icon
نوع نگاه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است

۲۶۴ مطلب با موضوع «نوع نگاه» ثبت شده است




این داخل خون های ماست

چیز بیرونی نیست

انگار مثل یک واکسن است. وقتی حزب اللهی شوی این واکسن را به تو تزریق می‌کنند و بعد دوز شوخی بدن تو را تا صد در صد افزایش می‌دهند.

برای همین است خط روایات دفاع مقدس را که بگیری و بعد یک دفعه بخوری به تور بچه های راهیان نور فکر می‌کنی در امتداد یک راه آمده ای.

این داستان آنقدر پیش رفته که در فصل شوخی ها دو زیر شاخه تعریف شد

شوخی معمولی/شوخی بسیجی

تفاوت شوخی بسیجی مثل فرق سس قرمز با این سس تند هایی است که رویش نوشته شده: «هار جداً»

یعنی مثلاً اگر در شوخی معمولی شما یک پس گردنی آرام در حد برخورد لطیف کف دست به پس گردن سوژه میزنید، در شوخی بسیجی آن کار را جوری انجام میدهید که ممکن است مهره سه و چهار گردن جایشان را به صورت موقت باهم عوض کنند.

شوخی بسیجی محکم تر، با جزئیات بیشتر، سر حال تر و برنامه ریزی شده تر است.

نقطه اوج شوخی بسیجی مقوله سر کار گذاشتن یا همان ایستگاه کردن است. تا به حال موردی گزارش نشده که فرد ایستگاه شونده توسط یک انسان حزب اللهی، توانسته باشد از ایستگاه مورد نظر بیرون آمده باشد.

تاریخ شفاهی های دفاع مقدس را بخوانید پر است از نمونه های که رزمندگان غیور ما چه رزمنده های دیگر و چه عراقی ها را مشتری ایستگاه های خود کرده اند.

شما وقتی در یک لوپ «وضعیت تکرار شونده» شوخی بسیجی قرار می‌گیرید بعد از مدتی تمام معانی جهان اعتبار خود را از دست میدهند زیرا دیگر فهمیدن این موضوع که این حرف همچنان شوخی است یا به واقعیت نزدیک شده سخت می‌شود.

ما در راحت ترین

سخت ترین

جانکاه ترین

تراژیک ترین

منزجر کننده ترین

خطرناک ترین

و عموما در هر وضعیت دیگری شوخی میکنیم.

اینطور از پیچ هشت سال جنگ نابرابر گذشتیم

اینطور از پس دوری های بلند مدت از خانواده بر می آییم 

اینطور از داغ برادرانمان گذر میکنیم

اینطور آتش زخم زبان های هر روزه را خاموش میکنیم.

فیلم بالا را نگاه کنید

یک نمونه حرفه ای از ایستگاه کردن در شرایط بحران است، یک کلاس آموزشی.

درست زمانی که دستمال ها را برای پاک کردن اشک هایمان آماده میکنیم

او با یک حرکت به ما نشان میدهد که در دام ایستگاه او افتاده‌ایم.

ایستگاهی زیر باران گلوله



پ ن:

چند بار تا به حال به تور این ایستگاه ها خورده اید؟ :)

پ ن:

چند بار تا به حال ایستگاه گرفته‌اید

پ ن:

سبک زندگی حزب اللهی

#شهید_رضا_سنجرانی

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۰ آبان ۹۷ ، ۱۵:۱۸
مسیح

اوضاعش دیگر خیلی خراب شده بود با اینکه تا نفس آخر دلش به تسلیم نبود.

اما میدانی، همیشه در زندگی یک چیزهایی را تو میخواهی یک چیزهایی را خدای تو.

او ماندن را میخواست اما گویا مشیت خدایی که می‌پرستید بر راه دیگری بود.

بقیه بار و بندیل را جمع کرده بودند که برای اربعین به کربلا بیایند. او هم دلش به راه پیمایی بود

اما باز هم لازم است بدانی که در زندگی، گاهی بعضی چیزها را تو میخواهی اما شرایط موجودت نه.

شرایط موجود او نمی‌گذاشت با بقیه دل به جاده بزند.

درد به استخوان زده بود و گویی درد وقتی به استخوان برسد خیلی وحشتناک می شود.

وقتی که دیگر زمین گیر شده بود به اطرافیان می‌گفت «خوب شوم حتما کربلا می روم»

ما که داشتیم بار را برای رفتن جمع میکردیم دیدم مادرم با خودش پرچمی دارد

گفتم پرچم برای چیست؟

گفت برای او که در راه تبرک کنم وقتی برگشتیم بکشم رویش تا شفا بگیرد

ما کوله را برداشتیم و رفتیم

او اما به جبر شرایط روی تخت ماند

ما به دل به راه نود کیلومتری زدیم

او اما پشت درب روز شمار سفر نهاییش ماند

رسیده بودیم کربلا

من خسته بودم و رنجور، جا پیدا کردم و تخت خوابیدم وقتی چشمانم داشت گرم میشد گفتم «صبح سر حال که شدم می روم حرم به یادش زیارت میکنم»

صبح که شد چشمانم را که باز کردم موبایل را که داخل چادر آنتن نمی‌داد برداشتم و رفتم روبروی درب موکب رو صندلی ها نشستم. از چایخانه یک چای عراقی گرفتم با چند بیسکوییت

بیسکوییت را توی چای زدم

روی گوشی تلفن هم تماسی از واتس آپ سر و کله اش پیدا شد «خواهرم»

مثلاً ذهنم را برای هر خبری آماده کردم ولی باید بدانی که ما هرچقدر هم که آماده باشیم باز هم اندازه آمادگی درد ها و غم ها نمی شود.

گفت «تمام شد عمو راحت شد»

با بغض می‌گفت

من فرو ریختم، مثل بیسکوییت در چاییم که به یک باره فرو ریخت

پیاده گز کردم تا محل اقامت مادر، پرچم تبرک‌شده را گذاشته بود توی ساک تا ببریم

روز قبل اربعین بود

باید برمیگشتیم تا به مراسم برسیم

حرم ندیده برگشتم

صبح در روبروی خانه اش در حالی که چند قدم تا خیابان اصلی راه داشت ایستاده بودیم

خیابان اصلی که منتهی به امام حسین بود از جمعیت مردمی که پیاده به شهر ری می‌رفتند سیاه بود.

حال هوا حال هوای مسیر کربلا بود

پرچم را روی جنازه انداختیم

و چند لحظه بعد باهم تشییعش کردیم

او پیاده روی دست های ما روز اربعین قدم زد.

همه چیزهای قبلی را دانستی ولی این را هم بدان

گاهی چیزی را تو میخواهی که به صلاح توست آن وقت خدا اگر زمین و زمان هم آن را برای تو نخواهند، آن چیز را به تو میدهد.

مثل عمو که دوست داشت اربعین پیاده به کربلا برود

و رفت...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۷ آبان ۹۷ ، ۲۱:۲۸
مسیح

ان شا الله که برای شما پیش نیاید، یعنی دست من نیست. اصلا حرف بی معنی زدم، بهتر است تا حرفم را شروع نکردم جمله بالا را اصلاح کنم:

ان شا الله که وقتی برای شما پیش می آید آماده باشید ولی دیروز که در مراسم خاک سپاری برای بار چند دهم مراحل تدفین را می دیدیدم

اینکه جنازه را می آورند

بعد رو به قبله روی زمین میگذارند

بعد یک نفر توی قبر می رود

بعد قبر را نشان جنازه میدهند

بعد جنازه را داخل قبر میکنند

به پهلو می‌خوابانند و هر چیزی که باید برایش بگذارند و بریزند و بخوانند را انجام می‌دهند.

همه این فرآیند بلاتشبیه برایم مثل پختن یک غذا به نظر آمد.

غذایی که در آن بدن متوفی ماده اصلی غذاست و باقی چیز هایی که خوانده میشود و گذاشته می‌شود و ریخته می‌شود مثل ادویه ها.

مواد اولیه اگر خوب باشد، با همراهی ادویه ها عالی می شود.

مواد اولیه اگر کم کیفیت باشد یک آشپز خوب می تواند به ضرب و زور ادویه غذا را قابل خوردن کند.

ولی اگر مواد اولیه خراب و فاسد باشد، هزاری هم بهترین ادویه ها را خرجش کنی، چیز درستی از آب در نمی آید.

مثلا تربت مزار حسین ادویه غذای آخرت ماست اما مواد اولیه حب الحسین است

مثلاً کفن های منقش به آیات و ... ادویه غذای آخرت است اما نماز مواد اولیه است. ( این را که گفتم بدن خودم لرزید)

برای غذای آخرت، خودمان را سالم نگه داریم تا با ادویه ها اوج بگیریم.

مثال بدی بود؟

ببخشید فقط به ذهنم رسید خواستم برای شما هم بگویم





پ ن:

جوری باشیم که خودمان هم بتوانیم از غذای آخرتمان بخوریم.

پ ن:

جوری باشیم که بتوانیم غذای آخرتمان را به بقیه تعارف بزنیم.

پ ن:

قبرها خیلی گود شده اند

مراقب باشیم...

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۷ ، ۱۷:۱۲
مسیح

+عراقی ها را میبینی؟

اینقدر خدمت می‌کنند به زوار؟

_خب

+فکر میکنی دلیلش چیست؟

_شما بفرمایید استاد

+عذاب وجدان برادر! عذاب وجدان! حجت خدا را اجداد همین ها شهید کردند! باید هم الان اینطور گریه کنند و پذیرایی کنند! البته از مهمان نوازیشان چشم نمی پوشم ها!

_بعد ما چی؟

+ما چی چی؟

_ما آن وقت نقشمان در عاشورا چه بود؟ اجدادمان، خودمان بچه هایمان

+شکر خدا کوفی نیستیم برادر، اهل شیعه پرور ایرانیم

_اهالی کوفه و شام و مدینه هم اهل شهرهای مسلمان پرور بودند برادر

+مثال پرت نزن دوست من، حواست باشد اسم ها گولت نزنند

_حرف من هم همین است عزیز، حواست باشد اسم ها گولت نزنند، کوفه جغرافیا نیست برادر، کوفی هم اسم وابسته به مکان نیست، حالا که دستمان به گوشت «تو بگو معرفت خدمت به زوار» نمیرسد، الکی پیف پیف نکنیم

حسین ابن علی اگر در دیار تو شهید میشد و خانواده اش به اسیری می‌رفت در حالی که تمام تبار توهم‌ در یاریش بودند حاضر بودی مثل عراقی ها خدمت کنی؟

زنت، بچه ات، خانه ات، مایملک یک سال کاری ات، وقتت، عمرت

شب بیداری، کم خوردن، خسته گی، غر شنیدن از زائر و ..

+بس کن برادر، حرف هایت محترم، ولی ننگ ننگ است برادر، با هیچ چیز پاک نمی شود

_باشد، بس میکنم ولی باز میگویم، کوفه و شام جغرافیا نبودند، فرار کن از موقعیتی که کوفیت کند، که شامیت کند، فرار کن برادر فرار






پ ن:

کوفه همین وزارت خارجه است

کوفه همین بانک مرکزی است

کوفه همین دولت است

کوفه همین بعضی از شرکت های تعاونی اتوبوس است

کوفه همین مغازه ایست که جنس های مربوط به راهپیمایی را گران کرده

کوفه هواپیمایی است

کوفه آن راننده تا لب مرز است که چند برابر کشیده روی کرایه

کوفه آن نمک به حرامی است که سنگ تفرقه عرب و عجم می اندازد

کوفه آن دارایی است که خودش می‌رود ولی دیگران را کمک نمی‌کند

کوفه همان کسی است که طول مسیر میخورد و می‌خوابد برمیگردد به عراقی فحش میدهد

کوفه همینجاست برادر

دست از روی چشمانت بردار

فاصله دور چرا

کوفه شاید کوچه ی بغلی است

شاید خیابان فلان است

شاید میدان بهمان است

کوفه دور نیست برادر

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۰:۰۷
مسیح

+به انتظار چه نشسته ای پسرم؟

_جنگ پدر... در انتظار جنگ هستم تا دشت را پر کند

+از جنگ چه میدانی؟

_یک گروه حق یک گروه باطل و بعد شمشیرهایی که حرف میزنند

+تعریف شاعرانه ایست... اما جنگجوها شاعر نیستند

_چه هستند پدر؟

+اگر به چشم تو نگاه کنم، شاید مجسمه ساز هستند، خراش میدهند و میبرند

_چیزی هم خلق میکنند؟

+آدم های جدید... من خودم بعد از یک جنگ خلق شدم

[دستش را بالا می آورد، آستین خالیی که تاب میخورد]

_ادمی هم خلق کردید؟

+خلق کردم، آدمی بدون سر

[نگاهش را به پسرک می‌دوزد]

+چه چیزی از جنگ برای تو جذاب است پسرم؟

_قاعدتا نه آستین خالی شما و نه سر از دست رفته

+چیزی که از جنگ دیده می شود همین است پسرم

_برای آدم هایی که وسط میدان هستند آری، اما برای کسی که از این بالا میبیند، نه...

[نگاهش را در دشت رها می‌کند، گویی دنبال چیز خاصی بگردد]

+از این بالا چه میبینی؟

[در نگاه پسر گویی که دشت دوباره پر آدم شده باشد]

_من گروهی از آدم ها را میبینم که شجاعت روبرو شدن با واقیعت های حتمی را دارند، همه چیز را پشت سر گذاشتند و میدانند تیزی تیغ ها حقیقی است اما جلو می‌روند، نگاهشان به انتهای سپاه دشمن است گویی هدف تبدیل به هیبتی شده و آن را هم پشت سپاه دشمن مخفی کرده اند.

گرمی چشمان منتظر را پشت خود حس میکنند و سردی مرگ را روبروی خود.

کشته شدن با شرافت را بیشتر از زنده بیرون آمدن از پس شکست میدانند.

میدانی پدر؟ از این بالا رفتار ها دیده میشود

به نظرم شما درست میگویید، جنگ آدم های جدید خلق می‌کند، مثل شما، بعد از نبرد قبلی و مثل من، بعد از نبرد پیش رو

+شاید وقتش رسیده این بار من جنگ را از بالا ببینم و تو از میانه میدان، شاید من هم فیلسوف شدم «خنده»

_اگر تحمل کردید که در میدان نباشید شاید «خنده»






پ ن:

پشت سپرهایی که بلند کردیم برای دفاع، بعضی ها خانه کردند

گرچه از صدای برخورد ها شاکی هستند.

پ ن:

این کابوس چهل ساله، تا دم مرگ بدرقه تان خواهد کرد

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۷
مسیح



«یک روز
وقتی جنگ تمام شد
تو به مادر میگویی:
انگار که، هیچ‌کس باقی نمانده است، هیچکس...
و مادر می‌گوید:
بچه ها به دنیا می‌آیند، بچه های زیادی به دنیا می آیند
بچه هایی که حتی جنگ را حس نکرده اند و برایشان، طعم و مزه ی قصه و افسانه را دارد و باز آن ها وطن را پر خواهند کرد و مسجد ها را
مدرسه ها را و سربازخانه ها را و مجالس عروسی را...
اصل آن چیزی است که تو به خاطرش جنگیدی
اصل، آن چیزی است که تو به خاطرش دوستان دوران کودکیت را از دست دادی
اصل، آن چیزی است که تو به خاطرش، دیدن را از یاد بردی
و حسن راه رفتن را از یاد برد
و مصطفی، خود را.
دخترک، خجل می‌گوید:
مادر! آن بچه ها که باز می آیند، آیا باز به جنگ تازه نخواهند رفت؟
مادر می‌گوید:
اگر ظلم باشد، گرسنگی باشد، وطن در خطر باشد، ایمان مورد هجوم و دشمن در خانه ی ما
عروس من! عروسک خوب من!
بچه ها باز هم خواهند جنگید.
آنها که شرف دارند، خواهند جنگید
و آنها که ندارند، خواهند گریخت...»







پ ن:
متن بالا، برشی از کتاب بود، گرچه برایم سخت است برشی از یک کل دوست داشتنی بردارم
پ ن:
سالها دنبالش بودم و کتاب از دستم فراری بود
به هر کتاب فروشی می‌رسیدم میگفتم:
آقا کتاب «با سرود خوان جنگ در خطه...» جمله ام تمام نشده، میگفتند: نع!
یک نه محکم که گویی جای دیگر هم پیدایش نمیکنی
دنبال دلیلش بودم که چرا نیست
امشب وقتی کتاب تمام شد
فهمیدم
پ ن:
دوست دارم
پاراگراف به پاراگرافش را پست کنم
و فکر کنم این کار را بکنم...
پ ن:
حیف
دوست داشتم عمرم را به حساب زندگیت بریزم
تا دو جمله بیشتر مینوشتی
حیف دنیا این قابلیت را نداشت
نادر خان
#با_سرود_خوان_جنگ_در_خطه_ی_نام_و_ننگ
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۳ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۱
مسیح



[اتوبوس بنز قدیمی در یکی از خیابان های تهران در حال حرکت است و دود غلیظی هم از خود بیرون می‌دهد]

+حاج بهرام مصبتو شکر، این قراضه رو هنوز عوض نکردی؟ بابا کل خیابونو ابر باران زا گرفت...

_ای بمیری که هنوز وقتی میای تو ماشین یه ریز هی ور ور ور ور حرف میزنی

+هییَع حالا انگار دختر هیجده سالست چه بر میخوره بهش

@ حاج بهرام به اصالت پایبنده! کاری با این سوسول بازیا نداره!

[با شنیدن این صدا رضا که جلوی اتوبوس در حال کل کل با حاج بهرام بود به سمت صندلی های عقب برمیگردد، کنار هر مرد جوان یک زن مسن نشسته، یکی از زن ها گره کیسه ای را باز میکند و به دست مرد میدهد]

# آقا بزنید روشن شید، برگه زرد آلو بی بی سمیه است نزنید رفته از دستتون!

@ ای جان ای جان، دهنت سرویس هربار که می آوردی به ما نمی‌رسید! بیارش این ور بدو تا رضا مشت نکرده همه رو!

[رضا با لبخند به سمت راننده و شیشه جلوی اتوبوس برمیگردد]

_رضا اگه حرف اضافی نمی‌زنی بگو‌ ننه کجاست الان ده دقیقست خیابون رو رد کردیم!

+اینقدر دود کردی نمی‌بینم جایی رو

_لا اله الا الله..

+نه نه غلط کردم میگم :) والا ساختمونا رو یه جوری کوبیدن ساختن نمی‌شناسم جایی رو ولی چشمی که حساب میکنم ته همین خیابون.. جلو مغازه احمد کرکر

∆این عادت زشت اسم گذاشتن رو آدما رو هنوز ترک نکردی بیچاره ننه چی کشیده از دست تو

+بابا احمد کرکره ساز بود بهش می‌گفتیم کر کر اسم نذاشتیم که!

@ عهه رضا ننه! اونها

+کو؟

@ اونها رو نیمکت نشسته..

+ای قربونت برم ننه.. حاج بهرام جلو‌ نیمکت نیش ترمز بزن!

[حاج بهرام جلوی نیمکت ترمز میزند، درب اتوبوس روبروی ننه باز میشود و رضا بیرون می‌پرد]

+حاااج خانووم برسونیمتون!

[ننه صورتش را می‌چرخاند و چشمانش را از پشت عینک ته استکانی ریز می‌کند]

×تو کی هستی؟

+همون که با دمپایی سیر کتکش می‌زدی!

×رضا ننه تویی؟!

+ای قربون رضا گفتنت برم، اره ننه خودمم!

×دیر کردی مادر!

+بیا بریم بالا برات بگم، قربون چشات برم

[رضا ننه را بالا می‌برد، بچه های برای ننه صلوات می‌فرستند و پیر زن های دیگر برای استقبال از او به سمت ننه می آیند..]





پ ن:

#صداهاصداها

پ ن:

نام عکاسش را نمیدانم...

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۱ ۰۹ تیر ۹۷ ، ۰۲:۴۲
مسیح


+مجید بازوت! بازوت چی شده؟!

_چیزی نیست چیزی نیست هول نکن

@ مجتبیی! بیار اون برانکاردُ!

+من جواب مادرتو چی بدم مجید!

_مادرم سوال کرد شما جواب نده..

@ مجتبیی برسون اون لامصبو! از دست رفتتتت

+اون کیه اون پشت افتاده؟

(مجید با وجود درد بازویش خودش را کمی به امداد گر نزدیک می‌کند تا پشتش معلوم نشود)

+بهت میگم اون کیه اون پشت افتاده، بیا کنار مجتبی..بذار ببینم

@ برو عقب برادر همینجوری جا کمه اینجا برو عقب بذار کارمو بکنم

_چیزی نیست.. هادیِ یکم فشارش افتاده..

+یا صاحب الزمان! هااادییی!

_نگران نباش، جواب مادر هادی با من...






پ ن:

#صداهاصداها

پ ن:

در صداهای ذهن من، مجید و هادی برادر بودند...

پ ن:

عکس از استاد

@bahram.mohammadifard

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۷ ، ۰۳:۲۰
مسیح



در آن سالهایی که مسیر هر هفته من بود

این جا مثل الانش نبود

یک محوطه باز بود که نیمی از آن را خیابان تشکیل داده بود و نیمه دیگر فضای سبزی بود که منتهی میشد به خیابان

چند روز پیش که دوباره بعد سالها با مترو به بهشت زهرا رفتم وقتی از ایستگاه بیرون آمدم و پیچیدم سمت مسیر

دیدم همه آن فضا یکی شده و جایش را خط کشی های قبر گرفته و آن جلوتر هم چند نفر خاک شده

پیش خودم گفتم

فلانی زمین دارد می گوید:

هرچقدر لازم باشد قبر خواهم شد تا تو راهم در بربگیرم!


راه فراری نیست 

خاک ما را میخواند...



پ ن:

خانه ات چند متر است؟

آماده ای در دو‌ متر بخوابی؟

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ تیر ۹۷ ، ۰۲:۱۸
مسیح

[صدای رادیو]

طبق اعلام کارشناسان هواشناسی طوفان شدیدی تقریبا از یک ساعت پیش تهران را در نوردیده، از شهروندان گرامی تقاضا می‌شود به جز رفت و آمد های ضروری، از بیرون آمدن از خانه ها پرهیز نمایند، طبق گزارشات رسیده تا این لحظه...

[زن سالخورده ای با نیمچه شنلی که به دوش دارد روبروی پنجره ایستاده به بیرون نگاه میکند، بیرون از پنجره باد درختان را به رقص تندی وادار کرده و باقی اجزا در هوا چرخان شده اند، چندین نفر گوشه پنجره در حال فرار کردن به زیر سقف ها هستند، مردی که گویا خیلی دور تر روی مبلی ولو شده با صدایی که گویا برای رسیدن به زن از گلویش به بیرون پرتاب میکند]

+حتی امروز هم؟

[زن در حالی که نیمچه‌ شنل خود را کمی محکم‌تر دور خودش جمع می‌کند با لحنی آرام کلمات را به سمت مرد قدم زنان راهی میکند]

_حتی امروز هم...







پ ن:

از  دست پست های

#آنچه_در_ذهن_شما_ادامه_پیدا_میکند

#صداهاصداها

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۹
مسیح