icon
بایگانی شهریور ۱۳۹۶ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۵ مطلب در شهریور ۱۳۹۶ ثبت شده است


دیگه نه میتونن فوتبال بازی کنن

نه گرگم به هوا

نه وسطی

نه حتی گل یا پوچ

فقط میتونن لی لی بازی کنن...

البته این هیبت های مردانه معلومه که مدت هاست از بازی کردن به دورن

به مقاومت مشغولن

جانباز های کوچیکی که شاید یک روزی با افتخار از روزهای سختی 

برای بچه هاشون و آیندگان بگن

روزهای سختی که مجبورشون میکرد

تو سن نوجوانی شبیه آدم های چند ده ساله به نظر برسن




پ ن:

یمن این روزها سرزمین فرصت هاست

مثلا فرض کن کارگاهی برای درست کردن همین عصاهای کوچک راه اندازی شود

چقدر فروش خواهد داشت...

پ ن:

ای کاش میشد درد و غصه ها را شمرد

پ ن:

#مستضعفین

#یمن

#روزی تو خواهی آمد

۰ نظر موافقین ۹ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۲۱
مسیح

⛔️خلاف شرع در عروسی، فقط مسئله محرم نامحرم و موسیقی حرام نیست!

🔻رهبرانقلاب: توصیه ما به عروس و دامادها و پدران و مادرانشان این است که سعی کنند مراسم ازدواج را به شکل اسلامی درآورند.

🔹به شکل اسلامی درآوردن مراسم، معنایش این نیست که در آنها #جشن و مهمانی و شادی و شادمانی نباشد؛ نه. اصلاً #ولیمه عروسی و مهمانی برای عروسی، در اسلام #مستحب است.

🔹بلکه مراد ما این است که در ضمن عروسی، در مقدمات و مقارنات  آن، کارهای خلاف شرع انجام نگیرد.

🔹وقتی میگوییم کار خلاف شرع، فوراً ذهن‌ها معطوف به مسئله مَحرم و نامَحرم و موسیقی حرام و ازاین قبیل میشود. البته اینها هم خلاف شرع است؛

⛔️ اما #اسراف هم خلاف شرع است.

⚠️زیاده روی در خوردن و آشامیدن،

⚠️زیاده روی در ریخت و پاش،

⚠️زیاده روی در تجملات

⛔️و هرچه که از حد متعارف و معقول زیادتر شد، اسراف است و #شرعا_حرام_است.

🔺متأسفانه این حرامِ مسلّم، تا حدودی در بین مردم رایج است. ۸۱/۹/۱۵




پ ن:

بعضی از ما به اصطلاح مذهبی ها چه کردیم با دین و ایمانمون برای یک شب

یک شب لعنتی

یک شب لعنتی به درد نخور...

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۱
مسیح


+مسلم مسلم حسین..مسلم مسلم حسین..مسلم جان به گوشی؟

_فششش

+مسلم مسلم حسین..مسلم مسلم حسین..مسلم جان به گوشی؟

_به گوشم حسین جان، به گوشم

+مسلم جان گزارش وضعیت بده، ببینیم تو شهر چند چندیم، تمام

_حسین جان تو خط بمونید، شنیدی چی گفتم؟ تو خط بمونید، تمام

+صدات واضح مسلم جان، ما برای برگشت تدارک دیدیم، چرا تو خط بمونیم؟ تمام

_اینجا تدارک ندیدن حسین جان تمام

+مسلم جان اینجا بچه ها میگن خودشون شنیدن از مردم: جنگ جنگ تا پیروزی، اشتباه نرفتی راه رو؟ ، تمام

_آدرس رو درست اومدم حسین جان، منتها لباس پلو خوری تنم نیست کسی با این لباس منو نمیشناسه، تمام

+میگی چیکار کنیم مسلم جان؟

_برنگردید حسین جان، حال و هوای شهر عوض شده، برگردید خفه میشید، برنگردید.. تمام

+مسلم جان، آدرس رو چک کن با مردمی که میبینی، حتما اشتباه شده، آدرس رو چک کن، تمام 

(مسلم شاسی بی سیم را رها میکند، زیر باران تند، با نگاهی غریب در حالی که وسط خیابان ایستاده، سعی میکند آدرس را از کسی بپرسد)

_خانم.... خااا.. حاج خاانوم حح..برااادر آقااا..پسسر جون...

(مسلم به دنبال هر کسی که صدا میکند چند قدم میرود، اما او متوقف نمی شود، مسلم چند بار این کار را تکرار میکند، خیس آب شده، مردی در حال رد شدن است و مسلم جلو او را میگیرد جوری که سد راه او شود، مرد پسرش را محکم پیش خود نگه می دارد)

@چیکار میکنی؟؟ بزار رد شم!

_کاری ندارم یک آدرس میخوام

@با این سر وضع اومدی وسط خیابون جلوی ملت رو میگیری و آدرس میخوای؟؟ مردم رو ترسوندی!! شما ها چی میخواید از جون ملت، پول ما رو که ....

(با داد و هوار مرد، گروهی از مردم دور او و مسلم جمع میشوند و گاهی مرد را تایید میکنند، صداها مثل زنگ در گوش مسلم میپیچد، حسین از پشت بیسیم مدام مسلم را صدا میکند، مسلم دستش را روی دکمه فشار میدهد و نگه میدارد. پسر بچه اما با چشمانش رو مسلم قفل کرده)





پ ن:

برای مسلم ها 

کوفه نسازیم....

پ ن:

تابلو

اثر استاد کاظم چلیپا

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۶
مسیح


+بیا مادر جان، اینم حرم. سلام بده به آقا

_مادر از همین جا؟ خیلی دوره که قربونت برم

+مادر شلوغه، شما هم با این ویلچر برات سخت میشه

_اگه میشه ببرم مادر، فدات شم، کلی راه اومدم تا اینجا

+دوست دارم مادر منتها نمیشه ببین الان..

(مردی از پشت به مرد پشت ویلچر نزدیک میشود و روی شانه اش میزند و آرام یا او صحبت میکند، پیر زن غرق نگاه به حرم است و اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر است و با حسرت از دریچه در به حرم نگاه میکند، منتها متوجه اتفاقات پشت سرش نیست)

@ شما برو من باقی راه رو میبرم، خسته نباشی

+نه زحمت نکش شما، اونجاهم شلوغه پیرزن از همینجا سلام میده، خیالی نیست

@ شما برو من اینجا نذر دارم، سختیش بامن

+دردسر نخر برای خودت داداش از..

@عرض کردم بفرمایید، خداقوت

+پس بذار خدافظی کنم

@نه حالشو بهم نزن داداش

+خیلی خب، پس التماس دعا

@محتاجیم

(پیرزن آرام زیر لب نجوا میکند و اشک میریزد، ولی دلش آرام نمی شود و باز درخواستش را تکرار میکند)

_ولی مادر ای کاش منو میبردی

@میریم مادر جان، شما اذن دخول رو خوندی؟

(با شوق)

_اره مادر خیلی وقته، زحمت میشه برات مادر، کار داشتی شما

@رحمت کار همیشه هست، شما هم جای مادر من

_زنده باشی، خدا نازنین مادرت رو حفظ کنه

@ان شا الله، بسم الله...

(ویلچر با راننده ی جدید شروع به حرکت میکند، مادر بدون توجه به پشت سر خودش مشغول زیارت است و صحن گردی، ویلچر بعد از یک دل سیر زیارت در صحن انقلاب جلو تر از سقا خانه توقف میکند، مادر آماده ی خواندن دعا میشود)

_مادر جان، شرمنده، پیر شی، گلوم خشک شده یک چیکه آب بهم میدی؟

@به چشم مادر

_فدات شم

(مادر مفاتیح را باز میکند و آماده میشود، یک دست از پشت سر وارد میشود و آب را میدهد)

@مادر میخوای زیارت عاشورا بخونی؟

_از خدامه مادر

@پس بسم الله، شما باز کن من میخونم برات

_پیر شی مادر، خیر از جوونیت ببینی

(مرد شروع به خواندن میکند، مادر مفاتیح را باز میکند و گریه میکند، صدای مرد اشناست، مادر به فکر فرو میرود، صفحه را که ورق میزند، عکس پسرش لای مفاتیح به چشم میخورد، یاد وصیت پسرش می افتد و ناگهان دوباره به صدا توجه میکند، یک دفعه برق از بدنش رد میشود، ناگهان به پشت برمیگردد اما اثری از مرد نیست، مادر به وصیت پسر عمل کرده، دوباره به عکس پسر خیره میشود، و بغض میکند)

#امام_رضا

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۴
مسیح


دوران بچگی و گاهی حتی همین الان

وقتی حرفی توی دلمان داشتیم

یا درخواست بزرگی در نظر داشتیم

یا یک گند بزرگی زده بودیم

یا میخواستیم ابراز علاقه ای کنیم

تمام راه را تا رسیدن به کسی که باید همه این ها را پیش او بازگو می کردیم 

حرف ها را توی سرمان میچرخاندیم

که با این حرف شروع میکنم

بعد اینطور ادامه می دهم

بعد کمی چهره ام‌را اینطور میکنم و به زمین نگاه میکنم

و بعد از کمی مکث حرف را میزنم

چیدن سناریومان که تمام میشد

وقتی به شخص مورد نظر می رسیدیم

ذهن یک دفعه انگار ری استارت میشد

و چند لحظه سکوت میکردیم

چشم در چشم که میشدیم

به یک باره همه چیز زیر و رو میشد

یا میزدیم زیر گریه

یا با حالت چهره همه چیز را لو‌ میدادیم

.

این دفعه

در بین بدو بدو ها برای پیدا کردن جا و اسکان و جمع و جور کردن و ماشین پیدا کردن و عجله برای رسیدن به حرم و نماز

و با حالی که هنوز از وقتی رسیده بودیم یک نظر هم چشمم به گنبد نیفتاده بود

وقتی تمام راه تا حرم را استرس داشتم برای اولین نگاهی که به گنبد می افتد

و وقتی کل مسیر آمدن را به دعاهایم فکر کرده بودم، به درخواست ها، به التماس دعا ها

و وقتی کلی نقشه چیده بودم که از کجا شروع کنم و به کجا بروم و چطور تمام کنم

چشمم که به حرم افتاد

همه چیز کن فیکن شد

و زیر گریه زدم

بدون آنکه بفهمم این گریه دقیقا برای کدام درخواست یا مشکل یا گرفتاری بود

به اطراف که نگاه کردم

این تقریبا حال اکثریت آدمها بود


حرم امام رضا

صحن گوهرشاد






پ ن:

وقتی چشم ها

حاجات را مطرح میکنند

پ ن:

صدای چشم ها را 

باید شنید...

پ ن:

شما صدای چشم ها را می شنوید

حضرت سلطان

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۵۲
مسیح