icon
بهشت زهرا :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۶ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بهشت زهرا» ثبت شده است

حاج اقا چاییت رو خوردی یه سر برو پیش محسنم جارو رو جاگذاشتم اونجا
پدر:
چشم..
مادر:
قربون دستت تو مسیرتم کنار دست مجتبی یه گلاب بگیر,این گلابه نصفست
پدر:
همین جواب میده خانم اسراف نکن
مادر:
نه بگیر حاجی کمه جواب نمیده
پدر:
چشم
چایش را تمام میکند و لیوان را مچاله میکند,میرود سمت دبه آب تا راه بیفتد
مادر:
دبه رو کجا میبری حاجی؟؟کارش دارم
پدر:
میبرم با خودم محسن و مجتبی رو هم سر راه بهشون برسم دیگه, شما آخرش بیا یه فاتحه بخون که بریم
مادر:
نه نه نه, از کی تا حالا,شما بلد نیستی کارو گربه شور میکنی, خودم باید باشم سر فرصت, نکنی این کاروهاا
پدر:
خانم لوس بار نیار این بچه هارو (با خنده)
مادر:
وا, کجا بچه هام لوس شدن, الان چند سال بچم تو بارون و آفتاب و سرماست, مرد مردن بچه هام
پدر:
هیچی خانم هیچی,ما رفتیم این شما و این مصطفات(خنده) من میرم به فرمایشات شما برسم
مادر:
برو حاجی برو خدا خیرت بده
مادر دستی رو سنگ میکشد و زیر لب میگوید:
لا حول و لا قوه...











پ ن:
تمام سرمایه والدین..

 

۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۱۶
مسیح
چند روز است که قرار میگذاریم در مکان های مختلف که کار را تمام کنیم
مکان ها را نگاه کنید:
بهشت زهرا روی چمن
بهشت زهرا روی نیمکت
کافه کراسه آن میز وسط
یک بار نخلستان! تاکید میکنم یکبار نخلستان آن هم از سر بی جایی! آن میز آخر سالن زیر تلوزیونی که پشت هم فقط افق پخش میکند و دیگر آدم را خفه میکند
کمی توی مترو
مقداری داخل سلف دانشگاه در بین جیغ داد یک مشت دختر و زن سن و سال دار
حالا هم فردا وسط عیدی قرار گذاشتیم پشت دانشگاه در یک پارکی که با عرض معذرت باید عرض کنم به نوعی مکان دانشجو های دانشکده معماری ماست

هر تکه و هر شخصیت و هر لوکیشن را یک جا بستیم
شخصیت پردازی مادر را درست چند قدم پایین تر از مزار دایی انجام دادیم و پدر هم قرار بود همان جا متولد شود که نشد
شخصیت آن دو جوان توی کار را هم کراسه بستیم
حالا نزدیک به دو پلان داریم و چندین نما
فردا میرویم لوکیشن داخلی خانه و اصل مطلب را ببندیم

من هم کلا آدم وسواسی هستم و باید همه چیز را یک بار در ذهنم تدوین کنم، داستان نباید سکته داشته باشد، شاخ و برگ اضافی هم باید حذف شود
شخصیت ها هم به حقیقت نزدیک باشند، نه سفید سفید و نه چرک و سیاه
سخت است اما ممکن است
دوستم میگوید:
بابا یک کار کوتاهه! این وسواس مال کار سینماییه
اما به عقیده من یا نباید کاری کرد یا باید تمام کرد
۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۵۲
مسیح

دوربین از انتهای کلاس روای روایت تصویری کوتاه ماست

معلم بلند و میشود و گوشه ی تخته با همان خط خوش تحریریه همیشگی موضوع ان شا الله آخرین جلسه سال را که هفته پیش معین شده را مینویسد:

لحظه سال تحویل کجا هستید؟

و بعد می آید و روی صندلی خود مینشیند، دستش را به میز قلاب میکند خودش را همراه به صندلی به میز نزدیک میکند، لیست را باز میکند و چند نفر را صدا میکند که بیایند بالای سکوی کلاس و انشای خود را بخوانند

بعد از چند پسر بچه نوبت پسر بچه مورد نظر روایت ما میشود

معلم از روی لیست او را صدا میکند و او که وسط نیمکت سه نفره کلاس نشسته بلند میشود نفر آخر از نیمکت خارج میشود و او دفتر به دست به سمت سکو میرود.

وقتی بالای سکو میرسد دفترش را مقابل صورتش باز میکند یک نگاه به معلم میکند و میگوید:

بخونم آقا؟

معلم میگوید:

بخون

پسر شروع میکند و با لحن شمرده شمرده انشای خود را قرائت میکند:

به نام خدا

ما به همراه مادر و خواهر بزرگم و برادرم که تازه از سربازی برگشته برای سال تحویل به بهشت زهرا میرویم

(صدای خنده بچه های کلاس)

(یکی از بچه ها بلند میشود و میگوید آقا اجازه سال تحویل میرن قبرستون)

(باز صدای خنده سراسری کلاس)

(صدای معلم که با صدای بلند و ضربه هایش رو میز روبرویش بچه ها را با عصبانیت ساکت میکند)

پسر از بالای دفترش در حالی که بغض گلویش را گرفته و نفس نفس میزند یه نگاه به کلاس می اندازد

دفتر را رها میکند و از درب کلاس دوان دوان خارج میشود

در حین خارج شدنش بغض گلویش نیز منفجر میشود


۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ اسفند ۹۳ ، ۱۷:۲۵
مسیح



نگاه کن به تبلور عشق مادرانه
به رخ نمایی آلمینیوم های متبرک شده
به اقتدار پسر شاخ شمشاد مادر پشت قاب
نگاه کن به سفیدی پرده
به گلدان های چیده شده
به عکسهای کودکی
به پلاک

اینجا فقط یک قاب نیست







پ ن:
#قاب_ماندگار
پ ن 1:
عکس گرفته شده در بهشت زهرای تهران

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ بهمن ۹۳ ، ۲۲:۰۷
مسیح



چه غوغایی میشود ای مسیحا دم من

آن روزی که بیایی عصایت را بکوبی بر زمین و حکم جهاد دهی بر سربازان خفته در خاکت

دسته دسته بلند میشوند از خاک

چه غوغایی میشود

چقدر گمنام با نام میشود!

چقدر مفقود الاثر معلوم الاثر میشود!

حالا همه اینها به کنار

فکرش را بکن , چة غوغایی میشود میان مادرانشان


بهشت اردیبهشت93



پ ن: نقاشی بلد بودم, تابلوی قشنگی میشد

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۳۸
مسیح


در خانه فاطمه صدایش میکردند.
 ناراحت بود
 میگفت: دیگر فاطمه صدایم نکنید.

 یکجای دیگر هم راضی نبود به نامی صدایش بزنند.
 گفت : دیگر مرا ام البنین نخوانید.





 بهشت زهرا فروردین 93


پ ن 1:
التماس دعا

پ ن 2:
بهشت زهرا بروید.  قطعه سرداران بی پلاک

پ ن 3:
خدایا مرا حفظ کن، بی جنبه ام
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۴۹
مسیح