icon
این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۳۱ مطلب با موضوع «این فیلم ها را بد نیست نگاه کنید» ثبت شده است

+یعنی شما داری میگی، از اینکه این اقا دست بزن داره و شما رو به این حال روز در میاره، شکایتی نداری که هیچ، راضی هم هستی؟

_بله حاج آقا، شکایتی نیست، من مردمو همینجور که هست دوست دارم، دست بزنش هم نمک زندگی منه!

+خواهرم باور کنید اینجا جای شوخی و سرکار گذاشتن نیست، کلی آدم دیگه با کلی پرونده بیرون در منتظرن، میشه خواهش کنم جدی باشید با من؟

_وا حاج آقا از سر و روتون خجالت بکشید، من چه شوخی میتونم با شما داشته باشم!

+ ده یعنی چی دست بزنش نمکه زندگی شماست! پزشکی قانونی یه لیست از آسیب های شما از خون ریزی و شکستگی گرفته تا ضرب دیده گی غیره گزارش داده! جای مشتش یکم این ور تر میخورد الان چشم شما باید تخلیه میشد! بعد شما میگی نمک زندگیته؟؟

_پزشک قانونی بزرگش کرده، خیلی از اونها اصلا ربطی به همسرم نداشته، من کلا آدم بی حواسیم همه تو فامیل میدونن

+اینجور که پیش میره من برای ادامه پرونده باید برای شما یه تست روان سنجی و چند جلسه مشاوره منظور کنم..

*نه حاج آقا، تست هم برای این زن من جواب نمیده، دیوانه دیوانست دیگه

(ثریا با صورتی که میتوان گفت آش و لاش شده، به مرتضی زیر چشمی نگاه میکند و لبخند ریزی میزند)

*نخند ثریا، دوست داری منو آتیش بزنی؟؟

_ میبینید حاج آقا، دوستم داره که بهم میگه دیوونه. شما که اینجا هر روز داری زوج های مختلف رو میبینی، به نظرتون اینطور نیست!

+والا برای هر دوی شما مشاوره نوشتم، شما دلیل کتک زدن هات چیه؟ مشکلی داری؟ کاری کرده؟ خلافی ازش دیدی؟ چی بوده؟

*حاج آقا من نمیخوامش، نمیتونم تحملش کنم. مشکل روانی هم دارم، من کلا تو خونه به چهره این خانوم حساس شدم. کتک زدنش تنها راهیه که میتونم خودمو تخلیه کنم!

+والا من نمیفهمم یه خدا! پس چرا تو شاکی هستی و طلاق میخوای؟؟

*خسته شدم دیگه، به حدی رسیدم که کتک زدنش هم آرومم نمیکنه!! تا قتل رو دستم نیفتاده باید طلاقش بدم، که حداقل فردا قاتل نباشم، جدی میگم حاج اقا!

(ثریا باز بی هوا خنده اش میگیرد، با پشت دستش جلوی دهانش را میگیرد و سرش را خم میکند و سعی میکند خنده اش را کنترل کند)

*نخند ثریاا!! نخند!! تو رو به ابلفضل نخننندد!!!!

_آخه تو خسته نمیشی؟؟ دوست داری چقدر از زندگیمون تو این اتاق هدر بره؟؟

*تو اسم اینو میذاری زندگی؟؟

+بسه آقا بسه! مسخره کردید منو؟؟ دادگاه منتر شماست؟؟ مرااادی، مررااادی! بیا اینها رو ببر بیرون، دیوانن ملت!

*چی چیو ببر بیرون!! مرد حسابی سه ساعته دارم اینجا میگم من یه دیوانه زنجیریم، دو تا پرونده از پزشک قانونی برات اوردم که حکم طلاق بدی بعد تو ما رو میفرستی بیرون؟؟

(سرباز از راه میرسد و بازوی مرتضی میگیرد و از او میخواهد به بیرون برود، مرتضی سرباز را محکم به دیوار میکوبد و دستش را رها میکند، به سمت قاضی میرود و یقه اش را از پست میز میگیرد)

*یا امروز زیر حکم طلاق مارو امضا میکنی، یا به امیرالمومنین قسم جنازت از این اتاق میره بیرون

+ول کن مرتیکه وحشی! داری خفم میکنی عح عح مرادی برو بقیه رو خب کن!! ول کن دیوانه!

_مرتضیییییییییی ولش کن کشتیش!! تو کی میخوای تموم کنی این مسخره بازیهاتو!!!

*امضا کن این لعنتی رو!!

(حالا جند سرباز و مامور دیگه داد و بی داد کنان آمده اند و با تمام توان مرتضی را گرفته و به عقب میکشند اما مرتضی قاضی را رها نمیکند و قاضی همراه با مرتضی از میز جدا میشود)

_ولشش کن مرتضی!! جان ثریا ولشش کن!!

+ول کن ل ععع نتیی وو لل کن!!

(قاضی دستانش را دهوا تاب میدهد و به صورت و دستان مرتضی میکوبد تا بلکن او را رها کند، اما فایده ای ندارد در بین همین ضربه وارد کردن ها، یک ضربه محکم قاضی به گوش مرتضی اصابت میکند و صدای زنگ این ضربه در گوش مرتضی میپیچد، صدا این ضربه مثل کسی که در مرکز زنگهای بزرگ کلیساها ایستاده باشد در گوش مرتضی تکرار میشود، چشمان مرتضی به ناگهان کامل باز میشود، دستانش قفل شده و ولی از حرکت می افتد، قاضی از شدت ترس خشکش میزند)

+غغغغ لطط کردم، ببببخیشد غلللط کردم

(صداهای قاضی و ثریا و مامورین و فضا آرام آرام برای مرتضی محو میشوند تصویر هم همینطور)



+جینگو و جینگه ساز میادوووو از بالووویی شیراز میادد، شازده دوماد غم نخور نومزدت با ناز میاد

(صدای جمع) یااااااار مباااارک باداااا ایشالا مباررررک بااادا!!! یاارر مبارک....

_بسه تو رو خدا آبروم رو برردین!!

+ببین کاکوو مو تا شیرنیموو نگریمااا اینقدر میخونم تا خود خط مقدم، صدام یزید کافر برات قررر بیاد! ها والو!!

_باشه باااشه بذار برم تهران، عروسی رو بگیرم، بعد با یه وانت شیرنی میام خط، ولی خب لامصب بذار برم بعد!

+من این حرفا سروم نمیشه! بچه ها حالو همه باهم، آی حومی آی حمومی آب حموم تازه کن!!

_لاااا اله الا اللله

&یاسین بسه دیگه، به جای این دلقک بازیا پاشو تیربارو از قاسم تحویل بگیر، این قر تو کمرت رو پشت تیر بار خالی کن!

+وووی عامو مهدی شما چقده بی ذوووقیی!!

&پاشو من از تو بیشتر تشنه شیرینی آقا مرتضم منتها بدبخت بره تهران، بعد!

+هااا والا این شد حرف حساب



(مرتضی آرام چشمانش را باز میکند، گردنش از شدت فشاری که به خودش وارد کرده درد میکند و خیلی نمیتواند فشارش دهد، فک و دندان هم همینطور، دست ها و کلا تمام عضلاتش هم همینطور، در این حالتی که به او دست میدهد همیشه فشار بیش از حدی به عضلاتش وارد میشود که کوفته گیش تازه بعد از آن حالت شروع می شود، بی حال است و با تجارب قبلش می داند که اثر آرام بخشی ست که به او تزریق شده، در انتهای نگاهش در اتاق بیمارستانی که در آن بستری است، ثریا را میبیند که در حال صبحت کردن با مهدی است و قاضی هم کنار او ایستاده)

_آقا مهدی چرا اینقدر دیر رسیدید...

&به خدا شرمنده ثریا خانوم، تا شنیدم رسوندم خودمو.. منتها دیر شده بود

$چرا خواهر من همون اول مثل آدمیزاد نیومدید بگید همسرتون مشکل روانی داره؟؟

_موجی بودن مشکل روانی نیست حاج آقا! بهش میگن جانباز اعصاب و روان!

$میدونم خواهرم، ببخشید، خب همون رو میگفتید من حداقل میدونستم چیکار باید بکنم

_آقا مهدی مگه قرار نشد صحبت کنید باهاش از خر شیطون بیاد پایین، دست از این مسخره بازیاش برداره؟

&چرا، ولی اینکار از نظر اون مسخره بازی نیست ثریا خانم، اون داره زجر میکشه به خدا، خودتون رو بذارید جای اون یه بار! هر چند وقت یه بار مثل وحشی ها بیفتی به جون کسی که دوستش داری بعد تمام روز بیفتی به دست پاش که ببخشید! ییخشید که مثل چی کتک زدم!

_من باید از این موضوع شاکی باشم که نیستم!!!

(صحبت ها همینطور ادامه پیدا میکند، و بعد ثریا با مهدی و قاضی خداحافظی میکند و به سمت مرتضی می رود)

_ به به ... گل پسر، یاد پسر بچه گیات افتادی... دعوا راه میندازی، یقه میگیری!

+(مرتضی رویش را بر میگرداند و سکوت میکند)

_ منه دیوننه هم که عاشق همین نفس کش هات شدم :))

+ (مرتضی زیر لب) توی دیوونه...

_ آقای محترم این دیوونه اسم داره ها! ثریا جون!

+ به خدا داری کاری با من میکنی، که روزی صد دفعه آرزوی مرگ کنم... استخبارات عراق هم نمی تونست این شکنجه رو روی من بکنه...

_ بگو.. بگو آقا مرتضی.. دیوونه ... شکنجه گر ... بعثی

(به سمت ثریا بر میگردد)

+به خدا میرم آسایشگاه، اونجا حالم خیلی بهتره، دکترها هم همیشه روم نظارت دارن، داروهام رو هم میخورم، اگر باز بهم بریزم چنتا قلچماق هست تا منو بگیرن و ببندن به تخت، بعدشم تو هم مثل خانوما یک روز در میون میای بهم سر میزنی، منم شکل یه مرتضی عادی میام پیشت برای ملاقات..

_ اسایشگاه برای کسایی که نه خانواده ای دارن نه خونه ای، و نه کسی که ازشون مراقبت کنه.. من ولت کنم بری پیش کسایی که با تو و امثال تو مثل دیوونه ها رفتار میکنن؟؟ اصلا!

+خب دیوونه ایم دیگه ثریاا!! دیووونه ایم!! دیوونه که شاخ دم نداره! اصن صد رحمت به دیووونه ها! حداقل فرق آدم های غریبه رو با اشنا میدونن!

_ ببینم تو از کاری که کردی پشیمونی؟؟ از جبهه ای که رفتی پشیمونی؟؟ از انتخابی که کردی پشیمونی؟؟

+معلومه که نه! ولی از کاری که دارم با تو میکنم پشیمونم ثریا! به خدا پشیمونم

_پس به منم حق بده از انتخابی که کردم پشیمون نباشم!! از راهی که میرم پشیمون نباشم! مگه وقتی نیمه جون رو زمین افتاده بودی و اون سگ صفت ها برای خوش گذرونیشون بستنت به لوله تانک و بقل گوشت تیر در کردن، من و امثال من خجالت کشیدیم!!! حالا وقتی تو هر از چندگاهی دست میره و منو نوازش میکنی باید شرمنده بشی؟؟

+ به جای خودم تو رو باید بفرستم آسایشگاه...

(ثریا از بین اشک هایش ناگهان زیر خنده میزند، خنده ی ناگهانی او مرتضی را هم به خنده می آورد اما برای اینکه میخواهد نشان دهد هنوز عصبانیست پتو را روی سرش میکشد، ولی پتو میلرزد و صدای خنده های مرتضی هم پنهان کردنی نیست)





من دیگه خسته شدم، ادامش با ذهن خودتون :)









پ ن:

یه دفعه ای پای کیبورد داشتم با کلمات بازی میکردم که شد این متن بالا، خیلی ناقصی داره، ولی امیدوارم تو حال و هواش قرار بگیرید

پ ن:

یکی از نواقصش صحنه جانبازی مرتضی است و اون فلش بک هم برای همین کاره ولی خب، حال و توان خودش رو میخواد که فعلا در وجود من نیست، شما با سلیقه خودتون در ذهنتون تصویر سازی کنید

پ ن:

دلم میخواست روزی از جانبازهای اعصاب و روان بگم و یا تصویر کنم، ولی خب کم بضاعتم

۱۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۲۸
مسیح

+از بچگیت، با مادرت توافق کردیم. البته اسمش توافق نبود، جبر بود، اون بنده خدا هم چیزی نمی گفت. جبر ما اینطوری بود، بچه هر کاری داره با مادرشه. من وظیفم چیز دیگست. من جایگاه خودمو تو خونه داشتم. من اون کسی بودم که تو باید ازم میترسیدی، آخرین اسم که وقتی از زبون مادرت بیرون میومد، ساکت میشدی و از ترس دیگه آتیش نمی سوزوندی. همیشه فاصلم رو باهات حفط کردم. مادرت حرفای تو رو می آورد برام. یک وقتی اگه اجازه می خواستی، پول میخواستی، خراب کاری کرده بودی. هیچ وقت به خاطر مشکلات درسیت، نیومدم مدرسه. هیچ وقت به خاطر نمره های کارنامت، بغل نکردم که بخوام ببوسمت، هیچ وقت باهات بازی نکردم، هیچ‌وقت...

میدونی بابا، دست من نبود، من بزرگ شده ی نسلی بودم که بین باباها و بچه ها فاصله بود، نمیگم بد بود، نه نبود. ولی خوبم نبود. من فکر میکردم راه درست اینه. ولی نبود

اینو زمانی فهمیدم که برای اولین بار مادرت دیگه حرف تو رو پیش من نیاورد.

خودت اومدی

برگه رو گذاشتی جلوی من

هزار رنگ شدی

و با صدای لرزون گفتی میخوای بری جبهه 

باورت نمیشه بابا جان

ولی اون لحظه 

وقتی برای اولین بار این حالتو دیدم

حالم مثل زمانی شد که برای اولین بار مادرت رو دیدم

نمیگم عاشق شدم.. نه

منظورم اینکه مثل وقتی که مادرت رو دیدم، انگار دوباره داشتم یک چیز جدید رو تجربه میکردم

منگ شدم، انگار معادله درست چیده نشده بود

باید مادرت دوباره ازم میخواست

اما سریع خودمو جمع کردم

گفتم:

حالا کجا میخوای بری؟

گفتی دوکوهه اقاجون

گفتم:

درسات چی میشه پس؟

گفتی اونجا میخونم 

گفتم:

هزینه نداره که؟

گفتی نه

یه امضا زدم زیر کاغذ 

گفتی ممنون بابا

گفتم تو راهت به مادرت بگو چایی بده به من

گفتی چشم

یک کلام هم نگفتم که مواظب خودت باش، دلم برات تنگ میشه، آخه تو بری من چیکار کنم

باباجان، نگفتم! ولی به خدا تو دلم می گفتم. لعنت به فکری که تصور میکرد، پدری، یعنی مثل سنگ شدن، بروز ندادن، بیرون نریختن

روز اعزامت، همه تو حیاط بودن. مادر داد زد، داره میره اکبر آقا. اومدم تا دم در و داد زدم، خدا به همراش

ولی بابا، به خدا تو دلم موند بغلت کنم، بوت کنم و فشارت بدم، تا دم قطار باهم بریم و تو راه، مثل دوتا آدم بزرگ باهم‌ حرف بزنیم و بگم که چقدر مرد شدی بابا.

در حیاط که بسته شد

هول و ولای همه عالم افتاد تو دلم

چند لحظه بعد اومدم تو حیاط

درو باز کردم

ولی تو تو کوچه نبودی

مادرت گفت چی شده؟

گفتم هیچی، صدا شنیدم

ولی فکر کردم هنوز نرفتی

خواستم بغلت کنم 

بعد تو زیاد تو حیاط نشستم و فکر کردم

به همه گفتم به خاطر به هم پیچیدن حساب و کتاب دوکونه

ولی نبود، به خاطر تو بود

حسرت میخوردم

شب و روز

زنگ که میزدی، خودمو میزدم به اون راه ولی گوش تیز میکردم و همه صحبتهای مادر و خواهرت رو می شنیدم

دوست داشتم بپرم گوشی رو از دستشون بگیرم و بگم سلام بابااا کجایی مرد خونه

ولی نمیشد..

نسل... میخواستم وقتی بابا میشدی یه روز بکشمت کنار برات بگم اسیر نسلت نشو، مثل من نشو، مثل خودت باش

ولی تو به اونجای قصه نرسیدی

یه روز بهاری

تلفن زنگ خورد

مادرت اینا مجلس زنونه بودن

من بودم و و خونه

تلفن برداشتم

اولین باری بود که به خاطر کاری که کرده بودی، من پشت تلفن جواب میدادم

ولی این رسمش نبود. من جواب گوی سخت ترین کاری شدم که تو کردی، اونم برای اولین بار 

هیچ کس رو خبر نکردم، کتم رو پوشیدم

راه افتادم سمت معراج

مسئول اونجا گفت: پسرتو ببینی، میشناسی؟

گفتم: بله...

بعد بردنم به سرد خونه 

تو اونجا خوابیده بودی. چقدر اروم بودی بابا، چقدر بزرگ شده بودی بابا

گفت: همینه پدر جان؟

گفتم: به جز جای ترکشاش، خودشه

رفت، تا یکم تنها باشم

هیچ کس اونجا نبود، نسلم رو کنار زدم، یک بار برای همیشه

بغلت کردم!!

دوباره یه حس جدید

چقدر خوب بود بابا

باز چقدر حسرت خوردم

مرد شور این همه فاصله رو ببرن

تمام این سالها، به جز بچگیات، فاصله مون هیچ وقت کمتر از سی سانت نشد بود

مسئول معراج که برگشت، سریع و وحشت زده من رو از روی سینه تو بلند کرد

گفت حاج آقا به فکر خودت باش، یکم اروم باش خدا صبرت بده

به خودم اومدم دیدم صورتم خیس آبه، کلی جیغ زده بودم و موهام پریشونه

معجزه کردی پسرم، دیر بود ولی کار از کار نگذشته بود

بعد خاک سپاری و همه اون مراسمات معمول، عهد کردم هر صحبتی که باهم نکردیم رو اینجا بکنم، پیش قابت، پیش تو

_بابا

+جان بابا؟

_پدر شدن خیلی سخته..خوب شد به من نرسید

+آره بابا، خیلی سخته...

_بابا

+جان بابا؟

_همیشه دوست داشتم مثل تو بشم، برای همینم خدا گذاشت شهید بشم

+(بغض پدر)





پ ن:
عکس پست

پ ن:

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

وصف حال پدرای مظلوم شهدا

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۷
مسیح



برداشت اول:خانه:

(نوید از لای در مدام سرک میکشد، مادر و خاله لیلا دارند موهای ترانه را میبافند و آماده عید دیدنی میشوند)

+عههههه سرک نکش بچه!! زشته نوید مادر!

_عهه چرااا زشته!! ما هنوز بچه ایم.. میخوام ببینم ترانه  خوشگل شده یا نه!

+تو بچه ای، ولی ترانه نه سالش تموم شده، دیگه نمیتونی بدون روسری ببینیش! چندبار باید بگم؟

(باز سرک میکشد و این بار مادر در را میبندد و به آن تکیه می دهد)

_خیلی بدی مامان، خاله لیلا اصلا شما به مامان بگو !

# نوید جان، خاله به قربونت بره، راس میگه مادرت، ترانه دیگه خانم شده بزرگ شده، جشن تکلیف گرفته، شما هم آقا شدی، دیگه باید ترانه حجاب بگیره 

_نه خیرم اصلا خود ترانه باید بگه!

(نوید همانجا پشت در چمباتمه میزند، باهمان لباس های عیدش، و کفش های براق عیدش را کنار هم جفت میکند، اشک هایش یکی یکی روی گونه هایش لیز میخورند, چند لحظه بعد مادر و خاله و ترانه از اتاق بیرون می آیند, نوید از جایش بلند میشود و به ترانه نگاه میکند، بغض میکند و می دود)


برداشت دوم: ختم پدر بزرگ:

(خاله لیلا سرش را از آشپزخانه شلوغ و پر سر و صدای خانه پدربزرگ بیرون میکند و داد میزند)

_این حلواها رو یکی بیاد ببره مردونه، یاسر! رسول، کامران، نوید! کسی نیست اینجا؟؟

(یک صدای نخراشیده و یک صورت پف کرده که نمایانگر نوید در حال بلوغ است به خاله لیلا جواب میدهد در حالی که بیرون در ایستاده و دهانش را به سمت داخل گرفته و پایین را نگاه میکند)

+جانم خاله؟

_خاله جان این سینی حلوا رو ببر مردونه بزار رو میز

+کدوم رو خاله؟ 

_همین جلوی میز اشپزخونه

(نوید سرکی میکشد و ناگهان سریع بر میگردد)

+من که نمیتونم بیام تو خاله جان

_ترااانه ترانه بیا این سینی رو بده نوید

(ترانه دستش را از خلال بادام خالی میکند و چادر را محکم میکند و با سینی جلوی در می آید)

#بفرماید

(نوید سرش را از روی زمین بلند نمی کند و دستش را دور سینی میبرد ولی تا ترانه سینی را رها میکند سینی یک تکان شدید میخورد)

#مواظب باشید..نیفته

+بله بله مواظبم

#دستتون چیزی نشد؟

+نه نه نه خوبم خوبم، کاری بود به خاله بگید صدام کنن


برداشت سوم:خداحافظی:

(خبر جبهه رفتن نوید، دهان به دهان چرخیده، خاله لیلا و خانواده برای خداحافظی آمدند، نوید الکی خودش را گرم بستن ساک کرده)

_نوید نمیاد ببینیمش؟

+چرا میاد الان داره ساکشو میبنده، نویید، نوید مادر بیا خاله لیلا اینا اومدن

(ضربان قلب نوید تند تند میزند، با خودش فکر میکند یعنی ترانه را هم آوردند؟ نوید از یک دوره ای به بعد آن قدر خجالتی با حیا شده بود که با آمدن اسم ترانه از شدت ضربان قلب میتوانست سکته کند، مادرش میگفت طبیعی است، پسر ها دیر تر دختر ها بزرگ می شوند ولی وقتی بزرگ شدند، دیگر خیلی سریع مرد می شوند)

# چشم الان میام

(نفس عمیق میکشد و لباسش را صاف میکند، از کناره در سرک میکشد و صحنه را دید میزند، مسیری را انتخاب میکند که چشم در چشم ترانه نشود، یکدفعه در را باز میکند و راه میفته)

#سلام سلام، سلام خاله سلام آقا بهرام سلام سلام

_سلام خاله جان، قربون قدت برم، چقدر مرد شدی، هر روزت با دیروز فرق داره.. اینقدری مرد شدی که داری میری جبهه (بغض میکند)

+وا خواهر تو بیشتر از من اشکت در مشکته که (خنده میکند ولی چشمانش قرمز میشود, خاله لیلا اشکش را با دنباله گره روسری پاک میکند)

_حالا کجا میری نوید جان؟

(نوید با زاویه نسبت به ترانه نشسته)

+اول میریم دو کوهه خاله بعد تقسیم میشیم به هرجایی که بگن

_خیره، خاله جان! زیاد جلو نرو، کارای خطرناک نکن، حواست به خودت باشه، باشه خاله؟

+(خنده) خاله جان دست ما نیست ولی چشم، کلی خود مامان سفارش کرده

_خب حق داره، بچشی، خاله جان یه سری چیز میز برات آوردیم، کیسه کردیم دادیم مادرت، این روزای عیدی عید که ندارید اونجا، یه سری آجیل ریختم برات کمه ولی بهتر از هیچیه، پسته و ها فندق هاش رو ترانه برا شکونده که اونجا اذیت نشی

(ترانه چادرش را جمع میکند و با لبخند حاکی از خجالتی خاله اش را نگاه میکند، خاله هم با لبخند کش داری او را همراهی میکند، نوید اما قرمز شده و اگر دوربین حرارت سنج کار بگذایم، از کله اش حرارت بیرون میزند)

+زحمت کشیدی خاله شرمنده کردید

(بعد کمی من من و محاسبه اینکه بگوید یا نگوید و بعد با صدا لرزان)

+دست شما هم درد نکنه ترانه خانم

*خواهش میکنم مراقب خودتون باشید


برداشت چهار:

(ترانه حال خوبی ندارد، یعنی اصلا رو به راه نیست، سرش درد میکند و رنگش سفید است، خاله لیلا هم تعریفی ندارد اما مدام اصرار میکند که ترانه هم همراه او و پدرش به خانه نوید اینها بیاید، خاله یک دست سفید پوشیده، ترانه هم همینطور، پدرش هم، راهی خانه نوید و مادرش میشوند. پارچه نوشته های بزرگ، دود اسفند، صدای حزین قرآن، ادم هایی با ظاهر جبهه طور با لباس سبز و خاکی و محاسن، روحانی مسجد و کلی آدم دیگر، از حیاط با مادرش وارد قسمت زنانه می شوند، خاله لیلا جلو تر میرود و وارد می شود، ترانه اما این پا و آن پا میکند، خاله لیلا که وراد میشود صدای جمع و گریه بلند و خواهرش که می شود مادر نوید، فضا را منفجر میکند، مادر نوید خاله لیلا را بغل میکند، ترانه نزدیک در میشود و آرام توی اتاق را سرک میکشد، نوید وسط اتاق خوابیده، مادر بالا سرش و خاله لیلا هم حالا کنار نوید، زانو های ترانه شل میشود و زمین میخورد)


برداشت پنجم:

فرض کنید این قاب متعلق به نوید داستان ماست و دارد از داخل قاب برای ترانه سرک میکشد، ترانه هم همین زاوبه دید تصویر است.










پ ن:

این مرد شدن تدرجی اقایان، میتواند دست مایه چندین رمان شود، فعالیت تدریجی دراماتیک

پ ن:

#خانه_تکانی

#قاب_ماندگار

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۰
مسیح

یکم تنبلی اومد تا فیلم رو اینجا هم آپلود کنم

ببخشید 

خونه تکونیه

https://www.instagram.com/p/BQ3K8_0hyEG/

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ اسفند ۹۵ ، ۲۱:۴۶
مسیح

برداشت اول:

(بخش نوزادان پشت شیشه)

رسول از پشت شیشه تختهای نوزادان را نگاه میکند، در بخش شش هفتا نوزاد خوابیده اند، مدام چشم می گرداند تا ببیند کدام فرزند اوست اما همه بچه ها شکل همند و تشخیص دشوار است.

+خانم ببخشید، میشه بگید بچه من کدومه؟

_چه پدری هستید که بچتون رو نمیشناسید؟

+من یکم دیر رسیدم خانم وضع حمل کرده الان یه سر بهش زدم اومدم بچه رو ببینم..

_همتون یه جورید، دیر که اومدی، یه سرم دیدیش حالا بچتو میخوای بیچاره ما زنا

+میشه بعد اتهامات بفرمایید بچه من کدومه؟

_شما اقای؟ 

+رسول ظفرمند

_ظفرمند..اون لباس ابیه تخت یکی مونده به آخر از راست

رسول نگاهش را خیره میکند به آن تخت، خشکش میزند

_مممیششه..ببینمش

+دارید میبینید دیگه

_نه از نزدیک میشه بیاریدش اینجا ببینم

+بفرمایید اتاق مادر بچه، چند دقیقه دیگه برای شیر دادن میارنش...

_مممنون..

رسول همچنان خیره به همان تخت مانده

+اسمش رو چی گذاشتید؟

همانطور که خیره به تخت مانده 

_ههرچی مادرش بخواد..

+چه عجب یکی پیدا شد به مادر بخت برگشته حق بده..



برداشت دوم:

+دارن میان

_اره میبینم، پرستارا دارن میان..

+پرستار؟

_ما بهشون میگیم پرستار، آخه کارشون مثل پرستاراست، قنداق پیچ میبرن پیش مادرا..

+آره دقت نکرده بودم 

_برو تو معراج به نوید بگو دم بگیره فضا رو از سکوت بشکونه، رفت تو روضه به بچه ها خبر بده بیارن تو

+چرا روضه؟

_صفر کیلومتر صفر کیلومتری! روضه که باشه آدم داغ خودشو کوچیک تر میبینه

+چشم

پرستار ها چند متر جلو تر به هادی میرسند، و هادی از آنها میخواهد بچه ها پشت معراج بگذارند تا وقتش برسد. 

@اقا هادی آقا هادی 

_چی شده؟

@یه پیرمردی اومده اصرار که من میخوام بچمو ببینم

_بگو برن تو بشینن چند دقیقه دیگه میاریمشون

@گفتم..ولی گوش نمیده اصلا

«اقا هادی اقااا هادی

@عه پدرجان گفتم نیاین اینجا

_مشکلی نیست بزار بیاید پدر

@سلام پسرم قربونت برم بزار ببینم پسرمو، قول میدم خیلی اذیتتون نکنم، یه نگاه..

_پدرجان قربونت برم تو میشستی طبق برنامه می آوردن شهدا رو..این برنامه برای شما بهتره

@من سالم سالمم ببین اصلا حالم بد نیست، قربونت برم بزار الان ببینمش،دیگه نمیتونم تحمل کنم روی من پدر رو زمین ننداز

_استغفر.. من کی باشم پدرجان..چشم با من بیا، فقط تو رو فاطمه زهرا اروم باش..

@چشم چشم من ارومم آرووووووم

هادی، رسول را که حالا پیر مردی شده به پشت معراج میبرد..رسول آرام آرام و دست به دیوار راه میرود.. از پیچ دیوار که رد می شوند، چند قنداق سفید روی زمین سه تا سه تا چیده شده

رسول زانو هایش شل می شود و زمین میخورد

_یا جده سادات، پدر جان قول دادی..

@خوبم خوبم..

رسول نگاهی میکند..عینکش را در می آورد و چشم می گرداند..

@اقا هادی..پسر من کدومه..

_فامیل شما چیه پدر جان؟

@ظفرمند

_غلامرضا شهید ظفرمند رو برای حاج آقا بیار..

غلامرضا قنداق را به هادی می دهد، هادی هم قنداق را میبوسد و به رسول میدهد، رسول قنداق را بقل میکند و آرام زیر لب میگوید:

بابا جان تو این سالها هرچی گفتم برگرد، گفتی وقتش نشده،میخواستم بگم پدر میشی حال منو میفهمی... ولی انگار قسمت نشد حالمو بفهمی..ولی شکر خدا من تو این سالها که نبودی خوب روضه ها رو فهمیدم باباجان..

خوش اومدی بابا..





پ ن:

عکس پست

پ ن:

پدر میشیم..حالشو میفهمیم..

۳ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۵ ، ۲۳:۳۷
مسیح

پاکت سیگار بهمن را در می آورد با انگشتش چند ضربه روی بسته میزند، چند نخ بیرون می آید، یکی را بر میدارد و به سمت دهان میبرد.

+آره اقا، مرد بودن میید

این مرد آخری وقتی سیگار را گوشه لبش گذاشت أین شکلی شد، دستش را روی جیب های بالایی زد

_فندک میخوای حاجی؟

+نه عزیزم، فندک برا سوسولاس، من بوی گوگرد رو با چیز دیگه ای عوض نمیکنم 

قوطی کبریت را در می آورد، کبریت را به دیواره اش چند بار ضربه میدهد بعد دستش را دورش حلقه میکند و به سمت دهان میبرد، یک پک عمیق

_عحح عحححح عحح

+شیمیایی؟

_خنده، پسر جون مث اینکه فیلم جنگی زیاد میبینی؟ (خنده) شیمیایی کجا بود، اینا عوارض این لعنتیه

+خب ترکش کن قربون سیبلای مرتبت

_لعنتیه دوست داشتنییه

سیگار را از دهان میگیرد و دستانش را به نیمکت تکیه میدهد

_این قبرا رو میبینی؟

+قبرای همین قطعه رو میگید؟

_آره، همینا، اینا رو سال شصت چهار بیشترش رو باهم خاک میکردن، با فاصله یکی دو روز، الان رو قبرا روهم که بخونی معلومه، همه رو زده بهمن شصت و چهار، قیامتی بود اون روزها اینجا..

+میشناسیشون مگه حاجی؟

_اولندش که من مکه نرفتم، میخوای صدا کنی اکبر صدام کن، دومندش که آره خیلی هاشون رو میشناسم باقی رو به چهره، هنوز بعده سی و خورده ای سال میام اینجا فکر میکنم هنوز هستن و دارن کف اتوبوس رو کثیف میکنن!

+کف اتوبوس؟؟

_من راننده اتوبوس بودم، تهران شمال کار میکردم، ساری بابل رشت لاهیجان، همین بهمن شصت و چهار خواهرزادم که مثل اینا بسیجی بود، گفت دایی نمیای یه بار بچه های مسجدو ببری دوکوهه؟ منم جوگیر جلوی تلوزیون بودم اخبار داشت خط رو نشون میداد، نمیدونم حالی به حالی شدم گفتم باشه، اصن زنم تعجب کرد! نفهمیدم اصلا چرا، این پدر سوخته هم حرف از دهن ما نیومده بیرون، تیز کرد سمت مسجد و گفت آقا دایی من اتوبوس داره میبره، اتوبوس هماهنگ نکنید، خلاصه سر..

+اکبر آقا شرمنده وسط صحبتت، سیگار همین الان فروبریزه، حواست نبود نکشیدی همش رفت

_حواسم هست باباجون، چنتا پک میزنم بعد میذارم دود کنه بخوره به صورتم این جوری کمتر میکشم

+پس ببخشید میگفتید 

سیگار را یک ضربه مهمان میکند تا خاکستر بریزد و بعد یک پک دیگر

_اره آقا خلاصه ما رفتیم اون روز جلوی مسجد که ببریم اینا رو، اینقدر اذیت کردن، عربده زدن، خوندن، سینه زدن ، آقا گند زدن به کف اتوبوس که دو سه بار تو راه زدم بقل گفتم بر میگردم، خدا رحمت کنه مصطفی رو پسر آقایی بود، میومد هی میگفت: شرمنده اکبر آقا من ارومشون میکنم، شما یه سیگار بزن راه بیفت شرمنده،برای سلامتی اکبر آقا صلوات، این مصطفی ما رو خر میکرد هی، آقا با سردرد و بدختی رسوندیمشون دوکوهه، چه مسیر بدی! پدر ماشین دراومد! رسیدیم اونجا اینا هرکدوم که پیاده میشدن، میومدن شونه مارو بوس میکردن میگفتن ببخشید اکبر آقا حلال کن، ما هی میگفتیم عیبی نداره خدا به همراتون، دوباره نفر بعد نفر بعد، پنجاه نفری گفتن، آخر سر هم دیدم مصطفی خدا بیامرز کف اتوبوس رو جمع کرده تو یه کیسه، اومد عذرخواهی و دست مارو ماچ‌کرد که حلال کن، عجیب پسری بود، نورانی خدا شاهده، اصلا مرد!

رفتن، ما اومدیم تویکی از خوابگاه ها بخوابیم که برگردیم فرداش، که اومدن مسئولای اونجا گفتن اگر میشه من یه پنج شیش روزی بمونم، هم یه سری رفت آمد های داخل شهر رو انجام بدم هم یه پنجاه تا از بچه ها که برای مرخصی برمیگردن رو روز شیشم برگردونم، منم مرام کش این بچه بسیجی ها شده بودم گفتم باشه

+کلا مرام نقطه ضعفته اکبرآقا (خنده)

_اره والا، مرام بیاد وسط گیر میفتیم

+این شد که بچه ها رو میشناسی

_اره ولی دلیل اینجا اومدنم این نیست

+عو، پس داستان ادامه داره!

کمی مکث میکند، به پشت سر نگاهی می اندازد، سیگار را که حالا به فیلتر رسیده با ضربه ای پرت میکند

_اونم چه ادامه ای..

+مگه چی شد اکبر آقا؟

_هعی..بچه ها از تهران گویا برای عملیات اعزام شده بودن،تهران آموزش دیده بودن که رسیدن سریع به لشکر ملحق بشن برای عملیات، عملیات سه روز بعد رسیدن من شروع شده بود، این بچه ها روز بعدش یعنی روز چهارم عمل کرده بودن، جبهه اون وری موفق میشه میزنه خط رو میشکونه، سمت اینا مث اینکه موفق نمیشن، خط دور میخوره، اینا رو بعدا برای من گفتن

+حتما تلفات بالا بوده بعدش..

_اره..روز شیشم من ترتمیز کردم و ساکو بستم، یه دستی به اتوبوس کشیدم،اب روغن رو چک کردم که راه بیفتم با گروه جدید به سمت تهران

دیدیم اون مسئوله اومد، گفت برنامه عوض شده باید همینایی که آوردی رو ببری. گفتم عه پس اینا چطور شده نیومده دارن برمیگردن، تو دلم گفتم اینا از بس اونجا هم شلوغی کردن، دیپورت شدن 

گفتم برای من که فرقی نداره من میخوام برگردم حالا با اونا یا کس دیگه

گفت فقط یکم باید ماشینو دست کاری کنیم، سپردم بچه ها یخ بیارن، یکی دوتا پنکه هم بچه های فنی میان نصب میکنن، ماشین مناسب نداریم تعداد هم بالاست اینطوری باید یه سری رو برگردونیم

+پنکه؟ یخ؟ مگه مواد غذایی هم میخواستن برگردونن؟

نفس عمیقی میکشد،دوباره پاکت بهمن را در می آورد،چند ضربه دیگر،نخی را بیرون میکشد،کبریت را روشن میکند دست را حلقه میکند تا دم دهان و بعد باز پک عمیقی دیگر 

_هرسری داستان به اینجا میرسه، حالم بد میشه، مسئوله رفت،منم تو بهت و تعجب که آخه یخ و پنکه برای چیه؟ و دعوا برای اینکه نمیذارم دست به ماشین بزنی، بعد دیدم از اون دور یه کامیون نزدیک شد، وایساد یه عده سرباز ریختن دورش و شروع کردن تخلیه کامیون، دو سر جعبه های چوبی رو میگرفتن، میذاشتن پایین، رفتم نزدیک دیدم تابوته، یه لحظه سریع یاد حرفای اون بنده خدا افتادم، بچه هایی که آوردی، یخ،پنکه.... زدم رو دستم، بلند گفتم یا حضرت ابالفضل همونجا نشستم، بغض بیخ گلومو گرفت، سربازاهم همینطور تابوتا رو پایین می آوردن و میچیدن، سی و پنج تا تابوت از پنجاه تایی که آوردم، بقیه هم یا مجروح بودن یا هنوز تو خط

+یا صاحب الزمان...

_مصطفی اولین تابوتی بود که آوردن توی اتوبوس، اروم ساکت گذاشتنش اون ته، و بقیه رو هم از ته چیدن و بینش یخ گذاشتن و اومدن جلو، اوتوبوس تا نصفه پر شده بود، سه چهارتا از بچه های اونجا هم سوار شدن تا برگردن برای انجام دادن کار این بچه ها، تو راه چندباری وایسادم تا یخ هارو تعویض کنن، نه صدایی، نه خنده ای، نه مداحیی، نه عربده کشیی، نه شوخیی، دیگه مصطفی هم نبود که بیاد پیشم ارومم کنه، تصویر مصطفی و تکتکشون که موقع پیاده شدن میومدن و شونم رو میبوسیدن و عذرخواهی میکردن تا تهران جلوی چشم بود، کف اتوبوس تمیز تمیز بود،فقط به خاطر یخ ها خیس شده بود، رسیدیم تهران تابوتا رو تحویل معراج دادیم، و من شب اونجا موندم، پیش بچه ها، دلم می خواست اونجا دوباره زنده شن سوارشون کنم ببرمشون مسجد، خانواده هاشون بیان استقبال، ولی نمیشد. بچه ها داشتن خوشگلشون میکردن برای تشییع

صدقه سر اون بچه ها من تا آخر جنگ شدم اتوبوس اعزامی ها، با این تفاوت که سر من دعوا بود! میگفتن این هرکی رو ببره عاقبت بخیر میکنه، به اتوبوسم میگفتن معراج سیار

+اکبر آقا خیلی کارت درسته ها!!

_کار درستا پشت من خوابیدن 

+میگم اکبر آقا میشه یه دور مارو سوار اتوبوس کنی؟

_شما هنوز اینجا کار زیاد داری

+یه دور حاجی فقط یه دور!

_نه عزیزم مثل اینکه جدی گرفتیا! اونا یه چیزی میگفتن برای خودشون 

+تروخدا تروخدا


صدا آرام آرام محو میشود ..






پ ن:

اگر شد خیلی این پست رو شیر نکنید.

پ ن:

عکس مرتبط با پست

پ ن:

داستان تخیلی است. (اما ریشه در حقایق دارد)

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۵ ، ۰۰:۰۳
مسیح


برداشت اول:

اتوبوس اعزام روبروی مسجد منتظر رزمندگان است، باران نسبتا شدیدی شروع به باریدن گرفته. مرد سریع سوار اتوبوس میشود و کنار پنجره مینشیند، زن بیرون اتوبوس زیر بارش باران ایستاده، به شیشه میزند و در حالی که بغض گلویش را گرفته با صدای بلند و طوری که مرد بتواند لب خوانی کند میگوید:

مراااقب خودت بااااش، زننگ بزنن زنننگ!

صدای زن با حالتی گرفته و بم در میان صدای برخورد قطرات باران به شیشه به گوش مرد میرسد.

مرد هم با صدای بلند و طوری که زن بتواند لب خوانی کند میگوید:

باااشه باااشه، برو خانومم خیس آب شدی...خیس آب شدی برو

حالا شیشه را قطرات زیادی از آب پوشانده، آب از گوشه های چادر زن چکه میکند و روی صورتش باریکه های آب راه افتاده، گاهی آب روی صورتش می آید و او سریع پاک میکند تا مزاحم نگاه کردن به مرد نشود

قطرات زیاد آب روی شیشه دیدن تصویر مرد را برای زن دشوار کرده، اتوبوس آخرین بوق را میزند، مسئول اتوبوس سوار میشود، درب بسته میشود.

زن طاقت نمی آورد، با دستش سریع آب های روی شیشه را کنار می زند تا آخرین تصویر را واضح ببیند.

مرد نیز دست روی شیشه میکشد تا بخار را کنار بزند.

اتوبوس راه می افتد.

برداشت دوم:

قاب مرد از قطرات باران پر شده

این بار دستی پیر تر از برداشت قبل روی شیشه میلغزد و تا تصویر را واضح کند

تصویر مرد اما همان طور مانده. 






پ ن:

#قاب_ماندگار

پ ن:

#صحنههاییکههیچوقتساختهنمیشود

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۲ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۴۸
مسیح


یه زن تنها این وقت روز، زیر این بارون و سوز سرما چیکار میکنه

اینو تو ذهنم گفتم

نزدیک تر که شدم و اومدم از کنار دستش بگذرم

برگشت سمتم و گفت: بفرما مادر

پیرزنی بود

خیس آب ولی خوشحال 

نگاهم افتاد تو جعبه

شیرینی های دانمارکی آب خورده

آب یه گوشه ی جعبه شیرینی جمع شده

ولی چهرش خندون بود

دست کردم و شیرینی رو بلند کردم، نزدیک بود فرو بریزه

خندید و گفت: 

عوضش تازست

گفتم:

بله مادر! تاازه تااازه 

لبخند زد

گفتم مادر:

هوا دونفرستا

خندید و گفت:

ماهم دو نفریم، من و پسرم




پ ن:

#قاب_ماندگار

پ ن:

داستان واقعی نیست

اما خب حقیقته

.

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۵ ، ۲۲:۲۹
مسیح

+تازه کاری؟

_نه چند سالی بود خدمت میکردم

+نه نگرفتی منظورمو، میگم اولین بارته این وضع رو تحمل میکنی؟

_دفعات پیش یا کار به اینجا نمیکشید یا سریع پیدام میکردن..

+الان نگران چی هستی؟

_من که خوبم..بی خبری بد دردیه برای آدمای اون پایین..

+نترس..بادمجون بم آفت نداره

_یعنی چی؟؟ زنم، بچم، مادرم، پدرم ...

+خب؟

_خب؟؟ خب که چی؟

+منم همینو میگم خب که چی؟

_اونا نمیدونن من الان زندم یا مرده!

+هر آدم عاقلی نگاه به این آوار بندازه میفهمه کسی که زیرش بمونه زنده بر نمیگرده!

_آدم عاقل بله، ولی آدم عاشق نه!

+اینو راست میگی..مادر منم هنوز باور نکرده...

_چی رو؟

+اینکه من نمیتونم تا الان زنده مونده باشم..

_مگه تو هم..

+آره..منم، وقتی دیدم نشستی پایین رو میبینی و گرفته ای، گفتم بیام باهات صحبت کنم دلت باز شه

_تو کجا؟

+من؟ بزار فکر کنم..واقعا نمیدونم الان کجام!

_مگه میشه؟؟

+اره میشه..چرا نشه، دمتون گرما، خیلی هم مردید! خیلی شجاع، ولی بلاخره پیداتون میکنن، یا یه متر دیگه، یا یه طبقه دیگه، نشد یه تیکه از بدنتون رو، نشد، خاکستر...

_نه نه نگو!

+اره زیادی تند رفتم

_نگفتی تو کجایی؟

+غواص بودم، کربلای چهار، خط شکن، گلوله اول رو حس کردم، خورد به کتفم، تو سرمای آب یکم شل شدم،ولی هنوز خودمو نگه داشته بودم، گلوله بعدی هم یادمه خورد تو سرم، بعد شل شدم، آب منو با خودش برد

_کجا؟

+توی اروند، معلوم نمیکنه کجا، شاید الان تو خلیج فارس باشم شاید اقیانوس آرام :)

_چقدر راحت دربارش صحبت میکنی!

+صد سال اولش سخته، ضمن اینکه برای خدا بوده، معلومه راحتم

_ولی مادرت!

+خودت گفتی، اون عاشقه، سی ساله داره عشق بازی میکنه، در خونه رو‌ نیمه باز گذاشته، هرسال میره اروند گل میندازه تو آب، اتاقمو برام نگه داشته، هر سری شهید میارن دنبالم میگرده..

_تا حالا به خوابش رفتی؟

+اره هربار میگه: مادر هنوز راه خونه رو پیدا نکردی!؟

_جیگرم کباب شد

+تو که کلا کباب شدی! :))

_آره :))..چقدر سبک شدم، ممنون.. راستی اسمت؟

+رضا

_ممنون رضا! منم رسولم

(بیااااااید، بیاااااید، اینجااااس، بیاااید رسول اینجاست، بچه ها بیااااید)

_عه..عه..اون منم!! اون منم

+بیا گفتم که تو به وجب زمین مگه میشه پیدا نشی، مبارکت باشه، خدا به خانوادت صبر بده، شهید رسول! :))

_ان شا الله قسمت تو هم باشه

+ان شا الله





پ ن:

نمی خواستم فعلا بذارم، ولی نوش روح آتش نشانای شهید باشه

۷ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۹
مسیح



ابتدا بذری را در زمین کاشتیم
آسمان آمد، خورشید بارید
حالا وقت این بود که آب به بذر ها برسد
اما حرامیان راه آب را بسته بودند
بذر ها باید رشد میکردند
مردان و زنان شهر دست به کار شدند
جوان ها که صحنه را دیدند
به غرورشان بر خورد
بقیه را عقب زدند
گفتند اگر قرار است کاری باشد، کارگر آن ماییم
پیر شهر گفت:
با اینکه آب مایع حیات عالم است و بذر را اگر رشد خواهد آب بباید
اما من اکسیری میشناسم که با آن، بذر ها درخت تنومندی میشوند و کسی را یارای برافکندن آن در عالم نیست.
جوانان گفتند:
آن کدام اکسیر است که کاری چنین میکند؟
پیر شهر گفت:
خون، بذری که با خون آبیاری شود، دیگر منت هیچ آب و صاحب آبی نمیکشد.
جوانان دست به کار شدند
و خون ها زیاد جاری شد
بذرها نهال شدند
نهال ها درخت
و درخت ها
باغ شدند
و باغ ها وسعت زیادی پیدا کردند.
هنوز هم که هنوزه
آن کهنه درخت با خون آبیاری میشود
و هنوز هم که هنوزه کسی را یارای برافکندن آن درخت در عالم نیست.
پیر شهر راست می گفت
بذری که با خون آبیاری شود
منت هیچ آب و صاحب آبی نمیکشد.






پ ن:
#قاب_ماندگار

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۵ ، ۰۰:۳۷
مسیح