icon
این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲۲ مطلب با موضوع «این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید» ثبت شده است



ابتدا بذری را در زمین کاشتیم
آسمان آمد، خورشید بارید
حالا وقت این بود که آب به بذر ها برسد
اما حرامیان راه آب را بسته بودند
بذر ها باید رشد میکردند
مردان و زنان شهر دست به کار شدند
جوان ها که صحنه را دیدند
به غرورشان بر خورد
بقیه را عقب زدند
گفتند اگر قرار است کاری باشد، کارگر آن ماییم
پیر شهر گفت:
با اینکه آب مایع حیات عالم است و بذر را اگر رشد خواهد آب بباید
اما من اکسیری میشناسم که با آن، بذر ها درخت تنومندی میشوند و کسی را یارای برافکندن آن در عالم نیست.
جوانان گفتند:
آن کدام اکسیر است که کاری چنین میکند؟
پیر شهر گفت:
خون، بذری که با خون آبیاری شود، دیگر منت هیچ آب و صاحب آبی نمیکشد.
جوانان دست به کار شدند
و خون ها زیاد جاری شد
بذرها نهال شدند
نهال ها درخت
و درخت ها
باغ شدند
و باغ ها وسعت زیادی پیدا کردند.
هنوز هم که هنوزه
آن کهنه درخت با خون آبیاری میشود
و هنوز هم که هنوزه کسی را یارای برافکندن آن درخت در عالم نیست.
پیر شهر راست می گفت
بذری که با خون آبیاری شود
منت هیچ آب و صاحب آبی نمیکشد.






پ ن:
#قاب_ماندگار

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۷
مسیح

به دلیل حجم بالای ویدیو دیگر اینجا بارگذاری نمیکنم

اگر در کانال هستید که ان شا الله دیده اید اگر هم نه وقت داشتید سری به دی یا لوگ بزنید و نماهنگ جشن تکلیف نوجوانان پیش آقا را ببینید، حال خوب کن است

اگرهم کانال خامنه ای دات آی آر را دارید از همانجا دانلود کنید.






پ ن:

ببینید که از کفتان نرود..

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۸
مسیح

(مسعود روزی تخت بیمارستان دراز کشیده و لباس آبی به تن دارد، چهره ای رنگ پریده و با زخم های کوچک ریز و لب های ترک خورده. سرم به دست و یک ملحفه تمیز سفید هم روی او. دوستانش دور مسعود حلقه زدند و دارند با او صحبت میکنند و حرف هایی از رفقای دیگر میزنند. هر از چند گاهی هم با او شوخی میکنند و مسعود با لب های ترک خورده خنده ی دردناکی میکند. فضای اتاق با صدای تق تق در به سکوت میل میکند. زنی وارد با قدم های کوتاه کوتاه و نا متعادل وارد اتاق میشود و چادری را که به دندان گرفته رها میکند)

با لحن درمانده و شوکه:

مسعووود...

(دوستان مسعود خداحافظی های آرامی میکنند و سریع اتاق را ترک میکنند، مسعود میماند و آن زن. زن با فاصله ی چند قدمی از تخت مسعود ایستاده، چند لحظه ای همینطور نگاه میکند، مسعود می آید لب باز کند که انگار زن یک دفعه یاد چیزی می افتد، ناگهان با قدم های سریع به پایین تخت نزدیک میشود و با دستش ملحفه را یک دفعه کنار میزند)

با لحن وحشت زده:

خااااک به سرم مسعوووود...

(بغض زن میترکد و آرام خود را به صندلی کنار تخت میرساند، سرش را روی آن قسمت خالی ملحفه که حالا جای خالی پای مسعود است میگذارد و آرام گریه میکند، مسعود لب باز میکند)

نزاشتی اصلا یه سلام و علیکی کنم، حالتو بپرسم...بگم ببخشید اینقدر طول کشید..شماهم نپرسیدی حالت چطوره...سفر چطور بود...

(زن سرش را بلند نمیکند و آرام به گریه ادامه میدهد، مسعود سعی میکند آرام نیم خیز شود و دستش را به سمت کمد کنار تخت ببرد، به سختی در کمد را باز میکند و کیسه ی سفیدی را بیرون میکشد)

خانوم..فاطمه خانوم..منو نگاه میکنی..

(زن آرام سرش را بلند میکند اما باز با مسعود چشم در چشم نمی شود، مسعود کیسه را روی تخت میگذارد و آرام هدایت میکند تا جای خالی پایش، جایی که زن نشسته و آرام میگوید)

برات از بازار شام سوغات معجر آوردم فاطمه...

(زن جا میخورد، آرام به کیسیه نگاه میکند،این بار دوباره بغض زن میترکد اما نه از جنس اولین بغض، معجر را در می آورد، روبروی صورت میگیرد و به مسعود خیره میشود، حالا بغض مسعود نیز میترکد، دیگر جای خالی پای مسعود فراموش میشود...)





پ ن:

هوای این روزای من

هوی خوبی نیست...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ آذر ۹۵ ، ۱۴:۵۱
مسیح
مثل دیوانه ها
این شب جمعه، در پی دیدن صحنه ای یک دفعه ذهن مریضم باز صحنه سازی کرد
که در شبی از شب های خدا
فرزندم شیرخواره ام به یک باره نفس نکشد
و من بچه به بغل تمام طول خیابان ها را بدوم تا بیمارستان، اواسط راه کسی آشفته گیم را ببیند و باقی راه را با ماشین بروم
در تمام مدت بچه ای بغل باشد که نفس نکشد و ارام ارام رنگ پریده شود
و من مستاصل و بچه به بغل بمانم که چه کنم؟
هی بچه را محکم در آغوش بگیریم هی نگاهش کنم دوباره نگاهم را بدزدم
برسم تا بیمارستان
دوان دوان در راه رو های بیمارستان بدوم و فریاد بزنم که چرا کسی جواب نمی دهد!
و بعد بیایند بچه را بگیرند و حراست مرا آرام کند
من تا پزشک برگردد هی قدم بزنم و فکر کنم که برمیگردد یا نه هی فکر و خیال کنم
و فکر کنم که جواب مادرش را چه بدهم
و بعد حال بچه خوب شود من از حال بروم
بغل بگیرمش
با دربست به خانه برگردم
مادرش با محاصره همسایه ها پای در نشسته باشد
وقتی ماشین را ببیند با وضعیت آشفته بدود
جیغی بکشد و بچه را بگیرد
من از میان جمعیت ارام بغضم را بردارم و ببرم تا خانه
بروم توی اتاق
درب را ببندم
و روضه علی اصغر را پلی کنم
آن قسمتی که
حسین چند قدم جلو میرفت
چند قدم عقب
در حالی که
علی او
به پوست....







پ ن:
ببخشید ذهن دیوانه ام را
پ ن:
کل این شب جمعه بغض دارم
پ ن:
خدایا حسین چه کشید..
۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۲۹
مسیح
_محمود! بیا ببین اینی که نوشتم چطور..
(محمود آرام پایه های جلوی صندلیش را بلند میکند و با صندلی تک چرخی میزند و بعد گردنش را به سمت من میچرخاند)
+بازم از دفاع مقدس و این چیزا نوشتی؟
(رنگ یک دفعه از صورتم میدود و میرود و شادی صورت انگار پفش میخوابد، دستم را روی کاغذ هایم میگذارم و میگویم)
_نمیخواد بخونی، الان که یه نگاه انداختم دیدم هنوز جا داره تا تموم بشه..
(محمود پایه های جلو صندلی را به زمین میزند و صندلی را عقب میکشد و برمیگردد سمت من)
+یهوویی به این نتیجه رسیدی که کار داره؟؟
(برمیگردم و رو به میز تحریرم مینشینم، سرم را روی برگه هایم خم میکنم و شروع میکنم روی حاشیه سفید کنار برگه ها مثل همیشه عین دیوانه ها نقش و نگارهای مغشوش میکشم)
_آره.. میگن مطلب وقتی به دل خودت نشسته نده کس دیگه ای بخونه..
+باریکلا نه باریکلا، داری حرفه ای میشی!
(محمود صبر میکند تا من چیزی بگویم اما چیزی نمی گویم)
+بده من بخونمشون خودتو لوس نکن، مطلبت تموم شده بود
(برگه ها را دسته میکنم، کیف را روی میز میگذارم و وسایلم را جمع میکنم)
_نه محمود تموم نشده، یکم اینجا تمرکزم به هم ریخته، میرم خونه بلکن بتونم امشب تا صبح روش کار کنم
(چراغ روی میز را خاموش میکنم و کیف را برمیدارم، محمود به جهت حرکت من روی صندلی میچرخد و من را دنبال میکند)
+بچه نشو مرتضی، میدونم توی ذوقت زدم، نباید میزدم! قبول..
(حالا نزدیک جا لباسیم)
_نه توی ذوقم نخورد، مشکلی نیست
+مشخصه توی ذوقت نخورده، ببین مرتضی تخیل خوبه خلق دنیایی که توش همه جون بگیرن خوبه برگردوندن آدمای قدیم به دنیای جدید خوبه مخصوصا اگه از جنس دفاع مقدس باشه، عالیه! ولی مرتضی تا کی میخوای تو این فضای خیال بمونی؟؟ موضوعات مهم تر و جدی تری برای نوشتن هم هست! من از تو انتظار دارم یکم جدی تر باشی! یکم به روز تر یکم دغدغه هات امروزی تر...
(نزدیک جالباسی ایستادم و هی با لباس ها ورمیروم و آرام آرام آنها را برمیدارم)
_چشم.. سعیم رو میکنم..
+ببین مرتضی نمیدونم منو درک میکنی یا نه، بودجه اینجا محدوده، دست منم بستس، ولی میزان خروجی که باید بیرون بدیم زیاد
(از روی صندلی بلند میشود و آرام به سمت من می آید)
+تصمیم گرفتیم یکم ساختار اینجا رو عوض کنیم، و از نیروهای توانمند خوبی مثل تو به صورت پروژه ای کار کنیم، که خیلی دستت رو برای کار کردن باز میکنه
(پروژه ای، خب گویا کارم اینجا هم تموم شد، لباس هایم را توی دستم مرتب میکنم)
_یعنی از فردا دیگه نباید بیام؟
+نه اینجا درش همیشه به روی تو بازه، میزای پایین با کامپیوترها برای بچه های پروژه ایه، هر وقتم بیای در اینجا درش بازه
(کاپشنم را تنم میکنم در حالی که نگاهم روی نقطه ای از زمین مانده)
+گوشت با منه مرتضی؟
_بله بله شنیدم، چشم
+چی چشم؟
_میذارید برم؟ یکم حالم بده، میرم فکر هامو میکنم..
+ناراحت شدی مرتضی؟
_نه نه ناراحت چرا، دفتر مختاره تو تصمیم گیری هاش..شرمنده با من کاری ندارید؟
+نه عزیز مراقبت خودت باش بیرون سرده
(آرام از چهارچوب در خارج میشوم)
+راستی مرتضی جان!
(می ایستم و برمیگردم)
_جانم؟
+این خورده وسایلت رو هم یک جمع جور بکنی ممنون میشم ازت چون قراره آدم مستقرشه اینجا
_چشم میام درستش میکنم
+ببخشیدا
_نه خواهش میکنم

(از اتاق خارج میشوم،پله های دفتر را پایین میروم، با چند نفر از بچه ها خداحافظی میکنم، کمی صحبت میکنیم، از درب اصلی دفتر بیرون میروم و سکوت نسبی دفتر با صدای بوق و موتور ماشین ها)
*خب یه دفعه بیا بزن زیر گوش ما
(یک دفعه از جایم تکان میخورم)
_بچه ها خواهش میکنم الان نه!
#نه جدی جدی بیا بزن زیر گوش ما!
(در امتداد خیابان راه خودم را پیش میگیرم)
@الان مقصر ماییم؟
_نه کسی مقصر نیست، فقط آدما بعضی وقتها دوست دارن یکم سکوت کنن تو خودشون باشن
*خب آدما رو میگه با ما نیست
#اذیتش نکن منصور، مرتضی بخوای همین الان میریم جامون رو میدیم به دغدغه های بزرگ امروزی!
_نه آقا جون کجا برید؟؟
(تنه ام محکم میخورد به نیم تنه یک نفر دیگر)
کووووری مگه!! اسکل...
@اوه اوه چه فحشای جدیدی اومده!
(خنده ام میگیرد)
_حاج علی یعنی تو سخت ترین لحظه ها هم نمیتونی مارو نخندونی!
@بم بم جان من میگفتن علی کرکر، یه خط از دست من عاصی بود
_میدونم حاج علی، حداقل تو پنج تا از نوشته هام هستی
@بم بم جان این نقش ما رو بیشتر کن تو این چیزا که مینویسی
#سوسه نیا حاج علی، نون ما رو آجر نکن
@ای بر بخیل حسود و ندید بدید لعنت

(دوربین از بالا مرتضی را میگیرد، یک نمای لانگ که مرتضی وسط آن توی پیاده رو راه میرود، دور مرتضی خالیست، ولی او هی سرش را به این ور آور میچرخاند و آرام حرف هایی میزند، دوربین از او فاصله میگیرد)







پ ن:
خانه نشینی بیش از حد، خدا آنفولانزا را هدایت کند
و البته آنفولانزا هم اگر نبود، خانه نشینی بود
پ ن:
خسته ام..
بگو کی میرسد وقت رفتن...
۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۹ آذر ۹۵ ، ۰۰:۱۱
مسیح

آرزو بر دلش مانده بود تا با پسرش به کربلا بیاید، او پشت ویلچرش را بگیرد و ببرتش حرم، توی بین الحرمین با هم بنشینند، پسرش دم بگیرد، برایش زیارت عاشورا بخواند، ناحیه بخواند، بعد او را ببرد نجف، مسجد کوفه، سهله، او را ببرد کاظمین اگر شد سامرا

ولی تمام این ها روی کاغذ رویایی بیش نبود 

پسر او سالها پیش برای بازگشایی راه همین کربلا جانش را فدا کرده بود.

خسته بود زانو درد امانش را بریده بود. دست به کمر آرام آرام در میان شلوغی جمعیت پشت به حرم سیدالشهدا به اسکانشان باز می گشت.

نا گهان صدا محیط را پر کرد، کاروانی بزرگ نوحه خوان به سمت حرم می آمدند، یک توده پر فشار جمعیت 

مادر از شدت صداها سر بر آورد و دست را روی چشمانش سایه بان کرد

چه نوحه غریبی:

اگر کشتن چرا آبت ندادن ...

مرتضی همیشه آخر هیات مسئول خواندن این دم بود. 

توده جمعیت همینطور جلو می آمد تا مادر را در خود غرق کند.

حالا مادر روبروی توده جمعیت است و ما از پشت شانه های او جمعیت را میبینیم.

ناگهان میانه جمعیت شکافته میشود.

دست پسری یک چوب بلند است با یک مساحت مستطیل شکل روی آن.

حالا ستون جلویی جمعیت به مادر رسیده

تصویر مرتضی است و گویی کسی به نیابت از او آمده‌.

حالا مادر میان حلقه سینه زنان کاروان افتاده، بی آنکه اعضای کاروان بدانند او صاحب آن عکس روی چوب است.

مادر به آرزویش رسیده

مرتضی روی چوب مقابل اربابش نوحه میخواند و مادر به سینه میزند... 




پ ن:

این مسئله نیابت در اربعین مسئله پر برکت و درست و دقیقی است.

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۵ ، ۲۱:۵۳
مسیح

پشت مرز مهران، شلوغی های چند روز مانده به اربعین، گیت پاسپورت ها، مرز ایران و عراق

(مادر، نرگس را محکم به آغوش چسبانده و با چشمانش خیلی نگران، رفت و آمد ها و ازدحام گیت پاسپورت و ویزا را می نگرد، نرگس لقمه ای نان و تخم و مرغ که عقب تر از ایستگاه صلواتی گرفته اند به چنگ دارد و هر از چند گاهی گازی به آن میزند)

_مامان، تا کی باید اینجا بشینیم؟

+خیلی طول نمی کشه، یکم دیگه باید منتظر باشیم

_آخه خیلی شد...

+بهانه نگیر نرگس، مگه گشنت نبود؟ خب بخور اون نون و تخم مرغ رو 

_نون تخم مرغ دوست ندارم..

+چیزی جز این نداریم بخور سیر بشی..

(صدای همهمه و شلوغی کل مرز را گرفته،مردم اسم همدیگر را صدا می زنند تا کنار هم باشند، صدای صلوات، صدای مداحی در حال پخش میثم مطیعی، صدای پلیس که داد میزند عقب تر!! پری اما هنوز نگران رفتار گیت هارا زیر نظر گرفته)

_پری

+بله؟

_چرا داریم میریم؟ هیچکی اونجا نمیشناسیم...

+مگه اینجا کسی رو داریم مامان جان؟

_نه ولی خب اونجا...

+اونجا یه آشنا داریم نرگس

_کی؟؟

(پری خیلی سریع خاطرات چند ماه سخت گذشته را مرور میکند، چندی ماهی که‌ بعد مرگ همسر و از دست دادن خانه و سر پناه و نداشتن پول و غذا، به سختی چند سال گذشت)

+فکرشو بکن نرگس، داریم میریم جایی که برای چند روز دیگه لازم نیست غصه جا برای شب خوابیدن داشته باشیم، کلی دنبال چیزی برای خوردن بگردیم! لازم نیست التماس کسی رو بکنیم، میتونیم کلی چایی گرم بخوریم! کسی بهمون نگه چرا اینجا نشستید، کلی باهم قدم بزنیم، کلی آدم مهربون ببینیم، عالیه نرگس مگه نه؟؟

_همچین جایی وجود داره پری؟

+آره! معلومه که داره

_تو از کجا میدونی؟

+من و پدرت پنج سال پیش قبل از اینکه به دنیا بیای رفتیم اونجا

(ازدهام آدم های بی پاسپورت و ویزا زیاد شده، و کم کم تشکیل یک توده بزرگ را میدهد، این توده به صف پشت گیت فشار می آورد و کار را مختل کرده، چشمان پری برقی میزند و سریع نرگس را بلند میکند و تنها ساکشان را بر میدارد)

+پاشو مامان! پاشو نرگس وقتشه!

_یعنی راسی راسی داریم میریم؟

+آره مادر فقط مامانی محکم منو بچسب محکمه محکم

(پری با ساکی به دست و دستی به نرگس با شتاب خود را به سیل جمعیت میسپارد، فشار زیاد داد نرگس را در می آورد و گریه او راه می افتد، پری با دندان چادر خود را محکم گرفته، جمعیت با تکرار نوایی هربار قدرت میگیرد و موجی به سمت گیت میدهد، سرباز ها. تمام تلاششان را میکنند تا جلوی جمعیت را بگیرند)

_ماماااان ماماان

+طاقت بیار نرگس، الان میریم مادر

_نمیتونمم

+یادته میگفتم یکی اونجا مارو میشناسه نرگس!

_کی؟؟ آییی

+یه آقایی که الان مردم دارن همه اسمشو میگن، گووش کن!!

(جمعیت هربار لبیک یا حسین میگوید و موج محکمی به گیت میزند، یکی دو موج بعد، گیت فتح میشود، جمعیت به آن سمت مرز سرازیر می‌شوند، این لشکر آن سمت نیز مهاری نخواهد داشت. چند متر آن ور تر پری، نرگس را بقل کرده و دست و پایش را میمالد، پری میخندد، نرگس نیز هم، بعد پری و نرگس دوان دوان تا گیت عراق میروند و در سیل جمعیت گم میشوند. میزبان آن سوی فنس ها منتظر آن هاست. میزبانی که حداقل چند روز آن ها را از غم دنیا رها میکند)





پ ن:

حضرب ارباب

عشق علیه السلام 

پ ن:

جانم به فدات

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ آبان ۹۵ ، ۲۲:۱۵
مسیح

نصفی از فیلم سیانور به کارگردانی بهروز شعیبی را در ایام جشنواره دیدم 

و فیلم یتیم خانه ایران ساخته ابوالقاسم طالبی را هم هنوز ندیدم

ابوزینب نیز اکران شده این روزها که آن را هم هنوز به پای تماشایش ننشسته ام

خودم فکر نکنم که تا قبل سفر برسم و این سه فیلم را ببینم و لذت ببرم 

ولی اگر بخواهم به شما لیستی برای رفتن به سینما در این ایام بدهم 

اول #سیانور بهروز شعیبی که بسیار خوش ساخت و وزین و جذاب است، و داستان شهادت شهید شریف را روایت میکند که به دست منافقین ترور شد، شهیدی که دانشگاه شریف مزین به نام اوست.

#سیانور به خاطر پرداختن به موضوع خیانت های منافقین با بی مهری سینمای ایران در جشنواره ها و اکران روبرو شد. اجر سازندگانش با خدا و شهدا.

دوم #یتیم_خانه_ایران ساخته دست کارگردان حزب اللهی و کار بلد سینمای انقلاب، ابوالقاسم طالبی که فیلم قبلیش قلاده های طلا با موضوع فتنه۸۸ بود.

یتیم خانه ایران روایت استعمار انگلستان به خصوص قحطی بزرگ ایران در جنگ جهانی اول به عاملیت انگلیس هاست. 

یتیم خانه ایران به تنهایی تکه ای از تاریخ مهم و مغفول مانده به عمد ایران را روشن کرده. کار، کار پر زحمت و طولانی بوده و اکیدا توصیه میشود که دیده شود.

سوم نیز #ابوزینب به کارگردانی علی غفاری که اثر قبلیش استرداد بوده.

اثر مشترک ایران و حزب الله که داستان یکی از شهدای عملیات های استشهادی را بیان میکند.


این سه فیلم به خصوص دو فیلم اول را هم ببینید و هم حسابی تبلیغ کنید.

این روزها در سینما به روی انقلابی ها برای شنیدن حرف دل و دیدن واقعیت ها باز است

شتاب کنید...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۵ ، ۱۵:۴۵
مسیح

هیهات از این حیث که تجربه ای ایست اپیزودیک قابل تشویق و تبلیغ است

مدل ارائه ای که با وجود جذابیت بسیاری که دارد در سینمای ایران کمتر مورد توجه قرار گرفته، برای ما بچه مذهبی ها نمونه موفقش خداحافظ رفیق بوده

نکته قابل تحسین دیگرش مشارکت چهار کارگردان و خلق چهار کار متفاوت است

اما

نقطه یا نقاط ضعف فیلم دقیقا از همین جا شروع میشود

فیلم ارائه دهنده چهار فیلم کوتاه است که توقع میرود هرچهار اپیزود در راستای یک مفهوم کلی باشند نه صرفا نماد ها و اسم ها، اما همه چهار قسمت اینگونه نیستند.

از آنجایی که برخی از شما شاید بخواهید فیلم را ببینید قاعدتا نمیتوانم از داستان این چهار قسمت حرفی بزنم ولی همینطور سر بسته از من قبول کنید که میتوان فیلم را دوپاره کرد

دو قسمت اول و دو قسمت آخر

دو قسمت ابتدایی هیهات جزو ضعیف ترین قسمت ها هستند. جایی که شما اول با یک داستان پرداخت نشده روبرو میشوید و بعد با یک داستان ضد جنگ ساده و معمولی و خیلی ابتدایی، اگر مفهوم فیلم قرار بوده حول محور زیر بار ظلم نرفتن یا همان عبارت هیهات شکل بگیرد باید بگویم دو قسمت اول با این قضیه بی معنا هستند و یا اگر با ارفاق نگاه کنیم بیان هایی غیر هنرمندانه و سر دستی هستند.

اما دو قسمت آخر بار فیلم را به دوش می کشند. اولین داستان که آن هم داستانی ساده اما دل نشین است بیشتر به یک کار از یک کارگردان فیلم اولی میخورد اما خب پرداخت خوب بعلاوه تصاویر زیبا و داستان سر راست کمک کرده تا دیده بشود. ضمن اینکه مفهوم درستی را هم در بستر هدف فیلم نشانه میرود. داستان مادر و دختری تنها که با مشکلات زندگی خود دست و پنجه نرم میکنند. این قسمت شاید ده درصد کل فیلم را جلو ببرد

پس نود درصد باقی چطور؟

نود درصد باقی همان چیزی است که من حاضرم بارها و بارها پول یک بلیط تمام را بدهم و فقط همان قسمت را نگاه کنم.

قبل از اینکه وارد قسمت آخر بشوم دوست دارم چیزی را بگویم

اگر خواستید یک وقتی اشتباه کنید و وارد وادی سینما بشوید باید خوب بدانید که یک فیلم سینمایی خوب همیشه از یک ایده درخشان یا قابل قبول شروع میشود و بعد این ایده باید گسترش پیدا کند اما به دست چه کسی؟ جواب مشخص است، یک نویسنده خوب، صرف اینکه ما یک ایده درخشان پیدا کردیم دلیل این نیست که حتما نویسنده خوبی باشیم، و صرف اینکه ما کارگردان کار هستیم دلیل نمی شود نویسنده آن هم باشیم. 

نقطه ای که هیهات از آن ضربه خورده دقیقا همین است. فیلم نامه هایی که یا اندکی ایده ندارند یا ضعیفند یا خوب پرداخت نشدند و یا اصلا به درد کار کوتاه نمی خورند. یک نویسنده خوب، أین چیزها را تشخیص می دهد.

کاری که کارگردان اپیزود آخر و نجات بخش فیلم آن را انجام داده.

هادی مقدم دوست نویسنده و کارگردان کاربلد و محبوب سینما و ایضا اپیزود آخر، با کمترین زحمت ممکن نسبت سه اپیزود قبل از خود ولی با یک ایده خوب و پرداخت بهتر آن، توانسته یک اثر با شروع و پایان درخشان بسازد، اثری که به نظر من باید هیهات را با آن شناخت. همین اپیزود کوتاه اما پر مطلب زیبا به ازای کل فیلم کافی بود.

ایده درست و اغراق نشده استفاده از فضای مجازی و همینطور فیلم های ارشیوی، نوعی پرداخت مستند گونه در فیلم داستانی، و همینطور پایان بندی منحصر به فرد و فوق العاده این قسمت، این کار را تبدیل به یک اثر هنری کرده، اثری که مطمئنم یک روزی دست مقدم دوست را خواهد گرفت.

هادی مقدم دوست یک نویسنده خوش ذوق عالی است که حالا نشان میدهد کارگردان خوبی هم هست. ولی اول نویسنده ی خوبیست‌.

هیهات را برای اپیزود آخرش حتما ببینید.





پ ن:

آنهایی که اپیزود آخر فیلم را دیدند این پست را بخوانند، خودم در حین دیدن فیلم از شباهتشان خندم گرفت.

تلگرام شلوغ


۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ مهر ۹۵ ، ۲۱:۳۵
مسیح


 (مژده خانم برای رفتن حیدر رضایت بده نیست، حیدر به هر دری زده نتوانسته از زبان مژده خانوم بله بگیرد، یک بار به او گفته بود که بله گرفتن از زبان شما حتما از بله گرفتن از همسر آینده من هم سختر خواهد بود.

پا در میانی پدر، مادر بزرگ،امام جماعت مسجد و یک دوجین شخصیت قابل اعتماد دیگر نیز جواب گو نبوده.

فکری به ذهن حیدر زده، حیدر قصد میکند تا مادر را در موقعیتی قسم بدهد و درخواست کند که دیگر بله را از او بگیرد. چه موقعیتی بهتر از نماز های آهسته و پیوسته و شمرده شمرده مژده خانم روی صندلی نمازش، حیدر لباس رزمش را که با احتساب الان چندماهی میشد که خریده بود را با ساک همیشه جمعش میپوشد و بیرون درب اتاق صبر میکند تا مژده خانم قامت ببندد، مژده خانم قامت میبندد و حیدر وارد میشود)

_ بسم الله الرحمن الرحیم 

+به نام خدای بخشنده مهربان

_(مژده خانم کمی حواسش پرت می شود، از گوشه عینک خود نیم نگاهی می اندازد، حیدر را میبیند و چهره اش در هم می رود)

_الحمدلله رب العالمین.....

+خدایا شکرت که همچین پسر سالمی بهم دادی

_مالک یوم الدین...

+که باهاش باعث میشی تو قیامت سر بلند بشم

_(مژده خانم برای تمرکز چشمانش را میبندد)

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعینُ...

+خدایا من شما رو می پرستم که گفتی در راه من با همه چیتون جهاد کنید 

_اهدنا الصراط مستقیم..

+خدایا کمک کن تو این دوراهی تصمیمی رو بگیرم که باقی بندگان خوب میگیرن..

_(مژده خانم والضالین را با شدت و عصبانیت خاصی میگوید) و الضاااالین..

(ادامه نماز را حیدر به دیوار کنار دست صندلی مادر تکیه داده و دو زانو نشسته در حالی که لباس به تن دارد و ساک در کنار و مادر با لحنی شکسته و لرزان ادامه نماز می دهد و میخواند، اواخر نماز نزدیک به سجده آخر بغص مادر اشک های آرام لطیفی می شود که روی گونه سر میخورد و آرام به سجده آخر میرود، حیدر هم آرام نظاره گر پرده آخر تلاش خود است و گوش تیز میکند، مژده خانم به سجده می رود)

_یا الطیف الرحم....الهم الرزقنی شفاعته الحسین...

(مهدی تمام تمرکزش را جمع کرده تا صدای نجوای سجده مادر را بشنود، اگر قرار است اتفاقی بیفتد دقیقا الان وقت به وقوع پیوستنش شده)

_اللهم تقبل منا هذا قلیل...

+(حیدر گل از گلش میشکافد و بلند داد میزد) االهیی آااامییین...

(حیدر دستش در بند ساک محکم میشود و از جا بلند میشود، مادر تا سلام های نمازش را بدهد حیدر در حال بستن بند کفش هایش شده و پدر در چهارچوب در ایستاده، مژده خانم سلام را میدهد، گره چادر را باز میکند و با عجله به سمت در میرود)

_حالا باید همین الان بری....






پ ن:

خدایا ما رو راه بلد بله گرفتن از خودت قرار بده...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۴
مسیح