icon
بایگانی بهمن ۱۳۹۳ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۲۱ مطلب در بهمن ۱۳۹۳ ثبت شده است


یکی دوتا از دوستان رفتند سوریه برای به تصویر کشیدن عملیات های جدید ارتش سوریه

بعضی شب ها باهم تو واتس آپ صحبت میکنیم

اینم شده داستان این روزهای ما




پ ن:

تصویر دوربین یکی از شهدای مدافع حرم ایرانی...

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۴۲
مسیح

برداشت سوم: مادر پسر:


از بعد مراسم خواستگاری و گرفتن موافقت نمی گویم، آدم دیگری شده بود، اما پسرم خیلی سرحال و تر و خوش حال تر شده بود

البته اصل این داستان بعد از شاغل شدنش اتفاق افتاد، همیشه پای درد و دل های مادر و پسریمان این حرف را میزد که مادر دعا کن این گره شغل من باز شود بلکن بتوانم بروم سر زندگی خودم،من هم که از خدایم بود یک الهی آمین میگفتم و لپ های سرخ شده اش را در دستانم میگرفتم.تا همین چند ماه پیش هم همین حالت را داشت، سرحال و سرزنده، به واسطه ی او ماهم خوب بودیم.


یک روز از در آمد و یک راست بعد از یک سلام و علیک ضعیف رفت توی اتاق و درب را بست، این قدر عجیب بود این اتفاق و رفتارش که بلافاصله بعد از رد شدنش پشت سر تا دم اتاق رفتم. درب نیمه باز را کامل باز کردم دیدم با همان وضع لباس بیرون گوشه اتاق نشسته و چهره اش پر از تب و تاب و استرس.


چند قدم تا توی اتاق رفتم و همانجور ایستاده گفتم چه شده مادر؟ گفت هیچی مادر یکم خستم تو رو خدا برید بیرون بزارید استراحت کنم چراغم خاموش کنید.

چند کلام دیگر سعی کردم از زیر زبانش بکشم بیرون منتها چندبار تند جواب داد و من هم برای مدتی رهایش کردم و امدم بیرون.پدرش هم تا نزدیکی اتاق آمده بود از من پرسید: چش شده؟ من هم گفتم: میگه خستم، ولش کنیم بعدا از زیر زبونش میکشم چی شده.

من که از همه جا بیخبر بودم، پیش خودم گفتم حتما با همسرش دعوایش شده، منتها اصلا سابقه نداشت در این مدت و اصلا دلیلی وجود نداشت

یک لحظه گفتم زنگ بزنم به خانشان و از قضیه بپرسم منتها پیشیمان شدم.

چند ساعتی گذشت، حول و حوش ساعت ده ده نیم شام را آماده کردیم و سفره را انداختیم

رفتم تا دم در اتاق درب را باز کردم دیدم هنوز با همان لباس همان گوشه نشسته و جم نخورده و دارد خیره خیره گوشه ای را نگاه میکند

نشستم کنارش و با او کمی صحبت کردم.

رییس کارخانه دو خط تولید را تعطیل کرده بوده و پسر من هم توی یکی از خط تولید ها بود. رییس کارخانه مثل اینکه فشار اقتصادی و تحریم را بهانه کرده بود.

هیچ جوره نمی توانست با این قضیه کنار بیاید و آن شب از اتاق بیرون نیامد.

تلفن های همسرش روی گوشی را هم جواب نداده بود از ظهر و الان هم خاموشش کرده بود. همسرش هم زنگ زده بود به خانه تا ببیند موضوع چیست که کسی که در روز چندین بار تماس میگرفت حالا حتی جواب تلفن را هم نمی دهد؟! فکر کرده بود کاری از او سر زده. به هر زحمتی شده بود گفتم : حالش خرابه و مریضه.


زندگی پسرم از همان بعد از ظهری که با خبر بیکار شدنش به خانه آمد عوض شده بود. چند روز را توی اتاق بدون آب و غذا سر کرد و از جواب دادن تلفن همسر و خانواده همسرش هم امنتا میکرد. بعد این چند روز هم گاهی از خانه بیرون میزد تا اینکه ببنید می تواند جایی برای کار پیدا کند یا نه

معلوم بود کار پیدا کردن به راحتی امکان پذیر نبود، همان سری قبل هم که کار پیدا کرده بود بعد از کلی گشتن و رفتن به این شغل رسیده بود و حالا قضیه هم کمی فرق میکرد. دیگر پسرم نمی توانست هر شغلی را انتخاب کند چون حالا باید یک زندگی را با درآمدش اداره میکرد.

از کار کارخانه ای و صنعتی که تخصص او بود خبری نبود و انگار کلا تخم کار را ملخ خورده بود.


در این مدت اصلا هیچ ارتباطی را با آن سمت نمی گرفت و جواب تلفن ها را هم نمی داد، کار آنقدر بالا گرفته بود که از زنگ زدن های پشت سر هم  بی خیال شده بودند و یک روز هم با عروسمان آمدند خانه ی ما تا ببینند قضیه چیست. من هم قضیه را برایشان گفتم و گفتم که دیگر از اصلا رویش نمی شود پیش شما بیاید یا جواب تلفن بدهد. آن ها هم موقعیت را درک کردند ولی به حرف هم که شده گفتنند مشکلی ندارد.

ولی خب اگر از ادامه رابطه هم جلو گیری میکردند حق داشتند چون دیگر پسر من با این وضع نمی توانست اداره زندگی کند. با این حال آن ها اصرار داشتند بیاید و با او صحبت کنند.

در این چند مدت بیکار شدن اینقدر فشار عصبی رویش بود که چند شب را بیمارستان بستری شد و سرم زد. دکتر گفت بود یک سکته را هم رد کرده.

فشار زیادی روی پسرم بود ماهم کاری از دستمان بر نمی آمد جز این که با او صحبت کنیم و قوت قلب بدهیم والا از لحاظ مالی و شغلی هیچ کاری نمی توانستیم برای او بکنیم. نه پدرش آدم با نفوذی بود نه من دستم به جاییی میرسید.

خدا نگذرد از باعث بانی این قضایا

پسرم جلوی چشم ما زره زره آب شد







پ ن:

دیکرد بابت این بود که چند روزی از داستان فاصله گرفته بودم و نمی توانستم ادامه مسیر بدهم

پ ن:

یک تغییر صورت گرفت و این سری روایت مادر پسر را رفتیم و روایت بعدی روایت مادر دختر است

پ ن:

این بر اساس یک داستان واقعی است




۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۰۵
مسیح



داستان این روزهای جامعه ما با تمام کژی ها و زشتی ها این عکس است

نه داستان های جشنواره فجر

باور کنیم!

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۲۴
مسیح

برداشت دوم: دختر:


پدرم آمد و گفت آمادگی داری؟ و بعد وقتی از دلیل سوالش پرسیدم گفت امشب قرار است برایم خواستگار بیاید

آمادگی ازدواج بود اما من شناختی نسبت به کسی که میخواست به خواستگاری من بیاید نداشتم، مادرم میگفت حالا می آید صحبت میکنید آشنا میشوید


معیار هایم برای ازدواج مردی بود در قد و قامت پدرم که اهل کار و تلاش باشد و بقیه چیزها را خودش حل کند

این هم یک دفعه برایم جا نیفتاده بود دیدن یک زندگی سی و خورده ای ساله از پدر و مادرم این نکته را برایم جا انداخته بود


شب خواستگاری بعد از صحبت های اولیه رفتیم به گوشه ای تا صحبت کنیم

خیلی پر انرژی و با حرارت صحبت میکرد، باید اعتراف کنم من این حرارت و شور او را نداشتم ولی دیدن این رفتار او کمی مرا هم به باغ آورده بود

از این حرف میزد که بعد از عمری صبر و تلاش حالا به کاری رسیده و میتواند یک زندگی را اداره کند، معیار هایش هم مثل من بود، ساده در بحث انتخاب اما خیلی تاکید روی این داشت که من اهل خانه و خانواده باشم همان تاکیدی که من روی تلاش اهل کار بودن او داشتم

الحق و الانصاف هم اهل کار و تلاش بود و این از همان شب اول و صحبت هایش معلوم بود

بعد از آن جلسه یک ساعته اول وقتی بیرون آمدیم خیلی صریح و در حالی که خوشحالی از چهره اش معلوم بود گفت همه چی خوب پیش رفت و به پدر ومادرش گفت انگار باید برویم سر اصل مطلب، طبیعی بود از عزم او من هم خوشحال بودم


بعد از رفتنشان، شبش پدر به من گفت نظرت چیست و من گفتم پسر خوبی است

پدر هم گفت مبارک است

توی تماس تلفنی که مادرم با مادر او گرفت بنا بر این شد یک مراسم عقد خانوادگی بگیریم تا دوسال بعد هم داماد خودش را جمع و جور کند برای اجاره خانه ماهم بتوانم جهزیه را رو به راه کنیم

پدرهم هم اجازه داده بود توی این مدت عقد باهم برویم و بیاییم، گردش، بیرون رفتن، گاهی هم سفر های خیلی کوتاه مثلا سفر یک روزه مشهد

در تمام این مدت هم به خانه ما می آمد همیشه با دست پر، بگو و بخندش هم به راه بود.

پدر و مادرم خیلی از شخصیتش خوششان آمده بود مادرم هرجایی که مینشست کلی از دامادش تعریف میکرد، خود من هم شاکر خدا بودم

در تمام این رفت آمد هایمان مینشست از زندگی آینده صحبت میکرد و از برنامه ریزی هایمان گاهی هم از بچه ها

دوران خوبی بود

اما خیلی دوام نداشت






پ ن:

برداشت بعدی از زبان مادر دختر

پ ن:

سکون/اتفاق/سکون

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۳۹
مسیح
برداشت اول: (پسر)
تازه از دانشگاه فارغ التحصیل شده بودم
رشتم فنی بود میتونستم تو خیلی از شرکتها و کارخونه های صنعتی کار کنم، نمره های درس های عملیم هم همیشه بالا بود. توی دوره کارآموزی حسابی مدیر اون کارگاه کوچیکی که توش کار میکردم رو متعجب کرده بودم.
توی خونه فرزند اول بودم، تو بافت خانواده های سنتی هم فرزند اول همیشه مورد توجه اگر پسرهم باشه که دیگه هیچی
پدرم بازنشسته یه کارخونه تولیدی بود و الان هم پشت ماشین مسافر کشی میکنه، البته نه جدی هر از چند گاهی چون موندن توی خونش یه کم مشکل افرین بود.


از طریق روزنامه، آگهی های استخدام کارخونه ها رو بررسی میکردم و برای بعضی هاش اقدام میکردم
برای چنتاییشون هم تا کارخونه هاشون رفتم اما اونا کارگر نمیخواستن، میخواستن بیگاری بکشن. من مدرک لیسانس رو میخواستن با ششصد هزار تومن حقوق بزارن سر کار
تا یک سال بعد دانشگاه کارم شده بود همین، رفتن و برگشتن


حاضر نبودم هرجایی کار کنم، محیط اون جا برام مهم بود، والا شغل های پر درآمدم برام جور شد مثل همین ایجنت های موسساتی که معلوم نبود دقیقا چه غلطی انجام میدادن، حلال و حروم پول خارج از بحث خانواده و عادت به خوردن پول حلال برام یه خط قرمز بود
از بچگی پاتوقمون مسجد محل بود و رفقامون همه بچه هیاتی. پدرم مثل خیلی های دیگه تو دوران جنگ از اونجایی که از بچگی کار فنی میکرد و با ایزار آلات و دستگاهای تراش کاری آشنا بود تو ساختن بعضی اقلام جبهه کمک میکرد. اون موقع ها وزارت سپاه با تمام این کارگاه های کوچیک قرارداد بسته بود. همه اینا درکل یعنی برام خیلی چیزا مهم بود.


خلاصه بعد یک سال از یکی از همین کارخونه ها که درخواست براش پر کرده بودم بهم زنگ زدن که برم مصاحبه
یه کارخونه تولید اتوموبیل که برای خط های تولیدش دنبال نیروی متخصص میگشت، مسیله حقوقش هم خوب و راضی کننده بود ضمن اینکه بیمه و امکان ارتقا هم داشت
با هم قرار داد بستیم
بعد چند ماه اول کار کردن به خانوادم سپردم که حالا تا حدودی آمدم و میتونم برای ازدواج اقدام کنم. مادرم هم که تو همه مدت بعد دانشگاه مدام حرف هر شبش همین بود خیلی زود دست به کار شد و اون لیست همیشگیش از دخترای همسایه رو به جریان انداخت
چند شب بعد اولین جلسه خواستگاری برگزار شد و ما تو همون محل رفتیم خواستگاری
پدرم خیلی باهام صحبت کرده بود و من خودم هم توی ازدواج بنا بر آسون گرفتن تو انتخاب شخص گذاشته بودم
به پشتوانه شغل و پول ماهیانه ای که به دست می آوردم و همینطور احتمال ارتقا شغل حسابی با اطمینان تو صحبت ها ظاهر شدم
همه چی داشت روی روال طی شد
بعد از کلی سال تحمل و هزارتا داستان و وسوسه و همه جور مسیله بعد داشت زندگی سر و شکل میگرفت
از همه مهم تر تنهایی و درد دل این سالها بود که حالا با اومدن یک نفر دیگه تلخی خودش رو به شیرینی میداد. همیشه اعتقادم این بود که تو بعضی از مسایل حتی مادر خود آدم هم نمی تونست جای همسرش رو بگیره
حالا به پشتوانه این کار میشد به همه این حرف ها رسید






پ ن:
برداشت دوم از زبان دختر در پست بعدی
پ ن:
این داستان که به قصد دیگه ای از یک زندگی واقعی الهام گرفته شده سه برداشت کلی داره
پ ن:
طبیعی تو این مجال کم نمیشه خیلی شخصیت پردازی کرد
پ ن:
فیلم یک درام اجتماعی سفید و تر تمیز برای سینماست در آینده ان شا الله

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۳ ، ۱۶:۴۶
مسیح
همان شن هایی که هواپیماهای مافوق تکنولوژی آمریکایی ها را نقش زمین کرد و طومار ارتش آمریکا را درهم پیچید
نتوانست
شور انقلابی مردم اهواز را متوقف کند

شن زمانی متوقف کننده خواهد بود که ماموریت حفظ انقلاب به او ابلاغ شده باشد





پ ن:
اینجا سرزمین و حکومت امام زمان است و یک برگ بی حساب از درخت نخواهد افتاد!
پ ن 1:
حال تو چه میگویی بچه تهرانی؟

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۰۹
مسیح
کل خاطرات دهه فجر هرسال
تب و تاب روزنامه دیواری درست کردن های هر سال مدرسه بود
و آهنگ ها و سرود های و زمان انقلابی که تو زنگ تفریح ها برامون از بلندگوهای مدرسه پخش میشد
و سوال های جور واجور مسلسل وار ما از معلم ها که شما اون موقع چیکار میکردید و اینجا چی شد اونجا چی شد و جواب های معلم ها

توی خونه هم سوال پیچ کردن مادر و پدر که شما هم اون موقع بودید؟!
و اینکه اگر بودید چیکار میکردید؟
عکسها رو دوباره میریختیم وسط و بابام توضیح میداد
این آیان الله مفتح این آقای قدوسی، ایشون آقای کافیه
من هم هینجور عکس ها رو نکاه میکردم درحالی که اصلا یک درصد هم این افراد رو نمی شناختم
فقط طبق عادت بچگی دوست داشتم خودم رو تو عکس پیدا کنم و دنیای خودم رو بسازم
بعد هم تو مدرسه برای هم فخر میفروختیم

توی مدرسه اینقدر گاهی دقیق روند انقلاب رو میگفتم که یکبار یکی از بچه ها به معلم گفت:
خانوم این امیری انگار زمان انقلاب بوده :))

اما تاثیر گذار ترین نکته دهه فجر ها الله اکبر گفتن روی پشت بام به همراه پدر بود
جیغ زدن با تمام حجم اون صدای دخترونه یک مرد کوچولو
اینکه صدای الله اکبر گفتن ما از پشت بوم خونه بقلی بیشتر باشه
اینکه بریم رو پشت بوم و آتیش بازی رو هم ببینیم
اینکه زود بخوابیم تا تو راه پیمایی فردا سر ساعت تو خیابون باشیم
اینکه صبح وقتی میدیدم تلوزیون مردم رو نشون میده و ما تو خونه ایم تمام دنیا رو سرمون هوار بشه
انگار از کل دنیا عقب موندیم
با بغض میشستیم تلوزیون رو نگاه میکردیم که ما نرفتیم و توضیح مادر که نه هنوز مونده میرسیم

تمام این احساسات کودکی و نکات ریز و درشت شاید بی اهمیت الان شخصیت من رو شکل داده
راستی
بچه های امروز چیکار میکنند؟
پدر و مادر های امروز چطور بچه هاشون رو انقلابی بار میارند؟
الله اکبر گفتن ساعت نه شب امشب رو اصلا فراموش نکنید
اصلا
#الله_اکبر
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۱۱
مسیح



نگاه کن به تبلور عشق مادرانه
به رخ نمایی آلمینیوم های متبرک شده
به اقتدار پسر شاخ شمشاد مادر پشت قاب
نگاه کن به سفیدی پرده
به گلدان های چیده شده
به عکسهای کودکی
به پلاک

اینجا فقط یک قاب نیست







پ ن:
#قاب_ماندگار
پ ن 1:
عکس گرفته شده در بهشت زهرای تهران

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۰۷
مسیح
شما فرض کنید که یک فیلم در عرض جنگ جهانی دوم بسازید و هیچ اشاره و نمودی از جنگ جهانی دوم در فیلمتان نباشد
ماهی سیاه کوچولو همچین وضعیتی را دارد
وضعیتی که پنجاه قدم آخر در جشنواره پیش داشت

نیازی به توصیفو تحلیل بیشتر فیلم نیست
حتی نقد فیلم

حیف وقت


پ ن:
ماهی سیاه کوچولو طبق کپشن اول و آخرش فیلمیست درباره تهاجم منافقین به آمل و مقاومت مردم
:|
۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۳ ، ۲۳:۲۷
مسیح

توی مترو بعد از کلی راه رفتن که پای تو کفش ذوق ذوق میکرد و ضربان قلب هایت از پایت حس میشد
یک جا گیر آوردیم که بنشینیم، ایستگاه شاهد بعد از حرم مطهر
همین که نشستم انگار روح از بدنم رها شد، تکیه ام را دادم به شیشه تلقی کنار صندلی و پلک ها خسته ام را برای مدتی رو هم گذاشتم
از شدت خستگی با خودم عهد کردم که فردین بازیم گل نکند و نه جا به سالخورده بدهم و نه به زن تنها، نه به زن و شوهر و نه غیره..
یک دقیقه ای راحت و تخت نشستم. نزدیکای دو سه درصد از خسته گیم در رفت.

رسیدیم به ایستکاه شهری ری
یک پیرمرد بعد از صدای سوت در مترو که مثل صدای شیپور حمله میماند وارد سالن شد
دقیقا رویروی من ایستاد
هیچ راهی باقی نماند که بلند نشوم
پیش خودم با لحنی حرص گونه گفتم:
الحمدلله حاج آقا خوب وارده به کار
بعدهم با یک حرکت انفجاری و به سبک قهر کردن های دوران بچگی یک دفعه از جا بلند شدم و رفتم بقل شیشه تلقی در سه کنج روی زمین نشستم و سعی کردم باز چشمانم را ببندم
پیر مرد هم نشست

سعی میکردم به چیزی فکر نکنم
مثلا به این فکر نکنم که باید نزدیک ده یازده ایستگاه را روی زمین بنشینم در حالی که یک جای اکازیون داشتم
و مثلا فکر نکنم به حرکت پیرمرد که اد آمد و نشست رو به روی من
و اصلا اینکه این همه صندلی و جوان چرا من؟

با تکان ایستادن قطار در ایستگاه بعدی و صدای سوت دوباره در قطار برای یک لحظه چشمانم بازشد
گردنم را برگرداندم و پیر مرد را دوباره برانداز کردم
به چهره اش دقت نکرده بودم
یک پیر مرد روشن پوست با یک کلاه نمدی، حرکات کند و اسلوموشن، یک عصا، یک گونی برنج از همین گونی ها که بعضی به  جای ساکت دستی استفاده اش میکنند و کلا یک پیرمرد که برخلاف کهنه پوشی خیلی تمیز و شیک به نظر می آمد
یک کیسه پلاستیکی کوچک داشت که درونش پر بود از تکه های یک دست کاغذ
یکی از آن ها را بیرون آورده بود و داشت با خود کار همانطور آرام رویش چیزی مینوشت
سرگرم دیدنش شده بودم که باز با تکان ایستادن و قطار و سوت باز شدن در، حواسم از او پرت شد و به سمت در رفت.
سرم را دوباره به سمتش برگرداندم و یک دفعه با دست دراز شده اش رو برو شدم
یک تکه از همان برگه ها را نوشته بود و داد به من
و بعد اشاره کرد که بیایم و بنشینم سرجای قبلیم
و بعد همانطور کند و آهسته از در بیرون رفت
و باز صدای سوت بسته شدن در من را از بهت بیرون آورد

کلا دو ایستگاه نشد زمان اقامت پیرمرد
شاید اصلا قصد نشستن هم نداشت
اما این دو ایستگاه برای من قدر یک رفت و برگشت با فکر و خیال همراه شد

برگشتم سرجایم و باز تکیه دادم به سه کنج صندلی و این بار خیره شدم به تکه کاغذ






پ ن:
تکه کاغذ بالا همان تکه کاغذ است
پ ن 1:
بعد از برگشتن به وبلاگ حس میکنم ذهنم دوباره داره فعال میشه

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۳۹
مسیح