icon
دختر :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دختر» ثبت شده است

تا جایی که ذهن نوپای من یادش می آید یک جمله ای بود قدیمی ها میگفتند خطاب به خانواده هایی که یا پسر داشتند و یا دختر
میگفتند یک پسر/دختر هم بیاور که جنست جور شود
اما به نظر من خانواده ای که دختر داشت جنسش دیگر جور بود
دربهای رحمت دو چندان باز میشد و یک مادر دیگر به جمع خانواده اضافه میشد
مادری دلسوز حتی برای پدر
برای برادر
برای مادر
این حرف ها را کسانی که خواهر دارند بهتر حس میکنند
کسانی که دختر دارند درک میکنند

 


پ ن:

خودم هم وقتی واضح تر فهمیدم که خدا به جمع خانواده، نازنین و یاثمین زهرا را اضافه کرد
پ ن:

چند روز پیش موقع بیرون رفتن از خانه با سوال های پی در پی نازنین زهرا مواجهه شدم که میگفت
کجا میری؟
کی میای؟
و...
و من فهمیدم که حالا دیگر غیر از مادرم و مادر خودش که خواهرم میشد حالا یک مادر دیگر هم دارم.... و این در حالیست که حالا یاثمین هم کم کم دارد بزرگ میشود

پ ن:
البته که پسر هم موجود عجیبیست که باید به موقع و به جای خود درباره اش گفت

 

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۵
مسیح

زنی کودکش را محکم در بقل خود گرفته و در داخل یک ساختمان نیمه خراب پناه گرفته

(صدای رد شدن جنگده ها و سایه ای که روی زمین میاندازند)

دختر:

مامان پس کی تموم میشه؟

مادر: (دخترک را سفت در آغوش میگیرد و دستش را بر روی بینی به علامت سکوت میگذارد)

چیزی نگو دخترم چیزی نگو, تموم میشه ان شا الله تموم میشه... دخترک سرش را توی آغوش مادرش میبرد و با صدایی بم میگوید:

دیروز هم همین رو گفتی مامان!پس کی دست از سرمون برمیدارند!


قطره های اشک در چشم مادر جمع شده اند و هر از چند گاهی یک قطره روی سر دخترک می افتد

مادر:

کشورمون صاحب داره دختر خوشگلم, همیشه اوضاع اینجور نمیمونه.


دخترک سرش را از دامن مادر بلند میکند و بیرون را نگاه میکند:

مامان خیلی گشنمه,دیشبم چیزی نبود بخوریم


مادر نگاه به چشمان بی رمق دخترش می اندازد دستش را دو طرف صورت دختر میگذارد و میگوید:

الهی قربونت برم,بزار کار این نمک به حروما تموم بشه بریم بیرون, یه چیزی برای خوردن گیر میاریم!

دخترک سرش را دوباره روی پای مادر میگذارد و میگوید:

ولی اخه من خیلی گشنمه!

مادر با بغض دستش را روی سر دخترک میکشد و در حالی که با چشم هایش اسمان را دنبال میکند و میگوید:

میدونم قربونت برم میدونم

صبر کن دخترم


دخترک از شدت ضعف به خواب آرامی فرو میرود

چند دقیقه بعد یک هواپیما با فاصله کمی از ساختمانها رد میشود و دخترک با جیغ بلندی از خواب میپرد....





پ ن:

در انتشار آن چیزی که در یمن اتفاق می افتد کوشا باشید

پ ن:

یک تصویر سازی

پ ن:

صبر میکنیم ولی دلمان خون است

پ ن:

#یمن #انا_یمانی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۳۰
مسیح
مسیر فردوسی تا ولیعصر و فردوسی تا انقلاب شاید به نوعی مسیر هر روزه پیاد روی ها دانشگاه من باشه
شلوغ ترین ناحیه از حیث حضور دانشجو
اون هم از همه نوع و قشر و وضعی
با وضع های خراب و قشر های غیر خودمون هیچ کاری ندارم
ولی در عبور هر بارم
همیشه به این قضیه فکر میکنم که
آیا با این لشکر شکست خورده و هفت رنگی که الان ما داریم
میشه جنگید؟
میشه دفاع کرد؟

این همون نکته ایه که من همیشه به دوستان خودم و خودم میگم
اول حلقه خودمون و هم قشر های خودمون رو دریابید
بعد برید جذب حداکثری کنید
چون روند دوستی روند تاثیر گذاشتن و تاثیر پذیریه
شما پسر مذهبی
وقتی حلقه دوستات همه از نوع معلوم الحالند درحالی که بچه مذهبی های هم ردیفت تو دانشگاه تک و زمین گیرند
الویت کجاست؟
تو چه تاثیری رو اون دوستات گذاشتی تو این روزهای دانشگات و اونها چی رو به تو دادن؟
یا شما خانوم مذهبی و چادری
وقتی دوستان و هم دانشگاهی های مذهبی و چادریتون در دانشگاه در غریبانه ترین وضع ممکنند
شما چرا حلقه دوستانت از بی حجاب گرفته و بد حجاب و هفت رنگ پره
بعد اونها چقدر رو شما تاثیر گذاشتند و شما چقدر؟










پ ن:
بعضی از صحنه ها رو بعد از دیدنشون اصلا دیگه نمی تونم فراموششون کنم



۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۳۸
مسیح

برداشت دوم: دختر:


پدرم آمد و گفت آمادگی داری؟ و بعد وقتی از دلیل سوالش پرسیدم گفت امشب قرار است برایم خواستگار بیاید

آمادگی ازدواج بود اما من شناختی نسبت به کسی که میخواست به خواستگاری من بیاید نداشتم، مادرم میگفت حالا می آید صحبت میکنید آشنا میشوید


معیار هایم برای ازدواج مردی بود در قد و قامت پدرم که اهل کار و تلاش باشد و بقیه چیزها را خودش حل کند

این هم یک دفعه برایم جا نیفتاده بود دیدن یک زندگی سی و خورده ای ساله از پدر و مادرم این نکته را برایم جا انداخته بود


شب خواستگاری بعد از صحبت های اولیه رفتیم به گوشه ای تا صحبت کنیم

خیلی پر انرژی و با حرارت صحبت میکرد، باید اعتراف کنم من این حرارت و شور او را نداشتم ولی دیدن این رفتار او کمی مرا هم به باغ آورده بود

از این حرف میزد که بعد از عمری صبر و تلاش حالا به کاری رسیده و میتواند یک زندگی را اداره کند، معیار هایش هم مثل من بود، ساده در بحث انتخاب اما خیلی تاکید روی این داشت که من اهل خانه و خانواده باشم همان تاکیدی که من روی تلاش اهل کار بودن او داشتم

الحق و الانصاف هم اهل کار و تلاش بود و این از همان شب اول و صحبت هایش معلوم بود

بعد از آن جلسه یک ساعته اول وقتی بیرون آمدیم خیلی صریح و در حالی که خوشحالی از چهره اش معلوم بود گفت همه چی خوب پیش رفت و به پدر ومادرش گفت انگار باید برویم سر اصل مطلب، طبیعی بود از عزم او من هم خوشحال بودم


بعد از رفتنشان، شبش پدر به من گفت نظرت چیست و من گفتم پسر خوبی است

پدر هم گفت مبارک است

توی تماس تلفنی که مادرم با مادر او گرفت بنا بر این شد یک مراسم عقد خانوادگی بگیریم تا دوسال بعد هم داماد خودش را جمع و جور کند برای اجاره خانه ماهم بتوانم جهزیه را رو به راه کنیم

پدرهم هم اجازه داده بود توی این مدت عقد باهم برویم و بیاییم، گردش، بیرون رفتن، گاهی هم سفر های خیلی کوتاه مثلا سفر یک روزه مشهد

در تمام این مدت هم به خانه ما می آمد همیشه با دست پر، بگو و بخندش هم به راه بود.

پدر و مادرم خیلی از شخصیتش خوششان آمده بود مادرم هرجایی که مینشست کلی از دامادش تعریف میکرد، خود من هم شاکر خدا بودم

در تمام این رفت آمد هایمان مینشست از زندگی آینده صحبت میکرد و از برنامه ریزی هایمان گاهی هم از بچه ها

دوران خوبی بود

اما خیلی دوام نداشت






پ ن:

برداشت بعدی از زبان مادر دختر

پ ن:

سکون/اتفاق/سکون

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۳۹
مسیح