icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است

ما آدم ها دیر زیر بار نداشتن‌ها می‌رویم

دیر قبول می‌کنیم که دیگر کار از کار گذشته و هرچه کنیم دیگر آن چیزی که می‌خواستیم اتفاق نمی‌افتد

هی قضیه را اینور و آنور می‌کنیم که ببینیم هنوز راهی هست؟ هنوز هم‌ می‌شود همه چیز را برگرداند، همه چیز را مطلوب کرد؟

هی همه می‌گویند: بسه دیگه! تموم شد! رفت! رهاش میکنی یا نه؟

و ما هی می‌گوییم: نه هنوز هم میشه

روح الله، منیژه، حسین و ننه طلعت هم از همین دست 

آدم‌ها بودند

با یک سبد آرزو و نقشه، کلی این در و آن در زدند، همه دنیا را بهم دوختند که باشند، اما خب نشد

روح الله تا چند قدمی راهی شدن پیش رفت، اما نشد

منیژه به خاطر حال بد مادرش جای خودش را داد به همکارش و نشد که برود

حسین همه راه‌های قانونی و غیرقانونی را مرور کرد اما نشد راهی پیدا کند

ننه طلعت بعد از دو سال پس انداز و پای لب گورش امسال پول رفتن را جور کرده بود که خب نشد برود

باید چه می‌کردند؟

گریه، زاری، غم، حس خفگی مداوم، دلشوره مرور خاطرات، بد و بیراه گفتن به تقدیر

همه را مو به مو انجام داده بودند

اما خب آدمها دیر قبول میکنند که همه چیز تمام شده

روح‌الله حاضر نبود قبول کند که یک ساعت مانده به حرکت همه چیز تمام شد

منیژه هم

حسین هم

ننه طلعت هم

اما، به مجنون اگر بگویند راه رسیدن به لیلی بسته است

خیلی شیک منطقی می‌گوید:

«خب اوکی»

و بعد بی‌خیال می‌شود؟

روح الله نشسته بود، منیژه هم، حسین هم، ننه طلعت هم

و هرکدام در جغرافیای مختلف فکر می‌کردند

«خیلی شیک بگوییم، خب اوکی؟»

نزدیک صبح بود که هر چهار نفر توی دلشان گفتند:

«معلوم است که نه!»

بعد بلند شدند

روح الله از جاکفشی، کفش های خاکی و وصله دار سفر را انتخاب کرد و گذاشت دم در

منیژه، گوشی و دستگاه فشار را برداشت

ننه طلعت گنجه آشپزخانه را زیر و رو کرد و همه چیز را چید روی میز

حسین هم کوله سفر را از انبار بالا آورد

فردا صبح

که از قراری صبح اربعین بود

روح الله کفش های سفر سال قبل را به پا کرد و به خیابان زد

منیژه گوشی و دستگاه فشار را برداشت به کوره آجر پزی زد

ننه طلعت بساط قیمه نجفی به پا کرد

و حسین داخل آن کوله بزرگ خاک و خلی یک بطری آب گذاشت و راه افتاد

عاشق‌ها دیوانه‌اند، می‌دانستید؟

عقل آمده بود کنار گوش هر چهارتایشان که: «از رو نمیرید؟»

اما دیوانه‌ ها عالم خودشان را دارند

توی ذهن همه شان باسم «تذورونی» میخواند، شامه شان پر از بوی اسفند بود، بدنشان‌ حال کوفته ای داشت

روح الله خیابان را به مقصد محل کار پیاده می‌رفت انگار که نزدیک های عمود ۱۲۰۰ باشد

منیژه بچه‌ها را معاینه میکرد انگار که درون چادر موکب نشسته باشد

ننه طلعت چند ظرف قیمه نجفی را تعارف میزد انگار که با هیبت زنهای عرب چادر به کمر با سینی ایستاده باشد

و حسین در حالی که پیرهنش شوره زده بود دیگر نزدیکی‌های حرم سید الکریم بود

ما آدمها دیر قبول می‌کنیم؟

درست

اما دیوانه‌ ها هیچ وقت قبول نمی‌کنند

برای دیوانه‌ها بن بست وجود ندارد

برای کربلایی‌ها

مرز بسته معنی ندارد

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ مهر ۹۹ ، ۰۸:۵۸
مسیح


ایده آل گرایی مرگ آدم هاییست که در زندگی‌شان هیچ راه دیگری ندارند.

ایده آل گرایان بدون راه جایگزین، حتی اگر بهترین هم باشند مثل من آخرش هیچ کجای دنیا را نمیگیرند.

چون نمی‌داند وقتی ایده آل محقق نشد چه کنند؟

تا آخر عمرشان زانوی غم را پر شالشان دارند تا مدام به پهلو بگیرند‌.

من دوست داشتم امسال هم به ایده آلم برسم

کارم را زود جمع و جور کنم

در گروه با دوستانم ساعت رسیدنشان را چک کنم

مسیر رسیدن تا حسینیه را مداحی گوش کنم.

بعد قدمهایم را تا رسیدن به حسینیه سریع بردارم که مبدا امشب گوشه دنج حسینه را و آن پشتی با زاویه مشرف به مداح را از دست بدهم.

نمازم را سریع بخوانم

بعد دیگر با خیالت راحت خودم را رها کنم در اقیانوس غم حسینی، حتی به حد آب تنی سر مست باشم.

این ایده آل من بود

وقتی فهمیدم ایده آلم محقق نمی شود، سوختم

آتش گرفتم

شب روزم را به دوره کردن مناسک بالا گذراندم و آخرش مدام به خودم گفتم: امسال نشد که بشود.

میدانید؟

ما آدم‌های ایده آل گرا هیچ وقت از احوالات زمانه درس نمی‌گیریم که دنیا، دیگر دنیای ایده آلی نیست که حالا ما در آن خواسته های ایده آل گرایانه خودمان را مثل قبل حفظ کنیم.

دنیا به دوره ی تلاطم خودش رسیده و ما باید بلد شویم به لحظه بهترین تصمیم را بگیریم.

ورای این موضوع

کسی نبود که گوشمان را بگیرد و یک جایی محکم زمینمان بزند و زل بزند تو چشمانمان و بگوید:

مرتیکه ی ایده آل گرای دوهزاری! مگر نوکری کردن در دستگاه امام حسین شرط دارد که حالا با محقق نشدنش قهر کنی و بروی و بگویی امسال محرمم حیف شد!

مرتیکه ی ایده آل گرای دوهزاری! مگر در دستگاه حسین فاطمه منی وجود دارد که بگویی «من دوست داشتم..»

[من دوست داشتم امسال محرم در حسنیه خودم باشم

من دوست داشتم امسال هیات خودم را بگیرم

من نمیتوانم بدون تجمع گریه کنانم بخوانم

من دوست داشتم

من دوست داشتم؟!]

بعد از زمین بلندم کند و بگوید:

ما نوکر حسینیم

ایده آل گرایی چه کوفتیست

نوکر باید در به در دنبال خدمت برود

محرم امسال آن چیزی که میخواستی نشد؟ به درک!

ببین اربابت چه میخواهد

چون آن چیزی که میخواستی نشد باید عزای پسر فاطمه کم رنگ شود؟

گریه کن گوشه خانه اش غمبرک بزند که «ان شا الله محرم سال بعد..»!

بلند شو مرد حسابی

تو نوکری

نوکریت را بکن

گور بابای ایده آل گرایی

گور بابای «من»

مگر بالا تر از حسین فاطمه هم ایده آلی هست؟!




پ ن:

نوکری کنیم

غصه نبود ها را نخوریم...

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۹ ، ۱۵:۱۳
مسیح



من تصور می‌کنم  درساختار ذهن انسان، یک راهرو، اتاق خواب را به محوطه ی سیستم کنترل مغز وصل می‌کند.

یک راهروی چند متری که وقتی ذهن بیدار میشود، چند دقیقه یا چند ثانیه‌ ای در آن قدم میزند تا به اتاق کارش برسد.

این چند دقیقه یا ثانیه تعبیرش می‌شود همان منگ بودن بیداری سر صبح، یا تلاش کردن و کلنجار رفتن گاه و بیگاه مغز برای به خواب رفتن.

به عدد آدمهای روی زمین البته برخورد های گوناگونی با دیوار های خالی وجود دارد.

من آن راهروی نسبتا طولانی از اتاق خواب تا اتاق کار ذهنم را پر از تابلو کرده ام.

ذهنم صبح ها تا به مقصد برسد چشمش را روی تابلو های چسبیده به دیوار می‌دواند.

تابلوهایی که هرکدام را با وسواس بین لحظه های مهمی که اتفاق افتاده اند انتخاب کرده.

گاهی صبح ها وسط راه برای چند ثانیه روی یک عکس قفل میکند و تماشایش میکند.

گاهی شبها در راه برگشت به اتاق خوابش چند دقیقه پای یک تابلو می ایستد و اشک میریزد.

نمود بیرونی این کار می‌شود آدمی که ساعت هاست روی تشکش دراز کشیده ولی خوابش نمی‌برد.

وقتی این عکس را برای اولین بار دیدم، ذهنم به دیواره ی مغز چند ضربه ی محکم زد و گفت:

«یه ذخیره از این عکس گرفتم،میخوام بزنم رو دیوار راهرو!»

دوست داشتم آنقدری به رفتارش احاطه داشتم که بگویم «تو را به مقدسات قسم نه!» که «هنوز هم که هنوزه در راه برگشتت برای خواب به عکس حججی که نگاه می‌کنی من چند ساعت باید کلنجار بروم تا نگاهش را فراموش کنم و بخوابم!» که «عکس دست حاج قاسم را هنوز صبح ها نتوانسته ام هضمش کنم.»

اما نه

من آنقدر به مغز درد پرست و عاشقم احاطه ندارم که بگویم راهروی ذهنم را نگارخانه ی تکان دهنده ترین لحظات دنیا نکند.

خیال میکنم امشب، وقتی تلو تلو خوران از خستگی کار سخت روزانه، مسیرش به راهروی منتهی به اتاق خواب برسد، چند دقیقه ای روبروی این عکس بایستد

خیال میکنم امشب، چند ساعتی برای خواب در بستر باید بجنگم...



پ ن:

#شهید_جواد_الله_کرم

#مدافعان_حرم

پ ن:

مراقب راهروی ذهنتان باشید.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۵ خرداد ۹۹ ، ۱۴:۵۷
مسیح