icon
اربعین :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اربعین» ثبت شده است

یکی دو روز قبل از شروع دهه اول محرم امسال، وقتی داشتم کم کم ست لباس محرم را از بقچه ها در می آوردم. هر چه دنبال شال مشکی چند ساله ام گشتم پیدا نشد.
به مادر گفتم باز انگار این جن پنهان داخل خانه ما روی بساط ما زوم کرده :) بقچه لباس گرم ها، کمد حیاط خلوت، کمد اتاق خودم، بقچه چفیه ها و خورده ریز ها هیچ کدام هیچ اثری از شال مشکی من نداشتند
فردایش وقتی روی مبل آماده و لباس پوشیده منتظر زنگ کسی بودم تا جنگی به سمت هیات راه بیفتم، یک دفعه انگار یک فلاش بک در ذهن من خورد:

((مرز مهران، دو سه روز بعد از اربعین، وقتی خسته و کوفته به مرز ایران رسیده بودیم و حاضر بودیم خاک ایران را سرمه چشم کنیم (از لحاظ امکانات و راحتی و امنیت) اذان شد و با حسین گفتیم نماز را بخوانیم و بعد برویم سراغ ماشین.
وضو گرفتیم ورفتیم داخل سوله بزرگی که در مرز بود و موکت شده بود. ایستادیم به نماز خواندن، در میان نماز دوم من زن نسبتا جوانی به حسین نزدیک شد و شروع به صحبت کرد که الان پنج روز است که در مرز مانده و شوهرش تا شهر مهران رفته است برای کاری و برمیگردد و میپرسید که اگر این چیزها را نداشته باشیم میگذارند که رد شویم و الان اساسا در عراق خبری هست یا نه. نماز تمام شد و دیدم بچه ی بی حالی هم روی پا دارد.
هر چه میگفتیم خانم تمام شد! الان عراق خبری نیست! موکب ها جمع شده، باید هتل بگیرید و .... به کتش نمیرفت و میگفت باید برویم، نذر است.
و بعد اشاره کرد به حال بچه اش که یک پسر زیبا و به اصطلاح ناز بود.
حسین هم نماز را خواند و وقتی داشت سلام میداد من کمی مشغول بازی با بچه بودم، و برای بازی شالم را انداختم دور گردنش
چند لحظه بعد مادرش با تلفنی از جا پرید و خداحافظی کرد و کمی دور شد.
شالم گردن پسرک جا ماند. فاصله کم بود میتوانستم بروم و بگیرم و اما حس کردم انگار رسالت آن شال برای من تمام شده. شاید بنا به این بوده که شال عزا و اشک من حالا روی دوش آن پسرک باشد.
پیش خودم گفتم مبارکش باشد.
پاشنه کفش را ور کشیدم و راه افتادیم.))

یک دفعه روی مبل گفتم، مامان دیگه نگرد یادم افتاد چی شده.
چند روز بعد وفتی از بیرون به خانه برگشتم، دیدم یک شال نو روی تخت من دراز کشیده.




پ ن:
برخی از بزرگان و عرفا دستمال اشکی داشتند مخصوصا برای اشک، که بعد از مرگ نیز وصیت داشتند با آن ها دفن شود. یک جورهایی دستمال آبرو بوده.
عادت بدی نیست اگر ماهم داشته باشیم.
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۱۹:۴۸
مسیح

.

با رشید از محل اقامتمان در نجف راهی حرم شدیم

مسیر نسبتا دوری داشت و باید اول از کنار وادی السلام رد میشدی و بعد هم از میان بازار مسیر را تا حرم دنبال میکردی

هم من و هم رشید اولین بارمان بود در عمرمان که میخواستیم ایوان طلا را ببینیم

اطراف حرم پر بود از زائر ،همهمه و شلوغی به قدر کفایت و نم باران هم مزید بر علت

کفشداری ها جا برای پذیرش کفش جدید نداشتند و عمده زائران هم بیخیال گم شدن یا پیدا نشدن کفششان,کفش را گوشه ای ول میکردند و درحالی که عمق نگاهشان فقط ضریح را میدید دل به صف های عریض و طویل بازرسی بدنی میدادند

من و رشید اما در به در دنبال گوشه ای برای اختفای کفشمان بودیم و با دقت داشتیم تمام احتمالات موجود را برای مکان انتخابیمان در نظر میگرفتیم

به صف طولانی که رسیدیم رشید گفت برویم از در دیگر وارد شویم 

من گفتم:

ببین اگر قراره اولین بار اقا رو ببینیم بزار چشم تو چشم باشیم

رشید هم قبول کرد اما فشار صف ها به قدری بود که اگر حواست را جمع نمیکردی قفسه سینت را زیر دست و پا جا میگذاشتی

هیکل های تنومند عراقی ها و سایر اعراب در برابر بدن های نحیف من و رشید که حالا سفت هم را گرفته بودیم تا سیل جمعیت ما را از هم جدا نکند

تا نزدیکی های درب بازرسی ذکر همه همین بود,کسی در میان جمعیت فریاد میزد:

صلی علی محمد و آل و محمد

و باقی مردم بانگ صلوات برمیداشتند

نزدیکی های گیت اما ذکر فرق کرد...

تمام مردم به خصوص زائران حرفه ای تر دستشان را بالا گرفتند و شروع کردند به ذکر:

حیدر حیدر حیدر حیدر

نا خود آگاه مردم دو گروه شده بودند عده ای نفس میگرفتند و عده ای فریاد میزدند و بعد جایشان عوض میشد

بغض تمام وجودم را گرفته بود

به حدی به خاطر بودن در این فضا منقلب شده بودم که راه رفتنم دست خودم نبود و اصلا حواسم نبود که چند مدتی است که دیگر رشید با من نیست 

این فریاد ها یک پیام تاریخی بود

این هزاران هنجره حیدری را فریاد میزدند که روزی در همین حوالی به تعداد انگشتان یک دست یاری کننده نداشت

مردم با سری پایین و شرمگین حیدر را صدا میزدند

نزدیکی های رسیدن به صحن باز ذکر عوض شد:

لبیک یا حیدر لبیک یا حیدر..

بغضم به اشک میل پیدا کرد

سرم پایین بود که ناگهان چشمانم با روشنایی محیط بیرون تحریک شد

چشم که باز کردم 

من بودن و ایوان طلا

تا ضریح را با جمعیت رفتم...

نجف/اربعین93

ء

پ ن:

خیلی طولانی شد..

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۲:۱۲
مسیح

از نجف که راه بیفتی تا کربلا

هزار خورده ای عمود است

یعنی حدود 90 کیلومتر مسیر

راه رفتنت چگونه است؟

تند راه میروی با قدم های کوچک؟

کند راه میروی با قدم های بلند؟

تند راه می روی ...

هر جوره که حساب کنی باز تا کربلا یک دریا قدم داری

هدرش نده

تقسیم بندی کن

اصلا به عنوان وسایل سفرت امشب بنشین یک لیست اسم در بیاور

اول را بگذار محض آرامش دل صاحب الزمان بعد نیت کن ده قدم برو

دومش را بگذار به نیت روح الله بعد نیت کن ده قدم برو

سومش را بگذار به نیتت رهبرت بعد ..

بعد پدر و مادرت

بعد....

آن آخری ها هم اگر یادت بود و به ذهنت ماند

چند قدمت هم مال من

اصلا فکر کن من غریبه

گبر

کافر

تو بزرگی کن و چند قدمت را به من بده

شاید ندانی

اما لذت و قدر راه رفتن را یک فلج از دوپا بهتر میداند

امسال برای اربعین فلجم

چند قدمت برای من!

ء

ء

ء

ء

پ ن:

شاید زکات اربعینت هم این قدم هاست که نذر میکنی

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ آذر ۹۳ ، ۲۱:۲۸
مسیح


ماموریت با موفقیت انجام شد.

کربلایی شدیم.







پ ن 1: خیلی از دوستان مجازی که التماس دعا داشتند یا نداشتند یاد شدند.

پ ن 2: با اندرزنامه در مسیر قسمت هم سفر شدن را داشتیم، چقدر پیر شدی سید :)

پ ن 3: ان شا الله سال بعد قسمت همه دوستان.

پ ن 4: به زودی در این قسمت چند داستانک حسینی پرداخت می شود.

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۱۹:۲۸
مسیح