icon
نوع نگاه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۱۵۲ مطلب با موضوع «نوع نگاه» ثبت شده است

امروز از مترو که بیرون اومدم و از جلوی مغازه های سی دی فروشی رد شدم و داخل ماشین، ترانه هایی از دوستان امروزی و صاحب مجوز از مملکت شنیدم

که یک لحظه پیش خودم گفتم، ای کاش میشد معین و ستار و ابی و داریوش و سایر دوستان برمیگشتند

غیر از محتوای اشعار و صدای خوب حداقل غنای موسیقی مملکت بالا میرفت یکم صداها گوش نواز میشد!

چی آخه این در و دیوانه های امروزی؟






پ ن:

+عه آقای سیب زمینی شماهم؟

_خیر تو تاکسی شنیدیدم

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۸
مسیح

جمعیت را میشکافتیم و جلو‌ میرفتیم
جلوی سر در دانشگاه شعار میدادند
چند باری سمتشان داد زدم و گفتم:
فاتحه بخونید!
صلوات بفرستید!
قرآن بخونید!
والله مرحوم نمیتونه اون دنیا پیگیر رفع حصر بشه!
دیدم گوش نمی کنند.
سرم را انداختم پایین
و به ازای هر شعاری که میگفتند سعی کردم یک فاتحه بخوانم.
جلوتر وقت نماز که شد
دیدم همه چیز شلخته جلو میرود
جماعت انبوهی بدون آن که دغدغه ای برای نماز داشته باشند
مشغول کارهای خود بودند
که یک دفعه از بوقی های خیابان قدس شنیدم که:
آقا میفرمایند همه نماز رو بخونن...
جنازه را که برای تشییع آوردند
مدام داشتم به این فکر میکردم:
ای کاش میت الان قدرت تکلم داشت، و داد میزد که ...





پ ن:
خدا رحمتش کند..
پ ن:
میگویند بعضی چیزها در آن دنیا باقیات الصالحات شمرده می شود، مثل فرزند خوب...
پ ن:
شاید بی ربط باشد، ولی با دیدن برخی صحنه های امروز، یاد خاطره ی اقای همساده افتادم، همان خاطره ای که میگفت هسته ی هلو توی گلویم گیر کرده بود و من هر چه سعی میکردم به بقیه بگویم راه گلویم بستست، آن ها با صدای من شعار میدادند.

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۶
مسیح

امروز وقتی داشتم با دوستی صحبت میکردم یاد این نکته افتادم:


دوستی دارم که این روزها شاید شرایط خیلی خوبی را از سر نمیگذراند علی رقم ایمان و تقوا و تخصص بالایی که دارد

خاطرم هست آن دوره هایی که هنوز اینقدر از هم دور نشده بودیم گاهی به اون میگفتم فلانی نگاه کن، اینقدر از عمرمان گذشت و هنوز نتوانستیم کاری کنیم و باری برداریم و ... پس کی نوبت ما میشود، خسته شدیم

و او میگفت امام را نگاه کن، تا امام امام بشود چندین و چند سال را از سر گذراند، چند سال آخر را خیلی در مبارزه بود و باز چند سال آخر شد آن امامی که همه به یاد داریم، اما چندین چند سال خاک خورد، اما میدانست بلاخره روزی و موقعیتی میرسد که او طوفان به پا میکند. به اصلاح چندین سال خاک خورد تا گرد و خاک کرد.

حالا ما که سنی نداریم و هنوز کاری نکردیم و زحمی نخوردیم که طاقتمان طاق شود.

باید خاک بخوریم ولی حواسمان باشد به جاده خاکی نرویم تا سر به زنگاه خدا توفیق بدهد که برایش کار کنیم.


شهید دستغیب تا آخرین روزهای پیری دنبال شهادت دوید و آخر در محراب آن را بقل کرد

یک جورهایی برای خدا کار کردن مثل قواعد خبر نویسی است باید خبر را تا لحظه آخر دنبال کنی! خیریتی که در دنبال کردن خبر هست در مخابره لحظه اول نیست

باید تا لحظه آخر در راه باشی و منتظر

که ان شا الله خدا بلاخره تو را هم وارد زمین بازی کند.






پ ن:

از این حرفها که گاهی لازمه تو ذهنت مرورش کنی با صدای بلند

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۵ دی ۹۵ ، ۰۲:۲۲
مسیح

از سخت ترین و جانکاه ترین لحظات زندگی

برگشتن از سر اجبار به موقعیتیه که همیشه پیش خودت میگفتی:

نه، اصلا پام رو توش نمیذارم!


ولی مجبور میشی که بذاری

چون گاهی باید زندگی کنی


منتها بعد از تن دادن به اون، دیگه ممکنه هیچ وقت آدم قبلی نشی..





پ ن:

خدایا، به کمکت نیاز داریم

هممون...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۱ دی ۹۵ ، ۰۱:۲۵
مسیح

کنار آتش توی حیاط خانه خاله ایستاده بودیم و بزرگ تر ها داشتند خاطرات را مرور میکردند.

یک دفعه یکی از اعضای جمع به خاطره ای اشاره کرد از سال۵۹ 

که گویا امام مردم را توصیه کرده بودند به کمک به کشاورزان برای برداشت گندم هاشان

و تعریف می کردند که مردم با ماشین هایشان یا اتوبوس ها خودشان را می رساندند به زمین ها و با کشاورز ها شروع می کردند به درو کردن گندم ها،بی آنکه مزدی بخواهند یا درصدی از برداشت را طلب کنند و .‌‌..

فرض کن که کشاورزی باشی و ببینی مردم از خانه و کارشان زده اند تا برسند به تو و کمکت کنند برای برداشت گندم هایت

آن هم فقط سر یک توصیه که تازه دستور هم نبوده.

تصورش را بکن

اینطور مردمانی بودیم قبل تر ها

امروز هم می توانستیم اینطور باشیم 

اگر این گذرگاه چند روزه را اینقدر جدی نمی گرفتیم

و برای اردوگاه شبانه ی قبل از حمله

در و دیوار نمیساختیم که بعد مجبور شویم برای حفظش یک جا نشین شویم.

اگر هنوز هم یک نان را همه میخوردیم تا ته دلمان را بگیرد

ولی کسی گرسنه نماند.


از ۵۹ تا ۹۶ خیلی سال می گذرد 

ولی مردمی که روزی برای درو کردن گندم های کشاورز همسایه میرفتند

حالا حتی خبر ندارند عده ای شبها در گور می خوابند...

می‌توانستیم هنوز مثل آن سالها باشیم..‌.






پ ن:

#خدایااگرنخواهیمبازهمادامهبدهیمبایدزیرکدامبرگهراامضاکنیم؟

پ ن:

گور خواب ها به کنار، بعضی هامان از فامیل هم خبر نداریم(نمی‌خواهیم خبر دار باشیم)

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ دی ۹۵ ، ۲۱:۰۹
مسیح

این باران های پشت هم و یک ریز،که یک روز کامل بر سر شهر میریزد مرا یاد آن دو سه روز بارانی فتح المبین می اندازد.

دو سه روز نزدیک به سیزده به در، که مصادف بود با عملیات جمع آوری یادمان

بارانی میپوشیدیم، از این بارانی های زمان جنگ که وقتی تنت میکردی حس آن سال ها به تو دست میداد

دسته دسته میشدیم، دسته ها دوتایی و میزدیم به دل شیار ها برای جمع آوری

تا ساعت های پایانی شب

سیم ها و بوقی ها و پرچم ها و ...

در سکوت فتح المبین که فقط صدای زوزه گرگ ها و خروش رودخانه و پچ پچ روباه ها می آمد.

جمع آوری همیشه جان کاه است. چیزهایی را که باید هزار امید پهن کرده بودی باید جمع میکردی..

آن روزها، وقتی آخرین میل های پرچم را از دل خاک نم خورده فتح المبین بیرون میکشیدم، مطمئن بودم که سال بعد باز اسفند، سرم را می اندازم پایین، کوله جنوب را برمیدارم شلوار خاکی و چفیه ی را توش می اندازم، ترمینال یک بلیط شوش میگیرم و باز چشمم روشن میشود به جمال تانک های منطقه

ولی حالا از آن لحظه، سه سال میگذرد من به فتح المبین چندباری سر زدم اما نه دیگر برای خادمی

زائری بودم به دور از فصل راهیان

خودم بودم، ولی نه دیگر آن من سبک روزهای خادمی

که شب هایش از صدای نماز شب بچه ها بلند میشدم و شروع میکردم به بد و بیراه گفتن: که لامذهب ها یواش تر، من اینجا خوابم!

که باز دم غروبها برویم روی بلندی مشرف به دشت، و در حالی که صورت گردالوی خورشید به رنگ نارنجی درآمده، روبرویش زیارت عاشورا بخوانیم و زجه بزنیم

که باز به احترام خاک منطقه کل مدت بودنمان را پا برهنه باشیم

که باز کنار هر شیار اشک بریزیم

که باز صبح ها بعد نماز عهد بخوانیم

عهد ببندیم


من هنوز همان منم

اما سنگین تر

پست تر

دور تر

خسته تر

درمانده تر

و دیگر چهره ام مثل آدم هایی نیست که میگفتند: نور بالا میزند

و دیگر کسی نیست به ریش هایم دست بکشد و بگوید، عکس حجله ای آماده داری؟


باران به سقف ایرانیت حیاط خلوت میخورد

و نمی داند ممکن است مرا به کجا پرت کند

تقصیر باران نیست

دل من

تکه پاره ایست

که هر تکه اش

گوشه ای از زمین افتاده







پ ن:

امروز در مجلس ترحیمی بودیم، که پیر غلامی به ما اضافه شد. توی دلم گفتم چه خوب میشود اگر کمی برایمان دم بگیرد. مجلس طوری نبود که این اتفاق بیفتد. اما یک دفعه آن شخص گفت: نوکر هر کجا که باشد باید نوکریش را بکند.. صل الله علیک یا اباعبدلله...

پ ن:

میگویند

کربلا که باران میزند

بوی حسین بلند میشود...

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۱
مسیح

+خب خب به سلامتی... با کی حالا؟

_آشنا نیست، غریبن

+خیلی هم خوب خیلی هم خوب، بنده خدا چند سالش هست حالا؟

_سوم دبیرستان

+شش سال!

_آره دیگه، سفارش شده فاصله سنی


+آقا مبارکه، به سلامتی

_قربانت قسمت شما ان شا الله

+ان شا الله...آشنا هستن حالا یا غریبه؟

_آشنان الحمدلله

+خب شکر خدا شکر خدا، چند ساله هست حالا؟

_هفت سالی فاصله داریم، هفتاد و خورده ای هست





پ ن:

اگر دو لنگه پا باهم حرکت نکنند، چه میشود؟

بر فرض که در حرکت اختلالی پیش نیاید، یه لنگه خیلی جلوتر میرود و یک لنگه خیلی عقب

یک لنگه وقتی قاعده را بهم بزند، کلا همه چیز بهم میخورد

پ ن:

انتقاد خیلی در گوشی و یواش به هم نوع های خودم، شما رفتی با شش سال پایین تر خودت ازدواج کردی، خوش بخت باشی، اون هم سن یا یکی دو سال فرق باتو، چه کنه؟ اونم تو شرایطی که عامل سن تو ازدواج تو خیلی مهم نیست ولی اون...

پ ن:

اختلاف سن قبول، ولی ... بماند..

پ ن:

البته قصد پست محکوم کردن همه نوع این وصلت ها نیست، صرفا هشدار از یک عادت غلط هست.

اصرار ها مورد بحث است.

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۱ ۰۶ دی ۹۵ ، ۱۶:۳۰
مسیح

همیشه وقتی حالمان خوب یا خیلی خوب است از راه میرسد

حق حساب بگیر شادی ها را میگویم 

در راسته دنیا قدم میزند و قلدرانه طلب میکند سهم خودش را از شادیت

گاهی همه اش را میبرد گاهی مقداری را و گاهی معاوضه میکند حال خوشت را با حال بد

مثل مافیا قویست و دست روی هر حال خوشی که بگذارد حتما با خودش میبرد 


ای کاش کسی پیدا شود پیشنهادی بدهد، که او نتواند آن را رد کند*




پ ن:

دیالوگ پدرخوانده، کنایه از تهدید به مرگ کردن.

پ ن:

کارش را خوب بلد است و شامه اش تیز، برای همین میگویند در دنیا خیلی به شادی ها دل نبندید

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۵ ، ۲۳:۵۱
مسیح


واقعیت میگه

وقتی یه مادری جلوی قاب فرزندش شهیدش نشسته، فقط خودشه و قاب و مزار

ولی حقیقت چیز دیگه ای میگه

این عکس

حقیقت رو میگه 

با اینکه ساختگیه




پ ن:

من و پسرم

یهویی

پ ن:

همیشه نباید واقعیت رو به تصویر کشید بعضی وقتها جامعه تشنه ی حقیقته.

#قاب_ماندگار

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۳ دی ۹۵ ، ۲۲:۲۰
مسیح

دیشب

مثل بقیه ی مردم

به رخت خواب رفتم برای خوابیدن

چند بار پهلو به پهلو شدم

افکارم را مرور کردم

کمی پتو را بیشتر روی صورتم کشیدم

و بلاخره چشمانم گرم شد و خوابیدم

صبح وقتی از خواب بیدار شدم، لبه تخت نشستم

کمی گردنم را مالیدم و بعد بلند شدم

وقتی به پشت سر نگاه کردم

هنوز کسی در رخت خواب من خواب بود.











پ ن:

به همین راحتی...

ناگهان تمام میشویم.

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ دی ۹۵ ، ۰۲:۱۷
مسیح