icon
بایگانی آبان ۱۳۹۵ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۹ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است


هواپیما که به زمین نشست، وقتی داشتم روی سطح شیب دار مارپیچ فرودگاه بالا میرفتم

بغض بیخ گلویم را گرفت


پ ن:

متاسفانه زنده ام

پ ن:

خوشا به حال خیالی که در حرم مانده

و هرچه خاطره دارد از آن حرم دارد

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ آبان ۹۵ ، ۲۳:۴۰
مسیح
امروز یا شاید دست پر فردا، اگر صاحب میهمانی و آن سرزمین اذن بدهند، راهیم
وقت دارم نزدیک بیست و چند روزی مجاورشان باشم
و سعادت دارم اگر لایق بودم و کفران نعمت نکنم در دستگاه عشق صدبرابر کمتر از پرکاهی در به تصویر کشیدن مانور بزرگ سهیم باشم
این ها همه از کرامت ارباب است و سفره همیشه پهن او
نه از سازمانی نامه دارم و نه از نهادی مامورم
با پول طیب و طاهر مردم و خیرین به دیدار او میروم
میروم با با دوستان روایت یک دلداگی را به تصویر در بیاوریم
اصلا همین که من رو سیاه چرک میروم یعنی ارباب ارباب بزرگی است
که ولگرد ها را هم به حریم کربلایش بار ورود میدهد
که به  ولگرد های بی سرپا هم نقش میدهد
که مرا بازی میدهد
امسال برای من سال عجیبی بود
برای من تحویل سال ها یک جورهایی اربعین است، برای همین الان از سال گذشته بر خودم میگویم
یک سال حیرانی، یک سال سرگیجه، یک سال فشار، یک سال افتادن در موقعیت های سخت، درگیری با باید و نباید ها، دسته به یقه شدن با روزمرگی ها، دعوا با عرف ها
بیست و چند روزی وقت دارم کمی با اراباب مذاکره کنم
که آخر بازی زندگیم برد برد باشد
یعنی هر چه هست را او ببرد
که یعنی منی نمانم
یا اگر میمانم، اینی نباشم که هستم
که اگر میمانم، سرباز باشم
که از فدیم گفته اند هرکس میخواهد بماند با حسین برود
که مرا هم با خود ببرد

پیامی چند روز گدشته دهنم را درگیر کرد، خیلی درگیر
این چند روز را کلیومتر ها در خیابان های تهران پیاده راه رفتم
مثل دوره گرد ها، مثل دیوانه ها
و مدام فلش بک زدم زندگیم را
و مرور کردم تکه های پازل را
که پشت هم مینشست
که دلهره ام را زیاد میکرد
و گاهی فلش فوروارد میزدم
به لحظه هایی که...

نمیدانم چقدر راست بود یا چپ، تعارف بود یا حقیقت
اما دریافتم که فرصت بزرگی پیش رویم آماده شده
مثل حرکت آخری که منجر شود مکعب روبیک زندگی حل شود
و اگر حرکت اشتباهب کنی مکعب باز به هم بپیچد تا اینکه کی باز درست شود

و اصلا نمیدانم که چه شد اینها را نوشتم
و خدا میداند که هنوز چقدر تکلیف به دوش دارم، چقدر حق الله روی زمین مانده!
و جواب مبهم این معادله که چطور میشود رفت وفتی تکلیف مانده
وقتی صفحه بدهای به خوب ها مچربد

اجالتا برای مذاکره میروم
و در راه به این فکر میکنم
که چرا من؟
که چرا نمیگذارد سقوط کنم؟
که چرا نمی گوید بمیر!
که چرا هنوز دست میگیرد!

اجالتا اگر بطلبد عازمم
حلال کنید
حرف اصلی همین بود





پ ن:
اگر رفتم و عمرم به دنیا ماند، و نت برقرار بود، سعی میکنم هر روز روز نوشتی در کانال (دیالوگ) منتشر کنم، شاید زکات رفتن آنطور پرداخت شود.
پ ن:
خدایا این ط لیاقت خدمت ندارد، اگر بنا به در میدات ماندن است ط دیگری باید
پ ن:
چقدر دوست داشتم این آخرین پس این وبلاگ باشد.
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۱:۰۰
مسیح
یکی دو روز قبل از شروع دهه اول محرم امسال، وقتی داشتم کم کم ست لباس محرم را از بقچه ها در می آوردم. هر چه دنبال شال مشکی چند ساله ام گشتم پیدا نشد.
به مادر گفتم باز انگار این جن پنهان داخل خانه ما روی بساط ما زوم کرده :) بقچه لباس گرم ها، کمد حیاط خلوت، کمد اتاق خودم، بقچه چفیه ها و خورده ریز ها هیچ کدام هیچ اثری از شال مشکی من نداشتند
فردایش وقتی روی مبل آماده و لباس پوشیده منتظر زنگ کسی بودم تا جنگی به سمت هیات راه بیفتم، یک دفعه انگار یک فلاش بک در ذهن من خورد:

((مرز مهران، دو سه روز بعد از اربعین، وقتی خسته و کوفته به مرز ایران رسیده بودیم و حاضر بودیم خاک ایران را سرمه چشم کنیم (از لحاظ امکانات و راحتی و امنیت) اذان شد و با حسین گفتیم نماز را بخوانیم و بعد برویم سراغ ماشین.
وضو گرفتیم ورفتیم داخل سوله بزرگی که در مرز بود و موکت شده بود. ایستادیم به نماز خواندن، در میان نماز دوم من زن نسبتا جوانی به حسین نزدیک شد و شروع به صحبت کرد که الان پنج روز است که در مرز مانده و شوهرش تا شهر مهران رفته است برای کاری و برمیگردد و میپرسید که اگر این چیزها را نداشته باشیم میگذارند که رد شویم و الان اساسا در عراق خبری هست یا نه. نماز تمام شد و دیدم بچه ی بی حالی هم روی پا دارد.
هر چه میگفتیم خانم تمام شد! الان عراق خبری نیست! موکب ها جمع شده، باید هتل بگیرید و .... به کتش نمیرفت و میگفت باید برویم، نذر است.
و بعد اشاره کرد به حال بچه اش که یک پسر زیبا و به اصطلاح ناز بود.
حسین هم نماز را خواند و وقتی داشت سلام میداد من کمی مشغول بازی با بچه بودم، و برای بازی شالم را انداختم دور گردنش
چند لحظه بعد مادرش با تلفنی از جا پرید و خداحافظی کرد و کمی دور شد.
شالم گردن پسرک جا ماند. فاصله کم بود میتوانستم بروم و بگیرم و اما حس کردم انگار رسالت آن شال برای من تمام شده. شاید بنا به این بوده که شال عزا و اشک من حالا روی دوش آن پسرک باشد.
پیش خودم گفتم مبارکش باشد.
پاشنه کفش را ور کشیدم و راه افتادیم.))

یک دفعه روی مبل گفتم، مامان دیگه نگرد یادم افتاد چی شده.
چند روز بعد وفتی از بیرون به خانه برگشتم، دیدم یک شال نو روی تخت من دراز کشیده.




پ ن:
برخی از بزرگان و عرفا دستمال اشکی داشتند مخصوصا برای اشک، که بعد از مرگ نیز وصیت داشتند با آن ها دفن شود. یک جورهایی دستمال آبرو بوده.
عادت بدی نیست اگر ماهم داشته باشیم.
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۸
مسیح

پارسال چندین روز جلوتر، وقتی تکاپوی رفتن را داشتم و سعی میکردم تدارک سفر را ببینم او را میدیدم که با چه حسرتی پای مستند های تلوزیون می نشیند و اشک می ریزد و با چه تپش قلبی گزارش زنده تلوزیون از راه را تماشا میکند.

هی از من می پرسید چیزی لازم نداری؟ چیز کم نیست برای کوله ات؟ و من میگفتم نه ممنون

روزهای آخر هماهنگی سفر از رفتنم اذیت بودم و عذاب وجدان داشتم، که میماند و من میرفتم آن هم برای دومین بار

این نیامدن های مادر ثمره همان روزهایی بود که من و قبل از من خواهر و برادرم را در شکم حمل میکرد و نیم دیگرش ثمره همان رسیدگی ها 24 ساعته اش به همراه کار کردنش بود

خیلی فشار رویم سنگین شد، و بی تابیش اذیتم میکرد. پدر هم خیلی همراه این سفرها نبود والا شاید دوتایی فکری میکردند

برای سفر پارسال وقت عزیمت تصمیمی گرفتم که هر چه بود و به دست آوردم و به اصطلاح ثواب شد به مادر بدهم، و کلا آن سال را به نیابت از او بروم


امروز هم وقتی پای سینک ظرف شویی داشتم ظرف غذایم را میشستم، از موعد سفرم پرسید و من گفتم ان شا الله دو روز دیگر، کمی مشغول کارش شد و بعد آرام گفت:

اونجا رفتی از امام حسین بخواه منم بیام.

باز هول ولا و فشار پارسال یک دفعه ریخت در دلم، نفسم تنگ شد، اسکاچ را محکم تر به لبه های کاسه کشیدم، کمی فکر کردم و ارام گفتم: ان شا الله

وقت آب کشی کاسه به او گفتم که ارباب سال پیش هم او را طلبیده، با لحنی سوالی پرسید: سال پیش؟

و من همانطور که از آشپزخانه بیرون میرفتم گفتم: سال پیش رو کلا به نیابت از شما رفتم...

صدایش کمی لرزید داشت آرام میگفت دستت درد نکنه که آشپرخانه را ترک کردم

مثل کسانی که بغض داشته باشند و نخواهند بترکد

ای کاش امسال گیر نبودم و مادر و پسری میرفتیم

ای کاش سال بعد یادم نرود

ای کاش امسال ارباب مادرم را ویژه بطلبد...




پ ن:

مادر ها خیلی غریبند

تا وقتی نیامدیم درد نیامدنمان و تا وقتی می آییم خستگی و دردسر امدنمان و وقتی زبانم لال میروند نگرانی ماندمان

پ ن:

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم* ترانه فیلم (میم مثل مادر)

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۱:۲۳
مسیح

پشت مرز مهران، شلوغی های چند روز مانده به اربعین، گیت پاسپورت ها، مرز ایران و عراق

(مادر، نرگس را محکم به آغوش چسبانده و با چشمانش خیلی نگران، رفت و آمد ها و ازدحام گیت پاسپورت و ویزا را می نگرد، نرگس لقمه ای نان و تخم و مرغ که عقب تر از ایستگاه صلواتی گرفته اند به چنگ دارد و هر از چند گاهی گازی به آن میزند)

_مامان، تا کی باید اینجا بشینیم؟

+خیلی طول نمی کشه، یکم دیگه باید منتظر باشیم

_آخه خیلی شد...

+بهانه نگیر نرگس، مگه گشنت نبود؟ خب بخور اون نون و تخم مرغ رو 

_نون تخم مرغ دوست ندارم..

+چیزی جز این نداریم بخور سیر بشی..

(صدای همهمه و شلوغی کل مرز را گرفته،مردم اسم همدیگر را صدا می زنند تا کنار هم باشند، صدای صلوات، صدای مداحی در حال پخش میثم مطیعی، صدای پلیس که داد میزند عقب تر!! پری اما هنوز نگران رفتار گیت هارا زیر نظر گرفته)

_پری

+بله؟

_چرا داریم میریم؟ هیچکی اونجا نمیشناسیم...

+مگه اینجا کسی رو داریم مامان جان؟

_نه ولی خب اونجا...

+اونجا یه آشنا داریم نرگس

_کی؟؟

(پری خیلی سریع خاطرات چند ماه سخت گذشته را مرور میکند، چندی ماهی که‌ بعد مرگ همسر و از دست دادن خانه و سر پناه و نداشتن پول و غذا، به سختی چند سال گذشت)

+فکرشو بکن نرگس، داریم میریم جایی که برای چند روز دیگه لازم نیست غصه جا برای شب خوابیدن داشته باشیم، کلی دنبال چیزی برای خوردن بگردیم! لازم نیست التماس کسی رو بکنیم، میتونیم کلی چایی گرم بخوریم! کسی بهمون نگه چرا اینجا نشستید، کلی باهم قدم بزنیم، کلی آدم مهربون ببینیم، عالیه نرگس مگه نه؟؟

_همچین جایی وجود داره پری؟

+آره! معلومه که داره

_تو از کجا میدونی؟

+من و پدرت پنج سال پیش قبل از اینکه به دنیا بیای رفتیم اونجا

(ازدهام آدم های بی پاسپورت و ویزا زیاد شده، و کم کم تشکیل یک توده بزرگ را میدهد، این توده به صف پشت گیت فشار می آورد و کار را مختل کرده، چشمان پری برقی میزند و سریع نرگس را بلند میکند و تنها ساکشان را بر میدارد)

+پاشو مامان! پاشو نرگس وقتشه!

_یعنی راسی راسی داریم میریم؟

+آره مادر فقط مامانی محکم منو بچسب محکمه محکم

(پری با ساکی به دست و دستی به نرگس با شتاب خود را به سیل جمعیت میسپارد، فشار زیاد داد نرگس را در می آورد و گریه او راه می افتد، پری با دندان چادر خود را محکم گرفته، جمعیت با تکرار نوایی هربار قدرت میگیرد و موجی به سمت گیت میدهد، سرباز ها. تمام تلاششان را میکنند تا جلوی جمعیت را بگیرند)

_ماماااان ماماان

+طاقت بیار نرگس، الان میریم مادر

_نمیتونمم

+یادته میگفتم یکی اونجا مارو میشناسه نرگس!

_کی؟؟ آییی

+یه آقایی که الان مردم دارن همه اسمشو میگن، گووش کن!!

(جمعیت هربار لبیک یا حسین میگوید و موج محکمی به گیت میزند، یکی دو موج بعد، گیت فتح میشود، جمعیت به آن سمت مرز سرازیر می‌شوند، این لشکر آن سمت نیز مهاری نخواهد داشت. چند متر آن ور تر پری، نرگس را بقل کرده و دست و پایش را میمالد، پری میخندد، نرگس نیز هم، بعد پری و نرگس دوان دوان تا گیت عراق میروند و در سیل جمعیت گم میشوند. میزبان آن سوی فنس ها منتظر آن هاست. میزبانی که حداقل چند روز آن ها را از غم دنیا رها میکند)





پ ن:

حضرب ارباب

عشق علیه السلام 

پ ن:

جانم به فدات

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۵
مسیح

نصفی از فیلم سیانور به کارگردانی بهروز شعیبی را در ایام جشنواره دیدم 

و فیلم یتیم خانه ایران ساخته ابوالقاسم طالبی را هم هنوز ندیدم

ابوزینب نیز اکران شده این روزها که آن را هم هنوز به پای تماشایش ننشسته ام

خودم فکر نکنم که تا قبل سفر برسم و این سه فیلم را ببینم و لذت ببرم 

ولی اگر بخواهم به شما لیستی برای رفتن به سینما در این ایام بدهم 

اول #سیانور بهروز شعیبی که بسیار خوش ساخت و وزین و جذاب است، و داستان شهادت شهید شریف را روایت میکند که به دست منافقین ترور شد، شهیدی که دانشگاه شریف مزین به نام اوست.

#سیانور به خاطر پرداختن به موضوع خیانت های منافقین با بی مهری سینمای ایران در جشنواره ها و اکران روبرو شد. اجر سازندگانش با خدا و شهدا.

دوم #یتیم_خانه_ایران ساخته دست کارگردان حزب اللهی و کار بلد سینمای انقلاب، ابوالقاسم طالبی که فیلم قبلیش قلاده های طلا با موضوع فتنه۸۸ بود.

یتیم خانه ایران روایت استعمار انگلستان به خصوص قحطی بزرگ ایران در جنگ جهانی اول به عاملیت انگلیس هاست. 

یتیم خانه ایران به تنهایی تکه ای از تاریخ مهم و مغفول مانده به عمد ایران را روشن کرده. کار، کار پر زحمت و طولانی بوده و اکیدا توصیه میشود که دیده شود.

سوم نیز #ابوزینب به کارگردانی علی غفاری که اثر قبلیش استرداد بوده.

اثر مشترک ایران و حزب الله که داستان یکی از شهدای عملیات های استشهادی را بیان میکند.


این سه فیلم به خصوص دو فیلم اول را هم ببینید و هم حسابی تبلیغ کنید.

این روزها در سینما به روی انقلابی ها برای شنیدن حرف دل و دیدن واقعیت ها باز است

شتاب کنید...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۵:۴۵
مسیح

یکمی دیر شده ولی یادم رفته بود بگم که:

گفتی افراطی و تغذیه شده و بی سواد و به جهنم و درک و بد دهن و دروغگو و متحجر و دگم و ...

به مایی که در سرما و گرما پای انقلاب بودیم

حال میگویی:

آدم دروغگو و فحاش انقلابی نیست!


استثنا

راست میگویی 

:)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ آبان ۹۵ ، ۲۱:۴۵
مسیح

اربعین همینطور تاخت به صفحه اول تقویم و پیش چشم ما نزدیک میشود

و من دو روز است هر چه سعی میکنم چیزی بنویسم به بن بست میخورم، انگار نازا شده ام


اگر لطف و نظر اباعبدلله باشد و امکانات اجازه دهد، شاید امسال یک روز نامه، یعنی نوشته هایی در هر روز از سرزمین بلا برایتان بنویسم البته منحصرا در کانال اگر بشود در اینجا

یه این امید که چه در روزهای محرم و چه این بار، روز قیامت به خود بیایم و ببینم اسم من نیز در طومار ذاکرین نوشته شده باشد.




پ ن: (مهم تر از متن)

فرض کنید قرار است یک سری متن یا برش از نوشته هایی را چندین نفر در فضای راه پیمایی اربعین بخوانند، با مضامین عاشقانه یا فلسفی یا عبرت آموز، با نثری زیبا و روان

چه کتاب یا نوشته ای را پیشنهاد میدهید؟ ، قلمی به ظرافت سید مهدی شجاعی، به تذکر کرمیار، به داستانی امیر خوانی، چیزی که به آنی بغض و عبرت را به لب و چشم بیاورد، بهتر است شعر نباشد

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ آبان ۹۵ ، ۲۲:۰۹
مسیح
یک دو جین مثل قبلن ها حرف و نکته انتقادی دارم
ولی دیگه حس گفتنش نیست
و از اونجایی که گفتنش برای آدم هزینه داره، آدم گاهی به خودش میگه چه کاریه اصلا

و عجیبه از انسان هایی که روی لبه نازک طناب راه میرن در حالی که خدا براشون جاده گذاشته
لبه نازک طناب راه میرن و دعا میکنن که سقوط نکنن، در حالی که راهی امن و امان و فراخ وجود داره
و تعجب از آدم هایی که نمیبینن
و نمیفهمم که راه راه غلطیه در حالی که اگر برگردن به معیار ها، راحت متوجه میشن درست و غلط رو
و تعجب بیشتر از آدمهایی که وفتی برمیگردن به معیار ها و با راه فعلیشون جور در نمیاد، سعی میکنند توجیهش کنند و هوچی گری کنند
و تعجب صد چندان از آدم هایی که وقتی توجیه میکنن از اون طرف امید دارند که خدا میبخشه و اون دنیا میگذره




پ ن:
زندگی هامون رو برای خودمون نگه داریم و تو روخدا با توجیه های رنگارنگ و بی شاخ و دمه دینی و الهی، دینمون رو نفروشیم
پ ن:
نویسنده این وبلاگ هم گناهکاره، نوشتن این سطر ها از گناهانش کم نمیکنه و دلیلی نمیشه چیزی رو که میبینه، نگه! چون اینطوری دیگه واقعا ملعونه
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۵ ، ۱۹:۱۰
مسیح