icon
بایگانی فروردين ۱۳۹۶ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۱۹ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است

(در حال رانندگی آرام کنار خیابان برای مسافر زدن)

_چهار راه...

+نچ

_سر چهار راه؟

+نه

_اقا پارک وی؟

+بیا بالا

(درب را باز میکند سوار ماشین می شود و به آن سمت صندلی خودش را میکشد و کوله را روی پایش میگذارد، گوشی در دست و در حال کار با آن است)

(صدای رادیو در حال خواندن گزارشی از اتفاقات سوریه و محور جبهه مقاومت است:

در پی پاتک های سنگین جبهه نصره در شرق محدوده ...)

*مستقیم؟؟

+(سرش را بالا می اندازد)

*زیر پل؟؟

+نه

(حرکتش را تند تر میکند)

+خط خالی شده از مسافر، صرف نداره دیگه

_با این تپسی و اینا دیگه کسی زحمت نمیده به خودش تو راهی سوار شه

+(از آینه جلو نگاهی به جوان می اندازد)

(پیکر مطهر شهید غلامرضا جوادی از شهدای مدافع حرم صبح امروز در میان ...)

_هع.. مدافعان حرم!، مدافعان بشار...

(راننده با شنیدن این جمله نیش ترمز ریزی میزند و جوان تکان محکمی میخورد و خودش را جمع و جور میکند)

_طرف سر قدرت داره لجاجت میکنه هم خودش رو اسیر کرده هم مارو، یه عده هم رفتن اونجا به خاطر اون کفتار جونشونو میدن...

(صدای رادیو، واکنش ها به موشک باران قسمت هایی از سوریه توسط ارتش آمریکا همچنان ادامه دارد..)

_طرف اینقدر شرف نداشت به مردم خودش رحم کنه! شیمیایی زد! بعد اون وقت یه عده احمق...

(با شنیدن واژه آخر جوان، راننده دنده را عوض میکند و با سرعت تمام از ماشین ها مدام سبقت میگیرد و مدام با فرمان های یک دفعه ای، ماشین را تکان می دهد)

_آقاااا آقااا داری چیکار میکنی؟؟!

(دستش را به دستگیره بالای در گیر داده و رنگ‌از صورتش پریده, ماشین همچنان با سرعت لایی میکشد و به طرز وحشتناکی رانندگی میکند و راننده بدون توجه به فریاد های جوان به کار خود ادامه میدهد، صدای بوق ماشین ها به استرس محیط اضافه کرده)

_اقاااا مواظب بااااش، مردک چیکار میکنی!! مگه دیوانه شدی بزن کنااارر، بزن کنار والا خودمو پرت میکنم پاییین!!!

(صدای قفل شدن درها در می آید و راننده باز از آینه جلو به جوان نگاه میکنید، جوان به شیشه میکوبد)

_کمککککک این دیونسسس، مرتیکه نگه دار ماشینو

(راننده به رانندگی ادامه میدهد و این بار با صدای بلند شروع به فریاد زدن میکند)

+الله اکبببررررر الله اکبررررررر

(جوان با شنیدن أین صدا از شدت وحشت جیغ میکشد و خودش را به در میکوبد)

_غللللط کردم تو رو خداااا نگه دااار، کمکککک

(راننده چند الله اکبر دیگر میگوید و بعد با شدت دستی را میکشد و کنار خیابان ایست ناگهانی میکند، کمربند را باز میکند و بر میگردد به سمت صندلی پسر و چشم در چشم چشمان وحشت زده جوان می شود, پسر جوان کپ کرده و حرف نمی زد)

+فرض کن الان یه دکمه تو دستم فشار میدادم و پودر میشدی میرفتی رو هوا، یا از تو داشبورد چاقومو در می آوردم سرت رو میذاشتم رو سینت، چه غلطی میکردی؟

(پسر که از شدت وحشت خشکش زده و به صندلی چسبیده لام تا کام حرف نمی زند)

+تو که با تصور و فیلم بازی کردن من ...ی به خودت، دیگه غلط اضافی نخور که درباره اون مردایی که جونشون رو اونور مرز گذاشتن تا فیلمی که من بازی کردم واقعی نشه، هر چی دلت خواست بگی

(پسر همچنان خشکش زده)

+پاشو برو از ماشین من بیرون تا نجس نکردی صندلی رو

کرایه هم مهمون من

(پسر کشان کشان درحالی که از مرد چشم بر نمی دارد از ماشین پیاده میشود)





پ ن:

تو اینستا بحث شده بود که راننده تاکسی جواب جوان رو نداد، یعنی بشینه باهاش بحث کنه، خب اون هم موقعیت خوبی میتونن باشه ولی من خواستم با چاشنی کمی طنز و غافل گیری مخاطب و کمی شبیه سازی جواب رو عملی کنم.

پ ن:

راننده تاکسی نام فیلمی از مارتین اسکورسیزی سیزی است که رابرت دنیرو در آن بازی کرده

فیلم خوبی است

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۳:۴۰
مسیح


از ۹۲ و بدو بدو های دانشجویی

تا چهره همیشه خندونت که تو اوج خستگی هم بد اخلاق نبود 

۹۲ ای که حاضر نبودی ذره ای بی اخلاقی و به قول امروزیا فنون تبلیغات رو قبول کنی، حاضر نبودی تخریب کنی و تو هیاهو برای خودت رای جمع کنی که همون موقع خیلی از خودیا میگفتن جلیلی زبون نداره

۹۲ ای که تو مناظرات یه تنه جور خیلیا رو کشیدی و پای مباحث حیاتی انقلاب اسلامی رو به اون محیط باز کردی و بعضی جاها تو بودی چند نفر رو بروت 

۹۲ ای که خیلی ها بنای پیروزیشون رو تو تخریب تو میدین و خیلی از اینور ها هم برای زدنت، مباحث اونوری ها تو دهنشون میچرخید

۹۲ ای که بعد رای نیاوردنت به رقیبت تبریک گفتی

۹۲ ای که تازه شروع تخریب های تو بود

تا ایام امضای برجام که باز زدی به موضوع و نترسیدی از اینکه بگن رای نیاورده و حالا داره سیاه نمایی میکنه و رفتی تو دل مجلس و گفتی هر اون چیزی رو که سال بعدش رخ داد

تا همین چهار سال بعد دولت روحانی که اروم بی سر و صدا کل ایران رو با تیمی که جمع کرده بودی سر زدی و دنبال دست یابی به برنامه ای بودی که انقلاب رو تو مسیر های جدیدش کمک کنه

که نامرئی بودی و اصلا به چشم نمیومدی

تو هنوز همون دکتر جلیلی بودی که بار اول وقتی دیدمت داشتی از خستگی از حال میرفتی ولی بازم لبخند میزدی

همون جلیلی که هم از اینور خورد و هم از اونور ولی همیشه تو مسیر خدمت بود..

تو خیلی آقایی


مرد نامرئی انقلاب...

میدونم هر جا که باشی

به دور از سر و صدا کار انقلاب رو پیش میبری

#دکتر_سعید_جلیلی





پ ن:

ویدیویی از دکتر دیدم که میگفت، اگر بتونیم به همین دولت کمک کنیم و نکنیم به دلیل اینکه هم طیف با ما نیست، خائنیم

پ ن:

انقلاب مرد های نامرئی میخواهد

هستند ولی نه با تعریف تبلیغات

پ ن:

به امید شکستن مجسمه اشرافی گری دولتی

پ ن:

میخواستم داستان بذارم

ولی خب دکتر مهم تره

پ ن:

بیانیه دکتر جلیلی رو حتما بخونید. 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۵۱
مسیح

اگر دست من بود 

رانندگی زنان (به خصوص زنان مقید) را در خیابان های تهران ممنوع میکردم حتی بنا به ضرورت

تا دیگر برای هر حرف نا مربوطی که در این جنگل حیوانات وحشی از دهان بی شرفی در می آید تنم نلرزد و احیانا دست به یقه نشوم...






پ ن:

خانم های محترم، من مرد هم از نشستن پشت فرمان در این دیوانه خانه وحشت دارم، دلیل پافشاری برخی از شما برای نشستن پشت فرمان آن هم بدون ضرورت را نمی فهمم...

پ ن:

چند وقت پیش به خاطر حرکت بی احتیاط خانم محجبه ای در خیابان پشت فرمان و ایضا حرف نامربوطی که یک شبه مرد خطاب به او از دهانش درآمد، دست به یقه شدیم

آن زن بنده ی خدا مثل بید پشت فرمان میلرزید، من هم بودم میلرزیدم

پ ن:

حق دارید اگر بگویید، خب رفتارشان را درست کنند!

اما خواهشا از درخواست محال به حرکت شدنی تغییر موضع دهید.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۳
مسیح

هنوز هم گاهی وقتها، آن زمانی که حواسم به اطرافم نیست، نگاهش را روی صورتم حس میکنم که خیره شده و نگاه میکند و بعد در سفیدی چشمانش ارام رگه های قرمز زیاد میشود و بعد اشک

و من هی سعی میکنم او را متوجه این موضوع کنم که اینطور محکم مرا نگاه نکند و بعد غصه بخورد

او هم همیشه دیر متوجه می شود و بعد نگاهش را برمیدارد و آرام اشک ها را پاک میکند

با اینکه الان نزدیک به ده سال گذشته اما برای او هنوز تازست


پدر است

بروز نمیدهد

درون میریزد


روزش مبارک





پ ن:

خود پدرها هم قبول دارند آخر سر

همه مادری هستیم :))

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۴۴
مسیح


(کلاس سوم، زنگ انشأ)

+پدر من خیلی خوب بود

او با من خیلی بازی میکرد

پدرم همیشه من و مادرم را به گردش می برد

پدرم خیلی قوی بود

او همیشه در باز کردن در نوشابه به من کمک میکرد (صدای خنده کلاس)

مادرم میگوید پدرت خیلی تو را دوست داشت 

من هم خیلی پدرم را دوست داشتم

تموم شد خانوم...

_باریکلا دخترم انشای خیلی قشنگی بود..برای رضوانه دست بزنید

(صدای تشویق بچه ها, رضوانه برای امضا و نمره دفترش را دست معلم می دهد، معلم دفتر را میگیرد و با خودکار خود چیزی در دفتر می نویسد:

باریکلا رضوانه جان خیلی خوب و قشنگ نوشتی

مادر رضوانه در منزل بیشتر فعل ها را با رضوانه کار کنید، انشای رضوانه با فعل گذشته نوشته شده، ۱۹)

(مدرسه تعطیل می شود و رضوانه به خانه باز میگردد، در حال در آوردن روپوش و مقنعه است که مادرش از او درباره امروز مدرسه میپرسد)

+خب رضوانه خانم، بگو ببینم امروز چه خبرا بود مدرسه؟؟

_(رضوانه از اتاق داد میزند) هیچی مامان، اهاا راستی خانم قنبری از انشام خیلی خوشش اومد تو دفترم یه چیزایی نوشت!!

+چی نوشت مامانی؟ بیار دفترت رو ببینم..

_(رضوانه از اتاق به همراه دفترش دوان دوان به سمت مادر می آید) بفرمایید! (بعد خودش کنار مادر می ایستد)

(مادر دفتر را باز میکند و نوشته معلم را میخواند، بغض میکند، دستش را روبه روی صورتش میبرد, رضوانه میپرسد)

_چی نوشته مامان...مامان چی نوشته..چی؟؟

+(بغض را میخورد) نوشته باریکلا رضوانه جان....

(رضوانه خوشحال دوان دوان به اتاق میرود, مادر اما خودکار را بر میدارد و زیر توضیح معلم چیزی می نویسد)

+سلام خانم قنبری 

ممنون از زحمت هایی که برای رضوانه می کشید

رضوانه فعل ها را الحمدلله خوب بلد است

پدر رضوانه دوسال پیش شهید شده...






پ ن:

پدرها مثل رنگ پس زمینه میمونن، باعث میشن بقیه به چشم بیان ولی عموما خودشون به چشم نمیان

روز همه پدر ها مبارک

روزه مرد ها هم مبارک البته مرررد ها

پ ن:

ان شا الله پدر بشیم، تا پدرها رو فهم کنیم...

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۳۲
مسیح
یه وقتهایی هم هست که آدم هیچ چیزی برای گفتن نداره ولی خب نباید چراغ اینجا خاموش بمونه
روزهای شلوغیه
حرف ها هم عمدتا سیاسیه
امیدورام فشار بیارم بهش یه چیزایی پیدا بشه
ولی فعلا این پست نشون میده اینحا هنوز کار میکنه :)





پ ن:
این روزها حواستون بیشتر جمع باشه
به هر حرفی اعتماد نکنید
هر حرفی رو به اشتراک نگذارید
بازار دروغ و شایعه گرمه
به تبع اون بازار جمع آوری گناه
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۳۰
مسیح


#قاب_ماندگار

این عکس رو که میبینم 

با اون حالت دست مادر و حالت ایستادن و نگاه رو به پایینش 

یاد بستن دکمه ها پیرهن افتادم :)

اون حالتی که داره لباس های عید رو تنش میکنه و مونده دکمه ها و بچه این پا و اون پا میکنه تا سریع تر بره جلو آینه و لباسشو به همه نشون بده...

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۸ فروردين ۹۶ ، ۰۱:۳۵
مسیح

هنوز خستگی 92 توی تنمه

باید به همین زودی بریم سراغ سیاست و انتخابات؟

یعنی باز دوباره لباس سیاست به تن کنیم؟


یعنی باز بحث و رگ گردن و اقناع و تبیلغ و ...

با اینکه خاطرات خوبی همراه خودش داره و تجاربی

ولی هیچ وقت لذت بخش نیست

هر سری کلی درد دیگه فقط برای آدم تلمبار میکنه










پ ن:

اولین توصیه ی انتخاباتی، یک بار کامل بشینید و سناریو ها و داستان های سال 92 رو برای خودتون مرور کنید و با خودتون عهد کنید دیگه اسیر اونها نشید.

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۰
مسیح

رابطه مستقیم به رابطه تعداد نقدهای شما مخاطبین محترم و میزان علاقه به نوشتن بنده میگن

یعنی هرچی نقد ها مثل پست داستان قبل بیشتر باشه

انگیزه نوشتن هم بیشتر میشه


ممنون که هستید

میخونید

نظر میدید

و مهم تر از همه

نقد میکنید




پ ن:

پایان مارتن تعطیلات نوروزی رو هم تسلیت عرض میکنم خدمتتون :)

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۳۷
مسیح
واقعا هنوز هم تو دنیای مجازی ها
وبلاگ دوست داشتنی ترین چیزه

اینو منی که از تویتر تا فیس بوک و اینستا و ... داشتم میگم
بقیه هم تایید میکنند حتما



کاش میشد همه کوچ کنن به وبلاگ ها
کوچی که مثل کوچ روستایی ها به شهر ها بود
شهرها رو الکی بزرگ کرد و هزار و یک معضل آفرید

کاش میشد مهاجرت معکوس میکردن آدم ها به وبلاگ
به تعقل
به سمت حرفهای ریشه دار تر



خلاصه وبلاگی بمونید
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۸
مسیح