icon
قاب ماندگار :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «قاب ماندگار» ثبت شده است




مخاطب نوشت:
(صدای زوزه ى گلوله های توپ)
مجید...مجید!

_چیه چی شده؟

صادقم دم دستته؟اگه اره بگو بیاد اینجا

_گیر اوردی مارو زیر این توپ و تانک

بگو بیاد اذیت نکن واجبه


صادق صادددق!

_چی شده؟

بیا مجید کارمون داره برسون خودتو

_چی چیو کار داره مگه نمیبنی وضعیت رو؟!

چه میدونم بابا میگه واجبه بیا

_خب بابا برو اومدم


(مجید و صادق خودشان را زیر آتش سنگین به مجتبی میرسانند)

بفرما آقا مجتبی, نطقت رو بکن میخوام برم خاکریزو سپردم دست خدا اومدم!

_هیچی فقط گفتم بیاید بگم زیر این بمب و آتیش قول و قرارمون یادتون نره

قول و قرار چی مومن وقت گیر اوردی؟ چرا رمزی صحبت میکنی؟؟!

_بیا دیدی یادتون رفته..!

(مجید میگوید)بابا مجتبی بگو تورو خدا خب چی بوده قول قرار؟

_یادتونه قبل عملیات بهتون گفتم اگه من شهید شم کدومتون خبر رو میبره عقب برا خانوادم؟پ

اره یادمه گفتیم هیچ کدوم

_یادته منم گفتم اگه شما شهید شید من جرات بردن خبر رو ندارم؟!

اره یادمونه اقا

_خب پس هیچی دیگه, الحمدلله که یادتونه, قرار شد یا هیچ کدوممون نپریم یا باهم بپریم,گفتم بیاید این دم اخری بهتون بگم





عکس از وبلاگ وتر

منتشر در صفحه قاب ماندگار

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۸ تیر ۹۴ ، ۲۳:۵۵
مسیح

این پست را با صدایی شبیه زنده یاد شکیبایی بخوانید:



سال را
با شما به پایان میبریم
شمایی که دغدغه هایت زیاد است
سال را به احترام شمایی به پایان میبریم
که همه این اتفاقات به احترام صبر شماست
سال را تحویل میدهیم اما یادمان نمی رود که هر سال چشم به راهید
امیدمان این بود
که کمی دغدغه هایت را رفع کنیم
میگفتی
گلدان های خانه پسرت را بردند
میگفتی
یک روز امدند قاب را از جایش کندند و بردند
میگفتی
یک روز که امدم به پسرم سر بزنم دیدم جای خالی اش را با مشتی بتن مسلح پر کردند
میگفتی
دلت گرفته
از ما و خیلی های دیگر که در این میان زورمان رسیده است به یک قاب آلمنیومی چند در چند که تمام زندگی توست
قاب همان پسر توست وقتی دلت از همه چیز و همه کس میگیرد
از ما میگیرد
مایی که انگار یادمان رفته
سال نویت مبارک مادر
سال نویت مبارک پدر
نگاهمان کن
ما اینجا برای زنده ماندن یاد فرزندت
شات میزنیم
ء
ء
ء
ء
پ ن:
عیدتون مبارک پیشاپیش
پ ن:
باور کنیم سال دیگه سال ماست برای کارهای بزرگ
پ ن:
دعا کنید برای خودتون و دیگران و این بنده کمترین که تو سال جدید بهتر زندگی کنه
پ ن:
ببخشید اگر یک سال با عکس و کپشن و کامنتهام خدایی نکرده عذابتون دادم

 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۴۰
مسیح



نگاه کن به تبلور عشق مادرانه
به رخ نمایی آلمینیوم های متبرک شده
به اقتدار پسر شاخ شمشاد مادر پشت قاب
نگاه کن به سفیدی پرده
به گلدان های چیده شده
به عکسهای کودکی
به پلاک

اینجا فقط یک قاب نیست







پ ن:
#قاب_ماندگار
پ ن 1:
عکس گرفته شده در بهشت زهرای تهران

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۰۷
مسیح

#قاب_ماندگار 

ء

ء

یکی از ماموریت های اصلی جریان ضد انقلاب بعد وا ماندن در ایجاد خلل در اصل انقلاب تسخیر بیوت شخصیت های اصلی انقلاب بود

بیت هر شخصیت اعم از روحانی یا غیر روحانی در میان مردم و افکار عمومی، نماد پشتوانه و تفکر هر شخص بود

ضد انقلاب با تمرکز روی این موضوع سعی کرد تا بعد از انقلاب در یک روند لاک پشتی و آرام بیوت آقایان را تصرف کند

فرزند ها را

همسران را

و ...

و بعد بگوید

این ندای اصلی انقلاب و آرمان است

بعد از جنگ این روند را برای بیوت برخی از شهدای بزرگ و معروف نیز به کار بردند

یکی از این ترفندها هم

ایجاد فرهنگ آقا زادگی بود

ء

ء

پ ن:

بیوت یعنی همان خانواده, مثلا میگویند بیت آیت الله عظمی ...

پ ن ۱:

شرح بیشتر بماند

پ ن ۲:

عمل عمل عمل

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۱۳
مسیح

#قاب_ماندگار 

من هیچ چیز نمی گویم

فقط تو فرض کن

این قاب 

این موزه مقاومت مجسم

تخریب شود

و این اقلام برود ور دل دوستان حفظ آثار

و آن ها هم مثل ده ها هزار قلم خاطره دیگر

آرشیوش کنند در گاو صندوق های بزرگ کتابی

تا نه گرد به ملاقتشان برود، نه خاک

تو فقط فرض کن

فرض

ء

ء

ء

پ ن:

باید ایده داشت!

پ ن ۱:

فرض سخت است

پ ن ۳:

عکس مادر آن بالا

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ بهمن ۹۳ ، ۲۰:۰۰
مسیح


هوا خیلی سرد بود در حد سوز گدا کش

سوز سرما از بافت های زنده بدنت رد میشد و انگار همان جا لانه میکرد و قصد بیرون آمدن نداشت

هرچه یقه را تنگ تر میکردی و زیپ را بالا تر میکشیدی و دستانت را بیشتر در جیبت میبردی هم دردی را دوا نمیکرد

دستانم از شدت سرما مثل خیک باد شده بود و پوست ها که اینقدر جا باز کرده بود داشت ارام ارام ترک میخورد

چیزی بیش از این هم انتظار نمی رفت, یک بیابان که حالا به لطف گسترش شهر تحت الحمایه شده

یک کوله پشتم و بود و یک شی آویزان رو دوشم و یک شی دیگر بسته به کمرم

به خاطر بی رحمی سوز به جای قدم زدن در راه از بین قطعه ها میرفتم که باد حداقل کمی سرشکن شود

در همین بین یک لحظه ایستادم نگاهی به وضعم کردم و ارام با خودم گفتم دمم گرم

بعد لبخند ملیحی از سر رضایت

بعدهم کمی همراه با چاشنی غرور کوله را محکم به تنم زدم و راه افتادم

قدم اول نه

قدم دوم نه

قدم سوم..

رودرروی یک قاب درآمدم

پای برهنه

یک دبه آب سرد

یک سنگ که دورش یخ بست

و یک قاب آلمنیومی

مادر داشت گل پسرش را میشست 

با تمام ظرافت های کودکی

بند به بند سنگ

جرز به جرز قاب

یاد لیف کشیدن های مادرم در حمام دوران کودکی افتادم

که پوستمان گل می انداخت از شدت لیف

قدم چهارم

وا رفتم

گفتم:

غلط کردم

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۳ ، ۲۱:۱۳
مسیح