icon
نوع نگاه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است
آخرین مطالب

۲۴۴ مطلب با موضوع «نوع نگاه» ثبت شده است

آدم ها هم مثل کشتی ها نیاز دارند یک لنگر داشته باشند

آدمی که لنگر نداشته باشد 

مثل کشتیی است که در تلاطم دریا لنگری نداشته باشد که بیاندازد

و یک لحظه در جایی باشد و لحظه دیگر در جایی دیگر

دریا قرار نیست همیشه ساکن و ساکت باشد

پس آدمیزاد نیز باید مثل کشتی ها لنگری داشته باشد


آدمیزاد مثل ناخداهای کار بلد، البته باید بداند که لنگر را کجا رها کند تا کف دریا به چه چیزی خودش را گیر بدهد

گاهی لنگر فرو میرود در ماسه های نرم کف دریا و موقع بزنگاه انگار نه انگار که لنگر داشتی

آدمیزاد باید لنگرش را به جایی گیر بدهد، که به راحتی دَر نرود


لنگر را که درست رها کنی خیالت راحت میشود که هر موجی که بیاید، شاید چند متری تو را این ور و آنور ببرد

ولی از ساحل دورت نمیکند

از اینجا بلندت نمیکند ببرد جایی ناشناخته 

جایی که اینجا نیست

اما اگر اشتباه رها کنی

موج که هیچ، حتی جزر مد هم تو را جوری می‌برد که وقتی چشم باز کنی

از خودت بپرسی:

من کجام؟ اینجا کجاست؟


لنگرت را کجا رها میکنی؟






پ ن:

من لنگرم را در تاریخ رها کردم

در یک محدوده هشت ساله

در محدوده ای که قهرمان بسیار دارد

قهرمانانی که لنگرت را محکم می‌چسبند و هیچ موجی تو را از دست آنها نمی قاپد

کشتی من، گرچه‌ بیشتر به تخت پاره میماند اما لنگرش را جای محکمی رها کرده

خیالش راحت است حتی اگر روزی روی یک تخته شناور باشد 

لا اقل خودش را گم نمیکند

پ ن:

آدم های بی لنگر، هرچقدر هم که کشتی هاشان، مجلل و بزرگ و مجهز باشد

ثبات ندارند

و کشتی بدون ثبات، بیشتر شبیه یک تابوت متحرک است

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ فروردين ۹۷ ، ۱۸:۴۹
مسیح



در مواجه با #حاتمی_کیا

همیشه سوالم این بود

حاتمی کیا ما یا حاتمی کیای آن ها

ابراهیم بچه جنگ بود

عموم بچه‌های جنگ یک خصیصه مشترک دارند

خاطرات جنگ و آرمان هایش در خواب و بیداری دست از سرشان برنمی‌دارند

منتها اهل سینما هم بود

فرم میفهمید و جزو بهترین ها بود

پس تنه اش به تنه اهالی سینما هم خورده بود

سوال خط اول همیشه ذهنم را اذیت میکرد

یک‌بار استاد بین صحبت هایش گفت:

ابراهیم چایش را پیش آنوری ها می‌خورد اما باز هم بچه همین جاست

من از همان چایی هم که ابراهیم با آن ها می‌خورد بدم می آمد

از همان حرف های ضد و نقیضی که گاهی با نشریات آن ها می‌گفت بدم می آمد

از همان حرفهایی که پای فرش قرمز می‌گفت و بعد در گفتگو با فلان روزنامه پسش می‌گرفت

مدام در ذهنم میگفتم:

ابراهیم آژانس شیشه ای چطور میتواند با بعضی مخاطبان حرفش در آژانس، چای بخورد!

اختتامیه فجر وقتی اسمش را خواندند، دوان دوان خودم را به تلویزیون رساندم

وقتی رسیدم که میکروفون را در اختیار گرفته بود.

توی دلم داشتم میگفتم:

باز از همان حرف های فرش قرمزی و پشت تریبونی که قرار است بعد به لطایف الحیل نقض شود.

که یک دفعه گفت:

من فیلم ساز وابستم

زیر لب گفتم:

این تو بمیری از آن تو بمیری ها نیست ابراهیم!

قربت الی الله کارت را تمام میکنند!

و البته کاش صحبتش تا همان جا تمام میشد.

فردایش وقتی در هشتگ اسم مربوط به او میگشتم و پست ها و کاریکاتور ها و عکس ها را بالا و پایین میکردم 

به موج «انتظار نداشتیم ها» و «دیگر تمام شدی» و ... رسیدم

و از میان تمام آن ها این کاریکاتور بزرگمهر حسین پور را خیلی پسندیدم.

.

ابراهیم، مجسمه آن چه نبود را در ذهن مخاطب های آنوری خراب میکرد

مخاطب هایی که تا بگویی #وابسته_ای

انگار در میان لشکر جنیان بسم الله گفته ای

جوری از اطرافت می روند که انگار هیچ وقت نبوده اند..





پ ن:

انتقاد ها بماند برای یک وقت دیگر، قبول دارید؟

اینکه به وقت شام به دلم ننشست

و اینکه ابراهیم بدون جلوه های ویژه را چقدر بیشتر دوست میدارم و ...

پ ن:

چقدر خوب می شود که دیگر چایشان را هم‌ نخوری

ابراهیم خودمان بمانی

فقط خودمان

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۰ فروردين ۹۷ ، ۲۲:۲۳
مسیح



بچه که بودیم در خانه فامیل و آشنا

گاهی میشد مثلا یک خوردنی می دیدیم

بعد می‌نشستیم با نگاهی حسرت بار و یک بغضی که انگار گلویمان را چنگ میکشید زل میزدیم به آن چیز

یا می‌رفتیم مثل آدم های مادر مرده با لحنی شکسته می‌گفتیم:

خاله میشه به من از اینا بدید؟ آخه ما از اینا خونمون نداریم!

بعد همانطور که خاله با هزار «قربونتون برم» دست میبرد که آن خوراکی را به ما بدهد

مادر دوان دوان می‌رسید که:

خدا نکشتت بچه! ما از اینا خونمون نداریم؟؟ یعنی تو تا حالا این رو خونه نخوردی؟

بعد هزار رنگ عوض میکرد و به طرف دیگر توضیح میداد که:

والا بلا داریم خونه، اتفاقا دیروز هم خورده، نمی‌دونم چرا اینجوری کرد؟

و بعد توضیحات خاله که:

بچست دیگه سخت نگیر! دلش خواسته گفته!



این داستان بالا

در مثال کلی، خیلی از افراد و آدم ها و بعضاً نخبگان سیاسی، اجتماعی، فرهنگی ما را شامل می شود.

در کشور ما تقریبا از کارهای رایج دنیا چیزی نیست که در داخل مرزهای خودمان انجام نشود

ولی همیشه یک عده ای که هنوز عرقشان از انجام همان کار خشک نشده، هستند که بگویند:

اگر آزادی انجام فلان کار بود...

در همین تهران خودمان

مخصوصا بعضی فصل ها و بعضی نقاط، حجاب یک مفهوم انتزاعیست

همه‌مان هم دیده ایم

اما باز در زمانی مشخص یک عده پیدا میشوند که برای بقیه بگویند:

نه به حجاب اجباری!

آخه خواهر جان، شما تا دیروز حجاب داشتید؟ که حالا میخواهید اجباری نباشد؟

قیافه هایی در همین تهران وامانده هست که در تاریک ترین فیلم های هالیوودی پیدا نمیشود


داستان تابلو نوشت این کافه هم همین است

با رشد قارچ گونه و تصاعدی کافه ها حداقل در تهران

از پشت آن پستو گرفته تا ته آن بن بست تا حاشیه آن فلان خیابان معروف

تقریبا آمار کافه های ما شاید از پاریس هم جلو بزند

وارد برخی هایشان هم بخواهی بشوی

باید ده بار بلند یا الله بگویی تازه اگر توجه کنند

ولی گویا فعلا علنی بوسیدن در کافه های این شهر رواج ندارد.


اینها دقیقا مثل همان بچه مثال بالا هستند

تخصصشان آبرو بری پیش اجنبی است






پ ن:

امیدواریم که مسئولین مشکل این کافه رو هم به زودی حل کنند تا سریع تر این اقدام هم رواج علنی پیدا کنه

تا ابرومون رو جلو بقیه نبردن.

پ ن:

#سرطان_کافه_ها

کوه یخی که چند سال مونده تا بفهمیم رشد آروم و بی صداش، چقدر از حجمش زیر آبِ

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ فروردين ۹۷ ، ۰۳:۲۸
مسیح




هیات بهانه هر لحظه بود

دور هم که می‌نشستیم

کاری داشتیم یا نداشتیم

کاری به ذهنمان می‌رسید با نمی رسید

هیات می‌گرفتیم

هر یادمانی که میرسیدیم

هیات می‌گرفتیم

غروبها در فتح المبین، همیشه هیات می‌گرفتیم

شط علی هم همینطور

آن موقع هایی که من هم نبودم

در هور و علقمه و پاسگاه زید هم برنامه همین بود

از آن همه هیات ها

برای همیشه همین دوبیت در ذهنم ثبت شده

دو بیتی که همیشه محمد حسن با صدای بغض آلود میخواند

چند وقت پیش جاده اهواز را با مصطفی می‌رفتیم

مصطفی پشت فرمان

من کنار دست او، دلقک بازی در می آوردم تا مصطفی خسته نشود

یک دفعه باز دیدیم راه دراز است

هیات گرفتیم

مصطفی میخواند و اشک می‌ریخت

من هم زمزمه میکردم و سعی میکردم اشک بریزم

شعر، شعر می آورد

مثل کلام

یک دفعه گفتم:

مصطفی این شعر که همیشه محمد حسن میخوند چی بود..؟ اخر هیتا خیلی حالش خوب بود!

بعد با مصطفی کلی فکر کردیم 

یادمان نیامد

صدای بغض آلود محمد حسن در ذهنم بود

شعر اما نه

هی چند کلمه اش را می‌گفتیم 

ولی این پازل سر هم نمیشد

شعر یادمان نیامد

با همان چند کلمه اشک ریختیم

دیروز که داشتم بین قبر ها راه میرفتم

مادر گفت:

این مزار همون خادم اربعینِ ها

رفتم بالای سر مزار دست گذاشتم ضربه ای زدم، فاتحه خواندن را شروع کردم

بعد بلند شدم و نگاهم افتاد به کاشی ها

یک دفعه پرت شدم بین هیات

صدای بغض آلود محمد حسن 

و شعر

و لعنت به بعضی شعرها که همیشه هستند ولی انگار نیستند

مثل الکل فرارند

«باید گذشت ار این دنیا به آسانی

باید مهیا شد از بهر قربانی

با چهره خونین سوی حسین رفتن

زیبا بود زین سان معراج انسانی»






پ ن:

الان هم که شهر جلوی چشم‌های من قرار گرفته

باز نمیتوانم به یاد بیاورمش

گویا حقیقت دارد

که بعضی حرفها اندازه بعضی دهان ها و ذهن ها نیست

#سنگ_آسمانی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۷ ، ۱۷:۰۴
مسیح


نشسته بودیم پشت میز های دو نفره مان

مدرسه ام را تازه عوض کرده بودم

اولین باری بود که در یک دوره تحصیلی مدرسه تغییر میدادم

سال سوم راهنمایی

زنگ انشا بود و به میز دبیر چشم دوخته بودم

متعجب و نگران

علیرضا گفت:

چته چرا اینجوری نگاه میکنی؟

با نگاهم حواسش را متمرکز کردم روی قسمت پایینی میز دبیر، جایی که پای دبیر معلوم بود و گفتم:

یه پا بیشتر نداره!!

علیرضا پقی زد زیر خنده و من هم لبخندی زدم

دبیر قیافه اش در هم رفت و تذکر سختی داد و بعد یک دفعه دیدم پای او دوتا شد، آن یکی پا را روی پای دیگر انداخته بود.

این اولین برخورد من با آقای صالحی دبیر ادبیات سال سوم راهنمایی مدرسه میقات علم بود.

آقای صالحی مردی بود کوتاه قامت

کمی گوژ پشت

با صورتی استخوانی و دماغی بزرگ و کشیده یک جورایی مثل صورت ژرار دوپاردیو بازیگر معروف فرانسوی

صدایش کمی شبیه به استاد الهی قمشه ای بود

و همیشه آستین پیراهنش را بالا میداد و تند و ریز راه می رفت.

تسلطش بر ادبیات در حد دانشگاه بود و او این تسلط را بی دریغ با ما تقسیم می‌کرد.

من که بودم؟

یک نوجوان بی حال که تازه وارد محیط جدیدی شده بود و با اینکه ادبیات را دوست داشت ولی عاشقش نبود

و با اینکه گاهی می نوشت ولی پیشه اش نبود


فضای انشا خوانی های کلاس آقای صالحی

مثل ساعت های خموده انشا خوانی قبل نبود

فیلم انجمن شاعران مرده را دیده بودید؟

هیجان کلاس همانطور بالا بود

کسی از خواندن انشا کناره نمی‌گرفت و کسی هم نبود که ننویسد

بازار نقد های بعد از خواندن از خود انشا ها داغ تر بود و خود آقای صالحی هم همیشه استادانه به نقد نوشته های صد من یک غاز بچه ها می‌پرداخت

این فضا آتشی در وجود من راه انداخته بود که گویی قبل از آن یک شعله کوچک زیر خروارها خاکستر بود.


زیر اولین انشای من جای دو خط نقد و تقدیر او جا باز کرد و بعد از آن دوره طلایی من و آقای صالحی به مدت کمتر از یک سال شروع شد.

دوره نوشتن ها و نقد کردن ها

شنیدن و گفتن ها

شعر و داستان گوش دادن ها

و آشنایی با ادبیات جهان

دوره ای که مسیر زندگی من را به سمت دیگری برد و من را متوجه به چیزی در وجودم کرد که خودم خیلی واقف به آن نبودم.

دوره ای که اگر نبود نمیدانم امروز کجای تعاملات دنیا ایستاده بودم


خبر ندارم این روزها

آقای صالحی کجاست و چه میکند

و آیا فرد یا افراد دیگری مثل من را شعله ور کرده یا نه

اما می‌توانم به شما و خودم بگویم

در سال جدید یا سعی کنیم آقای صالحی زندگیمان را پیدا کنیم

یا اگر می توانیم آقای صالحی زندگی کسی شویم

خسته شویم از این همه خنثی بودن

خنثی زیستن

شعله ور نشدن




پ ن:

زیرخاکی خانه تکانی

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۶ ، ۰۱:۲۰
مسیح

+یادته بچه بودیم وقتی بستنی می‌خوردیم اونقدر آروم می‌خوردیم تا دیر تموم بشه و دل بقیه آب بشه؟

_آره..

+کاش میشد با لحظات خوب زندگی هم همین کار رو کرد، آروم زندگیشون کرد...




پ ن:

سلام علیکم 

عذر خواهی بابت دوران غیبت 


۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۶ ، ۱۱:۳۵
مسیح




مدت زمان: 48 ثانیه 



به نظرم بازیگر

نه دیالوگ هایش را خوب حفظ کرده

و نه حتی چند بار قبل از روی صحنه رفتن آن را تمرین کرده

در ادامه حس یک آدم معترض را هم نمی تواند درست دربیاورد

حالتش آنقدر ذوق زده و هیجان زده است که گویا همین الان میخواهد یک خبر مهم به حضار بدهد خبری که برای خودش هم خوشحال کنندست

تاسف در چهره اش نیست 

بغضی نمیکند

و حتی شکسته گی در چهره اش دیده نمیشود

دیالوگهای او هم دیالوگهای درستی نیستند

یعنی قبل و بعد ندارند

خیلی یک دفعه ای و بی مقدمه هستند

مخاطب از خودش میپرسد

چرا اینجا؟

چرا الان؟

و چرا اصلا این حرف ها؟

نقش مکمل او هم ناشیانه بازی میکند

لبخند ملیح تمسخر گونه ای دارد 

و از گوشه چشم او را نگاه میکند

اثری از همدردی دیده نمی شود

تازه با همان حالت، دیالوگ های همبازیش را نیز اصلاح میکند!

در کل کار نه سناریوی درستی دارد

نه دیالوگ های مناسبی

و از همه مهمتر نه بازی درستی

کارگردان هر که بوده

از این بازیگر های کار درست، بازی بدی گرفته

در کل میتوان گفت:

این اعتراض اصلا درنیامده

یک اثر که در بهترین حالت شاید ترحم برانگیز باشد







پ ن:

#لیلاحاتمی برای من آدم قابل احترامی بود

نمیدانم چرا ولی فکر میکردم آدم سنگین و باوقاری است

در ذهنم همیشه با فیلم های لیلا و ارتفاع پست و رگ خواب تحسین شده بود

ولی این فیلم و این رفتار...

نمیدانم شاید خودش هم خیلی راضی به کاری که کرده نباشد

پ ن:

مخاطب خارجی این فیلم فکر میکند

مانی حقیقی و لیلی حاتمی وقتی به ایران برگردند یا اعدام میشوند یا در خوش بینانه ترین حالت زندانی و ممنوع از کار

بنده خدا ها نمی دانند که این ها حتی پرکار تر هم میشوند :)

پ ن:

اولین درس خانه های همه ما این بود

حرف خانه چه خوب چه بد

به بیرون خانه درز نکند

۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۱۲
مسیح



سال هاست

در حسرت پنجاه و هفتی که نبودم

#الله_اکبر میگویم

و در حسرت هشت سالی که نبودم

از دفاع مینویسم

و در حسرت یاری که نیستم

 روزهای فراغ امام حاضر را شب میکنم


خدا ان شا الله

شر این حسرت ها را از زندگی ما کم کند







پ ن:

برای انقلابی که خیلی راه نرفته دارد

فردا به خیابان می آیم

#۲۲بهمن_تماشایی

۱ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۰۹
مسیح



+سرما نخوری ماااادر...حداقل یه کلاه سرت میذاشتی تو این برف...


پ ن:

بهشت زهرا

#مادر_شهید

#شهید

#قاب_ماندگار

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۴۶
مسیح


از بیرون در خونه که رد میشدی
صدای مبهم خنده ها و سر و صداها میومد
صدای خوردن قاشق ها به بشقاب های ملامینی که طرح گل و میوه داشت، که یه ست کامل بود
پیش دستی داشت کاسه ماست داشت
صدای لیوان های استیل
قاشق های حلبی
بوی درهم پیچیده شده ی قیمه و قرمه که میرفت لای بوی خیار های سالاد که همیشه خدا بوش از باقی اجزای سالاد بیش تر بود
بوی ترشی هفت بیجار
صدای جیغ و داد و خنده زن ها تو آشپزخونه که وقتی موقع کشیدن غذا میشد آشپزخونه ترافیک میشد
سه نفر پای قابلمه ها میشستن، یکی برنج میکشید یکی دیس میذاشت
اون یکی پلو زعفرونی میریخت
گروه خورشت تند تند خورشت ها رو تو بشقاب خورشت خوری میریخت
بعد پشت در اشپزخونه صف آدمهایی بود که بشقابا رو ببرن تا سر سفره
سفره ای که خیلی طولانی بود
زنونه مردونه داشت
اون گوشه هم سفره بچه ها که گاهی پیله میکردن جفت هم بشینن
که گاهی همه چی تکمیل بود ولی صبر میکردن چون فلانی هنوز نیومده بود
بالا و پایین سفره وزنش زیاد بود
یه سر مامان بزرگ بود
یه سر بابا بزرگ
باورتون نمیشه
ولی سر سفره همه بودیم
پدرا، مادرا، بچه ها، نوه ها، نتیجه ها
موبایل بود ولی دکمه ای بود
تهش یکی برای بقیه اس ام اس میخوند
روزنامه دست به دست مردا میگشت
بچه ها بدو بدو تنگ هم میلولیدن
همیشه پای یکیشون میخورد به یه لیوان و بشقابی
حیاط خونه قسمت قسمت میشد برای بازی بچه ها
چیزای خیلی ساده جذاب بود
همیشه همه میگفتن:
بابا خاموش کن اون تلوزیونو
وقت رفتن کسی دلش نبود زود بره
بچه ها زاری میکردن که دو دقیقه دیر تر بریم
اخرشم همه هم رو وعده میدادن به شب جمعه بعد
و میرفتن تا لحظه شماری آخر هفته رو بکنن

همه اینا یه فلش بک سریع بود وقتی تو مسیرم برخوردم به این پنجره با اون شیشه های مربعی و اون گلدونا
که من رو یاد خونه مادربزرگ انداخت






پ ن:
کی فکرش رو میکرد بعضی چیزها اینقدر زود خاطره بشه
پ ن:
فکر کنم همه هم نظریم که وقتی بزرگای خانواده میرن، برکت و نعمت به طرز عجیبی از خانواده میره
خدا همه بزرگان خانواده رو حفظ کنه.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۳۱
مسیح