icon
این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۴۰ مطلب با موضوع «این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید» ثبت شده است




(صدای جمعیت و شلوغی و ماشین)

+قول میدی برگردی؟

_قول؟ پیش خودمون قول داشتیم؟

+یعنی قولم نداشتیم..؟

_چرا داشتیم ولی برای این مورد نداشتیم، داشتیم؟

+خیلی نامردیه رضا، داری میری ولی من هیچی ندارم، حتی یه قول!

_نگو زهرا، الان سوسک میشیم :) پس خدا چی؟؟

(از میان بغض و چهره در هم زهرا جلوی لبخندش مقاومت میکند اما گونه هایش چاک می افتد)

_قول چیزی که دست من نیست بهت بدم؟ چک بکشم بدون ضمانت پرداخت؟ چک بدم که اون دنیا بذاری اجرا؟ بگی این قول داد برگرده ولی برنگشت؟

+تو چک بده... من قول میدم نذارم اجرا

(رضا دست میبرد و از صورتش یک تار سبیل جدا میکند و به سمت زهرا میگیرد)

_قدیما این ضمانت بود، خدمت شما...

+واااای رضااااا الانم دست بر نمی داری (باز خنده اش را پنهان میکند)

_خسیس نشو، بخند بزار با خیال راحت برم

+باشه،همه چی برای شما مردا، خیال راحت برای شما دل آشوب برای ما، دوری برای ما حال خوب جبهه ها برای شما، شهادت برای شما... موندن و ...

(تمووووم شد، رفتیما، برادرا بشینید سر جاهاتون، برادر بیا بالا، مادر بفرمایید پایین داریم راه می افتیم)

_همه اینا رو گفتی ولی آخرم نخندیدی..

(زهرا این بار مقابل هجوم لبخند به گونه هایش مقاومت نمیکند و لبخند نمایانی میزند)

_آخیش حالا خیالم راحت شد

(اتوبوس با تکانی آرام شروع به حرکت میکند، رضا و زهرا با هم خداحافظی میکنند و خرف های آخر را میزنند، اتوبوس سرعتش را زیاد تر میکند، زهرا می ایستد و رفتن را تماشا میکند، کمی جلوتر رضا سرش را از پنجره بیرون میکند و داد میزند)

_رااااستیییی زهراااا!

+بلللله

_رفتم پیش خدا اعتراضاتت رو بهش میگمااااا! :))

+عههه!! رضاااااا بازم؟؟! :)))

 

 

 

 

پ ن:

برای اینکه بگوییم با شما بودیم

چقدر از خودمان داستان درآوردیم...

 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۰
مسیح


#پیشنهاد_ویژه

مستند (به نام قانون) به کارگردانی مهدی نقویان

کاری در مورد کم و کیف و چگونگی تشکیل شورای نگهبان و تجارب و شبهاتی که از سر گذرونده.

با ساختار کیفی جذاب و ریتم تند

و البته زیرکی و هنرمندی کارگردان در چگونگی خرج کردن آرشیو در مستند.

کارهای مهدی نقویان هرکدوم در یک گسل اطلاعاتی خوب در انقلاب میشینه و سعی در پر کردن اون ها داره، بنابراین حتما باید دیده بشه.

گویا هر شب ساعت بیست و پانزده دقیقه از شبکه مستند پخش میشه.

اما برای کسایی امکان دیدنش رو ندارند

لازمه به سایت فیلیمو مراجعه کنند و از اونجا با خیال راحت تماشا کنند.



پ ن:

هر کجا بویی از هشتاد و هشت و فتنه میرسه، اسم مهدی نقویان هم میرسه :)

خداقوتش بده.

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ تیر ۹۶ ، ۲۰:۱۰
مسیح



به شدت برای بیان تاریخ شفاهی و آرمان ها و اهدافمون در حوزه سینما بلاخص انیمشین
نیازمند یک میازاکی هستیم
کسی که دنیای انیمیشن رو به داستان های عمیق و درام های پر کشش پیوند میزنه و همه اون ها رو در پوسته ی یک تخیل مهار نشده و با دکوپاژ های لطیف و توجه به جزییات برای مخاطب به نمایش در میاره
برای شناخت میازاکی و اثارش و مکتب او باید آثارش رو ببینید و مطمئنم پشیمون نخواهید شد

(باد برمیخیزد) یکی دیگه از کارهای خوب میازاکی که توش به بهانه یک داستان عاشقانه سعی میکنه به برخی از صفحات تاریخ ژاپن رجوع کنه و راوی تلاش ها و اشتباهات و ... اون تاریخ باشه.
باد برمیخیزد یک داستان لطیف و دوست داشتنی دو ساعت است که فکر نمیکنم از طولانی بودنش خسته بشید.

باقی اثار میازاکی رو هم ببنیید، شاید همین جا مجالی دست داد تا معرفی بشن، آثاری بسیار خوبی مثل: شهر اشباح، قلعه متحرک و ...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ تیر ۹۶ ، ۲۲:۲۵
مسیح

(پسرک در حال نوشتن املایی که خودش برای خودش میخواند)

مادر: سخت نگو بیست شی...


فیلم حوض نقاشی


پ ن:

از اون فیلم های خوش دیالوگ

پ ن:

دیدنش خالی از لطف نیست 

به خاطر خلق موقعیت های خوب و احساسات پاک 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ تیر ۹۶ ، ۰۱:۳۱
مسیح



(تنها بر روی نیمکت وسط کادر نشسته در حالی که صدای زمینه آرامی به گوش میرسد از همهمه و شلوغی آدم ها و رفت و آمد ها، نیمکتی که او روی آن نشسته خالیست و فقط اوست که وسط آن نشسته)

+همیشه به فضا سازیات حسودیم میشد

_منم به صدات :) چطوری حاج امیر

+قشنگی صدام از خستگیه از هر چیزی کار بکشی خوشگل میشه، تو از صدات کارنکشیدی عوضش از مغزت چرا

_شلوغش میکنید همیشه، کدوم مغز، بیا بشین حاج امیر، رو نیمکت جا هست، صحن رو برات در بست گرفتم

(حاج امیر آرام کنار روح الله مینشیند در حالی که اطراف را نگاه میکند)

+هیچ وقت نفهمیدم تو فضا سازیهات چرا هیچ وقت مکان خلوت نیست، بقیه بچه ها همه چیز رو خلوت میسازن

_سلیقس، البته حرفایی هم داره این آدما به یادم میارن بعضی چیزا رو، که اهداف ما شخصی نیست، که همه چیز ما نیستیم و خیلی چیزهای دیگه

+برای من بین الحرمین :) خلوت و آروم البته بین الحرمین اختصاصی، دیوارای حرم ها رو برداشتم، وسط بین الحرمین که بشینی ضریح ها رو میبینی، بچه ها بعضا میان توش هیات میگیرن :)

_نوکر امام حسین بایدم (اتاق یادش) اینطوری باشه، منم اول اتاقم تو همون حال و فضا بود ولی عوضش کردم

+چقدر دوست داشتم طرح تو از کربلا رو ببینم..حیف... چرا عوض کردی؟

_یاد گرفتم هیچ چیز رو تنها نبینم، برای من همیشه همه چیز موازی، ولی بعضی چیزها ضریب داره، روز اولی که اومدم تو سازمان یه هدف داشتم، همیشه برای اون هدف جنگیدم

+ذهنی مثل تو اینکه یه هدف داشته باشه عجیبه :)

_میدونی حاج امیر، دنیا مثل میز غذای سلف سرویسه، فقط آدمایی میتونن از همه غذاها بخورن که یا معده بی نهایتی دارن یا اشتهای مثال زدنی، بقیه اسیر رنگ ها میشن و آخرش یا گرسنه میمونن یا حسرت زده..

+تو چی؟

_من فقط یه غذا رو انتخاب میکنم، میز رو جوری میبینم که انگار فقط همون سر میزه، اینطوری خیلی بهتره..

+هدفت چیه روح الله؟

_اینکه به اون بالایی برسم

(روح الله سرش را بالا میگیرد به سمت آسمان و حاج امیر هم کمی با ترس آرام سرش را بالا میگیرد، یک فضای موازی دیگر درست به همین قرینه روی فضای پایینی سوار میشود، صحن لبریز از آدم هاست به نحوی که روی هم دیگر مثل موج های دریا شده اند، شور و نشاط همه جا را گرفته و در میان آن همه جمعیت فقط اندازه یک خط به عرض دو سه نفر آدم خالی است، که در آن مردی عبا به دوش و نورانی جلو میرود در حالی که مردم بر سر او گلبرگ های گل و گلاب میریزند و دود اسفند لابلای گلبرگ ها در هوا میرقصد، پشت سر او شخصیت ها دیگری هستند و پشت آن ها سربازانی با لباس رزم، صحن لبریز از ذکر و شعار است حاج امیر همانطور که سرش رو به بالاست اشکهایش از کنار گونه ها جاری میشود و روح الله نیز با لبخندی اشک میریزد)

+تو اون بالایی، تو کجایی روح الله؟

_دعاکن تو صف باشم حاج امیر

+ایشالا..لعنت به ذهنت روح الله لعنت به ذهنت، کاش منم باشم

_لعنت به صدات حاج امیر یه بار دیگه بگو ایشالا






پ ن:

تخیلات ذهن بیمار 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۶ ، ۰۲:۳۷
مسیح


یک کوه کاغذ و تار کوبو را برای زنده کردن داستان ها و شخصیت هایم میخواستم.

یا حداقل دوستی با کوبو را، داستان از من و اجرا از کوبو.


انیمیشن کوبو البته ژاپنی نیست ولی نوشته ی ژاپن است.

سبک کاریش اگر اشتباه نکنم استاپ موشن و داستانش بسیار کشنده و خوش روایت است.

کوبو را ابتدا در اوج خستگی و بی میلی شروع کردم اما ظرافت ها و پیچ و خم های داستان مرا تا انتهای آن کشید.

کوبو سرشار از تخیل های بی مرز انیمیشن های ژاپنی است.


کوبو داستان پسر بچه ی کوچکی است که پدر بزرگش وقتی به دنیا آمد یک چشم او را از حدقه در می آورد اما مادر کوبو با فراری دادن او مانع از کوری پسرش می شود‌.

پدر بزرگ اما به دنبال نوه اش میگردد تا چشم دیگر او را هم بگیرد تا کوبو بتواند در بهشت همراه با او سرد و خالی از احساسات، زندگی جاودانه داشته باشد.


دیدنش می ارزد...





پ ن:

انیمیشن ها یک سر و گردن بالاتر از فیلم ها

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۷ تیر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
مسیح



یکی از دوستان گفته بودند که از فیلم های خوب ایرانی معرفی کنم

والا من خیلی معیار خوبی برای شناسایی فیلم خوب و بد نیستم و اساسا حافظه ی خیلی بدی دارم برای آرشیو کردن فیلم ها

ولی امشب که داشتم قسمتی از یک سریال رو میدیدم یاد یکی از فیلم هایی افتادم که دوستش دارم

فیلمی که خیلی سال پیش دیدم، پس بنابراین به صورت جزئیی به یاد نمی یارمش ولی موقعیتی رو تصویر کرده بود که اون موقع خیلی درگیرم کرد و بعد ها به واسطه اتفاقی خیلی اون موقعیت رو به خودم نزدیک دیدم.

(بید مجنون) حکایت مردیه که از 8 سالگی نابیناست ولی بعد چند عمل جراحی بینایی خودش رو به دست میاره. مردی با کمالات و اگر اشتباه نکنم استاد فلسفه یا چیزی شبیه به این.

تو نابینایی با همسرش ازدواج کرده، همسری که بیناست.

زندگی خوب و خوشی دارند اما تا قبل از بینایی شخص اول فیلم.

بینا شدن چشم های مرد اون رو وارد فضایی میکنه که رفته رفته زندگیش رو دچار مشکلاتی میکنه.

و همه این مشکلات ناشی از یک چیزه

دیدن

آدمی که تا دیروز همه چیز رو به صورت قراردادی قبول کرده بود و طبق تصورات ذهنیش جلو میرفت، حالا همه چیز رو میدید و در موقعیت های جدیدی می افتاد.

باقیش رو نمیگم که یک وقت دیدن فیلم براتون بی مزه نشه.

اما فیلم جدا از پوسته ی معمولی و روایت زندگی

میتونه پوسته ی استعاریی هم داشته باشه

به اون جنبش هم دقت کنید.


این فیلم رو به دلیل تجربه خیلی نزدیکی که از موضوع فیلم بعدها پیدا کردم، هیچ وقت فراموش نمیکنم

وحشت این که یک روز چشم باز کنم و همه چیز بریزه بهم





پ ن:

باز تاکید میکنم خیلی سال پیش دیدم، اگر توضیحاتم دقیق نبود یا حتی اشتباه بود و یا اگر کیفیت ساخت فیلم خیلی قوی نبود ببخشید.

پ ن:

فیلم یکم تلخه، خودتون رو آماده کنید :)

پ ن:

به نظرم کلیت فیلم تذکر خوبی به ماست.

۷ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۶ ، ۰۱:۲۰
مسیح

هنوز هم موسیقی متن آژانس شیشه ای هربار که بهش گوش میدم، یه بغض بزرگ میزاره تو گلو و سینم..

حاج کاظم رو اونقدر میفهمم که میتونم با دیالوگ هایی که سلحشور بهش میگه، فشار قلب بگیرم


این روزها

و کلا این دروه

وقت خوبیه تا دوباره آژانس رو ببینید

مخصوصا

قسمت گفتگو های سلحشور (کیانیان) با حاج کاظم (پرستویی)








پ ن:

ای کاش عقده های این دل میشد تصویر بشه...

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۶ ، ۰۲:۰۷
مسیح

امشب 

مستند تشییع بزرگ 

ساعت ۲۱

از شبکه افق



روایتی از وداع ملت ایران با پیکر امام خمینی(ره) از زبان خلبانان بالگرد حامل پیکر مطهر ایشان


۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۶ ، ۱۷:۵۴
مسیح

+یعنی شما داری میگی، از اینکه این اقا دست بزن داره و شما رو به این حال روز در میاره، شکایتی نداری که هیچ، راضی هم هستی؟

_بله حاج آقا، شکایتی نیست، من مردمو همینجور که هست دوست دارم، دست بزنش هم نمک زندگی منه!

+خواهرم باور کنید اینجا جای شوخی و سرکار گذاشتن نیست، کلی آدم دیگه با کلی پرونده بیرون در منتظرن، میشه خواهش کنم جدی باشید با من؟

_وا حاج آقا از سر و روتون خجالت بکشید، من چه شوخی میتونم با شما داشته باشم!

+ ده یعنی چی دست بزنش نمکه زندگی شماست! پزشکی قانونی یه لیست از آسیب های شما از خون ریزی و شکستگی گرفته تا ضرب دیده گی غیره گزارش داده! جای مشتش یکم این ور تر میخورد الان چشم شما باید تخلیه میشد! بعد شما میگی نمک زندگیته؟؟

_پزشک قانونی بزرگش کرده، خیلی از اونها اصلا ربطی به همسرم نداشته، من کلا آدم بی حواسیم همه تو فامیل میدونن

+اینجور که پیش میره من برای ادامه پرونده باید برای شما یه تست روان سنجی و چند جلسه مشاوره منظور کنم..

*نه حاج آقا، تست هم برای این زن من جواب نمیده، دیوانه دیوانست دیگه

(ثریا با صورتی که میتوان گفت آش و لاش شده، به مرتضی زیر چشمی نگاه میکند و لبخند ریزی میزند)

*نخند ثریا، دوست داری منو آتیش بزنی؟؟

_ میبینید حاج آقا، دوستم داره که بهم میگه دیوونه. شما که اینجا هر روز داری زوج های مختلف رو میبینی، به نظرتون اینطور نیست!

+والا برای هر دوی شما مشاوره نوشتم، شما دلیل کتک زدن هات چیه؟ مشکلی داری؟ کاری کرده؟ خلافی ازش دیدی؟ چی بوده؟

*حاج آقا من نمیخوامش، نمیتونم تحملش کنم. مشکل روانی هم دارم، من کلا تو خونه به چهره این خانوم حساس شدم. کتک زدنش تنها راهیه که میتونم خودمو تخلیه کنم!

+والا من نمیفهمم یه خدا! پس چرا تو شاکی هستی و طلاق میخوای؟؟

*خسته شدم دیگه، به حدی رسیدم که کتک زدنش هم آرومم نمیکنه!! تا قتل رو دستم نیفتاده باید طلاقش بدم، که حداقل فردا قاتل نباشم، جدی میگم حاج اقا!

(ثریا باز بی هوا خنده اش میگیرد، با پشت دستش جلوی دهانش را میگیرد و سرش را خم میکند و سعی میکند خنده اش را کنترل کند)

*نخند ثریاا!! نخند!! تو رو به ابلفضل نخننندد!!!!

_آخه تو خسته نمیشی؟؟ دوست داری چقدر از زندگیمون تو این اتاق هدر بره؟؟

*تو اسم اینو میذاری زندگی؟؟

+بسه آقا بسه! مسخره کردید منو؟؟ دادگاه منتر شماست؟؟ مرااادی، مررااادی! بیا اینها رو ببر بیرون، دیوانن ملت!

*چی چیو ببر بیرون!! مرد حسابی سه ساعته دارم اینجا میگم من یه دیوانه زنجیریم، دو تا پرونده از پزشک قانونی برات اوردم که حکم طلاق بدی بعد تو ما رو میفرستی بیرون؟؟

(سرباز از راه میرسد و بازوی مرتضی میگیرد و از او میخواهد به بیرون برود، مرتضی سرباز را محکم به دیوار میکوبد و دستش را رها میکند، به سمت قاضی میرود و یقه اش را از پست میز میگیرد)

*یا امروز زیر حکم طلاق مارو امضا میکنی، یا به امیرالمومنین قسم جنازت از این اتاق میره بیرون

+ول کن مرتیکه وحشی! داری خفم میکنی عح عح مرادی برو بقیه رو خب کن!! ول کن دیوانه!

_مرتضیییییییییی ولش کن کشتیش!! تو کی میخوای تموم کنی این مسخره بازیهاتو!!!

*امضا کن این لعنتی رو!!

(حالا جند سرباز و مامور دیگه داد و بی داد کنان آمده اند و با تمام توان مرتضی را گرفته و به عقب میکشند اما مرتضی قاضی را رها نمیکند و قاضی همراه با مرتضی از میز جدا میشود)

_ولشش کن مرتضی!! جان ثریا ولشش کن!!

+ول کن ل ععع نتیی وو لل کن!!

(قاضی دستانش را دهوا تاب میدهد و به صورت و دستان مرتضی میکوبد تا بلکن او را رها کند، اما فایده ای ندارد در بین همین ضربه وارد کردن ها، یک ضربه محکم قاضی به گوش مرتضی اصابت میکند و صدای زنگ این ضربه در گوش مرتضی میپیچد، صدا این ضربه مثل کسی که در مرکز زنگهای بزرگ کلیساها ایستاده باشد در گوش مرتضی تکرار میشود، چشمان مرتضی به ناگهان کامل باز میشود، دستانش قفل شده و ولی از حرکت می افتد، قاضی از شدت ترس خشکش میزند)

+غغغغ لطط کردم، ببببخیشد غلللط کردم

(صداهای قاضی و ثریا و مامورین و فضا آرام آرام برای مرتضی محو میشوند تصویر هم همینطور)



+جینگو و جینگه ساز میادوووو از بالووویی شیراز میادد، شازده دوماد غم نخور نومزدت با ناز میاد

(صدای جمع) یااااااار مباااارک باداااا ایشالا مباررررک بااادا!!! یاارر مبارک....

_بسه تو رو خدا آبروم رو برردین!!

+ببین کاکوو مو تا شیرنیموو نگریمااا اینقدر میخونم تا خود خط مقدم، صدام یزید کافر برات قررر بیاد! ها والو!!

_باشه باااشه بذار برم تهران، عروسی رو بگیرم، بعد با یه وانت شیرنی میام خط، ولی خب لامصب بذار برم بعد!

+من این حرفا سروم نمیشه! بچه ها حالو همه باهم، آی حومی آی حمومی آب حموم تازه کن!!

_لاااا اله الا اللله

&یاسین بسه دیگه، به جای این دلقک بازیا پاشو تیربارو از قاسم تحویل بگیر، این قر تو کمرت رو پشت تیر بار خالی کن!

+وووی عامو مهدی شما چقده بی ذوووقیی!!

&پاشو من از تو بیشتر تشنه شیرینی آقا مرتضم منتها بدبخت بره تهران، بعد!

+هااا والا این شد حرف حساب



(مرتضی آرام چشمانش را باز میکند، گردنش از شدت فشاری که به خودش وارد کرده درد میکند و خیلی نمیتواند فشارش دهد، فک و دندان هم همینطور، دست ها و کلا تمام عضلاتش هم همینطور، در این حالتی که به او دست میدهد همیشه فشار بیش از حدی به عضلاتش وارد میشود که کوفته گیش تازه بعد از آن حالت شروع می شود، بی حال است و با تجارب قبلش می داند که اثر آرام بخشی ست که به او تزریق شده، در انتهای نگاهش در اتاق بیمارستانی که در آن بستری است، ثریا را میبیند که در حال صبحت کردن با مهدی است و قاضی هم کنار او ایستاده)

_آقا مهدی چرا اینقدر دیر رسیدید...

&به خدا شرمنده ثریا خانوم، تا شنیدم رسوندم خودمو.. منتها دیر شده بود

$چرا خواهر من همون اول مثل آدمیزاد نیومدید بگید همسرتون مشکل روانی داره؟؟

_موجی بودن مشکل روانی نیست حاج آقا! بهش میگن جانباز اعصاب و روان!

$میدونم خواهرم، ببخشید، خب همون رو میگفتید من حداقل میدونستم چیکار باید بکنم

_آقا مهدی مگه قرار نشد صحبت کنید باهاش از خر شیطون بیاد پایین، دست از این مسخره بازیاش برداره؟

&چرا، ولی اینکار از نظر اون مسخره بازی نیست ثریا خانم، اون داره زجر میکشه به خدا، خودتون رو بذارید جای اون یه بار! هر چند وقت یه بار مثل وحشی ها بیفتی به جون کسی که دوستش داری بعد تمام روز بیفتی به دست پاش که ببخشید! ییخشید که مثل چی کتک زدم!

_من باید از این موضوع شاکی باشم که نیستم!!!

(صحبت ها همینطور ادامه پیدا میکند، و بعد ثریا با مهدی و قاضی خداحافظی میکند و به سمت مرتضی می رود)

_ به به ... گل پسر، یاد پسر بچه گیات افتادی... دعوا راه میندازی، یقه میگیری!

+(مرتضی رویش را بر میگرداند و سکوت میکند)

_ منه دیوننه هم که عاشق همین نفس کش هات شدم :))

+ (مرتضی زیر لب) توی دیوونه...

_ آقای محترم این دیوونه اسم داره ها! ثریا جون!

+ به خدا داری کاری با من میکنی، که روزی صد دفعه آرزوی مرگ کنم... استخبارات عراق هم نمی تونست این شکنجه رو روی من بکنه...

_ بگو.. بگو آقا مرتضی.. دیوونه ... شکنجه گر ... بعثی

(به سمت ثریا بر میگردد)

+به خدا میرم آسایشگاه، اونجا حالم خیلی بهتره، دکترها هم همیشه روم نظارت دارن، داروهام رو هم میخورم، اگر باز بهم بریزم چنتا قلچماق هست تا منو بگیرن و ببندن به تخت، بعدشم تو هم مثل خانوما یک روز در میون میای بهم سر میزنی، منم شکل یه مرتضی عادی میام پیشت برای ملاقات..

_ اسایشگاه برای کسایی که نه خانواده ای دارن نه خونه ای، و نه کسی که ازشون مراقبت کنه.. من ولت کنم بری پیش کسایی که با تو و امثال تو مثل دیوونه ها رفتار میکنن؟؟ اصلا!

+خب دیوونه ایم دیگه ثریاا!! دیووونه ایم!! دیوونه که شاخ دم نداره! اصن صد رحمت به دیووونه ها! حداقل فرق آدم های غریبه رو با اشنا میدونن!

_ ببینم تو از کاری که کردی پشیمونی؟؟ از جبهه ای که رفتی پشیمونی؟؟ از انتخابی که کردی پشیمونی؟؟

+معلومه که نه! ولی از کاری که دارم با تو میکنم پشیمونم ثریا! به خدا پشیمونم

_پس به منم حق بده از انتخابی که کردم پشیمون نباشم!! از راهی که میرم پشیمون نباشم! مگه وقتی نیمه جون رو زمین افتاده بودی و اون سگ صفت ها برای خوش گذرونیشون بستنت به لوله تانک و بقل گوشت تیر در کردن، من و امثال من خجالت کشیدیم!!! حالا وقتی تو هر از چندگاهی دست میره و منو نوازش میکنی باید شرمنده بشی؟؟

+ به جای خودم تو رو باید بفرستم آسایشگاه...

(ثریا از بین اشک هایش ناگهان زیر خنده میزند، خنده ی ناگهانی او مرتضی را هم به خنده می آورد اما برای اینکه میخواهد نشان دهد هنوز عصبانیست پتو را روی سرش میکشد، ولی پتو میلرزد و صدای خنده های مرتضی هم پنهان کردنی نیست)





من دیگه خسته شدم، ادامش با ذهن خودتون :)









پ ن:

یه دفعه ای پای کیبورد داشتم با کلمات بازی میکردم که شد این متن بالا، خیلی ناقصی داره، ولی امیدوارم تو حال و هواش قرار بگیرید

پ ن:

یکی از نواقصش صحنه جانبازی مرتضی است و اون فلش بک هم برای همین کاره ولی خب، حال و توان خودش رو میخواد که فعلا در وجود من نیست، شما با سلیقه خودتون در ذهنتون تصویر سازی کنید

پ ن:

دلم میخواست روزی از جانبازهای اعصاب و روان بگم و یا تصویر کنم، ولی خب کم بضاعتم

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۸
مسیح