icon
ازدواج :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «ازدواج» ثبت شده است

عکس آپلودش دچار مشکلست متاسفانه، اگر حالی بود در اینستا رویت کنید عکس را


تجربه تاریخی مردمان چند قرن اخیر ما را به این نتیجه میرساند که بهترین دعاها عاقبت بخیری است

همان دعای فابریک پدرها و مادر بزرگ ها و ایضا والدین ما
تاریخ برای مثال داستان حر ها و برصیصا های عابد را به تصویر میکشد
مصداق های روشنی از عاقبت بخیری و عدم عاقبت بخیری
یکی با پیشینه بد و دیگری با پیشینه ی مثبت
یا همین شیطان لعین رجیم که این ماه را دربست در خدمت قل و زنجیر است,خودش از مصادیق مهم اهمیت دعای عاقبت بخیری است
از ابتدای ماه رمضان امسال تا به اینجایش تمرکز تمام دعا هایم را گذاشته ام روی همین دعا
طلب عاقب بخیری برای دوستان و آشنایان و سایرین و خودم
اینکه خدا لحظه ای مارا به خودمان وا نگذارد که اگر لحظه ای مارا رها کند این سیل آب گل آلود وحشی مارا به قریه ای بی نام و نشان میبرد
و قطعا این ماجرای عاقبت بخیری ملزوماتی دارد...
این لیالی پیش روی پیشنهاد من کمترین این است که اول در حق هم بعد در حق خودمان این دعارا انجام دهیم
عاقبت بخیری همان مهر قبول کارنامه های آن دنیای ماست


مسجد فائق
فروردین94
مراسم عقد در حرم شهدای گمنام مسجد

 


پ ن:
عکس بالا یکی از مصادیق عاقبت به خیری است و چون مرتبط ترین در آرشیو بنده بوده انتخاب شده.
پ ن:
مصادیق عدم عاقبت به خیری را میتوانید به وضوح در تاریخ سی و چند ساله انقلاب خودمان روشن و واضح ببینید
مثال هایش را من نمیزنم که بحثی پیش نیاید

 

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ تیر ۹۴ ، ۰۰:۴۳
مسیح
داشتیم با هم صحبت میکردیم
گفت:
اگه یک وقت تو زندگی مشترک من به زنم گفتم فلان جا نرو بعد اون گفت چرا، من چیکار کنم؟ (با استرس و نگرانی)
گفتم:
خب توضیح بده چرا میگی این نرو؟
گفت:
اگر قبول نکرد چی؟ (با استرس و نگرانی)
گفتم:
تلاشتو بکن،نشد بعدا از یک کانال دیگه بهش بفهمون چرا میگفتی نه
گفت:
حاجی این زندگی که دیگه زندگی نمیشه، من بگم نرو بعد اون بگه چرا، خب پس برای چی ازدواج کردیم ( با استرس و نگرانی)
گفتم:
من نمی دونم تصورت از زندگی مشترک چیه، نکنه فکر کردی هرچی شما میگی اون بنده خدا میگه چشم عزیزم و هرچی اون بنده خدا گفت تو میگی چشم عزیزم؟
گفت:
اینجوریم نه ولی حاجی وقتی من میگم نرو فلان جا، یا مثلا این لباس رو نپوش اون بگه چرا یعنی اصلا این من رو نفهمیده تفاهم نداریم
گفتم:
پس نقش صحبت و مدیریت کردن زندگی و اختلاف نظر بین انسان ها و غیره چی میشه؟
گفت:
اینجور نمیشه باید تو خواستگاری هم چی رو چک کنم یه لیست سوال ببرم تا قطعا بهفمم طرف چیکارس
گفتم:
نکنه با این تصور انتظار داری ازدواج کنی و یا بعد ازدواجت زندگی موفقی هم داشته باشی؟
گفت:
آره دیگه حاجی هرچی اینور سفت تر کنیم اونور راحت تره
گفتم:
شما سمت ازدواج نری بهتره، یک ست لوازم خاله بازی بگیر و با آدمای خیالی زندگی کن، که هرچی تو گفتی بگه چشم و هرچی اون گفت تو بگی چشم







پ ن 1:
تصور کنید اگر مادر و پدرهای ما قرار بود مثل نسل ما زندگی کنند اصلا زندگی باقی می موند؟ تا حالا چندبار با چشم خودمون اختلاف نظر رو بینشون دیدیم؟ نمیگم دعوا، اختلاف نظر!
پ ن 2:
شاید بگید این پسر یا اون دختری که اونجوری فکر میکنه دیگه خیلی پرته و این نمونه ها که شما میگی تو حجره عطاری ها فقط پیدا میشه ولی کافیه یه گشتی بزنید تو بین رفقا و مراکز مرتبط، مخصوصا بین مذهبی ها، نمونه هایی رو میتونم براتون بگم که ...، ولی وظیفه ترویج اون ها رو ندارم
پ ن 3:
میونه ی خوبی با آقای شهاب مرادی ندارم بنا به مسایلی ولی گاهی که توی تلوزیون پیام های دختران و پسران درباره ازدواج خونده میشه تو برنامه ای که ایشون هست، حقایق جالبی روشن میشه
پ ن 4:
حاجی پناهیان میگفت برای ازدواج معیار های اصلی رو برای خودتون پیدا کنید و حول اون محور ها برید خواستگاری به توافق برسید باقیش رو تو زندگی حل کنید، نرید مثلا بپرسید اگر در سال 96 فتنه ای در ایران به پا شد شما پای آرمان های رهبری تا پای جان می ایستید یا نه، یا مثلا نپرسید خانوم اگر جایی در مغازه ای میوه دستتون بود و مجبور بودین پول حساب کنید چادرتون رو رها میکنید یانه
پ ن *5:
بعضی ها توی خواستگاری و صحبت های ازدواج مثل عزیزم ببخشید در کلاه قرمزی عمل میکنند
۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۴ ، ۲۰:۰۵
مسیح

حالش گرفته بود

توی مسیر برگشت از تدفین حسین سخا بودیم

حال هر دومان گرفته بود، او بیشتر

پشت فرمان خودرو او نشسته بود بعد از چند بحث حاشیه ای نمی دانم چه شد که به ازدواج رسیدیم

یک نفسی کشید و رو به من گفت:

ببین من به عنوان برادر بزرگترت بهت میگم که اگر میتونی زود ازدواج کن تا خودت رو تثبیت کنی و تکلیفت روشن بشه

گفتم:

یعنی چی مهدی؟

گفت:

ببین الان تا تکی و تو جمع رفقا هر جور بخوای میتونی خودت رو معرفی کنی، باب ریا و دورویی برات بازه بازه، همه فکر میکنن تو چقدر خوبی و چه با خدا و چه بینش خوبی داری و اصن تو شهید زنده ای و ....

اما به محض این که ازدواج کنی و با یک نفر بری زیر یک سقف دیگه نمی تونی این کارا رو بکنی، یعنی اگربخوای مدام ریا کنی زندگیت میشه جهنم از طرف دیگه هم مگه چقدر میتونی زیر آبی بری؟

یه جا دستت رو میشه، چنتا نماز صبح رو که تخت مثل خرس بگیری بخوابی، چنتا حرف نا حسابی که بزنی چنتا نگاه هرز که بکنی مشتت باز میشه

اگر وجدان درست حسابی داشته باشی که داغون میشی اگر وجدان نداشته باشی هم خسته میشی از ادا  درآوردن!

خلاصه مجبور میشی خودت رو جمع و جور کنی و یک دست بشی

گفتم:

حقا که حق گفتی، واقعا بعضی از ما به خصوص خود من تو گول زدن آدمایی که از بیرون مشاهده مون میکنن استادیم! ولی جلوی همسر و زندگی مون چی؟ و حالا اگر کسی گول ما رو خورد بنده خدا روی همین دوریی های ما حساب کرد و فکر کرد راسته و دل داد

بعدش چی؟






پ ن:

نکته خیلی مهمی گفت، خودش متاهل بود و حالا یه تجربه و نکته ناب رو در اختیارم گذاشت!

پ ن:

البته این آقا مهدی ما کارش درسته خودش

پ ن:

یک عالم نماز قضا و نگاه هرز و هزار کوفت و زهر مار دیگه دارم، بعد از بیرون بعضی چه فکرایی میکنن...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۴ ، ۰۰:۰۳
مسیح

دیرررنگ (صدای پیام وارده در واتز آپ):

بزن دو

بدوو

باز دوباره داره پخش میکنه!!

من:

چی رو؟؟

اون:

بابا بچه ها رو داره نشون میده!

(یک تصویر گرفته شده با موبایل از صفحه تلوزیون همان موقع از طرف او می آید)

داره با افتخار میگه فلافل دادم! (آیکونه خنده که از چشمای طرف اشک میاد)

من:

یعنی دوباره آوردنشون؟؟

اون:

نه بازپخش برنامه منتخبه!


( در این لحظه سمت کنترل پریده و به سمت کانال دو حرکت میکنم)

احسان سمت راست نشسته و همسر محترمش سمت چپ

عمده جواب ها و اصفهانی گری های اخلاقی را احسان میدهد و بنده خدا همسرش هر از چندگاهی تایید میکند.


آن موقع ما در دانشگاه نبودیم

اما از سعید شنیده بودم عروسیشان را برده بودند کهف برگزار کرده بودند

صفر تا صد مراسم دست بچه ها و دوستان

از میثم محمد حسنی تا بقیه افرادی که من بعد ها نم نم با آنها آشنا شدم

سعید هم بود و عکس گرفته بود البته اگر اشتباه نکنم

شام هم به بچه ها فلافل داده بود. (خب اصفهانیست دیگر :))) )

عروس بدون لباس عروس حتی با چادر مشکی

داماد هم لباس معمول

عروسی را هم آنطور که تعریفش را شنیده بودیم خیلی به بقیه خوش گذشته بود

همه چیز خیلی ساده

بعدها هم داماد را خوب شناختم و معاشرت کردم

و هم همسر محترمش را

یعنی شاید خدا از این بهتر نمی توانست در و تخته ای را فابریک به هم جور کند

از زمانی هم که داماد را شناختم هر روز خدا برایش بهتر خواست و زندگیشان به کوری چشمان شیطان و بدخواه بهتر پیش میرود

خلاصه به بهانه باز پخش این برنامه دوست داشتنی مبخواستم بگویم که

اینجوریش هم هست خدا شاهده

ساده گرفتن

سالم برگزار کردن

صالح زندگی کردن

آن وقت خداهم می آید وسط و دیگر زندگی در همان اوایل دو نفره نمی ماند و میشود سه نفر

تو و ایشان و خدا


به در گفتم دیوار بشنود










پ ن:

ازدواج داخل دانشگاهی البته با چشمان باز!

پ ن:

ازدواج به دور از کوری های موقت با در نظر گرفتن عنصر هم کفو بودن

پ ن:

ازدواج فارغ از تعابیر دست نیافتنی و نورانی

پ ن:

ازدواج به دور از کتاب های شهید به روایت همسر

پ ن:

اگر دوست داری همسرت شهید وار زندگی کند توهم شهید شو، چه برای آقایان چه خانم ها

پ ن:

چقدررر پ ن!


۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۴۹
مسیح
برداشت اول: (پسر)
تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم
رشتم فنی بود میتونستم تو خیلی از شرکتها و کارخونه های صنعتی کار کنم، نمره های درس های عملیم هم همیشه بالا بود. توی دوره کارآموزی حسابی مدیر اون کارگاه کوچیکی که توش کار میکردم رو متعجب کرده بودم.
توی خونه فرزند اول بودم، تو بافت خانواده های سنتی هم فرزند اول همیشه مورد توجه اگر پسرهم باشه که دیگه هیچی
پدرم بازنشسته یه کارخونه تولیدی بود و الان هم پشت ماشین مسافر کشی میکنه، البته نه جدی هر از چند گاهی چون موندن توی خونش یه کم مشکل افرین بود.


از طریق روزنامه، آگهی های استخدام کارخونه ها رو بررسی میکردم و برای بعضی هاش اقدام میکردم
برای چنتاییشون هم تا کارخونه هاشون رفتم اما اونا کارگر نمیخواستن، میخواستن بیگاری بکشن. من مدرک لیسانس رو میخواستن با ششصد هزار تومن حقوق بزارن سر کار
تا یک سال بعد دانشگاه کارم شده بود همین، رفتن و برگشتن


حاضر نبودم هرجایی کار کنم، محیط اون جا برام مهم بود، والا شغل های پر درآمدم برام جور شد مثل همین ایجنت های موسساتی که معلوم نبود دقیقا چه غلطی انجام میدادن، حلال و حروم پول خارج از بحث خانواده و عادت به خوردن پول حلال برام یه خط قرمز بود
از بچگی پاتوقمون مسجد محل بود و رفقامون همه بچه هیاتی. پدرم مثل خیلی های دیگه تو دوران جنگ از اونجایی که از بچگی کار فنی میکرد و با ایزار آلات و دستگاهای تراش کاری آشنا بود تو ساختن بعضی اقلام جبهه کمک میکرد. اون موقع ها وزارت سپاه با تمام این کارگاه های کوچیک قرارداد بسته بود. همه اینا درکل یعنی برام خیلی چیزا مهم بود.


خلاصه بعد یک سال از یکی از همین کارخونه ها که درخواست براش پر کرده بودم بهم زنگ زدن که برم مصاحبه
یه کارخونه تولید اتوموبیل که برای خط های تولیدش دنبال نیروی متخصص میگشت، مسیله حقوقش هم خوب و راضی کننده بود ضمن اینکه بیمه و امکان ارتقا هم داشت
با هم قرار داد بستیم
بعد چند ماه اول کار کردن به خانوادم سپردم که حالا تا حدودی آمدم و میتونم برای ازدواج اقدام کنم. مادرم هم که تو همه مدت بعد دانشگاه مدام حرف هر شبش همین بود خیلی زود دست به کار شد و اون لیست همیشگیش از دخترای همسایه رو به جریان انداخت
چند شب بعد اولین جلسه خواستگاری برگزار شد و ما تو همون محل رفتیم خواستگاری
پدرم خیلی باهام صحبت کرده بود و من خودم هم توی ازدواج بنا بر آسون گرفتن تو انتخاب شخص گذاشته بودم
به پشتوانه شغل و پول ماهیانه ای که به دست می آوردم و همینطور احتمال ارتقا شغل حسابی با اطمینان تو صحبت ها ظاهر شدم
همه چی داشت روی روال طی شد
بعد از کلی سال تحمل و هزارتا داستان و وسوسه و همه جور مسیله بعد داشت زندگی سر و شکل میگرفت
از همه مهم تر تنهایی و درد دل این سالها بود که حالا با اومدن یک نفر دیگه تلخی خودش رو به شیرینی میداد. همیشه اعتقادم این بود که تو بعضی از مسایل حتی مادر خود آدم هم نمی تونست جای همسرش رو بگیره
حالا به پشتوانه این کار میشد به همه این حرف ها رسید






پ ن:
برداشت دوم از زبان دختر در پست بعدی
پ ن:
این داستان که به قصد دیگه ای از یک زندگی واقعی الهام گرفته شده سه برداشت کلی داره
پ ن:
طبیعی تو این مجال کم نمیشه خیلی شخصیت پردازی کرد
پ ن:
فیلم یک درام اجتماعی سفید و تر تمیز برای سینماست در آینده ان شا الله

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۴۶
مسیح