icon
نوع نگاه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است
آخرین مطالب

۲۳۸ مطلب با موضوع «نوع نگاه» ثبت شده است




مدت زمان: 48 ثانیه 



به نظرم بازیگر

نه دیالوگ هایش را خوب حفظ کرده

و نه حتی چند بار قبل از روی صحنه رفتن آن را تمرین کرده

در ادامه حس یک آدم معترض را هم نمی تواند درست دربیاورد

حالتش آنقدر ذوق زده و هیجان زده است که گویا همین الان میخواهد یک خبر مهم به حضار بدهد خبری که برای خودش هم خوشحال کنندست

تاسف در چهره اش نیست 

بغضی نمیکند

و حتی شکسته گی در چهره اش دیده نمیشود

دیالوگهای او هم دیالوگهای درستی نیستند

یعنی قبل و بعد ندارند

خیلی یک دفعه ای و بی مقدمه هستند

مخاطب از خودش میپرسد

چرا اینجا؟

چرا الان؟

و چرا اصلا این حرف ها؟

نقش مکمل او هم ناشیانه بازی میکند

لبخند ملیح تمسخر گونه ای دارد 

و از گوشه چشم او را نگاه میکند

اثری از همدردی دیده نمی شود

تازه با همان حالت، دیالوگ های همبازیش را نیز اصلاح میکند!

در کل کار نه سناریوی درستی دارد

نه دیالوگ های مناسبی

و از همه مهمتر نه بازی درستی

کارگردان هر که بوده

از این بازیگر های کار درست، بازی بدی گرفته

در کل میتوان گفت:

این اعتراض اصلا درنیامده

یک اثر که در بهترین حالت شاید ترحم برانگیز باشد







پ ن:

#لیلاحاتمی برای من آدم قابل احترامی بود

نمیدانم چرا ولی فکر میکردم آدم سنگین و باوقاری است

در ذهنم همیشه با فیلم های لیلا و ارتفاع پست و رگ خواب تحسین شده بود

ولی این فیلم و این رفتار...

نمیدانم شاید خودش هم خیلی راضی به کاری که کرده نباشد

پ ن:

مخاطب خارجی این فیلم فکر میکند

مانی حقیقی و لیلی حاتمی وقتی به ایران برگردند یا اعدام میشوند یا در خوش بینانه ترین حالت زندانی و ممنوع از کار

بنده خدا ها نمی دانند که این ها حتی پرکار تر هم میشوند :)

پ ن:

اولین درس خانه های همه ما این بود

حرف خانه چه خوب چه بد

به بیرون خانه درز نکند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۶ ، ۰۲:۱۲
مسیح



سال هاست

در حسرت پنجاه و هفتی که نبودم

#الله_اکبر میگویم

و در حسرت هشت سالی که نبودم

از دفاع مینویسم

و در حسرت یاری که نیستم

 روزهای فراغ امام حاضر را شب میکنم


خدا ان شا الله

شر این حسرت ها را از زندگی ما کم کند







پ ن:

برای انقلابی که خیلی راه نرفته دارد

فردا به خیابان می آیم

#۲۲بهمن_تماشایی

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۰۹
مسیح



+سرما نخوری ماااادر...حداقل یه کلاه سرت میذاشتی تو این برف...


پ ن:

بهشت زهرا

#مادر_شهید

#شهید

#قاب_ماندگار

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ بهمن ۹۶ ، ۱۲:۴۶
مسیح


از بیرون در خونه که رد میشدی
صدای مبهم خنده ها و سر و صداها میومد
صدای خوردن قاشق ها به بشقاب های ملامینی که طرح گل و میوه داشت، که یه ست کامل بود
پیش دستی داشت کاسه ماست داشت
صدای لیوان های استیل
قاشق های حلبی
بوی درهم پیچیده شده ی قیمه و قرمه که میرفت لای بوی خیار های سالاد که همیشه خدا بوش از باقی اجزای سالاد بیش تر بود
بوی ترشی هفت بیجار
صدای جیغ و داد و خنده زن ها تو آشپزخونه که وقتی موقع کشیدن غذا میشد آشپزخونه ترافیک میشد
سه نفر پای قابلمه ها میشستن، یکی برنج میکشید یکی دیس میذاشت
اون یکی پلو زعفرونی میریخت
گروه خورشت تند تند خورشت ها رو تو بشقاب خورشت خوری میریخت
بعد پشت در اشپزخونه صف آدمهایی بود که بشقابا رو ببرن تا سر سفره
سفره ای که خیلی طولانی بود
زنونه مردونه داشت
اون گوشه هم سفره بچه ها که گاهی پیله میکردن جفت هم بشینن
که گاهی همه چی تکمیل بود ولی صبر میکردن چون فلانی هنوز نیومده بود
بالا و پایین سفره وزنش زیاد بود
یه سر مامان بزرگ بود
یه سر بابا بزرگ
باورتون نمیشه
ولی سر سفره همه بودیم
پدرا، مادرا، بچه ها، نوه ها، نتیجه ها
موبایل بود ولی دکمه ای بود
تهش یکی برای بقیه اس ام اس میخوند
روزنامه دست به دست مردا میگشت
بچه ها بدو بدو تنگ هم میلولیدن
همیشه پای یکیشون میخورد به یه لیوان و بشقابی
حیاط خونه قسمت قسمت میشد برای بازی بچه ها
چیزای خیلی ساده جذاب بود
همیشه همه میگفتن:
بابا خاموش کن اون تلوزیونو
وقت رفتن کسی دلش نبود زود بره
بچه ها زاری میکردن که دو دقیقه دیر تر بریم
اخرشم همه هم رو وعده میدادن به شب جمعه بعد
و میرفتن تا لحظه شماری آخر هفته رو بکنن

همه اینا یه فلش بک سریع بود وقتی تو مسیرم برخوردم به این پنجره با اون شیشه های مربعی و اون گلدونا
که من رو یاد خونه مادربزرگ انداخت






پ ن:
کی فکرش رو میکرد بعضی چیزها اینقدر زود خاطره بشه
پ ن:
فکر کنم همه هم نظریم که وقتی بزرگای خانواده میرن، برکت و نعمت به طرز عجیبی از خانواده میره
خدا همه بزرگان خانواده رو حفظ کنه.

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۴ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۳۱
مسیح



عکسها یه لحظه از زندگی آدم رو میگیرند و برای همیشه پیش خودشون نگه میدارن

لحظه ای که بعد از صدای شاتر دوربین دیگه برای همیشه از ذهن تو حذف میشه و تو رو مجبور میکنه که هر وقت خواستی به اون لحظه فکر کنی بری و بگردی و اون عکس رو پیدا کنی تا پازل ذهنت رو تکمیل کنه.

این ها جملات احمد بود

تو سه سالی که کنار هم تو محور های مختلف میجنگیدیم حتی یک عکس هم ندارم که توش به دوربین نگاه کرده باشه

احمد همیشه گاوصندوق چشمهاش رو از جیب بری های لنز دوربین پنهان میکرد.

میخواست همیشه لحظات رو زندگی کنه

میگفت:

یک بار برای آخرین عکس با پدرم به لنز خیره شدم و بعد از اون دیگه نتونستم آخرین دیدار با پدرم رو که بعد از اون عکس مرد، به خاطر بیارم.

برای همین بود که تنها دارایی احمد تو اون سالها یه دست لباس خاکی بود و آخرین عکس با پدرش که همیشه توی جیبش بود چون دیگه نمی تونست آخرین لحظه پدرش رو به یاد بیاره الا با عکس.

اون روزها من سارق لحظه های بچه ها بودم

و این رو زمانی فهمیدم که بعد از جنگ

جز با عکس ها، دیگه نمی تونستم اون روزها رو تصور کنم

و هر عکسی رو که از دست میدادم اون لحظه رو هم برای همیشه به دست فراموشی میسپردم.






پ ن:

مثلا من یک عکاس جنگم که از احوالاتم میگویم.

پ ن:

عکس از @bahram.mohammadifard 

اگه هنوز صفحشون رو دنبال نکردید

فقط این رو بدونید که کلی حال خوب رو از دست دادید (در اینستا)

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۶ ، ۲۲:۵۳
مسیح



(از پنجره به بیرون نگاه میکند)

+امسال آسمون خشکه خشکه، نه بارونی نه برفی

_اره والا نفرین شده اسمون امسال

+گذشته از اینا چه ضرری کردم امسال..

_چطور؟

+کلی رفتم بارونی و چکمه خریدم برای زمستون حالا مجبورم مثل خل و چلا بپوشمشون برم بیرون



(از پنجره مشرف به زمین بیرون را نگاه میکند و در فکر فرو رفته)

+آقا حجت..

_(خیره مانده)

+آقا حجت!

_بله..بله خانم

+چاییت یخ کرد! دومین بار برات عوضش میکنما! کجایی؟ بده عوض کنم برات

_عه ببخشید خانم (با دستش به بنده لیوان میزند) نه خوبه وقت خوردنشه، (قندی در دهان میگذارد و یک باره چای را سر میکشد و باز به بیرون نگاه میکند) امسال آسمون خشکه خشک...

+آره والا..یه چیکه آب نیست.. حجت چی میشه زمین؟

_تا وقتی بارون نیاد هیچی...روزا میرم هی زمین رو بیل میزنم به خودم میگم فردا بارون میاد..







پ ن:

از وقتی این عکس از نماز باران رو دیدم

مدام به چهره و حالت این مرد فکر میکنم

و به اینکه ما چقدر نعمت های خدا رو میفهمیم و درک میکنیم و برای نبود یا کمبودشون سوگوار میشیم و دوباره میریم در خونه خدا و ازش درخواست میکنیم

گاهی نگاه ما به نعمت های خدا اینقدر روتین و طلبکارانست که حتی در نبودش سراغش رو هم نمیگیرم اگرم بگیریم از بنده خدا میگیریم نه خودش

پ ن:

برای باریدن بارون و برف دعا کنیم

اما هدفمون راه رفتن زیرش و عکس گرفتن باهاش نباشه

که اونم خوبه

ولی این بار دعا کنیم برای اینکه نعمت نازل بشه برای اونایی که این نعمت رو میفهمن

باهاش زندگی میکنن

شکر گذارشن

و زندگیشون به اون بنده.

پ ن:

عکس از نماز باران مردم بیرجند

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۴
مسیح

به شدت نیازمند یه دخمه کوچیک و نقلی برای اوقات تنهایی که تایمشون هم خیلی زیاده هستم

یه دخمه ای که دیواراش برای خودم باشه

بتونم تا سقف چیز میز بچسبونم روش

یه طرفش کلا تخته باشه

یه گوشش میز تحریر

اگه یه تشک بالش هم داشته باشه خوبه

به شدت احساس نیاز دارم بهش

اصلا یه وضعی..






پ ن:

تنهایی مثل نوشابست یا هر چیز مضر ولی خوشمزه ی دیگه

لذت بخشه ولی اثار جبران ناپذیری بر روح میذاره

پ ن:

تنهایی که در پ ن بالا ذکر شده، از نوع اون تنهایی های رایج ضد اجتماع نیست

خلق یه دنیای اختیاری مطابق با اجزای ذهنیه که توش بهره وری ذهن به حداکثر خودش میرسه

و عموما انسان های دیوانه خواهان همچین چیزی هستند

چون بعد مدتی شما رو به شدت دچار اشتباهات محاسباتی بین دنیایی میکنه

پ ن:

میدونم پ ن بالایی خیلی پیچیده شد

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۲
مسیح




19دی ماه

این تاریخ

مناسبت های مختلفی داره

از قیام مردم قم

تا مثل همین پارسال سالروز فوت حاج آقا

ولی مهم ترین خبرش برای ما اینها نبود

خبر پیدا شدن و اومدن تو

گرچه تیتر یک خبرگزاری های دنیا نبود

ولی برای ما مهم ترین خبر دنیا بود

البته تو بین شلوغی های این خبر

یک خبر کوچیک و بی اهمیت هم وجود داشت که تو موج خبر تو گم شد

به دنیا اومدن نوزادی با کله قرمز در یکی از بیمارستان های تهران

اون خبر مهم 

و این خبر کم ارزش

یه نقطه مشترک داشت

مادر اون نوزاد کله قرمز

خواهر اون گمشده ی پیدا شده بود

چند وقت بعد

مادر اون نوزاد وقتی دست و بالش به بچه تازه به دنیا اومدش بند بود

از توی ماشین تشییع پیکر برادرش رو نگاه میکرد...




نوزده دی سالروز پیدا شدن پیکر مفقود تو بود

نه هیچ مناسبت دیگه ای

#شهید_محمد_جعفر_حائری









پ ن:

در مقابل اومدن تو

انگار من رفته بودم...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۶ ، ۰۰:۴۲
مسیح



+میگن سی ساله خونتون نرفتی! آخه چرا؟؟

(عکس را از لای یک دفترچه قدیمی در می آورد کمی به آن نگاه میکند و آرام جلوی مرد میگذارد، مرد نگاهی گذرا به عکس میکند)

+به خاطر یه عکس؟؟

_نه این دفترچه هم هست

(دفترچه را می چرخاند به سمت مرد و آرام هل میدهد به طرف او، مرد نگاهی به دفترچه میکند و یک ورق را تکان میدهد)

+به خاطر یه عکس و یه دفترچه قدیمی سی ساله خونت نرفتی؟! داری باهام شوخی میکنی؟

_مسئول اعزام منطقه بودم...






پ ن:

از سری قصه هایی که قرار شد کامل کننده اش ذهن شما باشد.

پ ن:

دیالوگ ها خیالی است..

۱۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ دی ۹۶ ، ۰۳:۲۴
مسیح



به گزینه ها نگاه کنید

گزینه دو

گزینه تفریحی و شوخی است اصلا محتوای درستی ندارد، پیام رسان بودن یا رسانه بودن صرفا یک لفاظی است

گزینه اول هم با تاکید بر قید راه اندازی دوباره مخاطب را از خودش دور میکند

اما گزینه سه با قید «به کار خود ادامه دهد» بدون شرط، چشم مخاطب را میگیرد و اینطور به نظر میرسد که گزینه اصلی خود اوست

اما در واقع رقابت اصلی بر سر گزینه یک و دو ست

و برنده نهایی هم آشنا و تفکرات اوست

تلگرام یا هر پیام رسان و شبکه اجتماعی دیگری

بدون ترویج

خشونت و تروریسم و نفرت پراکنی

به چه کار آشنایان می آید

بدون اینکه کار و کاسبی آن ها را تعطیل کند؟









پ ن:

از پشت کوه نیامده ایم آقای آشنا

پ ن:

چه کسی میتواند از حذف، خشونت و تروریسم و نفرت پراکنی و محتوای مستهجن از تلگرام بدش بیاید و آن را شرط راه اندازی دوباره تلگرام قرار ندهد؟

آیا می دانید دامنه درخواست ها و همچنین همکاری شبکه های اجتماعی و پیام رسان ها با دولت های دیگر در اروپا و آمریکا چه ارتباط تنگاتنگ و شانه به شانه ایست؟

پ ن:

بعضی ها آمده اند تا آمد نیوز ها نروند

۱ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۶ ، ۱۷:۲۳
مسیح