icon
این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است

۴۹ مطلب با موضوع «این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید» ثبت شده است




_حکایت شما، حکایت اون مورچه ای که آب افتاد توی لونش داد زد، ای هوار دنیا رو آب برد!


_به امام هشتم قرار نبود اینجور بشه...


_شما همیشه میخواستید دنیا رو نجات بدید!


_موسی یه عمر تو سیستم بود یه امضا با خودکار دولتی نزد..


_این سزای کسی که به ناموس ایرانی دست درازی کنه!


برای شنیدن داستان این دیالوگ ها

تا دیر نشده برای دیدن فیلم #لاتاری روی پرده نقره ای سینماها اقدام کنید.



پ ن:

در سینمای ایران همیشه شانس دیدن یک لاتاری روی پرده را ندارید.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۰۱:۵۲
مسیح


یه احساس فوق العاده و وصف ناشدنی

که میتونه از دیدن یه شاهکار به دست بیاد

Coco

محکم‌تر از قبل این حقیقت رو فریاد میزنه

که اگر انیمیشن ساز با داستان خوب و دنیایی از تخیل پا به میدون بگذاره

سینما

باید خواب چنین اثر گذاریی رو ببینه






پ ن:

حقش نبود تو استوری معرفی بشه

پ ن:

+نمیبخشمت

ولی دوست ندارم فراموشت کنم

پ ن:

اینکه ببینی تخیلاتت ساخته میشن

به غیر از اینکه خیلی لذت بخشه

دردناک هم هست


#coco


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ بهمن ۹۶ ، ۰۳:۳۷
مسیح


(از جیپ پیاده می شوند در امتداد اروند قدم‌میزنند تا به نیروها برسند)

+این پسره کیه جواد، چرا اینجا سنگر زده؟

_رضا رو میگی؟ رضا کاپیتان تایتانیک چطور نمیشناسیش؟

+گرفتی ما رو؟

(هر دو به سنگر رضا نزدیک میشوند)

_سلام کاپتان رضا،چطوری؟

@سلااام آقا جواد دیر اومدی! منتظرت بودم!

_شرمنده کاپیتان توی خط کارم طول کشید، معطل شدم، حال تایتانیک چطوره؟

@خوب خووب، امروز دیواره غربیش رو تمیز کردم، ولی هنوز تموم نشده کار داره خیلی

(رضا سرش را جلو‌ می آورد و باسر بچه ها را نشان می دهد و با لبخند)

_ببینم خدمه کشتی کمک میکنند یا نه؟

@بله آقا جواد امروز کمکم کردن تا زنجیر لنگرارو محکم کنیم

_اگر کمکاری کردن چیکار میکنی؟

@کلاغ پر، سینه خیز، پا مرغی!

_به این میگن کاپیتان

@اقا جواد، تسمه گرفتی؟

_آخخخ تسمه تسمه..یادم رفت کاپیتان ببخشید.. بدون تسمه کار راه نمیفته؟

@نه آقا جواد موتورش بدون تسمه کار نمیکنه!

_حتما باشه بزار تو دفتر بنویسم...

(جواد با رضا خداحافظی میکند و رضا داخل سنگر برمیگردد، محسن از رفتار جواد متعجب شده)

+جواد حالت خوبه؟

_چطور؟

+کاپتان؟ تایتانیک؟ تسمه موتور کشتی؟؟

_آآ کاپتان رضا رو میگی؟ کاپتان کارش حرف نداره!

+جواد دارم جدی صحبت میکنم، تو یه خط مهم دستته این کارا چه معنی میده؟ مهد کودک باز کردی؟ این همه امکانات دادی برای یه نفتکش غرق شده سنگر بزنه؟؟

_روز اولی که اومدم و منطقه رو دست گرفتم، همه اینجا رو خالی کرده بودن، فقط یه نفر مونده بود با یه قایق ماهیگیری، ناخدا عباس بلد آب اروند بود، با کمکش بچه‌هارو روی اروند حرکت میدادیم تا عمل کنن، آب رو مثل کف دست می شناخت مخصوصا شبها.

یه شب تو عملیات شناسایی قایق و ناخدا و بچه ها خوراک مین دریا شدن. هیچ کس برنگشت.

رضا اون شب تا صبح همینجایی که دیدی به اروند خیره شده بود و نه پلک میزد نه حرف.

رفتم پیشش بهش گفتم بعد عباس پدرت تو ناخدای مایی، اینم‌کشتی توعه

از اون موقع تا به حال این سنگر دفتر کار رضاست و این نفتکش به گل نشسته هم کشتیش.

قرار یک روز سرپاش کنه تا دیگه مجبور نباشیم تو قایقای کوچیک این ور و اونور بریم.

+تو به همه چیزایی که گفتی باور داری؟!

_ما همه خدمه کشتی رضاییم محسن، جنگ همش گلوله منو و خشاب تو نیست، جنگ اصلی برای ما رضاست، جای خالی ناخدا عباس، پدر رضا..

(جواد همینطور که دور میشود، برمیگردد و به رضا سلام نظامی میگذارد، رضا هم‌ با شدت تمام جواب اورا میدهد)






پ ن:

عکس، اثر استاد بهرام محمدی فرد

صفحه ایشون یک پل برای پرتاب شدن توی تاریخ

عذرخواهی از ایشون که با این متن ارزش عکس رو کم میکنم.

@bahram.mohammadifard

در اینستا 

پ ن:

با توجه به کامنت های پست قبل، معلوم شد فیلم‌ها رو صرفا جهت آرشیو در وبلاگ به اشتراک میذارم

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۷
مسیح



بعد از مدت ها انتظار امروز بلاخره دیدم

فیلم که تمام شد گریه کردم

نه به خاطر فیلم که البته آن هم‌ می توانست دلیل موجهی باشد

بلکه به خاطر یک غربت بزرگ 

به خاطر یک مقایسه درد آور

کشوری که از فرارش

حماسه می سازد

و کشوری که از حماسه اش

فرار میکند.

گریه کردم به خاطر غربت حماسه ها

و اسارت قهرمان ها

گریه کردم

و امید بستم به روزی که شاید روی پرده نقره ای بگریانم

برای حماسه ها

و یا دست کم

بگریم به پای تصویرگری های بزرگ

و اینکه برای خودمان اشک غرور بریزم

نه به پای داستان دیگران

به نیت خودمان






پ ن:

عکس، نمایی از فیلم «دانکرک» ساخته ی مرد خوب سینما، کریستوفر نولان

پ ن:

برای دیدنش حتما وقت بگذارید

پ ن:

حماسه خون است

و سینما رگ

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ آذر ۹۶ ، ۰۰:۴۷
مسیح


کمتر حسی اینچنین از دیدن یک فیلم داشتم
فیلم با یک ریتم کند و مکث های طولانی شروع میشود، نماهایی که گویی فیلمبردار آن ها را برای عکس گرفتن انتخاب کرده، با دقت در چیدمان و جزئیات اما کسل کننده برای یک پلان چند ثانیه ای.
زن و شوهری در فیلم دیده میشوند که مرد آهنگ ساز است و از زن اطلاع دقیقی در دست نیست.
از یک جایی به بعد مرد اصرار به ماندن در خانه قدیمی خود را دارد و زن اصرار به رفتن و این شاید در نیمه اول فیلم بزرگترین چالش باشد.
در یک نما مرد در تصادف میمیرد ولی باز هم این شوک خاصی به فیلم نمی دهد
هنوز فیلم بیخودی کش دار است و اگر مثل من بی حوصله باشید مجبور خواهید شد فیلم را جلو بزنید
اما همه چیز با یک نمای کش دار دیگر در سرد خانه عوض میشود.
و یک هیبت خنده دار نقش اصلی فیلم را قبول میکند
هیبتی که کم کم رنگ و بوی شخصیت به خود میگیرد.

شما با فیلمی مواجه خواهید بود که هرچه جلو میرود دوست داشتنی تر می شود.






پ ن:
a gost story
داستان یک تنهایی دنباله دار و یک انتظار طولانی مدت که در یک لحظه تمام میشه.
فیلم درگیر کننده ای که ترسناک نیست و اما جنسی از ترس رو در وجود شما برمی انگیزه که مدام مخاطب در اون خودش رو جای شخصیت اصلی میگذاره.

اگر یک زمان خالی توی برنامتون دارید، شاید دیدن داستان یک روح همراه با تامل براتون جذاب باشه.
میتونید نیمه اول فیلم رو با سرعت بیشتری ببینید ولی برای نیمه دوم فیلم وقت بگذارید.

۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ آذر ۹۶ ، ۲۳:۲۲
مسیح



(روی خاک ریز قبل از عملیات، صحبت های فرمانده)

+پشت این خاکریز

حلوا خیرر نمیکنن!

صحبت از گلوله و ترکش و توپ و نارنجکه

نقل تیکه پاره شدن و کشته شدن و برنگشتن!

میگم برنگشتن چون برگشتن عجیبه

برگشتن یک به ده

شماها چند نفرید؟

هشتاد نفر؟

پس شاید ده تاتون برگردید

تازه نقل برگشتن هم برای خودش تفسیر داره

بعضیاتون به جوری برمیگردید که گاهی به خودتون میگید کاش بر نمیگشتم

وقتی برمیگردید باید جاهای سالمتون رو بشمرید

بعضیاتون هم که برمیگردید دیگه آدم سابق نمیشید

اینقدر که شب و روز زجه میزنید که ای کاش منم میرفتم

اینا رو گفتم که هرکی که میخواد برگرده، برگرده!

کسی حق نداره به چشم بد نگاهش کنه

نه خائن و نه بزدل

هرکی هم که موند نه شجاع و نه قهرمان 

داشتیم آدمایی رو که تو خط شهید خریت شدن، نه حریت

ولی اگر بنا به موندن دارید

به حرفام گوش کنید

از هر لحظه ای که تصمیم گرفتید بمونید و از این خاکریز برید جلو تر

دیگه به صورت بغل دستیاتون نگاه نکنید

چه دوست چه آشنا

وقتی از خاکریز زدید جلو

خیلی تماشاگر نباشید

همه اینا رو برای اون احتمال یک به ده میگم

حرفم گوش کنید 

اعتماد کنید

نگاه نکنید که وقتی برگشتید هر شب این چهره ها جلوی چشمتون نباشه

که تو ذهنتون حک نشه

که نبینید چطور رفیق چند سالتون روی زمین پخش میشه

که آشناتون بی سر میشه

نگااااه نکنیییید که شبا راحت بخوابید

نگااااه نکنیییید که اگه بناست درد جاموندن بکشید زجرش کمتر بشه

نگااااه نکنیییید چون چیزایی که میبینید با هیچ دوا و درمون زهر ماریی از ذهنتون نمیره

من خودم یک به دهیم!

یک ساله میزنم پشت این خاک ریز لعنتی و برمیگردم!

اگه میرید، دعا کنید برنگردید

اگه برمیگردید، دعا کنید خدا بهتون صبر بده

اگه همه شیرفهم شدن من چی میگم

یه الله بگن و بعدش دعا کنن که این دفعه برنگردم!








پ ن:

اگه میرید دعا کنید که برنگردید...

پ ن:

عکس از @moayyedi.sasan

آیدی در اینستا 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۵:۴۵
مسیح

ابو کمیل میگه:

تو این راه هرکی خرج کنه صد برابر برمیگرده

ولی من دنبال خسارت میگردم 

خیر نمیخوام 

خسارت میخوام 

که به امام حسین بگم

آقا همه چیزم رفت دیگه هیچی ندارم...


خدایا این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست؟


پ ن:

مستند 

یادداشت های یک پیاده

کارگردان 

وحید چاووش

از بهترین اربعین سازها 

دیدن هر سالش جواب میده 

پ ن:

عاشقم کن..

دنیا بدون عشق تو همه چیز کم داره...

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ مهر ۹۶ ، ۲۲:۱۳
مسیح


+بیا مادر جان، اینم حرم. سلام بده به آقا

_مادر از همین جا؟ خیلی دوره که قربونت برم

+مادر شلوغه، شما هم با این ویلچر برات سخت میشه

_اگه میشه ببرم مادر، فدات شم، کلی راه اومدم تا اینجا

+دوست دارم مادر منتها نمیشه ببین الان..

(مردی از پشت به مرد پشت ویلچر نزدیک میشود و روی شانه اش میزند و آرام یا او صحبت میکند، پیر زن غرق نگاه به حرم است و اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر است و با حسرت از دریچه در به حرم نگاه میکند، منتها متوجه اتفاقات پشت سرش نیست)

@ شما برو من باقی راه رو میبرم، خسته نباشی

+نه زحمت نکش شما، اونجاهم شلوغه پیرزن از همینجا سلام میده، خیالی نیست

@ شما برو من اینجا نذر دارم، سختیش بامن

+دردسر نخر برای خودت داداش از..

@عرض کردم بفرمایید، خداقوت

+پس بذار خدافظی کنم

@نه حالشو بهم نزن داداش

+خیلی خب، پس التماس دعا

@محتاجیم

(پیرزن آرام زیر لب نجوا میکند و اشک میریزد، ولی دلش آرام نمی شود و باز درخواستش را تکرار میکند)

_ولی مادر ای کاش منو میبردی

@میریم مادر جان، شما اذن دخول رو خوندی؟

(با شوق)

_اره مادر خیلی وقته، زحمت میشه برات مادر، کار داشتی شما

@رحمت کار همیشه هست، شما هم جای مادر من

_زنده باشی، خدا نازنین مادرت رو حفظ کنه

@ان شا الله، بسم الله...

(ویلچر با راننده ی جدید شروع به حرکت میکند، مادر بدون توجه به پشت سر خودش مشغول زیارت است و صحن گردی، ویلچر بعد از یک دل سیر زیارت در صحن انقلاب جلو تر از سقا خانه توقف میکند، مادر آماده ی خواندن دعا میشود)

_مادر جان، شرمنده، پیر شی، گلوم خشک شده یک چیکه آب بهم میدی؟

@به چشم مادر

_فدات شم

(مادر مفاتیح را باز میکند و آماده میشود، یک دست از پشت سر وارد میشود و آب را میدهد)

@مادر میخوای زیارت عاشورا بخونی؟

_از خدامه مادر

@پس بسم الله، شما باز کن من میخونم برات

_پیر شی مادر، خیر از جوونیت ببینی

(مرد شروع به خواندن میکند، مادر مفاتیح را باز میکند و گریه میکند، صدای مرد اشناست، مادر به فکر فرو میرود، صفحه را که ورق میزند، عکس پسرش لای مفاتیح به چشم میخورد، یاد وصیت پسرش می افتد و ناگهان دوباره به صدا توجه میکند، یک دفعه برق از بدنش رد میشود، ناگهان به پشت برمیگردد اما اثری از مرد نیست، مادر به وصیت پسر عمل کرده، دوباره به عکس پسر خیره میشود، و بغض میکند)

#امام_رضا

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۴
مسیح


+حاج اقااا آخه پدر من، تاج سر من قانونه! قانون، چرا آخه سر من داد میزنی؟؟

_برای اینکه نمیفهمی! هر چی میگم متوجه نمیشی، دارم میگم من سالمم، چهار ستون بدنم سالمه سالمه! سابقم هم از همه این جوجه هایی که جمع کردید دور خودتون بیشتره

+حاج آقا این جوجه هایی که میگید، همه آموزش دیده های کلاه سبزن، پدر من شما برو پیش نوه ها و نتیجه هات، با اونا باش به خدا صوابش بیشتره، میای خدایی نکرده اونجا وبال گردن بقیه میشی!

_اخه.... لا اله الا الله اون موقعی که ما با زیر پیرن میزدیم به آب اروند که بابای تو از تلوزیون کارتون هاچ رو میدید، اینجا برات بالا پایین بپرم راضی میشی؟؟ بفرما

(پیرمرد شروع میکند و این سمت و آن سمت پریدن، ملق میزند و پشتک، روی زمین میخواید و اسکلوپ میزند)

+استغفرالله استغفرالله حاج آقا به خدا اسیرمون کردی، برو بزار به کارمون بریم

(با نمایشی که پیر مرد ترتیب داده بود و داد و فریادی که کرده بود، تعدادی از لشکر دور او و مرد جوان جمع شده بودند، پیر مرد نگاهی به دور و برش میکند و بعد آرام چند لحظه به جوان مسئول پذیرش نگاه میکند، آرام دستش را به سمت ساک میبرد که بردارد، جوان که فکر میکند پیرمرد قانع شده، نگاهش را به لیست می اندازد، پیر مرد یک دفعه ساکش را به سمت مرد جوان پرت میکند و با پرت شدن حواس او، به سمتش حمله میبرد و بعد خلع سلاح او را گروگان میگیرد)

_برییید عقببب..بریدد عقب شوخی ندارم

(بعد آرام در گوش جوان میگوید)

_ببینم این جوجه کلاس سبزا میتونن به دادت برسه یا نه

+حاج آقا تو رو خدا کار رو سخت تر از این نکن، ولم کن برو به زندگیت برس

_این همه راه از یمن نکوبیدم بیام از تو یه الف بچه جواب نه بشنوم، آقا هل من سر داده، اومدم پی خدمت

+به خدا خود حضرت هم راضی به کار شما نیست..

_شما لازم نکرده زبون اقا باشی، مشکل شما جوونا اینکه جیگر ندارید، مثل ما برای هدف هاتون نجنگیدید

(پیرمرد رو به جمع دور خودش میکند که حالا شلوغ تر شده و دست ها به سمت اسلحه رفته و همه او را نشان گرفتند و با صدای بلند شروع میکند)

_من عادت کردم به جنگیدن، برای رسیدن به هرچی میخوام، ده سالم بود رفتم جبهه با جنگیدن، با همه جنگیدم، از در بیرونم کردن از پنجره اومدم، اون موقع میگفتن سنت کمه الان میگن زیاد

لشکر آقا به سن نیرو نمیگیره!! به دل نگاه میکنه

@راس میگه اسمشو بنویسید این کنه ول کن نیست

(پیر مرد گردن پسر جوان را رها میکند و او به زمین می افتد، بعد به سمت صدا برمیگردد و یک پیر مرد دیگه با لباس نظامی میبیند)

@چی شد از غارت اومدی بیرون پیر مرد سمج؟

_چه سرخاب آب سفید آب کردی، پسر ترسوی گردان حبیب؟

(هر دو به سمت هم حرکت میکنند و بعد از کمی مکث همدیگر را به آغوش میکشند و در همان حال با هم صحبت میکنند)

_یه مشت بچه دماغوی پیزوی دور خودت جمع کردی اسمشو گذاشتی گردان کلاه سبزا؟؟ میخوای ابرومون رو ببری؟؟

@همین بچه دماغوهای پیزوری حرمت موی سفیدت رو نگه داشتن و الا تا الان ابکش بودی!

_باشه بابا هرچی تو بگی :))

@کجا بودی روح الله، این همه مدت؟ میدونی چقدر دنبالت بودیم؟

_چند سال بعد جنگ رفتم یمن، عادت ندارم یه جا بمونم، اونجا با بچه شیعه ها مولا علی اشک سعودی هر بیشرف دیگه ای رو درآوردیم، الانم آماده تر از هر موقع دیگه این

@فکرش رو میکردم کار تو باشه، دلمون به یمنی ها قرصه، دشمن شکنن الحمدلله

_اره یمنی ها خیلی جلوتر از مان، ان شا الله بمونن

@خوب شد برگشتی، نامه از قرارگاه برات اومد؟

_چقدر اداری شدی رضا... حیف از اون همه بچه جیگردار و درست که همه شدن آدم اداری، رفیق آدم برای وظیفش منتظر نامه نمی مونه، یه روز بی نامه کندم و رفتم یمن، امروز بی نامه اینجام، فردا بی نامه یک جای دیگه..

@دل نسوزون... بچه ها.. این پیرمرد غرغروو حاج روح الله است، از قرن بوی محمد شنیده و اومده :) از این به بعد رییس ماست

(بعد رو به روح الله میکند)

@برو خوشگل کن خودتو، میخوایم بریم پیش یوسف زهرا... آقا منتظرته برو که بلیطتت برده..

_قربون اون صدای حیدریش.. به چشم...






پ ن:
طولانی شد
ببخشید
پ ن:
الهم عجل لولیک الفرج
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۶
مسیح



(صدای جمعیت و شلوغی و ماشین)

+قول میدی برگردی؟

_قول؟ پیش خودمون قول داشتیم؟

+یعنی قولم نداشتیم..؟

_چرا داشتیم ولی برای این مورد نداشتیم، داشتیم؟

+خیلی نامردیه رضا، داری میری ولی من هیچی ندارم، حتی یه قول!

_نگو زهرا، الان سوسک میشیم :) پس خدا چی؟؟

(از میان بغض و چهره در هم زهرا جلوی لبخندش مقاومت میکند اما گونه هایش چاک می افتد)

_قول چیزی که دست من نیست بهت بدم؟ چک بکشم بدون ضمانت پرداخت؟ چک بدم که اون دنیا بذاری اجرا؟ بگی این قول داد برگرده ولی برنگشت؟

+تو چک بده... من قول میدم نذارم اجرا

(رضا دست میبرد و از صورتش یک تار سبیل جدا میکند و به سمت زهرا میگیرد)

_قدیما این ضمانت بود، خدمت شما...

+واااای رضااااا الانم دست بر نمی داری (باز خنده اش را پنهان میکند)

_خسیس نشو، بخند بزار با خیال راحت برم

+باشه،همه چی برای شما مردا، خیال راحت برای شما دل آشوب برای ما، دوری برای ما حال خوب جبهه ها برای شما، شهادت برای شما... موندن و ...

(تمووووم شد، رفتیما، برادرا بشینید سر جاهاتون، برادر بیا بالا، مادر بفرمایید پایین داریم راه می افتیم)

_همه اینا رو گفتی ولی آخرم نخندیدی..

(زهرا این بار مقابل هجوم لبخند به گونه هایش مقاومت نمیکند و لبخند نمایانی میزند)

_آخیش حالا خیالم راحت شد

(اتوبوس با تکانی آرام شروع به حرکت میکند، رضا و زهرا با هم خداحافظی میکنند و خرف های آخر را میزنند، اتوبوس سرعتش را زیاد تر میکند، زهرا می ایستد و رفتن را تماشا میکند، کمی جلوتر رضا سرش را از پنجره بیرون میکند و داد میزند)

_رااااستیییی زهراااا!

+بلللله

_رفتم پیش خدا اعتراضاتت رو بهش میگمااااا! :))

+عههه!! رضاااااا بازم؟؟! :)))

 

 

 

 

پ ن:

برای اینکه بگوییم با شما بودیم

چقدر از خودمان داستان درآوردیم...

 

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۰
مسیح