب میشید، یا به گفته و تایید فضای پیرامونتون یک نویسنده با قلم خوب خطاب میشید

یک اتفاق جالب می افته

به نوعی توی نوشته هاتون به سختی، برای دیگران باور پذیر میشید.

مثلا فکر کنید، یک نویسنده ی قابل و توانایی سرطان بگیره و راجع به سرطان یک داستان بنویسه، هیچ کس زیر نوشته اون یا درباره ی نوشته ی او نمیگه، شما سرطان گرفتید؟؟ همه فکر میکنند که نویسنده با قدرت تحلیل و تصور و تخیل بالاش تونسته شرایط و موقعیت های یک سرطان رو به روایت دربیاره.

یا یک نویسنده ی چیره دست دیگه ای، یک قتل انجام بده. قتلی که هیچ کس ازش بویی نبرده، و بعد اون رو تبدیل به یک داستان کنه، همه به افتخار داستان کف خواهند زد، غافل از اینکه هیچ کسی از خودش یا نویسنده سوال نمیکنه که تو مرتکب یک قتل شدی؟؟

نقطه عکس این اتفاق هم می افته، برای کسانی که نوشتن رو در حد به زبون آوردن خاطرات روزمره و احساسات درونیشون دنبال میکنند، به محض اینکه سعی میکنند یک بار از تخیل بنویسند، همه ازشون میپرسن واای فلانی چیزی شده؟؟ یا واقعا این کار رو کردی؟؟ و طرف باید سه ساعت توضیح بده که نه این صرفا یک تخیل بود!


القصه، اگر بتونید نویسنده خوب و قابلی بشید

در واقع صاحب یک شانس و موهبت بزرگ میشید

اینکه در مقابل چشم ده ها، صدها، هزاران بلکن میلیون ها نفر به چیزی اعتراف کنید در صورتی که هیچ کسی متوجه اعتراف شما نشه

شما این شانس رو دارید که برای بدترین اعتراف هاتون تحسین بشید و به خاطر شما کلاه از سر بردارن

کسی بهتر از این چیزی سراغ داره؟




پ ن:

کشفیات من

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۲۸
مسیح