icon
تحریم :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۳ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «تحریم» ثبت شده است

آنان که هنوز بر این باورند و تحلیل مى‏ کنند که باید در سیاست و اصول و دیپلماسى خود تجدید نظر نماییم و ما خامى کرده ‏ایم و اشتباهات گذشته را نباید تکرار کنیم و معتقدند که شعارهاى تند یا جنگ سبب بدبینى غرب و شرق نسبت به ما و نهایتاً انزواى کشور شده است و اگر ما واقعگرایانه عمل کنیم، آنان با ما برخورد متقابل انسانى مى‏ کنند و احترام متقابل به ملت ما و اسلام و مسلمین مى ‏گذارند، این یک نمونه است که خدا مى‏ خواست پس از انتشار کتاب کفرآمیز «آیات شیطانى» در این زمان اتفاق بیفتد و دنیاى تفرعن و استکبار و بربریت، چهره واقعى خود را در دشمنى دیرینه ‏اش با اسلام برملا سازد تا ما از ساده ‏اندیشى به درآییم و همه‏ چیز را به ‏حساب اشتباه و سوء مدیریت و بى تجربگى نگذاریم و با تمام وجود درک کنیم که مسأله، اشتباه ما نیست بلکه تعمد جهان‏خواران به نابودى اسلام و مسلمین است. روحانیون و مردم عزیز حزب اللَّه و خانواده ‏هاى محترم شهدا حواسشان را جمع کنند که با این تحلیلها و افکار نادرست، خون عزیزانشان پایمال نشود.

صحیفه امام، ج 21، ص 291





پ ن:
صحبت هام زیاده
منتها فعلا فقط صبر میکنم، تا این کوه یخ که کمتر از یک چهارمش روی آبه کمی خودش رو تو قسمت کم عمق ساحل نشون بده..
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ تیر ۹۴ ، ۲۳:۱۷
مسیح

برداشت سوم: مادر پسر:


از بعد مراسم خواستگاری و گرفتن موافقت نمی گویم، آدم دیگری شده بود، اما پسرم خیلی سرحال و تر و خوش حال تر شده بود

البته اصل این داستان بعد از شاغل شدنش اتفاق افتاد، همیشه پای درد و دل های مادر و پسریمان این حرف را میزد که مادر دعا کن این گره شغل من باز شود بلکن بتوانم بروم سر زندگی خودم،من هم که از خدایم بود یک الهی آمین میگفتم و لپ های سرخ شده اش را در دستانم میگرفتم.تا همین چند ماه پیش هم همین حالت را داشت، سرحال و سرزنده، به واسطه ی او ماهم خوب بودیم.


یک روز از در آمد و یک راست بعد از یک سلام و علیک ضعیف رفت توی اتاق و درب را بست، این قدر عجیب بود این اتفاق و رفتارش که بلافاصله بعد از رد شدنش پشت سر تا دم اتاق رفتم. درب نیمه باز را کامل باز کردم دیدم با همان وضع لباس بیرون گوشه اتاق نشسته و چهره اش پر از تب و تاب و استرس.


چند قدم تا توی اتاق رفتم و همانجور ایستاده گفتم چه شده مادر؟ گفت هیچی مادر یکم خستم تو رو خدا برید بیرون بزارید استراحت کنم چراغم خاموش کنید.

چند کلام دیگر سعی کردم از زیر زبانش بکشم بیرون منتها چندبار تند جواب داد و من هم برای مدتی رهایش کردم و امدم بیرون.پدرش هم تا نزدیکی اتاق آمده بود از من پرسید: چش شده؟ من هم گفتم: میگه خستم، ولش کنیم بعدا از زیر زبونش میکشم چی شده.

من که از همه جا بیخبر بودم، پیش خودم گفتم حتما با همسرش دعوایش شده، منتها اصلا سابقه نداشت در این مدت و اصلا دلیلی وجود نداشت

یک لحظه گفتم زنگ بزنم به خانشان و از قضیه بپرسم منتها پیشیمان شدم.

چند ساعتی گذشت، حول و حوش ساعت ده ده نیم شام را آماده کردیم و سفره را انداختیم

رفتم تا دم در اتاق درب را باز کردم دیدم هنوز با همان لباس همان گوشه نشسته و جم نخورده و دارد خیره خیره گوشه ای را نگاه میکند

نشستم کنارش و با او کمی صحبت کردم.

رییس کارخانه دو خط تولید را تعطیل کرده بوده و پسر من هم توی یکی از خط تولید ها بود. رییس کارخانه مثل اینکه فشار اقتصادی و تحریم را بهانه کرده بود.

هیچ جوره نمی توانست با این قضیه کنار بیاید و آن شب از اتاق بیرون نیامد.

تلفن های همسرش روی گوشی را هم جواب نداده بود از ظهر و الان هم خاموشش کرده بود. همسرش هم زنگ زده بود به خانه تا ببیند موضوع چیست که کسی که در روز چندین بار تماس میگرفت حالا حتی جواب تلفن را هم نمی دهد؟! فکر کرده بود کاری از او سر زده. به هر زحمتی شده بود گفتم : حالش خرابه و مریضه.


زندگی پسرم از همان بعد از ظهری که با خبر بیکار شدنش به خانه آمد عوض شده بود. چند روز را توی اتاق بدون آب و غذا سر کرد و از جواب دادن تلفن همسر و خانواده همسرش هم امنتا میکرد. بعد این چند روز هم گاهی از خانه بیرون میزد تا اینکه ببنید می تواند جایی برای کار پیدا کند یا نه

معلوم بود کار پیدا کردن به راحتی امکان پذیر نبود، همان سری قبل هم که کار پیدا کرده بود بعد از کلی گشتن و رفتن به این شغل رسیده بود و حالا قضیه هم کمی فرق میکرد. دیگر پسرم نمی توانست هر شغلی را انتخاب کند چون حالا باید یک زندگی را با درآمدش اداره میکرد.

از کار کارخانه ای و صنعتی که تخصص او بود خبری نبود و انگار کلا تخم کار را ملخ خورده بود.


در این مدت اصلا هیچ ارتباطی را با آن سمت نمی گرفت و جواب تلفن ها را هم نمی داد، کار آنقدر بالا گرفته بود که از زنگ زدن های پشت سر هم  بی خیال شده بودند و یک روز هم با عروسمان آمدند خانه ی ما تا ببینند قضیه چیست. من هم قضیه را برایشان گفتم و گفتم که دیگر از اصلا رویش نمی شود پیش شما بیاید یا جواب تلفن بدهد. آن ها هم موقعیت را درک کردند ولی به حرف هم که شده گفتنند مشکلی ندارد.

ولی خب اگر از ادامه رابطه هم جلو گیری میکردند حق داشتند چون دیگر پسر من با این وضع نمی توانست اداره زندگی کند. با این حال آن ها اصرار داشتند بیاید و با او صحبت کنند.

در این چند مدت بیکار شدن اینقدر فشار عصبی رویش بود که چند شب را بیمارستان بستری شد و سرم زد. دکتر گفت بود یک سکته را هم رد کرده.

فشار زیادی روی پسرم بود ماهم کاری از دستمان بر نمی آمد جز این که با او صحبت کنیم و قوت قلب بدهیم والا از لحاظ مالی و شغلی هیچ کاری نمی توانستیم برای او بکنیم. نه پدرش آدم با نفوذی بود نه من دستم به جاییی میرسید.

خدا نگذرد از باعث بانی این قضایا

پسرم جلوی چشم ما زره زره آب شد







پ ن:

دیکرد بابت این بود که چند روزی از داستان فاصله گرفته بودم و نمی توانستم ادامه مسیر بدهم

پ ن:

یک تغییر صورت گرفت و این سری روایت مادر پسر را رفتیم و روایت بعدی روایت مادر دختر است

پ ن:

این بر اساس یک داستان واقعی است




۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۰۵
مسیح
برداشت اول: (پسر)
تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم
رشتم فنی بود میتونستم تو خیلی از شرکتها و کارخونه های صنعتی کار کنم، نمره های درس های عملیم هم همیشه بالا بود. توی دوره کارآموزی حسابی مدیر اون کارگاه کوچیکی که توش کار میکردم رو متعجب کرده بودم.
توی خونه فرزند اول بودم، تو بافت خانواده های سنتی هم فرزند اول همیشه مورد توجه اگر پسرهم باشه که دیگه هیچی
پدرم بازنشسته یه کارخونه تولیدی بود و الان هم پشت ماشین مسافر کشی میکنه، البته نه جدی هر از چند گاهی چون موندن توی خونش یه کم مشکل افرین بود.


از طریق روزنامه، آگهی های استخدام کارخونه ها رو بررسی میکردم و برای بعضی هاش اقدام میکردم
برای چنتاییشون هم تا کارخونه هاشون رفتم اما اونا کارگر نمیخواستن، میخواستن بیگاری بکشن. من مدرک لیسانس رو میخواستن با ششصد هزار تومن حقوق بزارن سر کار
تا یک سال بعد دانشگاه کارم شده بود همین، رفتن و برگشتن


حاضر نبودم هرجایی کار کنم، محیط اون جا برام مهم بود، والا شغل های پر درآمدم برام جور شد مثل همین ایجنت های موسساتی که معلوم نبود دقیقا چه غلطی انجام میدادن، حلال و حروم پول خارج از بحث خانواده و عادت به خوردن پول حلال برام یه خط قرمز بود
از بچگی پاتوقمون مسجد محل بود و رفقامون همه بچه هیاتی. پدرم مثل خیلی های دیگه تو دوران جنگ از اونجایی که از بچگی کار فنی میکرد و با ایزار آلات و دستگاهای تراش کاری آشنا بود تو ساختن بعضی اقلام جبهه کمک میکرد. اون موقع ها وزارت سپاه با تمام این کارگاه های کوچیک قرارداد بسته بود. همه اینا درکل یعنی برام خیلی چیزا مهم بود.


خلاصه بعد یک سال از یکی از همین کارخونه ها که درخواست براش پر کرده بودم بهم زنگ زدن که برم مصاحبه
یه کارخونه تولید اتوموبیل که برای خط های تولیدش دنبال نیروی متخصص میگشت، مسیله حقوقش هم خوب و راضی کننده بود ضمن اینکه بیمه و امکان ارتقا هم داشت
با هم قرار داد بستیم
بعد چند ماه اول کار کردن به خانوادم سپردم که حالا تا حدودی آمدم و میتونم برای ازدواج اقدام کنم. مادرم هم که تو همه مدت بعد دانشگاه مدام حرف هر شبش همین بود خیلی زود دست به کار شد و اون لیست همیشگیش از دخترای همسایه رو به جریان انداخت
چند شب بعد اولین جلسه خواستگاری برگزار شد و ما تو همون محل رفتیم خواستگاری
پدرم خیلی باهام صحبت کرده بود و من خودم هم توی ازدواج بنا بر آسون گرفتن تو انتخاب شخص گذاشته بودم
به پشتوانه شغل و پول ماهیانه ای که به دست می آوردم و همینطور احتمال ارتقا شغل حسابی با اطمینان تو صحبت ها ظاهر شدم
همه چی داشت روی روال طی شد
بعد از کلی سال تحمل و هزارتا داستان و وسوسه و همه جور مسیله بعد داشت زندگی سر و شکل میگرفت
از همه مهم تر تنهایی و درد دل این سالها بود که حالا با اومدن یک نفر دیگه تلخی خودش رو به شیرینی میداد. همیشه اعتقادم این بود که تو بعضی از مسایل حتی مادر خود آدم هم نمی تونست جای همسرش رو بگیره
حالا به پشتوانه این کار میشد به همه این حرف ها رسید






پ ن:
برداشت دوم از زبان دختر در پست بعدی
پ ن:
این داستان که به قصد دیگه ای از یک زندگی واقعی الهام گرفته شده سه برداشت کلی داره
پ ن:
طبیعی تو این مجال کم نمیشه خیلی شخصیت پردازی کرد
پ ن:
فیلم یک درام اجتماعی سفید و تر تمیز برای سینماست در آینده ان شا الله

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۴۶
مسیح