به خانه برمیگردیم...
مهدی میگفت:
اینجا حال نَفَسَم بهتر است، خیلی سرفه نمیکنم
خیلی کم اسپری لازم میشوم
میگفتم:
توی این گرد و خاک و الودگی؟!
میگفت:
اره نمیدونم، ولی اینجا راحت ترم
مصطفی میگفت:
منو رها کنی یکسال تو حرم میمونم
میگفتم:
یک سال!! من بعد یکی دو ساعت حوصلم نمیگیره..
میگفت:
نه بابا عشق میکنم!
مجید میگفت:
کربلا که میام بعد برگشتم اضافه وزن میارم
میگفتم:
حالا کربلا میای زیارتم بکن، فقط نخور
میگفت:
نمیخورم چیزی! نفس هم میکشم میشینه به جونم... چه برسه غذا هم بخورم!
من هم از وقتی برگشتم یک شب خواب راحت نداشتم
خوابی که بدون دوره کردن کل تاریخ بعد از کلی کُشتی گرفتن قسمت آدم شود
همینجور بی مقدمه و بی دغدغه پلک هایت را گرم کند.
البته نرمی تشک های هتل و کولر گازی بی تاثیر نبود
ولی آن سی روزی که داخل کانکسِ بار هم خوابیدیم داستان همین بود
آن روزی که با یک پتو میانه راه در سرمای سال نود و دو ،سه نفری داخل حیاط خانه مرد عراقی خوابیدیم هم داستان همین بود
آن شبی که کنار بیابان چند تشک پیدا کردیم و گرداگرد هم خوابیدیم هم همینطور
آن روزی که بیرون موکب جا پیدا کردیم و کل شب را زیر نم نم باران خوابیدیم هم همین داستان بر قرار بود
دیدید بعضی آدم ها را هرچقدر همه شرایط را مهیا میکنید و بعد اصرار میکنید شب را خانه ما بمان!
میگویند نه
خانه خودم راحت ترم؟
یا آن هایی که تا به خانه میرسند
میگویند:
آخییش هیچ جا خونه خود آدم نمیشه!
حتی اگر خانهاش چهل متر باشد؟
فکر میکنم کربلا هم خانه ماست
و غیر از زمانی که در آنیم
باقی ساعات را انگار گم شده ایم
کیلومتر ها دور تر از خانه
سرگردان
مشوش
نا آرام
و تا به او میرسیم
بعد از سلام میگوییم:
آخییش هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود...
کربلا نیمه شعبان
پ ن:
اربعین را ببین
که همه چطور با شوق
#به_خانه_برمیگردیم
آخر از عشقت عراقی می شوم...
*
تصویر عااالیه
ممنونم که حس کربلایی تون رو با ما به اشتراک گذاشتید...