icon
نوع نگاه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است

۲۵۵ مطلب با موضوع «نوع نگاه» ثبت شده است

[صدای رادیو]

طبق اعلام کارشناسان هواشناسی طوفان شدیدی تقریبا از یک ساعت پیش تهران را در نوردیده، از شهروندان گرامی تقاضا می‌شود به جز رفت و آمد های ضروری، از بیرون آمدن از خانه ها پرهیز نمایند، طبق گزارشات رسیده تا این لحظه...

[زن سالخورده ای با نیمچه شنلی که به دوش دارد روبروی پنجره ایستاده به بیرون نگاه میکند، بیرون از پنجره باد درختان را به رقص تندی وادار کرده و باقی اجزا در هوا چرخان شده اند، چندین نفر گوشه پنجره در حال فرار کردن به زیر سقف ها هستند، مردی که گویا خیلی دور تر روی مبلی ولو شده با صدایی که گویا برای رسیدن به زن از گلویش به بیرون پرتاب میکند]

+حتی امروز هم؟

[زن در حالی که نیمچه‌ شنل خود را کمی محکم‌تر دور خودش جمع می‌کند با لحنی آرام کلمات را به سمت مرد قدم زنان راهی میکند]

_حتی امروز هم...







پ ن:

از  دست پست های

#آنچه_در_ذهن_شما_ادامه_پیدا_میکند

#صداهاصداها

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۹
مسیح

حساب کتاب میکنم بین بسته ها 

بین قیمت و میزان خدمات

چند گیگ چند وقته چند تومن

یکی را انتخاب میکنم

بعد شروع میکنم به استفاده

ایسنتا را باز میکنم چهارتا عکس را میبینم

سریع میبندم

چند عکس از پیام رسان دانلود میکنم 

سریع میبندم

رسیده ام به یک فیلم 

دانلود کنم یا نکنم؟

حجمش چندین مگ است

چقدر از حجمم مانده؟

بروم چک کنم

بعد یک دفعه پیش خودم می‌گویم

اگر در حال تمام شدن باشد چی؟

ترس اینکه باز کنم 

بگوید شما پنجاه درصد بسته خودتان را استفاده کردید..

پنجاه درصد!

کوفتتان بشود، همین دیروز گرفتم..

عدد صورت حساب هم هربار درشت و درشت تر میشود 

دوباره میروم اینستا

این بار دو عکس میبینم

سریع میبندم و بیرون می آیم

پیام رسان را میبرم روی حالت دانلود غیر خودکار تا ناغافل توی پاچه مان نکند 

ویدیو که دیگر اصلا دانلود نمیکنم

بعد یک دفعه پیامک می آید

شما هشتاد و پنج درصد بسته خود...

انگار تیر خورده ام

جا میخورم

عجب گیری افتاده‌ایم

من که کاری نکردم

دوباره با ترس و لرز میروم چک کنم

باز که میشود نوشته

فقط سیصد مگ مانده

فقط سیصد مگ؟!!

بابا من که کاری نکردم

میروم نرم‌افزاری را باز میکنم که شرح استفاده هایم را میگوید

اهان، مشکل از فلان جا و بهمان جاست

باز میروم با کلی حساب و کتاب بسته میخرم

بعد دوباره اینستا را باز میکنم...





پ ن:

تو که برای چک کردن حجم مانده اینترنتت دستت می‌لرزد

کارنامه عملت را چه میکنی؟

تو که برای خرید نت و نحوه استفاده اش چشم بازار را درمی‌آوری و حساب کتاب می‌کنی

اخرتت اینقدر نمی ارزد؟

این تو که گفتم

خودم بودم

پ ن:

کاش برای کارنامه اعمال هم نرم افزاری بود

هر شب باز میکردیم

می‌گفت:

شما بیست درصد فرصت بخشیده شدن خود را سوزانده اید

شما ده درصد خوبی کردید

شما ....

پ ن:

شرمگین از کارنامه ای که پیش پدر میرود...

پ ن:

التماس دعا

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۷
مسیح


مهدی می‌گفت:

اینجا حال نَفَسَم بهتر است، خیلی سرفه نمیکنم

خیلی کم اسپری لازم میشوم

میگفتم:

توی این گرد و خاک و الودگی؟!

می‌گفت:

اره نمیدونم، ولی اینجا راحت ترم


مصطفی می‌گفت:

منو رها کنی یک‌سال تو حرم میمونم

میگفتم:

یک سال!! من بعد یکی دو ساعت حوصلم نمیگیره..

می‌گفت:

نه بابا عشق میکنم!


مجید می‌گفت:

کربلا که میام بعد برگشتم اضافه وزن میارم

میگفتم:

حالا کربلا میای زیارتم بکن، فقط نخور

می‌گفت:

نمی‌خورم چیزی! نفس هم میکشم میشینه به جونم... چه برسه غذا هم بخورم!


من هم از وقتی برگشتم یک شب خواب راحت نداشتم

خوابی که بدون دوره کردن کل تاریخ بعد از کلی کُشتی گرفتن قسمت آدم شود

همینجور بی مقدمه و بی دغدغه پلک هایت را گرم کند.

البته نرمی تشک های هتل و کولر گازی بی تاثیر نبود

ولی آن سی روزی که داخل کانکسِ بار هم خوابیدیم داستان همین بود

آن روزی که با یک پتو میانه راه در سرمای سال نود و دو ،سه نفری داخل حیاط خانه مرد عراقی خوابیدیم هم داستان همین بود

آن شبی که کنار بیابان چند تشک پیدا کردیم و گرداگرد هم خوابیدیم هم همینطور 

آن روزی که بیرون موکب جا پیدا کردیم و کل شب را زیر نم نم باران خوابیدیم هم همین داستان بر قرار بود


دیدید بعضی آدم ها را هرچقدر همه شرایط را مهیا میکنید و بعد اصرار میکنید شب را خانه ما بمان!

می‌گویند نه

خانه خودم راحت ترم؟

یا آن هایی که تا به خانه میرسند

میگویند:

آخییش هیچ جا خونه خود آدم نمیشه!

حتی اگر خانه‌اش چهل متر باشد؟


فکر میکنم کربلا هم خانه ماست

و غیر از زمانی که در آنیم

باقی ساعات را انگار گم شده ایم

کیلومتر ها دور تر از خانه

سرگردان

مشوش

نا آرام 

و تا به او میرسیم

بعد از سلام می‌گوییم:

آخییش هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود...



کربلا نیمه شعبان





پ ن:

اربعین را ببین

که همه چطور با شوق

#به_خانه_برمیگردیم

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۰
مسیح


ما آدم های اهل کاری بودیم
نه از این سایه دوست ها
نه از این تنبل های فربه
مردهایمان از صبح علی الطلوع میجنگیدن تا بوق سگ
و شب ها هم بعضی هایشان نعششان را به خانه می آوردند
بعضی هایشان حتی نعششان هم به خانه نمی رسید
زن هایمان در خانه، راه را بر نرفتن ها میبستند
زخم ها را تیمار میکردند 
و صبح علی الطلوع باز بقچه را دم درب تحویل مرد ها میدادند
اما یک شب
میان خواب ها
آفت به شهر زد
صبح وقتی مرد های شهر رزم جامه می‌پوشیدند و زنهای شهر بقچه ها را می بستند
زیر لب آرام بهم گفتند:
تا کی؟
و بعد از هم خداحافظی کردند و از خانه بیرون زدند
«تا کی» مثل یک ویروس تا آخر روز در ذهن همه تکثیر شد
در میدان نبرد هرکس به دیگری می‌رسید، آرام زیر لب می‌پرسید:
تا کی؟
آن دیگری هم شانه بالا می انداخت..
فردای آن روز هیچ‌کس صبح‌ الطلوع بیدار نشد
نه بقچه ای به دست مردی رسید
و نه مردی بعد از صلاة صبح‌ پتو را کنار زد تا برخیزد
ویروس «تا کی» تا مغز استخوان مردم شهر پیش رفته بود.
زنهای شهر دور هم جمع شدند و گفتند:
تا کی بقچه بستن و زخم تیمار کردن و از خواب زدن؟
و مرد های شهر گفتند:
تا کی جنگیدن و دمی آرام نداشتن و زخم خوردن؟
پسرها گفتند:
تا کی مثل پدر بودن و مهر ندیدن و زندگی نکردن!
دخترها گفتند:
تا کی مثل مادر بودن و خانه ماندن و زخم بستن!
و بعد شهر نا پدید شد
ویروس «تا کی» شهر را بلعید
چند سال بعد
مردهای جنگی
و زن های بقچه دهنده و تیمار کننده
افسانه‌ها شدند
و بچه‌ها با کراهت از آن دوران گفتند
ویروس «تا کی» لباس عوض کرد و سبک زندگی شد
مرد های کاری مردند
و زنهای بقچه دهنده و تیمار کننده تکفیر شدند
دیگر هیچ وقت، صبح الطلوع چراغی در شهر روشن نشد...




پ ن:
+تا کی؟
_تا ظهور حضرت حجّت...
پ ن:
گرفتار سرطان «تا کی» نشویم..
پ ن:
#قاب_ماندگار
پاسدار
#شهید_امیر_علی_عبدی
نام پدر: ابراهیم
گلزار شهدای وادی الرحمة تبریز
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۸ خرداد ۹۷ ، ۰۳:۵۶
مسیح


کارش گره خورده بود

گفتند:

اگر نذر کنی، احتمال باز شدن گره ات خیلی زیاد است 

دست در جیب هایش برد

دریغ از پولی سیاه

بادی وزید

و نخ بادکنک ها را کشید و دستش را تکان داد 

نگاهی به انتهای نخ کرد

بادکنک ها را دید

همه داراییش که‌ به یک نخ بند بود

چشمانش بست

چند لحظه تامل کرد

نخ را رها کرد

و رفت




پ ن:

#کربلا / نیمه شعبان

که دلم خیلی برایش تنگ شده

پ ن:

زود زود بطلب آقا جان

پ ن:

#صداهاصداها

۰ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ خرداد ۹۷ ، ۲۲:۱۶
مسیح


تجربه تاریخی میگوید

همیشه یک فرد یا گروه چیزی را خلق میکنند

و همیشه فرد یا گروهی دیگر در نقطه ای متفاوت هستند که آن را حتی از خالقانش خیلی بیشتر جدی بگیرند و مقدسش کنند

مثلا :

روشنفکری را گروهی برای اهدافی مشخص پایه گذاشتند

اما کیلومتر ها دور تر یعنی در ایران گروهی آنقدر جدیش گرفتند که در آن غرق شدند

یا مثلاً

چهل سال پیش به رهبری پیر جماران مردم ایران برای آرمان هایشان انقلاب اسلامی را برپا میکنند

اما امروزه 

فرد یا گروه هایی در کیلومتر ها دورتر آن را جدی میگیرند و به آن به چشم نقشه راه نگاه میکنند.


نمیدانم این خاصیت مخلوقات است

یا کفران خالق ها

اما هرچه که هست

کاریکاتور محشریست...




پ ن:

به نظرم اینکه حتی برای این ظلم بزرگ خم به ابرو نیاوری

هنر است

و انجام دهنده اش را میتوان به جِد

هنرمند نامید

والا واکنش نشان دادند به این قضیه خیلی بدیهی و عادی است.

پ ن:

نوبت انتفاضه های ما برای باز پس گیری قدرت از دست نااهلان داخلی کی میرسد؟

#القدس_عاصمة_فلسطین

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۰:۴۱
مسیح



چند اربعین پیش 

مادر مهدی از جوانی که در راه نزدیکی‌های ایستگاه آتش نشانی ایستاده بود طلب کمک میکند

و آن جوان با دیدن روی خوش از طلب کننده، علاوه بر کمک کردن، آن ها را به خانه خودشان در نجف حواله می‌دهد و در آنجا مادر آن جوان از میهمانان پذیرایی می‌کند. 

از آن طلب کمک و مهمانی، حالا چند اربعین می‌گذرد و آن جوان و خانواده‌اش تبدیل شده اند به بخشی از خانواده مهدی

می‌روند و می آیند

می‌خوردند و سفره ها پهن میکنند

و گاه و بی گاه از احوال هم در فضای مجازی آگاهند.


آن جوان همین مرد نشسته در گوشه قاب عکس است که درد کمر نگذاشته لبخندی کامل به لنز دوربین من بزند

سید کرار، جوانی نجفی که در آتش نشانی کار میکند

و بعد از دوبار رفت و آمد به من می‌گفت:

شیطان ژرمنی

حالا توضیح و تفصیل و چرایی این لقب بماند اما تا همین جای داستان نصفه و نیمه ما

یک نکته مهم به چشم می‌خورد:

هر رفتی

یک آمدی دارد!

در پس ریخت و پاش ها و اقامت های چندین روزه ما در خانه میزبانان صبور عراقی گاهی میشود راه رابطه ای دو طرفه را باز کرد.

عراقی ها به دلایل متفاوت و گوناگونی از جمله زیارت و توریسم پزشکی به ایران می آیند

درست است که حالا با سبک زندگی های دور از منش مهمانپذیری، ما نمی توانیم مثل مردم عراق وسایل اقامت را برای آن ها دست و پا کنیم

اما در حد دعوت یک شام

یا یک گشت و گذار در شهر مربوطه

و یا حتی پیگیری مشکلات آن ها هم نمی‌توانیم؟


برای درست کردن آن شبکه عظیم مومنین در عصر آمدن حضرت حجت

باید دست به ابتکار هایی بزنیم

باید اول خودمان مرزها را کوتاه کنیم

زبان ها را یکی کنیم

و خانواده هایمان را جهان وطنی







پ ن:

حتی یک هدیه هم نمی‌توانیم سال بعد در سفر اربعین برای صاحب خانه ببریم؟

پ ن:

این تصور را از ذهنمان محو کنیم که اربعین

ما مهمانیم و عراقی ها خادم

هر دو کنش گر هستیم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۳
مسیح



بنی صدر در سفری به کرمانشاه می‌رود

و طبق این رسومات معمول در سفرهای استانی، برای او دیدار با خانواده شهدا را هم در نظر میگیرند.

بنی صدر وارد خانه شده و مشغول احوال پرسی می‌شود.

مادر شهید از راه می‌رسد و محکم یقه بنی صدر را میچسبد و تکان میدهد و از دست اقدامات او بر ضد بچه های حزب اللهی و بسیجی شکایت میبرد، بعد با خواهش و وساطت جمع یقه بنی صدر را رها می‌کند.



احمد (متوسلیان) به او سپرده تا سرپرست بیمارستان در کردستان باشد و لحظه ای از مجروحین و مردم غافل نشود.

یک روز احمد وارد بیمارستان میشود و متوجه وضعیت مجروحی می‌شود که با دستان خونی و چرک مشغول غذا خوردن است، گویا کسی در بیمارستان به او نرسیده.

سراغ گماشته خود را میگیرد و میفهمد که در اتاقی خواب است.

به سراغ او میرود، یقه اش را میگیرد و کشان کشان او را برای حساب میبرد.



ماموری در حین انجام ماموریت با شلیک گلوله ای فرد خاطی را از پای درآورده.

فرد خاطی نیز گویا فامیل نزدیک رییس دادگستری شهر درمی‌آید و برای حمایت از فرد کشته شده دستور میدهد تا مامور را دستگیر و به اشد مجازات محاکمه کنند.

پیغام می‌فرستد که دست از کار خلافت بردار ولی گوش مسئول بدهکار نیست.

به بچه ها ماموریت میدهد بروند و آن مسئول را کت بسته بیاورند حتی به زور اسلحه و زندانی کنند و تحت بازجویی قرار دهند.

بچه ها مسئول را با زور اسلحه کت بسته دستگیر میکنند و می آورند.




میدانی 

به اسم متمدن بودن و شهروند خوبی برای جامعه بودن و نه به تندوری

تبدیل شده ایم به سیب زمینی های نچ نچ کننده

تازه اگر بعضی هایمان نچ نچ هم بکنیم

ولی اگر از من میشنوی

انقلاب

با آن یقه گرفتن ها و کشان کشان بردن ها و کت بسته گرفتن ها، انقلاب می ماند

یعنی همان وقتی که مسئولی پایش را کج میگذاشت بی آبرو میشد

تو دهنی می‌خورد 

یقه میشد

و اگر رانت می‌خورد، دیوار های دفترش با گلوله تزئین میشد

این کارها را نکردیم و حالا

در جمهوری اسلامی 

مستضعفین یقه میشوند

تو دهنی می‌خورد 

کت بسته گرفته می‌شوند 

و گاهی به زور اسلحه ساکت میشوند

این کارها نکردیم و حالا

باید امثال این عکس را نگاه کنیم

و تلاش کنیم که بگوییم:

«این کارها چه معنی دارد؟»

مثل بچه های لوسِ نُنُر

که ته تهش در مقابل پس کله ای خوردن 

میگویند:

«خیلی بدی!!»





پ ن:

آه

اگر دست بند تجمل

نمی بست دست کمان گیر ما را...

پ ن:

انقلاب اسلامی با جمهوری اسلامی یکی نیست

باید باشد

ولی نیست...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۰۱:۲۰
مسیح



آقای راننده
می شود کمی آرام تر بروی؟
ما این مسیر را هر سال با خون دل طی میکنیم
برای چند روز تمام دنیایمان میشود این راه
مثل هزار تو می ماند برای ما 
آقای راننده
با شما هستم!
می‌شود کمی آرام تر بروی؟!
خاطراتم دارند جا می مانند!!






پ ن:
چطور اینقدر با برکت میشوی
ای راه کوتاه...
پ ن:
#وطن
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۴ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۳:۰۱
مسیح

پسرم

کربلا رفتن

همه جوره اش خوب است 

اما اگر غافل گیر کننده باشد

حلواست، عسل است


پسرم

اگر کربلا تو را خواند

نمی توانی دست رد به سینه اش بزنی

حتی اگر مثل من باشی

روسیاه ترین 



پ ن:

حلال بفرمایید

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ ارديبهشت ۹۷ ، ۲۱:۱۹
مسیح