icon
این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲۸ مطلب با موضوع «این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید» ثبت شده است

یکم تنبلی اومد تا فیلم رو اینجا هم آپلود کنم

ببخشید 

خونه تکونیه

https://www.instagram.com/p/BQ3K8_0hyEG/

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۶
مسیح

برداشت اول:

(بخش نوزادان پشت شیشه)

رسول از پشت شیشه تختهای نوزادان را نگاه میکند، در بخش شش هفتا نوزاد خوابیده اند، مدام چشم می گرداند تا ببیند کدام فرزند اوست اما همه بچه ها شکل همند و تشخیص دشوار است.

+خانم ببخشید، میشه بگید بچه من کدومه؟

_چه پدری هستید که بچتون رو نمیشناسید؟

+من یکم دیر رسیدم خانم وضع حمل کرده الان یه سر بهش زدم اومدم بچه رو ببینم..

_همتون یه جورید، دیر که اومدی، یه سرم دیدیش حالا بچتو میخوای بیچاره ما زنا

+میشه بعد اتهامات بفرمایید بچه من کدومه؟

_شما اقای؟ 

+رسول ظفرمند

_ظفرمند..اون لباس ابیه تخت یکی مونده به آخر از راست

رسول نگاهش را خیره میکند به آن تخت، خشکش میزند

_مممیششه..ببینمش

+دارید میبینید دیگه

_نه از نزدیک میشه بیاریدش اینجا ببینم

+بفرمایید اتاق مادر بچه، چند دقیقه دیگه برای شیر دادن میارنش...

_مممنون..

رسول همچنان خیره به همان تخت مانده

+اسمش رو چی گذاشتید؟

همانطور که خیره به تخت مانده 

_ههرچی مادرش بخواد..

+چه عجب یکی پیدا شد به مادر بخت برگشته حق بده..



برداشت دوم:

+دارن میان

_اره میبینم، پرستارا دارن میان..

+پرستار؟

_ما بهشون میگیم پرستار، آخه کارشون مثل پرستاراست، قنداق پیچ میبرن پیش مادرا..

+آره دقت نکرده بودم 

_برو تو معراج به نوید بگو دم بگیره فضا رو از سکوت بشکونه، رفت تو روضه به بچه ها خبر بده بیارن تو

+چرا روضه؟

_صفر کیلومتر صفر کیلومتری! روضه که باشه آدم داغ خودشو کوچیک تر میبینه

+چشم

پرستار ها چند متر جلو تر به هادی میرسند، و هادی از آنها میخواهد بچه ها پشت معراج بگذارند تا وقتش برسد. 

@اقا هادی آقا هادی 

_چی شده؟

@یه پیرمردی اومده اصرار که من میخوام بچمو ببینم

_بگو برن تو بشینن چند دقیقه دیگه میاریمشون

@گفتم..ولی گوش نمیده اصلا

«اقا هادی اقااا هادی

@عه پدرجان گفتم نیاین اینجا

_مشکلی نیست بزار بیاید پدر

@سلام پسرم قربونت برم بزار ببینم پسرمو، قول میدم خیلی اذیتتون نکنم، یه نگاه..

_پدرجان قربونت برم تو میشستی طبق برنامه می آوردن شهدا رو..این برنامه برای شما بهتره

@من سالم سالمم ببین اصلا حالم بد نیست، قربونت برم بزار الان ببینمش،دیگه نمیتونم تحمل کنم روی من پدر رو زمین ننداز

_استغفر.. من کی باشم پدرجان..چشم با من بیا، فقط تو رو فاطمه زهرا اروم باش..

@چشم چشم من ارومم آرووووووم

هادی، رسول را که حالا پیر مردی شده به پشت معراج میبرد..رسول آرام آرام و دست به دیوار راه میرود.. از پیچ دیوار که رد می شوند، چند قنداق سفید روی زمین سه تا سه تا چیده شده

رسول زانو هایش شل می شود و زمین میخورد

_یا جده سادات، پدر جان قول دادی..

@خوبم خوبم..

رسول نگاهی میکند..عینکش را در می آورد و چشم می گرداند..

@اقا هادی..پسر من کدومه..

_فامیل شما چیه پدر جان؟

@ظفرمند

_غلامرضا شهید ظفرمند رو برای حاج آقا بیار..

غلامرضا قنداق را به هادی می دهد، هادی هم قنداق را میبوسد و به رسول میدهد، رسول قنداق را بقل میکند و آرام زیر لب میگوید:

بابا جان تو این سالها هرچی گفتم برگرد، گفتی وقتش نشده،میخواستم بگم پدر میشی حال منو میفهمی... ولی انگار قسمت نشد حالمو بفهمی..ولی شکر خدا من تو این سالها که نبودی خوب روضه ها رو فهمیدم باباجان..

خوش اومدی بابا..





پ ن:

عکس پست

پ ن:

پدر میشیم..حالشو میفهمیم..

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۷
مسیح

پاکت سیگار بهمن را در می آورد با انگشتش چند ضربه روی بسته میزند، چند نخ بیرون می آید، یکی را بر میدارد و به سمت دهان میبرد.

+آره اقا، مرد بودن میید

این مرد آخری وقتی سیگار را گوشه لبش گذاشت أین شکلی شد، دستش را روی جیب های بالایی زد

_فندک میخوای حاجی؟

+نه عزیزم، فندک برا سوسولاس، من بوی گوگرد رو با چیز دیگه ای عوض نمیکنم 

قوطی کبریت را در می آورد، کبریت را به دیواره اش چند بار ضربه میدهد بعد دستش را دورش حلقه میکند و به سمت دهان میبرد، یک پک عمیق

_عحح عحححح عحح

+شیمیایی؟

_خنده، پسر جون مث اینکه فیلم جنگی زیاد میبینی؟ (خنده) شیمیایی کجا بود، اینا عوارض این لعنتیه

+خب ترکش کن قربون سیبلای مرتبت

_لعنتیه دوست داشتنییه

سیگار را از دهان میگیرد و دستانش را به نیمکت تکیه میدهد

_این قبرا رو میبینی؟

+قبرای همین قطعه رو میگید؟

_آره، همینا، اینا رو سال شصت چهار بیشترش رو باهم خاک میکردن، با فاصله یکی دو روز، الان رو قبرا روهم که بخونی معلومه، همه رو زده بهمن شصت و چهار، قیامتی بود اون روزها اینجا..

+میشناسیشون مگه حاجی؟

_اولندش که من مکه نرفتم، میخوای صدا کنی اکبر صدام کن، دومندش که آره خیلی هاشون رو میشناسم باقی رو به چهره، هنوز بعده سی و خورده ای سال میام اینجا فکر میکنم هنوز هستن و دارن کف اتوبوس رو کثیف میکنن!

+کف اتوبوس؟؟

_من راننده اتوبوس بودم، تهران شمال کار میکردم، ساری بابل رشت لاهیجان، همین بهمن شصت و چهار خواهرزادم که مثل اینا بسیجی بود، گفت دایی نمیای یه بار بچه های مسجدو ببری دوکوهه؟ منم جوگیر جلوی تلوزیون بودم اخبار داشت خط رو نشون میداد، نمیدونم حالی به حالی شدم گفتم باشه، اصن زنم تعجب کرد! نفهمیدم اصلا چرا، این پدر سوخته هم حرف از دهن ما نیومده بیرون، تیز کرد سمت مسجد و گفت آقا دایی من اتوبوس داره میبره، اتوبوس هماهنگ نکنید، خلاصه سر..

+اکبر آقا شرمنده وسط صحبتت، سیگار همین الان فروبریزه، حواست نبود نکشیدی همش رفت

_حواسم هست باباجون، چنتا پک میزنم بعد میذارم دود کنه بخوره به صورتم این جوری کمتر میکشم

+پس ببخشید میگفتید 

سیگار را یک ضربه مهمان میکند تا خاکستر بریزد و بعد یک پک دیگر

_اره آقا خلاصه ما رفتیم اون روز جلوی مسجد که ببریم اینا رو، اینقدر اذیت کردن، عربده زدن، خوندن، سینه زدن ، آقا گند زدن به کف اتوبوس که دو سه بار تو راه زدم بقل گفتم بر میگردم، خدا رحمت کنه مصطفی رو پسر آقایی بود، میومد هی میگفت: شرمنده اکبر آقا من ارومشون میکنم، شما یه سیگار بزن راه بیفت شرمنده،برای سلامتی اکبر آقا صلوات، این مصطفی ما رو خر میکرد هی، آقا با سردرد و بدختی رسوندیمشون دوکوهه، چه مسیر بدی! پدر ماشین دراومد! رسیدیم اونجا اینا هرکدوم که پیاده میشدن، میومدن شونه مارو بوس میکردن میگفتن ببخشید اکبر آقا حلال کن، ما هی میگفتیم عیبی نداره خدا به همراتون، دوباره نفر بعد نفر بعد، پنجاه نفری گفتن، آخر سر هم دیدم مصطفی خدا بیامرز کف اتوبوس رو جمع کرده تو یه کیسه، اومد عذرخواهی و دست مارو ماچ‌کرد که حلال کن، عجیب پسری بود، نورانی خدا شاهده، اصلا مرد!

رفتن، ما اومدیم تویکی از خوابگاه ها بخوابیم که برگردیم فرداش، که اومدن مسئولای اونجا گفتن اگر میشه من یه پنج شیش روزی بمونم، هم یه سری رفت آمد های داخل شهر رو انجام بدم هم یه پنجاه تا از بچه ها که برای مرخصی برمیگردن رو روز شیشم برگردونم، منم مرام کش این بچه بسیجی ها شده بودم گفتم باشه

+کلا مرام نقطه ضعفته اکبرآقا (خنده)

_اره والا، مرام بیاد وسط گیر میفتیم

+این شد که بچه ها رو میشناسی

_اره ولی دلیل اینجا اومدنم این نیست

+عو، پس داستان ادامه داره!

کمی مکث میکند، به پشت سر نگاهی می اندازد، سیگار را که حالا به فیلتر رسیده با ضربه ای پرت میکند

_اونم چه ادامه ای..

+مگه چی شد اکبر آقا؟

_هعی..بچه ها از تهران گویا برای عملیات اعزام شده بودن،تهران آموزش دیده بودن که رسیدن سریع به لشکر ملحق بشن برای عملیات، عملیات سه روز بعد رسیدن من شروع شده بود، این بچه ها روز بعدش یعنی روز چهارم عمل کرده بودن، جبهه اون وری موفق میشه میزنه خط رو میشکونه، سمت اینا مث اینکه موفق نمیشن، خط دور میخوره، اینا رو بعدا برای من گفتن

+حتما تلفات بالا بوده بعدش..

_اره..روز شیشم من ترتمیز کردم و ساکو بستم، یه دستی به اتوبوس کشیدم،اب روغن رو چک کردم که راه بیفتم با گروه جدید به سمت تهران

دیدیم اون مسئوله اومد، گفت برنامه عوض شده باید همینایی که آوردی رو ببری. گفتم عه پس اینا چطور شده نیومده دارن برمیگردن، تو دلم گفتم اینا از بس اونجا هم شلوغی کردن، دیپورت شدن 

گفتم برای من که فرقی نداره من میخوام برگردم حالا با اونا یا کس دیگه

گفت فقط یکم باید ماشینو دست کاری کنیم، سپردم بچه ها یخ بیارن، یکی دوتا پنکه هم بچه های فنی میان نصب میکنن، ماشین مناسب نداریم تعداد هم بالاست اینطوری باید یه سری رو برگردونیم

+پنکه؟ یخ؟ مگه مواد غذایی هم میخواستن برگردونن؟

نفس عمیقی میکشد،دوباره پاکت بهمن را در می آورد،چند ضربه دیگر،نخی را بیرون میکشد،کبریت را روشن میکند دست را حلقه میکند تا دم دهان و بعد باز پک عمیقی دیگر 

_هرسری داستان به اینجا میرسه، حالم بد میشه، مسئوله رفت،منم تو بهت و تعجب که آخه یخ و پنکه برای چیه؟ و دعوا برای اینکه نمیذارم دست به ماشین بزنی، بعد دیدم از اون دور یه کامیون نزدیک شد، وایساد یه عده سرباز ریختن دورش و شروع کردن تخلیه کامیون، دو سر جعبه های چوبی رو میگرفتن، میذاشتن پایین، رفتم نزدیک دیدم تابوته، یه لحظه سریع یاد حرفای اون بنده خدا افتادم، بچه هایی که آوردی، یخ،پنکه.... زدم رو دستم، بلند گفتم یا حضرت ابالفضل همونجا نشستم، بغض بیخ گلومو گرفت، سربازاهم همینطور تابوتا رو پایین می آوردن و میچیدن، سی و پنج تا تابوت از پنجاه تایی که آوردم، بقیه هم یا مجروح بودن یا هنوز تو خط

+یا صاحب الزمان...

_مصطفی اولین تابوتی بود که آوردن توی اتوبوس، اروم ساکت گذاشتنش اون ته، و بقیه رو هم از ته چیدن و بینش یخ گذاشتن و اومدن جلو، اوتوبوس تا نصفه پر شده بود، سه چهارتا از بچه های اونجا هم سوار شدن تا برگردن برای انجام دادن کار این بچه ها، تو راه چندباری وایسادم تا یخ هارو تعویض کنن، نه صدایی، نه خنده ای، نه مداحیی، نه عربده کشیی، نه شوخیی، دیگه مصطفی هم نبود که بیاد پیشم ارومم کنه، تصویر مصطفی و تکتکشون که موقع پیاده شدن میومدن و شونم رو میبوسیدن و عذرخواهی میکردن تا تهران جلوی چشم بود، کف اتوبوس تمیز تمیز بود،فقط به خاطر یخ ها خیس شده بود، رسیدیم تهران تابوتا رو تحویل معراج دادیم، و من شب اونجا موندم، پیش بچه ها، دلم می خواست اونجا دوباره زنده شن سوارشون کنم ببرمشون مسجد، خانواده هاشون بیان استقبال، ولی نمیشد. بچه ها داشتن خوشگلشون میکردن برای تشییع

صدقه سر اون بچه ها من تا آخر جنگ شدم اتوبوس اعزامی ها، با این تفاوت که سر من دعوا بود! میگفتن این هرکی رو ببره عاقبت بخیر میکنه، به اتوبوسم میگفتن معراج سیار

+اکبر آقا خیلی کارت درسته ها!!

_کار درستا پشت من خوابیدن 

+میگم اکبر آقا میشه یه دور مارو سوار اتوبوس کنی؟

_شما هنوز اینجا کار زیاد داری

+یه دور حاجی فقط یه دور!

_نه عزیزم مثل اینکه جدی گرفتیا! اونا یه چیزی میگفتن برای خودشون 

+تروخدا تروخدا


صدا آرام آرام محو میشود ..






پ ن:

اگر شد خیلی این پست رو شیر نکنید.

پ ن:

عکس مرتبط با پست

پ ن:

داستان تخیلی است. (اما ریشه در حقایق دارد)

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۳
مسیح


برداشت اول:

اتوبوس اعزام روبروی مسجد منتظر رزمندگان است، باران نسبتا شدیدی شروع به باریدن گرفته. مرد سریع سوار اتوبوس میشود و کنار پنجره مینشیند، زن بیرون اتوبوس زیر بارش باران ایستاده، به شیشه میزند و در حالی که بغض گلویش را گرفته با صدای بلند و طوری که مرد بتواند لب خوانی کند میگوید:

مراااقب خودت بااااش، زننگ بزنن زنننگ!

صدای زن با حالتی گرفته و بم در میان صدای برخورد قطرات باران به شیشه به گوش مرد میرسد.

مرد هم با صدای بلند و طوری که زن بتواند لب خوانی کند میگوید:

باااشه باااشه، برو خانومم خیس آب شدی...خیس آب شدی برو

حالا شیشه را قطرات زیادی از آب پوشانده، آب از گوشه های چادر زن چکه میکند و روی صورتش باریکه های آب راه افتاده، گاهی آب روی صورتش می آید و او سریع پاک میکند تا مزاحم نگاه کردن به مرد نشود

قطرات زیاد آب روی شیشه دیدن تصویر مرد را برای زن دشوار کرده، اتوبوس آخرین بوق را میزند، مسئول اتوبوس سوار میشود، درب بسته میشود.

زن طاقت نمی آورد، با دستش سریع آب های روی شیشه را کنار می زند تا آخرین تصویر را واضح ببیند.

مرد نیز دست روی شیشه میکشد تا بخار را کنار بزند.

اتوبوس راه می افتد.

برداشت دوم:

قاب مرد از قطرات باران پر شده

این بار دستی پیر تر از برداشت قبل روی شیشه میلغزد و تا تصویر را واضح کند

تصویر مرد اما همان طور مانده. 






پ ن:

#قاب_ماندگار

پ ن:

#صحنههاییکههیچوقتساختهنمیشود

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۸
مسیح


یه زن تنها این وقت روز، زیر این بارون و سوز سرما چیکار میکنه

اینو تو ذهنم گفتم

نزدیک تر که شدم و اومدم از کنار دستش بگذرم

برگشت سمتم و گفت: بفرما مادر

پیرزنی بود

خیس آب ولی خوشحال 

نگاهم افتاد تو جعبه

شیرینی های دانمارکی آب خورده

آب یه گوشه ی جعبه شیرینی جمع شده

ولی چهرش خندون بود

دست کردم و شیرینی رو بلند کردم، نزدیک بود فرو بریزه

خندید و گفت: 

عوضش تازست

گفتم:

بله مادر! تاازه تااازه 

لبخند زد

گفتم مادر:

هوا دونفرستا

خندید و گفت:

ماهم دو نفریم، من و پسرم




پ ن:

#قاب_ماندگار

پ ن:

داستان واقعی نیست

اما خب حقیقته

.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۹
مسیح

+تازه کاری؟

_نه چند سالی بود خدمت میکردم

+نه نگرفتی منظورمو، میگم اولین بارته این وضع رو تحمل میکنی؟

_دفعات پیش یا کار به اینجا نمیکشید یا سریع پیدام میکردن..

+الان نگران چی هستی؟

_من که خوبم..بی خبری بد دردیه برای آدمای اون پایین..

+نترس..بادمجون بم آفت نداره

_یعنی چی؟؟ زنم، بچم، مادرم، پدرم ...

+خب؟

_خب؟؟ خب که چی؟

+منم همینو میگم خب که چی؟

_اونا نمیدونن من الان زندم یا مرده!

+هر آدم عاقلی نگاه به این آوار بندازه میفهمه کسی که زیرش بمونه زنده بر نمیگرده!

_آدم عاقل بله، ولی آدم عاشق نه!

+اینو راست میگی..مادر منم هنوز باور نکرده...

_چی رو؟

+اینکه من نمیتونم تا الان زنده مونده باشم..

_مگه تو هم..

+آره..منم، وقتی دیدم نشستی پایین رو میبینی و گرفته ای، گفتم بیام باهات صحبت کنم دلت باز شه

_تو کجا؟

+من؟ بزار فکر کنم..واقعا نمیدونم الان کجام!

_مگه میشه؟؟

+اره میشه..چرا نشه، دمتون گرما، خیلی هم مردید! خیلی شجاع، ولی بلاخره پیداتون میکنن، یا یه متر دیگه، یا یه طبقه دیگه، نشد یه تیکه از بدنتون رو، نشد، خاکستر...

_نه نه نگو!

+اره زیادی تند رفتم

_نگفتی تو کجایی؟

+غواص بودم، کربلای چهار، خط شکن، گلوله اول رو حس کردم، خورد به کتفم، تو سرمای آب یکم شل شدم،ولی هنوز خودمو نگه داشته بودم، گلوله بعدی هم یادمه خورد تو سرم، بعد شل شدم، آب منو با خودش برد

_کجا؟

+توی اروند، معلوم نمیکنه کجا، شاید الان تو خلیج فارس باشم شاید اقیانوس آرام :)

_چقدر راحت دربارش صحبت میکنی!

+صد سال اولش سخته، ضمن اینکه برای خدا بوده، معلومه راحتم

_ولی مادرت!

+خودت گفتی، اون عاشقه، سی ساله داره عشق بازی میکنه، در خونه رو‌ نیمه باز گذاشته، هرسال میره اروند گل میندازه تو آب، اتاقمو برام نگه داشته، هر سری شهید میارن دنبالم میگرده..

_تا حالا به خوابش رفتی؟

+اره هربار میگه: مادر هنوز راه خونه رو پیدا نکردی!؟

_جیگرم کباب شد

+تو که کلا کباب شدی! :))

_آره :))..چقدر سبک شدم، ممنون.. راستی اسمت؟

+رضا

_ممنون رضا! منم رسولم

(بیااااااید، بیاااااید، اینجااااس، بیاااید رسول اینجاست، بچه ها بیااااید)

_عه..عه..اون منم!! اون منم

+بیا گفتم که تو به وجب زمین مگه میشه پیدا نشی، مبارکت باشه، خدا به خانوادت صبر بده، شهید رسول! :))

_ان شا الله قسمت تو هم باشه

+ان شا الله





پ ن:

نمی خواستم فعلا بذارم، ولی نوش روح آتش نشانای شهید باشه

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۹
مسیح



ابتدا بذری را در زمین کاشتیم
آسمان آمد، خورشید بارید
حالا وقت این بود که آب به بذر ها برسد
اما حرامیان راه آب را بسته بودند
بذر ها باید رشد میکردند
مردان و زنان شهر دست به کار شدند
جوان ها که صحنه را دیدند
به غرورشان بر خورد
بقیه را عقب زدند
گفتند اگر قرار است کاری باشد، کارگر آن ماییم
پیر شهر گفت:
با اینکه آب مایع حیات عالم است و بذر را اگر رشد خواهد آب بباید
اما من اکسیری میشناسم که با آن، بذر ها درخت تنومندی میشوند و کسی را یارای برافکندن آن در عالم نیست.
جوانان گفتند:
آن کدام اکسیر است که کاری چنین میکند؟
پیر شهر گفت:
خون، بذری که با خون آبیاری شود، دیگر منت هیچ آب و صاحب آبی نمیکشد.
جوانان دست به کار شدند
و خون ها زیاد جاری شد
بذرها نهال شدند
نهال ها درخت
و درخت ها
باغ شدند
و باغ ها وسعت زیادی پیدا کردند.
هنوز هم که هنوزه
آن کهنه درخت با خون آبیاری میشود
و هنوز هم که هنوزه کسی را یارای برافکندن آن درخت در عالم نیست.
پیر شهر راست می گفت
بذری که با خون آبیاری شود
منت هیچ آب و صاحب آبی نمیکشد.






پ ن:
#قاب_ماندگار

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۷
مسیح

به دلیل حجم بالای ویدیو دیگر اینجا بارگذاری نمیکنم

اگر در کانال هستید که ان شا الله دیده اید اگر هم نه وقت داشتید سری به دی یا لوگ بزنید و نماهنگ جشن تکلیف نوجوانان پیش آقا را ببینید، حال خوب کن است

اگرهم کانال خامنه ای دات آی آر را دارید از همانجا دانلود کنید.






پ ن:

ببینید که از کفتان نرود..

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۸
مسیح

(مسعود روزی تخت بیمارستان دراز کشیده و لباس آبی به تن دارد، چهره ای رنگ پریده و با زخم های کوچک ریز و لب های ترک خورده. سرم به دست و یک ملحفه تمیز سفید هم روی او. دوستانش دور مسعود حلقه زدند و دارند با او صحبت میکنند و حرف هایی از رفقای دیگر میزنند. هر از چند گاهی هم با او شوخی میکنند و مسعود با لب های ترک خورده خنده ی دردناکی میکند. فضای اتاق با صدای تق تق در به سکوت میل میکند. زنی وارد با قدم های کوتاه کوتاه و نا متعادل وارد اتاق میشود و چادری را که به دندان گرفته رها میکند)

با لحن درمانده و شوکه:

مسعووود...

(دوستان مسعود خداحافظی های آرامی میکنند و سریع اتاق را ترک میکنند، مسعود میماند و آن زن. زن با فاصله ی چند قدمی از تخت مسعود ایستاده، چند لحظه ای همینطور نگاه میکند، مسعود می آید لب باز کند که انگار زن یک دفعه یاد چیزی می افتد، ناگهان با قدم های سریع به پایین تخت نزدیک میشود و با دستش ملحفه را یک دفعه کنار میزند)

با لحن وحشت زده:

خااااک به سرم مسعوووود...

(بغض زن میترکد و آرام خود را به صندلی کنار تخت میرساند، سرش را روی آن قسمت خالی ملحفه که حالا جای خالی پای مسعود است میگذارد و آرام گریه میکند، مسعود لب باز میکند)

نزاشتی اصلا یه سلام و علیکی کنم، حالتو بپرسم...بگم ببخشید اینقدر طول کشید..شماهم نپرسیدی حالت چطوره...سفر چطور بود...

(زن سرش را بلند نمیکند و آرام به گریه ادامه میدهد، مسعود سعی میکند آرام نیم خیز شود و دستش را به سمت کمد کنار تخت ببرد، به سختی در کمد را باز میکند و کیسه ی سفیدی را بیرون میکشد)

خانوم..فاطمه خانوم..منو نگاه میکنی..

(زن آرام سرش را بلند میکند اما باز با مسعود چشم در چشم نمی شود، مسعود کیسه را روی تخت میگذارد و آرام هدایت میکند تا جای خالی پایش، جایی که زن نشسته و آرام میگوید)

برات از بازار شام سوغات معجر آوردم فاطمه...

(زن جا میخورد، آرام به کیسیه نگاه میکند،این بار دوباره بغض زن میترکد اما نه از جنس اولین بغض، معجر را در می آورد، روبروی صورت میگیرد و به مسعود خیره میشود، حالا بغض مسعود نیز میترکد، دیگر جای خالی پای مسعود فراموش میشود...)





پ ن:

هوای این روزای من

هوی خوبی نیست...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۴:۵۱
مسیح
مثل دیوانه ها
این شب جمعه، در پی دیدن صحنه ای یک دفعه ذهن مریضم باز صحنه سازی کرد
که در شبی از شب های خدا
فرزندم شیرخواره ام به یک باره نفس نکشد
و من بچه به بغل تمام طول خیابان ها را بدوم تا بیمارستان، اواسط راه کسی آشفته گیم را ببیند و باقی راه را با ماشین بروم
در تمام مدت بچه ای بغل باشد که نفس نکشد و ارام ارام رنگ پریده شود
و من مستاصل و بچه به بغل بمانم که چه کنم؟
هی بچه را محکم در آغوش بگیریم هی نگاهش کنم دوباره نگاهم را بدزدم
برسم تا بیمارستان
دوان دوان در راه رو های بیمارستان بدوم و فریاد بزنم که چرا کسی جواب نمی دهد!
و بعد بیایند بچه را بگیرند و حراست مرا آرام کند
من تا پزشک برگردد هی قدم بزنم و فکر کنم که برمیگردد یا نه هی فکر و خیال کنم
و فکر کنم که جواب مادرش را چه بدهم
و بعد حال بچه خوب شود من از حال بروم
بغل بگیرمش
با دربست به خانه برگردم
مادرش با محاصره همسایه ها پای در نشسته باشد
وقتی ماشین را ببیند با وضعیت آشفته بدود
جیغی بکشد و بچه را بگیرد
من از میان جمعیت ارام بغضم را بردارم و ببرم تا خانه
بروم توی اتاق
درب را ببندم
و روضه علی اصغر را پلی کنم
آن قسمتی که
حسین چند قدم جلو میرفت
چند قدم عقب
در حالی که
علی او
به پوست....







پ ن:
ببخشید ذهن دیوانه ام را
پ ن:
کل این شب جمعه بغض دارم
پ ن:
خدایا حسین چه کشید..
۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
مسیح