icon
بایگانی مهر ۱۳۹۶ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۷ مطلب در مهر ۱۳۹۶ ثبت شده است

ابو کمیل میگه:

تو این راه هرکی خرج کنه صد برابر برمیگرده

ولی من دنبال خسارت میگردم 

خیر نمیخوام 

خسارت میخوام 

که به امام حسین بگم

آقا همه چیزم رفت دیگه هیچی ندارم...


خدایا این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟


پ ن:

مستند 

یادداشت های یک پیاده

کارگردان 

وحید چاووش

از بهترین اربعین سازها 

دیدن هر سالش جواب میده 

پ ن:

عاشقم کن..

دنیا بدون عشق تو همه چیز کم داره...

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۳
مسیح

نسل سوخته

نه بچه های دهه پنجاه دوره ی بی امکاناتی هستن

نه دهه شصتیای جنگ زده

نه دهه هفتادیای آغاز دوره تهاجم فرهنگی


نسل سوخته امثال اهورا ها و بنیتاهان که تو دوره ی قهقرای بی تدبیری امثال ما متولد میشن و پا به دنیا میذارن


نسل سوخته همین بچه های قد و نیم قد توی فامیل و دوستان و آشنا و کشورمان

که باید تو این محیطی که دهه پنجاهی ها و شصتی ها و هفتادی ها درست کردن 

زیست کنن


فرهنگ هم مثل نفت و گاز و آب

میراث ما برای آینده هاست

اگر هدرش بدیم

خدا به داد نسل های بعد برسه...



#نسل_های_آینده_رو_نسوزونیم



پ ن:

همیشه از قدیم هرکسی بهم می گفت ما نسل سوخته ایم بهش میگفتم:

نسل سوخته بچه های دهه هشتاد و نود هستن

این روزها داره بهم ثابت میشه

ما این نسل ها رو میسوزونیم 

ما آروم آروم نسل کشی میکنیم

۰ نظر موافقین ۱۰ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۶ ، ۲۳:۳۴
مسیح

اونقدر خستم 

که میتونم بخوابم و دیگه هیچ وقت بلند نشم

یعنی دوست دارم که هیچ وقت بلند نشم




پ ن:

خدایا

اینکه حتی نصفه راه هم‌نیست

با کدوم توان تا آخرش برم؟

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۲۵ مهر ۹۶ ، ۲۳:۴۵
مسیح


برداشت اول:

(نیمه شب، فضای تاریک رود با مهتاب روشن شده و صدای جریان آب و موجودات لب رودخانه محیط را پر کرده، مصطفی در آب میرود و سرش را زیر آب میکند)

+آب چطوره مصطفی؟

(در حالی که دندان هایش از سردی آب بهم میخورد ولی آن را پنهان میکند و در حال بالا و پایین رفتن)

_عاالی جعفر، ولرم ولرم

(مهدی پشت جعفر ایستاده و در حال پا کردن فین هاست، پوزخند آرامی میزند)

+خالی نبند مصطفی! جان مهدی آب چطوره؟

&عه جان منو چیکار داری؟

_ولرم ولرم کیف میکنه آدم به به به به

(سرش را دوباره زیر آب فرو میبرد، جعفر لب آب می آید و نوک‌ فین‌ را به آب میزند و بعد آماده میشود برای رفتن در آب، مهدی از شدت خنده لباس هایش را جلوی دهانش گرفته و بعد مهدی یک دفعه در آب فرو میرود)

+آآآآ اووووی هووو مصطفی، هوو وای سرده! مصطفییی مصطفییی سگگگ تو روحت! سگگ تو روحت تو آدم نمیشی، وااای خدا سرده!!

(مصطفی از خنده تعادل خود را از دست داده و هی توی آب فرو میرود، و مهدی حالا با صدای بلند میخندد و آماده ورود به آب می شود)

_نخند مهدی! آدم نمیشید شماها!!

&خب حالا انگار بار اولشه

.

برداشت دوم:

(قایق با جریان آب به آرامی بالا و پایین و چپ و راست میشود، داخل قایق مصطفی و جعفر و مهدی و یکی دو همراه دیگر نشسته اند)

+آره دیگه خلاصه این وضعیت پاهای یکی بود یکی نبود ما تقصیر همین مرتیکه...

@منظورت کیه؟

+همین مصطفی غیر آدم

_دکی باز گیر داد به من

+پس تقصیر عمه من بود؟ پات رفت رو تله انفجاری هممون رو به فنا دادی

&حالا یه جور میگه انگار خودش اگه جلو بود پاش گیر نمیکرد

+معلومه که نمیکرد

_ولش کن مهدی این پیر غرغرو باز شروع کرده بیا بزنیم به آب 

@آب؟؟ با این وضع پا

_کاا مو غواصا ماهیی شطیم

(مهدی و مصطفی لباس ها را کم می کنند و پاها را در می آوردند و در آب میپرند)

_بحح بح به این آب بح بحح

&جعفر بپر، از کفت میره ها!

(جعفر که حالت شبه قهر دارد، سرش را برمیگرداند و بچه ها را میبیند)

+آب چطوره مهدی؟

(مهدی در آب با دست به جعفر میزند)

&عالیه اصلا تو این چند سال آب شط اینطور ندیدم به به

_بیا این دفعه من نگفتما! مهدی جونت گفت بپر بابا پیرمرد

+مهدی جان مصطفی؟

_عه عجبا!

&بپر بابا بپر

(جعفر هم لباس ها را کم میکند و پا را در می آورد و بعد آرام توی آب میپرد)

+آآآآ اووووی هووو مهدی، هوو وای سرده! مهدییی مهدی سگگگ تو روحت! سگگ تو روحت خدا لعنت کنه مصطفی این رو هم‌منحرف کردی!

(مهدی و مصطفی توی آب از شدت خنده در حال غرق شدن هستند)




پ ن:

یه عده هم این چند روز دست به دعا بودن بعضیا زیر میز نزنن

خدا هیچ ملتی رو خار و خفیف اجنبی نکنه

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۷
مسیح


+یه چند وقته توک پاهام به نارنجی میزنه..

_منم همینطور دیروز یه رگه بود اما امروز بیشتر شده

+مادرم میگفت قدیمیا میگن هر وقت نارنجی بشی مرگت نزدیکه...

_نگو تو رو خدا دلم هرری ریخت!


(چند روز بعد دو برگ با یک باد پاییزی از شاخه جدا می شوند)




پ ن:

گفتگوی دو برگ در حوالی پاییز

پ ن:

برای زمستونیا، پاییز و زمستون بهاره

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۴
مسیح

+مامان میتونم این کار رو انجام بدم؟

_نه کار شما نیست بشین دست نزن تا من بیام

+بابا میشه این کار رو بسپرید به من؟

_بچه بازی نیست بابا جان، دست نزن برو به بازیت برس من خودم انجام میدم

+عه بابا این چه کتاب خوبیه، میشه برام بخریدش؟

_این کتاب بابا؟ این کتاب خیلی به سنت نمیخوره، به جاش یه کتاب داستان بخر اینا برات زوده

+ولی بابا زده برای سن نوجوان!

_نه بابا اشتباه زده برای سنت خوب نیست

+مامان من دارم میرم هیات، خداحافظ

_کجا میری، میری الان تو باز عرق میکنی میای بیرون سرما می‌خوری بدبختیت میمونه برای من، خود آقا هم راضی نیست..

+بابا مدرسه داره میبره اردو جهادی تورو خدا بزار برم

_ول کن بابا جان، بری تو اون خاک و گل دست و پا بزنی که چی؟ بعد تازه این اتوبوس ها تو اون جاده های خطرناک، شما همون درستو بخونی جهاده نمیخواد بری بابا جان..




قاسم نزد عمو آمد

تازه بعد از کلی خواهش و تمنا و وساطت مادر و بازوبند پدر

عمو از او پرسید:

مرگ در نزد تو چگونه است؟

گفت:

شیرین تر از عسل عمو جان

قاسم با بدرقه اهل حرم و عمو راهی میدان شد


در تربیت هایمان کدام رد حسینی وجود دارد؟


فرزندانمان با تربیت ما عاشورایی میشوند...



پ ن:

عاشورایی شدن

قرص ندارد که بخوریم و عاشورایی شویم

عاشورایی زیستن میخواهد

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
مسیح


(ورودی هیات، در بین شلوغی ها و بلندی صدای باندها)

{مصطفی}+رسوول کجاااست؟

{مهدی}_چی؟؟

+ررسول رسوول کجاست؟

_نمیشنوم چی میگی بلند بگووو!

+بابا میگم رسووول کجااست رسوووول

_رسوول جلوعه برای شور زد به جمعیت رفت جلووو!

+اینم شورشوو درآورده، حاالا نره بچسبه به منبر سینه بزنه، نمیشه!

_چیی شدهه حالا؟

+دیر شد بااابا به روضه حااجی نمیرسیم!

_تو واایسا همینجاا من میرم پیدااش کنم..



(دیر الزور، خط درگیری، در بین شلوغی ها و بلندی صدای گلوله و توپ و ماشین ها)

+رسوول کجاااست؟

_چی؟؟

+ررسول رسوول کجاست؟

_نمیشنوم چی میگی بلند بگووو!

+بابا میگم رسووول کجااست رسوووول

_رسوول جلوعه! با خط شکناا برای باز کردن راه رفته جلوو!

+اینم شورشوو درآورده، حاالا صبر میکرد با گروه دوم‌ میرفت نمییشد!

_چیی شدهه حالا؟

+دستوور عقب نشیینی ااومده! باید بررگردییم!

_بااشه،تو واایسا همینجاا من میرم پیدااش کنم..

(بعد از یک ماه، پیکر رسول و مهدی برمیگردد، مصطفی کنار مزار آن ها گریه میکند)




پ ن:

حسین

اونایی که اهل سبقت گرفتنن رو

میخره

میبره

تنبلا جا میمونن...

پ ن:

خودمون رو خرج کنیم

پ ن:

التماس دعا

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۳
مسیح