icon
نوع نگاه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲۱۵ مطلب با موضوع «نوع نگاه» ثبت شده است



(روی خاک ریز قبل از عملیات، صحبت های فرمانده)

+پشت این خاکریز

حلوا خیرر نمیکنن!

صحبت از گلوله و ترکش و توپ و نارنجکه

نقل تیکه پاره شدن و کشته شدن و برنگشتن!

میگم برنگشتن چون برگشتن عجیبه

برگشتن یک به ده

شماها چند نفرید؟

هشتاد نفر؟

پس شاید ده تاتون برگردید

تازه نقل برگشتن هم برای خودش تفسیر داره

بعضیاتون به جوری برمیگردید که گاهی به خودتون میگید کاش بر نمیگشتم

وقتی برمیگردید باید جاهای سالمتون رو بشمرید

بعضیاتون هم که برمیگردید دیگه آدم سابق نمیشید

اینقدر که شب و روز زجه میزنید که ای کاش منم میرفتم

اینا رو گفتم که هرکی که میخواد برگرده، برگرده!

کسی حق نداره به چشم بد نگاهش کنه

نه خائن و نه بزدل

هرکی هم که موند نه شجاع و نه قهرمان 

داشتیم آدمایی رو که تو خط شهید خریت شدن، نه حریت

ولی اگر بنا به موندن دارید

به حرفام گوش کنید

از هر لحظه ای که تصمیم گرفتید بمونید و از این خاکریز برید جلو تر

دیگه به صورت بغل دستیاتون نگاه نکنید

چه دوست چه آشنا

وقتی از خاکریز زدید جلو

خیلی تماشاگر نباشید

همه اینا رو برای اون احتمال یک به ده میگم

حرفم گوش کنید 

اعتماد کنید

نگاه نکنید که وقتی برگشتید هر شب این چهره ها جلوی چشمتون نباشه

که تو ذهنتون حک نشه

که نبینید چطور رفیق چند سالتون روی زمین پخش میشه

که آشناتون بی سر میشه

نگااااه نکنیییید که شبا راحت بخوابید

نگااااه نکنیییید که اگه بناست درد جاموندن بکشید زجرش کمتر بشه

نگااااه نکنیییید چون چیزایی که میبینید با هیچ دوا و درمون زهر ماریی از ذهنتون نمیره

من خودم یک به دهیم!

یک ساله میزنم پشت این خاک ریز لعنتی و برمیگردم!

اگه میرید، دعا کنید برنگردید

اگه برمیگردید، دعا کنید خدا بهتون صبر بده

اگه همه شیرفهم شدن من چی میگم

یه الله بگن و بعدش دعا کنن که این دفعه برنگردم!








پ ن:

اگه میرید دعا کنید که برنگردید...

پ ن:

عکس از @moayyedi.sasan

آیدی در اینستا 

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۳ آذر ۹۶ ، ۱۵:۴۵
مسیح



(صفحه تلگرام، حروف در حال تایپ شدن، تیک خوردن پیام ها، صدای نوتفیکیشن)

+سلام چطوری؟

_سلام خوبم، تو خوبی؟

+خوبی تو که مشخصه ولی خوب بودن من دلیلی نداره

+عمود چندی الان؟

_ستون۴۲۳

(عکس سلفی خودش با ستون را میفرستد)

(عکس را میبیند)

+آخ یادش بخیر...

(عکس سلفی خودش و او را پای همان ستون میفرستد)

(عکس را میبیند)

_حالا سال دیگه تو میای پای همین ستون عکس تکی میگیری من حسرت میخورم

+نه، دعا میکنم هیچ‌ عکس دسته جمعیی تو این سفر تکی نشه

_چه عرفان بالایی، چه دعاهای خوبی..

(عکس یک چای عراقی در دستش را میفرستد)

(عکس را میبیند)

+اااششررببب شااااای زایررر

_ایرانی؟ لالا عععرراقی

+😂 تو روحت...

_خخ



(چند دقیقه بعد...)

+الان تو راه چی داری ‌گوش میدی؟

_(ترک را ارسال میکند)

+(ترک را پلی میکند: «آه ای ستاره ی دنباله دار من..» اشک هایش جاری میشود)

_چی شد داری لطمه میزنی؟😜

+اگه فایده داشت میزدم، الان ستون چندی؟

_ستون۴۵۰

(عکس ستون را میفرستد)

(عکس را میبیند)

+تکون بده به خودت، نیم ساعت بیستا ستون رفتی؟ خوب شد امسال نیستم باهات والا باز باید حرص می خوردم..

_آخه دلت میاد این همه سفره پهن باشه بعد تو رد احسان کنی؟

(عکس زولبیا های داخل سینی را میفرستد)

(عکس را میبیند)

+میترکی ممد رضا

_آدم میترکه هم برای ارباب بترکه!

+😂دلقک، برو یکم ستون رد کن


چند دقیقه بعد...

_یه خبر بد دارم یه خبر خوب، اول کدوم رو بگم؟🤔

+اول دومی رو بگو

_خبر خوب اینکه برای شام کباب ترکی دارم اونم‌ سه تا، براش نیم ساعت صف وایسادم😎

+خاااک بر سرررت، حیف وقتت نیست؟

_جمع کن خودتو حالا، یادش رفته اینقدر میخورد تا میمرد

+من؟ اصلا 🙄

_و اما خبر بد اینکه.. نوشابه ندارم😢

+الحمدلله، دلشاد شدم

_(شروع به ضبط کردن صدا میکند «صدای خش خش قدم ها و نوای مداحی ها و صدای زوار و دعوت موکب ها» ارسال میکند)

+جانم... دلم خواست عوضی...

(او هم شروع به ضبط صدا میکند «خانم دکتر کاظمی به بخش دو، خانم دکتر کاظمی، و صداهای رایج بیمارستان)

_خسته نباشی.. مادرت چطوره؟

+بهتره خداروشکر، خیلی یادش کن تو رو خدا

_په چی‌فکر کردی یاد تو‌میکنم؟! قدم قدم برای حاج خانوم میرم جلو

@هادی خسته نشدی مادر همش سرت اون توعه؟

+ممد رضاست قربونت برم از کربلا پیام میده

@عه به سلامتی، شرمنده مادر از کربلای امسال انداختمت

+کربلای امسال من شماییی ایشالا سال بعد باهم

(صداها آرام آرام محو میشود)




پ ن:

شدم رودی تو را

دریا به دریا جستجو کردم...

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ آبان ۹۶ ، ۰۰:۱۲
مسیح


(ساکت رو بده من بیارم، سنگینه/نه بابا تازه اول راهه چیزی نیست خسته شدم میگم)


(گفتم نیا، جای زن نیست اینجا، حالا هی دو دقیقه به دو دقیقه باید وایسیم برای شما/تو رو خدا از همین الان شروع نکن، حالا به جای سه روز چهار روز تو راه باشی چی میشه مگه؟ آقا تو رو خدا ببین چطور رفتار میکنه)


(ای جانم...ای جانم، خداحفظش کنه، چند وقتشه؟/ممنونم شیش ماهشه/وای به خدا خیلی دل دارید شما، خیلی سخته ها، بچه نمیتونه، من خودم بچه هام رو سپردم اومدم/نه ان شا الله مشکلی نیست، لطف علی اصغر ارباب شامل حالشه)


(تفضل زاییر تفضل زایرر، اشرب ماء طعام، تفضل زاییر/چی میدن مهدی؟ بریم بخوریم/نه نه از این قیمه درهماست، بزار یه جا غذای ایرانی پیدا کنیم/ زشته خجالت بکش، یه چند روز ایران دوستیت رو کنار بزار، بنده ی خدا با زحمت تدارک دیده اینا رو، زائری زشته!)


(چرا تو فکری مجتبی؟/تو فکر جا هستم، تو کربلا هیچ جا رو نداریم بریم../ حالا مگه همه مردم جادارن عزیزم، همه داریم به پناه آقا میریم، این همه سال رو پر قو میخوابیم حالا تهش یک شب رو زمین بخوابیم، چیزی نیست که، تو فکر نباش عزیزم)


(عمود چندیم؟/بزار ببینم..هفتصد و چهل/خانما از عمود هشتصد نیابت عوض میشه ها! حواستون باشه یادتون نره!/نیابت برای کیه؟/برای آقا امام حسن مجتبی)


(باز این چه شورش است و به گوش عالم میاد، مادر قد خمیده ای هم با نوحه و غم میاد/ گروهی در حال سینه زنی/ از مدینه رسول اکرم و سبط خاتم حسن،از نجف هم‌ به کربلایت علی اعظم میاااد/ وآآآآ مرثیه بخون مادر حسین پای نفس آخر حسین، روضه تن بی سر حسین وآآآ)


(چی میشد اگر این جمعیت عاشورا هم پشت ارباب میبودن..؟ چی میشد اگر اون موقع میبودیم هعی خداا/ دور ورت نداره، مغرور نشو داداش، خون حسین ریخت تا این جمیعت میلیون شد، ما همه ثمره اون خونیم، والا اگر به بهترین های ما هم بود، کسی امروز اینجا نبود)


(میدونی این عراقیا چرا اینقدر به زوار تو اربعین احترام میکنن؟/نه نمیدونم شما بگو دکتر/ عذاب وجدان! اینا عذاب وجدان کار گذشته هاشون رو دارن!/ میدونی با این حرفت به جاذبه عشق اباعبدلله توهین میکنی؟ این چه طرز فکر کردنه برادر من! این کدوم عذاب وجدانیه که روز به روز به تعداد نفراتش اضافه میکنه، بعدشم مگه همه عراقیا قاتلین آقا بودن؟ این عشق برادر! عشق! شأن حب به اباعبدلله رو با این حرفها پایین نیار!)


و هزاران هزار صدای دیگر که از این عکس می شونم

چقدر این صداها را دوست دارم

همهمه زوار

صدای قدم ها

الهم الرزقنا





پ ن:

لطفا 

اگر اربعین می رویم

سعی کنیم جهان وطن باشیم

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۰ آبان ۹۶ ، ۰۱:۵۰
مسیح



اگر بهتون بگن

برای زندگی توی دنیا

فقط بیست و هفت سال فرصت دارید

چیکار میکنید؟

چیکار میتونید بکنید؟






پ ن:

دیروز سالگرد شهادت مردی بود

که تا بیست و هفت سالگی به اندازه دویست و هفت سال کار کرد

#شهید_سید_محمد_سعید_جعفری

پ ن:

شناخت تو سعادت بود.

پ ن:

#آقا_سعید

#بیست_و_هفت_سالگی

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ آبان ۹۶ ، ۱۹:۵۲
مسیح

دقیقا از نقطه ای که الان دقیق یادم نیست کجا بود

آمار فاتحه خواندنم رشد تصاعدی پیدا کرد. 

از آن روز به خصوص تا امروز کم تر روزی پیدا می شود که در آن فاتحه ای نخوانده باشم

برای فامیل، آشناها، آشناهای دور، دوستان، دوست دوستان و غریبه های هفت پشت غریبه

برای آدم های مشهور 

برای آدم های گمنام

برای پولدار ها

برای فقیر ها

برای ایرانی ها

برای خارجی ها

هنرمند

ورزشکار

عالم

برای تمام اعلامیه های روی دیوار

برای تمام پلاکارد های تسلیت

برای تمام خبرهای مرگ

خبرهای تلگرامی

خبرگزاری 

برای آدم های مجهول الهویه

فاتحه میخوانم


گاهی چندین فاتحه در روز

بستگی دارد که در مسیر پیاده روی، روی دیوار یا پشت شیشه ماشین چند اعلامیه ببینمو

چند خبر مرگ بشنوم

و یاد چند دست از دنیا کوتاه شده بیفتم


میخوانم به قاعده ی بخوانید تا برای شما هم بخوانند

میخوانم برای دست های کوتاه شده

برای روح های محتاج یک صلوات

میخوانم برای دست هایم که روزی کوتاه میشود 

برای روحی که سخت محتاج یاد و فاتحه ست

میخوانم

تا برایم بخوانند

تا بلکن برای روزهای کوتاهی دستم از دنیا

کور سوی نوری درست شود

میخوانم برای اینکه 

اگر اعلامیه و پلاکاردم را روی دیوار یا پشت شیشه ی ماشین دیدند

بخوانند

اگر خبر مرگم را شنیدند

بخوانند

اگر پست مرگم را دیدند 

بخوانند


ولی دلیلم بیشتر از خواندن متقابل

دست هایی است که میدانم از دنیا کوتاه است

و چشم دوخته به لبهای ما

به فاتحه ها

تا دستمان کوتاه نشود

نمی فهمیم قدرش را


میخوانم برای روح های مضطر

برای لحظه های تنهایی


شما هم بخوانید






پ ن:

آن سکانس خداحافظ رفیق که آن مرد روی ماشین حمل جنازه، توی سر خود میکوبد و آتش میگیرد و از شهدا طلب کمک میکند 

از ذهنم بیرون نمی رود.

پ ن:

بخوانید..

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۲ آبان ۹۶ ، ۲۲:۰۱
مسیح


برداشت اول:

(نیمه شب، فضای تاریک رود با مهتاب روشن شده و صدای جریان آب و موجودات لب رودخانه محیط را پر کرده، مصطفی در آب میرود و سرش را زیر آب میکند)

+آب چطوره مصطفی؟

(در حالی که دندان هایش از سردی آب بهم میخورد ولی آن را پنهان میکند و در حال بالا و پایین رفتن)

_عاالی جعفر، ولرم ولرم

(مهدی پشت جعفر ایستاده و در حال پا کردن فین هاست، پوزخند آرامی میزند)

+خالی نبند مصطفی! جان مهدی آب چطوره؟

&عه جان منو چیکار داری؟

_ولرم ولرم کیف میکنه آدم به به به به

(سرش را دوباره زیر آب فرو میبرد، جعفر لب آب می آید و نوک‌ فین‌ را به آب میزند و بعد آماده میشود برای رفتن در آب، مهدی از شدت خنده لباس هایش را جلوی دهانش گرفته و بعد مهدی یک دفعه در آب فرو میرود)

+آآآآ اووووی هووو مصطفی، هوو وای سرده! مصطفییی مصطفییی سگگگ تو روحت! سگگ تو روحت تو آدم نمیشی، وااای خدا سرده!!

(مصطفی از خنده تعادل خود را از دست داده و هی توی آب فرو میرود، و مهدی حالا با صدای بلند میخندد و آماده ورود به آب می شود)

_نخند مهدی! آدم نمیشید شماها!!

&خب حالا انگار بار اولشه

.

برداشت دوم:

(قایق با جریان آب به آرامی بالا و پایین و چپ و راست میشود، داخل قایق مصطفی و جعفر و مهدی و یکی دو همراه دیگر نشسته اند)

+آره دیگه خلاصه این وضعیت پاهای یکی بود یکی نبود ما تقصیر همین مرتیکه...

@منظورت کیه؟

+همین مصطفی غیر آدم

_دکی باز گیر داد به من

+پس تقصیر عمه من بود؟ پات رفت رو تله انفجاری هممون رو به فنا دادی

&حالا یه جور میگه انگار خودش اگه جلو بود پاش گیر نمیکرد

+معلومه که نمیکرد

_ولش کن مهدی این پیر غرغرو باز شروع کرده بیا بزنیم به آب 

@آب؟؟ با این وضع پا

_کاا مو غواصا ماهیی شطیم

(مهدی و مصطفی لباس ها را کم می کنند و پاها را در می آوردند و در آب میپرند)

_بحح بح به این آب بح بحح

&جعفر بپر، از کفت میره ها!

(جعفر که حالت شبه قهر دارد، سرش را برمیگرداند و بچه ها را میبیند)

+آب چطوره مهدی؟

(مهدی در آب با دست به جعفر میزند)

&عالیه اصلا تو این چند سال آب شط اینطور ندیدم به به

_بیا این دفعه من نگفتما! مهدی جونت گفت بپر بابا پیرمرد

+مهدی جان مصطفی؟

_عه عجبا!

&بپر بابا بپر

(جعفر هم لباس ها را کم میکند و پا را در می آورد و بعد آرام توی آب میپرد)

+آآآآ اووووی هووو مهدی، هوو وای سرده! مهدییی مهدی سگگگ تو روحت! سگگ تو روحت خدا لعنت کنه مصطفی این رو هم‌منحرف کردی!

(مهدی و مصطفی توی آب از شدت خنده در حال غرق شدن هستند)




پ ن:

یه عده هم این چند روز دست به دعا بودن بعضیا زیر میز نزنن

خدا هیچ ملتی رو خار و خفیف اجنبی نکنه

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۶ ، ۲۰:۳۷
مسیح


+یه چند وقته توک پاهام به نارنجی میزنه..

_منم همینطور دیروز یه رگه بود اما امروز بیشتر شده

+مادرم میگفت قدیمیا میگن هر وقت نارنجی بشی مرگت نزدیکه...

_نگو تو رو خدا دلم هرری ریخت!


(چند روز بعد دو برگ با یک باد پاییزی از شاخه جدا می شوند)




پ ن:

گفتگوی دو برگ در حوالی پاییز

پ ن:

برای زمستونیا، پاییز و زمستون بهاره

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ مهر ۹۶ ، ۰۱:۱۴
مسیح

+مامان میتونم این کار رو انجام بدم؟

_نه کار شما نیست بشین دست نزن تا من بیام

+بابا میشه این کار رو بسپرید به من؟

_بچه بازی نیست بابا جان، دست نزن برو به بازیت برس من خودم انجام میدم

+عه بابا این چه کتاب خوبیه، میشه برام بخریدش؟

_این کتاب بابا؟ این کتاب خیلی به سنت نمیخوره، به جاش یه کتاب داستان بخر اینا برات زوده

+ولی بابا زده برای سن نوجوان!

_نه بابا اشتباه زده برای سنت خوب نیست

+مامان من دارم میرم هیات، خداحافظ

_کجا میری، میری الان تو باز عرق میکنی میای بیرون سرما می‌خوری بدبختیت میمونه برای من، خود آقا هم راضی نیست..

+بابا مدرسه داره میبره اردو جهادی تورو خدا بزار برم

_ول کن بابا جان، بری تو اون خاک و گل دست و پا بزنی که چی؟ بعد تازه این اتوبوس ها تو اون جاده های خطرناک، شما همون درستو بخونی جهاده نمیخواد بری بابا جان..




قاسم نزد عمو آمد

تازه بعد از کلی خواهش و تمنا و وساطت مادر و بازوبند پدر

عمو از او پرسید:

مرگ در نزد تو چگونه است؟

گفت:

شیرین تر از عسل عمو جان

قاسم با بدرقه اهل حرم و عمو راهی میدان شد


در تربیت هایمان کدام رد حسینی وجود دارد؟


فرزندانمان با تربیت ما عاشورایی میشوند...



پ ن:

عاشورایی شدن

قرص ندارد که بخوریم و عاشورایی شویم

عاشورایی زیستن میخواهد

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ مهر ۹۶ ، ۲۳:۵۴
مسیح


+بیا مادر جان، اینم حرم. سلام بده به آقا

_مادر از همین جا؟ خیلی دوره که قربونت برم

+مادر شلوغه، شما هم با این ویلچر برات سخت میشه

_اگه میشه ببرم مادر، فدات شم، کلی راه اومدم تا اینجا

+دوست دارم مادر منتها نمیشه ببین الان..

(مردی از پشت به مرد پشت ویلچر نزدیک میشود و روی شانه اش میزند و آرام یا او صحبت میکند، پیر زن غرق نگاه به حرم است و اشک از گوشه ی چشمانش سرازیر است و با حسرت از دریچه در به حرم نگاه میکند، منتها متوجه اتفاقات پشت سرش نیست)

@ شما برو من باقی راه رو میبرم، خسته نباشی

+نه زحمت نکش شما، اونجاهم شلوغه پیرزن از همینجا سلام میده، خیالی نیست

@ شما برو من اینجا نذر دارم، سختیش بامن

+دردسر نخر برای خودت داداش از..

@عرض کردم بفرمایید، خداقوت

+پس بذار خدافظی کنم

@نه حالشو بهم نزن داداش

+خیلی خب، پس التماس دعا

@محتاجیم

(پیرزن آرام زیر لب نجوا میکند و اشک میریزد، ولی دلش آرام نمی شود و باز درخواستش را تکرار میکند)

_ولی مادر ای کاش منو میبردی

@میریم مادر جان، شما اذن دخول رو خوندی؟

(با شوق)

_اره مادر خیلی وقته، زحمت میشه برات مادر، کار داشتی شما

@رحمت کار همیشه هست، شما هم جای مادر من

_زنده باشی، خدا نازنین مادرت رو حفظ کنه

@ان شا الله، بسم الله...

(ویلچر با راننده ی جدید شروع به حرکت میکند، مادر بدون توجه به پشت سر خودش مشغول زیارت است و صحن گردی، ویلچر بعد از یک دل سیر زیارت در صحن انقلاب جلو تر از سقا خانه توقف میکند، مادر آماده ی خواندن دعا میشود)

_مادر جان، شرمنده، پیر شی، گلوم خشک شده یک چیکه آب بهم میدی؟

@به چشم مادر

_فدات شم

(مادر مفاتیح را باز میکند و آماده میشود، یک دست از پشت سر وارد میشود و آب را میدهد)

@مادر میخوای زیارت عاشورا بخونی؟

_از خدامه مادر

@پس بسم الله، شما باز کن من میخونم برات

_پیر شی مادر، خیر از جوونیت ببینی

(مرد شروع به خواندن میکند، مادر مفاتیح را باز میکند و گریه میکند، صدای مرد اشناست، مادر به فکر فرو میرود، صفحه را که ورق میزند، عکس پسرش لای مفاتیح به چشم میخورد، یاد وصیت پسرش می افتد و ناگهان دوباره به صدا توجه میکند، یک دفعه برق از بدنش رد میشود، ناگهان به پشت برمیگردد اما اثری از مرد نیست، مادر به وصیت پسر عمل کرده، دوباره به عکس پسر خیره میشود، و بغض میکند)

#امام_رضا

۲ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ شهریور ۹۶ ، ۰۱:۳۴
مسیح

میپسندم

وقتی که مردم

خیلی ها را شگفت زده

یا متحیر کنم 

چیزی شبیه به این جمله:

مسیح را میگویی؟ همان مسیح خودمان؟؟؟!





پ ن:

دنیا

تلخ شده 

۱ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۷ مرداد ۹۶ ، ۰۱:۴۶
مسیح