icon
زندگی :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «زندگی» ثبت شده است

این روزها حال و روز امیر* را نزدیک تر حس میکنم

کنتراست امیر با شخصیت های پیرامونش و اتفاقات پیاپی اطرافش به امیر فهماند که دنیا دنیای ساده دلی و خوش خیالی و اتوپیای* ساخته ذهن او نیست!

دنیا خشن است

دنیا شوک دارد

دنیا روی دیگری دارد

دنیا قابل اعتماد نیست

امیر ساده دل که قسمت ها دل مخاطب را میبرد و همه را با داستان هایش میخکوب و مجذوب میکرد اواخر سریال با بچه گی هایش حرص همه را درآورده بود

حالا من حرصم از خودم درآمده

حالا که کم کم باید مرد شوم! (مرد با تعاریف زمین)

امیر با شوک بزرگ شد

حالا من چند ماه است که دارم شوک میخورم و در برابر مرد شدن مقاومت میکنم

اگر یک پسر بچه نخواهد مرد شود باید چه کسی را ببیند؟

اگر یک پسر بچه نخواهد دنیای تخیلاتش را برای رویارویی با دنیای سرد و خشن ترک کند باید چه کسی را ببیند؟

اگر یک نفر مرد شدن را دوست نداشته باشد چه؟

اگر یک نفر دنیا را با تمام کوچه و خیابان هایش به رسمیت نشناسد چه؟

امیر وجودم قصد مرد شدن ندارد!

باید مذاکره کرد!





پ ن:

امیر شخصیت سریال(وضعیت سفید)است.

پ ن:

اتوپیا=آرمان شهر

پ ن:

امیر برای شیرین مرد نمیشود!

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۲:۴۱
مسیح

میگفت یک روز دوستم آمد و گفت: برای یک نفری که سخت محتاج پوله و اوضاع زندگی خوبی نداره دنبال یه کارم که یه حداقلی داشته باشه، اوضاع خانوادش خیلی خرابه!

نه مدرک درست و حسابی داشت و نه ویژگی و کارآمدی به درد بخوری، اما خب به نوعی کار خیر بود و اینکه در حین کار با امور آشنا میشد. گفتم به آن خانوم که بیاید و مشغول به کار شود.

من هم مبلغی که با توجه به شرایطش خیلی هم زیاد بود در حدود سال87 برایش به عنوان حقوق  مقرر کردم.

غیر از همه اینها هرجایی که پول لازم بود یا خانواده جایی به مشکل برمیخورد من نقدا مبالغی رو به اون میدادم بدون حساب و کتاب و اینکه جایی یادداشت کنم، البته گفت هم نداشت چون اجر کار پایمال میشد.

حتی یک بار به خاطر بیماری پدرش که در بیمارستان بستری شده بود دوملییون پول که حتی در آن زمان خودم هم نداشتم قرض کردم و به حساب بیمارستان واریز کردم تا عمل پدرش انجام شود و بعدها خورد خورد آن پول را تصفیه کردم.

بالاتر از همه اینها وقتی مقدمات ازدواجش جور میرشد من کمک های زیادی برای برگزاری مراسمش کردم و حتی لباس عروسش را هدیه دادم.


بعد از ازدواجش آمد دفتر و گفت : شوهرم به من گفته بعد از ازدواج نمیتوانم کار کنم ولی از اونجایی که ممکنه بعدا نظرش عوض بشه و بخوام جای دیگه ای استخدام بشم اگر میشه یک برگه بنویسید به عنوان مدرک که من اینجا کار میکردم.

من هم نوشتم و براش آرزوی خوشبختی کردم


چند وقت بعد وقتی میخواستم وارد دفتر شوم با یک برگه احضاریه مواجه شدم برای دادگاه از طرف همین خانوم، پاک گیج شده بودم.

با راهنماییی شوهرش رفته بود دادگاه و شکایتی تنظیم کرده بود که این فرد در طول این سالها حق و حقوق من را نداده و حالا خواهان خسارت شده بود و دادگاه هم مبلغ دوازده ملیون تومن برای من جریمه بریده بود!

من در جلسه دادگاه اصلا نمی دانستم چه باید بگویم! دایم به او و شوهرش نگاه میکردم و تمام آن همه کمک هایی را که به او کرده بودم به نظر می آوردم. کسی که حتی دیپلم هم نداشت و یک خط نامه نمی توانست بنویسد را به عنوان منشی استخدام کردم تا کمکی به او کرده باشم و همیشه هم مجبور بودم کارهای او را خودم دوباره انجام بدهم!

به کمک وکیلم به دادگاه درخواست تجدید حکم و نهایتا شکستن حکم را داده بودم که یک روز از بانک مطبوعم یک پیام برایم ارسال شد

از حسابم که موجودیش هشت ملیون بیست و چهار هزار تومن بود، هشت ملیون برداشت شده بود. توسط دادگاه برای همان خسارت کذایی.

حالا من در خیابان مانده بودم با بیست و چهار هزار تومن در جیب..







پ ن:

روایت اتفاقی که برای یک دوست افتاده بود

پ ن:

نتیجه گیری، حساب حساب است و کاکا برادر، همیشه ریز هزینه ها رو هم بنویسید

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۳ ، ۲۳:۴۲
مسیح