icon
بایگانی فروردين ۱۳۹۲ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۲ ثبت شده است

برداشت اول:الهی بشکند دستت، مغیره!

درد پهلو این روزها امانت را بریده، خسته شده ای. دیگر از این دست به دیوار گرفتن خسته شده ای. دیوار هم دیگر شرمنده ات شده! این چند روزه آنقدر دردت زیاد شده که دیوار هم کمک راه رفتنت نیست! دوست نداری زیاد فضه را به زحمت بیاندازی! به هر نحوی که شده میخواهی خودت را سرپا نگه داری. همین که بچه ها شما رابر روی دوپا میبینند بهانه گیری پدرشان را کمتر میکنند! راستی گفتم پدر!!! از روزی که آسمان را در روبروی چشمانت دست بسته و کشان کشان بردند، میشود که در خانه ناگهان به گوشه ای زل میزنی و چشم از آن بر نمیداری! نبودن او در این شرایط کار را سخت کرده. به تنهایی نمی توان بی تابی بچه ها را مرحم بود.

امروز وقتی نشسته بودی تا موهای حسن و حسین را شانه بزنی ناگهان شانه از دستت افتاد! باز برش داشتی و باز افتاد. نمی توانی دستت را زیاد باز کنی. این درد پهلو توان را از دستت گرفته. حسن با پرسشی کودکانه میپرسد:
مادر پهلویت خیلی درد میکند؟
اگر پدر بود دعا میکرد تا خوب شوی!
راستی مادر چرا پدر نیست؟ چرا پدر را آن آدم ها بردند!؟
چرا وقتی برای باز کردن در رفتی، بازگشتت اینقدر طول کشید مادر؟
چرا چادرت خونی بود!؟ راستی مادر این چند روزه حال داداش محسن خوب است؟

جوابی ندارید! فقط میگویید: خوب است مادر! دردم کم شده! حالم بهتر است!
بعد دست میبری که نوازش کنی حسن و حسین را که پهلویت تیر میکشد و صدای آه کشیدن شما بلند میشود!
حسن بغض میکند و حسین گریه!
بغض حسن را میتوان جوری تحمل کرد اما گریه حسین را دیگر تابی نیست! یاد فرمایش پدر می افتی که محبت ویژه ای به حسین داشت!
علی به خانه بازگشته اندکی از بار بغض خانه کم شده! اما برای شما دردی دیگر اضافه شده! گاهی زیر لب میگویید:
ای کاش این روزها علی در خانه نبود!!

چهره علی سخت شرمگین شده! نمیداند باید چگونه جواب پدرتان را بدهد! درخانه قدم میزند و دارد از غم آب میشود!
گاهی مینشیند در مقابل شما و نگاه میکند و ناگهان اشک در چشمانش حلقه میزند!
آرام میگوید:
جواب پدرتان را چه بدهم! این بود رسم امانت داری!!!

راستی این روزها کمتر کسی جویای حال میخ در است! بدجور شرمنده شده! ای کاش کسی باشد که کمی دلداریش بدهد!
ذکر روی لب میخ در این روزها مدام این است:
الهی بشکند دستت مغیره!

برداشت دوم:کجا میخوای بری؟ چرا منو نمیبری؟

آرام نشسته اید کنار تخت. همینطور مات و مبهوط مانده اید! چند روز دست و پنجه نرم کردن با درد پهلو تمام شده و حالا محبوبت آرام بر تخت خوابیده. آنقدر همه چیز سریع رخ داد که نشد حتی یک وداع کامل باهم داشته باشید. دیگر وعده دیدار شد در آستانه در بهشت! همان جایی که او اولین قدم را در آن میگذارد!
بدن نباید بیشتر از این روی زمین بماند، زمین دارد با زبان بی زبانی به شما میفهماند که کمرش دارد زیر بار این پیکر آسمانی خم میشود! پیشنهاد داده که پیکر را در آسمان دفن کنی! میگوید تاب نگه داشتن این تکه از بهشت را ندارد! اما چه باید کرد که تو ماموری تا این نور را در دل زمین به خاک بسپاری!

در گیر و داد صحبت و در و دل و شکوایه و همینطور غسل و کفن هستی که ناگهان در باز میشود و حسن و حسین وارد میشوند!
خودشان را می اندازند در بقل جسم بی جان مادر! نمیتوانی جدایشان کنی! صدای هق هق گریه شان تا آسمان هفتم رفته!
از آسمان ناگهان فرشته ای با وضعیت پریشان و آشفته وارد میشود، گویی این گریه ها عرش را حسابی بهم ریخته! الآن است که آسمان تاب نیاورد صدای این گریه ها را و زمین مصداق بارز ((کن فَیکن)) شود!

کاری از دست شما بر نمی آید! این گریه ها را فقط مادر جواب گوست! ناگهان دو دست از کفن بر می آید حسن و حسین را در آغوش میگیرد! بچه ها اندکی ارام میشوند و میتوانی بعد از مدتی جدایشان کنید!

شبانه تابوت را از دست این حیوانات مردم نما تشییع میکنید!
لحظه به لحظه دارد به استرس زمین افزوده میشود! تاب نگه داشتن نور را در خودش ندارد! بسیار اصرار کرد که عالمی دیگر را برای دفن انتخاب کنند اما دستور بر زمین بود!
بغض گلویتان را گرفته اما حق گریه ندارید، نباید معلوم شود قبر مادر کجاست!

بر سر قبر حاضر شده نشسته اید و دست به کاری نمیبرید، در واقع رویتان نمیشود. ناگهان دو دست از قبر بیرون می آید!
صاحب امانت منتظر پس گرفتن امانت است!

اما کدام امانت!؟ مگر امانت رسول خدا پهلویش شکسته بود؟ مگر امانت رسول خدا کمرش خمیده بود!؟ مگر امان رسول خدا مویش سفید بود؟

بغض باز هم گلویتان را سخت میفشارد! اما باز هم نمیتوان گریه کرد!

بد دردیست این غربت! دردی که نسل شما با آن حالا حالاها کار دارد! با گفتن کلمه غربت، برق در چشمان حسین نمایان میشود!
و بازهم بغض بر روی بغض!


برداشت سوم:یتیمان بنی عالم!

دیگر در این برداشت توضیحی باقی نمیماند!

یعنی واقعا حس نمیکنید که هزار جند صد سالست که یتیم شده ایم!

______________________________________________________________________________________________________


پ ن 1: برداشت اول از دید مادر عالم! برداشت دوم از دید حضرت علی!

پ ن 2:ببخشید اگر بد بود! نمی توانستم ننویسم! بغض گلویم را گرفته بود!

پ ن 3: اگر....

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۴۰
مسیح



پ ن 1: این متن قسمت اول یک مقاله چند بخشی است، اگر خدا بخواهد! در متن یک، نمایی اصلی و نسبتا بی پرده از آقا مرتضی نشانتان دادم تا بعد بیشتر در باره جمله اخر شرح بدهم!

پ ن 2: اینکه میبیند زیاد نتوانستم از دوره تحول اقا مرتضی چیزی بگویم این است که راستیاتش کسی نفهمید و من هم مثل بقیه! سرش را تنها خدا میداند!

پ ن 3: خدا متن بعدی را به خیر بگذراند!



1326در شهر ری به دنیا آمدی. شاید در آن لحظات که پاهای کوچکت زمین را لمس میکرد و ذرات هوا از شدت ناله به زمین آمدنت جابجا میشد، زمین داشت قند در دل خود آب میکرد. خدا را چه دیدی شاید ملائک هم دورت حلقه زده بودند از وجود تو این چیزها بعید نبود مضاف بر این که از سادات هم بودی و قرار بود همینطور از اول برایت پارتی بازی شود.*


تحصیلات را تا راهنمایی نمی دانم چرا چرخشی انجام دادی، از ری به زنجان از زنجان به کرمان و از کرمان هم به تهرآن. شاید در این قضیه نیز زمین بی تقصیر نبوده، حتما میخواسته با آن پا های آسمانی چند صباحی بیشتر زمین را بکوبی و متبرک کنی، شاید زمین هم از همان اوایل فهمیده بود که پاهایت نردبان دیدار یارند!


از شرایط خانواده ات زیاد اطلاعی ندارم اما حتما متعهد به شرع و دین بوده اند، به هر حال جزو سادات بوده اند اما تو انگار یکخورده بازیگوش بودی، البته که بازیگوشیت هم  در چهار چوب بود و در حد جوانان هم دوره ای خودت هم نبود، بلاخره چیزی می بایست در شخصیتت با بقیه فرق میکرد، قرار بود در چند سال بعد بزرگی شوی برای خودت.


برای تحصیلات دانشگاهی معماری را انتخاب کردی به رفتی یکراست به دانشگاه هنرهای درآماتیک، هم دوره ای هایت میگویند خیلی تند رو بودی، البته هم دوره ای هایت چیزهای دیگر هم میگفتند اما بماند، شاید بعضی ها سو تعبیر کنند.

شده بودی هم تیپ جوانهای عصرت، بلاخره تو دانشجو شده بودی و آنچه هم از شواهد وجودیت ساتع میشود قطعا از آن دست از دانشجویان سیب زمینی که در دانشگاه تنها به فکر گذراندن واحد و احیانا برقراری ارتباط بودند، نبودی! سریع با بچه های دانشگاه که خودت بعدها منور الفکر خطابشان کردی صمیمی شده بودی! انگار با اسمت با توجه به فضای دانشگاهت زیاد ارتباط برقرار نمیکردی چون عوضش کرده بودی و گذاشته بودی: کامران!

دوستانت میگفتند: این کامران در همه چیز تندروست!

زندگیت به طور واضح دوره ای شده بود ، به نحوی که یک دوره در خط یک تیپ ظاهر و خط فکری بودی و دوره بعد شاید180 درجه تغییر میکردی!

آنطور هم که معلوم است، همه نوع تفکر و تیپ و مدلی را تجربه کرده بودی!

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/aviny/Images/Koodaki-Javani/kamel/08.jpg

شعر میگفتی، متن مینوشتی، نقاشی میکردی، و در مقابل مطالعات زیادی هم داشتی، از خدا چه پنهان که همین مطالعات به نظر بیهوده و پوچت در این دوران، بعدها در نقد جریان های فکری سوسیالیت و کمونیست و همینطور نقد امپریالیست، به شدت به دردت خورد.

کتاب شعر میخواندی و آن هم چه کتاب شعر هایی:

از فروغ فرخزاد با آن سبک ظلمت آلود نگاهش به زندگی گرفته تا صادق هدایت با آن افکار صد من یه غاز تا احمد شاملو!

کتاب های خارجی هم زیاد میخواندی به هر حال آن موقع دور دور روشن فکرهای غرب پرست بود و تو هم یک دانشجو که سرش درد میکرد برای اینکارها! از حلقه های دانشجویی کتاب خوانی و نقادی آثار گرفته تا حضور شبانه و روزانه در کافه ها و گالری ها و ....! از این دست کارهایی که

آن موقع شدیدا روی بورس بود!

در زمان دانشجوییت دوستاهایی داشتی که بعد در اعتلا و رشد مکتبهایی که با آن ها مبارزه کردی نقش اساسی را ایفا کردند، افرادی که بعد اشخاص سرشناسی در نوع خود شدند!

شدیدا به سر و وضعت می رسیدی، از کروات زدن گرفته تا شلوار شیش جیب و جین و از اینجور قیافه ها!

خودت در باره خودت میگویی:

((تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری ناآشنا هستم. خیر. من از یک «راه طی شده» با شما حرف می‌زنم. من هم سال‌های سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام. به شب‌های شعر و گالری‌های نقاشی رفته‌ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام، ساعت‌ها از وقتم را به مباحاث بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه‌فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام،ریش پرفسوری و سبیل نیچه ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان موجود تک‌ساحتی» هربرت مارکوزه را ـ بی آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش ـ طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده‌است که ناچار شده‌ام رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی‌آید. باید در جست‌وجوی حقیقت بود و این متاعی است که هر کس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت... و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم.))


شاید اگر آن روزها کسی مرا کنار میکشید و آرام با دستش به تو اشاره میکرد و به من میگفت: هی پسر! روزی این مرد،مرد بزرگی میشود. من با لحن تمسخر آمیزی به او میگفتم: همین پسرک جلف منورالفکر را میگویی؟؟ عمراً!

 

زن گرفتی ، همسرت متولد1336، قبل از ازدواج با هم کتاب رد و بدل میکردید و به کنسرت و سخنرانی میرفتید!

از اواخر دهه40 انگار رنگ بویت عوض شده بود، انگار باز کامران آن موقع رنگ عوض کرده بود، حالا انقلابی شده بود!

دوستانت شاید در آن موقع به تو میگفتند که دیگر از دست رفتی!

باز خودت میگویی:

اولین بار که امام را دیدم، گونی گونی تفکرات و دست نوشته ها و تراوشات فکریم را اتش زدم.

خانومت میگوید: بعد از انقلاب سیگار راهم برای همیشه ترک کرد،دلیلی که برای این کار ذکر کرد این بود که آقا امام زمان در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند؛ در این صورت من چطور می‌توانم در حضور ایشان سیگار بکشم؟ این‌گونه بود که دیگر هرگز لب به سیگار نزد.

بعد از انقلاب هم که معماری را رها کردی و گفتی الان تکلیف من در جای دیگری است و امدی یک راست سراغ سینما!

کسی نفهمید که مرتضی زمان ما و کامران قدیم، ناگهان چه دید که این طور مسخ شد! کسی نفهمید سیر تحول و عرفان آقا مرتضی چه بود!

آیا خدا جلوه اش را مستقیم به تو نشان داد؟!  آیا جدت گلایه کرد؟! آیا.........

مستند ساختی، قلم زدی، و یادم نمیرود که سوره ای را که امروز در آن تحصیل میکنم را هم تو از پایه های بنایش بودی!

بقیه اش را دیگر دیگران هم میدانند، حتی بهتر از من!


ولی سوال بی جواب اینجاست که اخر نفهمیدم که چرا اینقدر اصرار کردی که قتلگاه را از نزدیک ببینی؟ و اینکه وقتی شهید شدی بلند فریاد زدی:

فزت به رب الکعبه!؟


آقا مرتضی! کسی از دل پرخونت خبر ندارد!





۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۵۱
مسیح

برداشت اول: سفره هفت هیچ!

دو روز مانده به عید من از سفر برگشته ام و تا به خانه میرسم فقط میتوانم به مادرم سلام کنم و رویش را به بوسم به سختی لباس هایم را عوض کنم و بعد با کله مثل یک کارگر دوشیفت نقش بر تخت میشوم. فردا صبح ساعتی از ظهر از خواب بیدار میشوم. در و دیوار و خانه را که نگاه میکنم اثری از خانه تکانی نمیبینم. از جایم بلند میشوم به سمت آشپزخانه میروم چیزی میخورم و بر میگردم به حال خانه.

الان چشمهایم در خانه دارد به دنبال یکسری اسباب و وسایلی میگردد که یک وقتی یک قومی به آن میگفتند هفت سین، اما هرچه چشم میگردانم اثری از این رسم ناشناخته نیست. به تاریخ امروز مشکوک میشوم و فوری به قصد تحقیقات محلی عازم اتاقم میشوم و تقویم رو میز را نگاه میکنم، تاریخ امروز را زده29 اسفند. در همین بین صدای آیفون به صدا درمی آید، مادرم پشت دراست. در را میزنم و پشت در به انتظار می ایستم مادرم از پله ها بالا می آید، وارد خانه میشود و بعد از سلام و احوال پرسی با لحنی عصبی و بهت زده به مادرم میگویم: مامان هفت سین کو؟! مادرم نگاهی عاقل اندر صفیه به من می اندازد و لبخندمعنی داری نثار من میکند و میگوید: چی؟ هفت سین؟ حالی داریا! من در این صحنه زانوهایم شل میشود و به مانند شخصیت های بهت زده و ناامید در این فیلمها با زانو به روی زمین فرود می آیم و با صدایی که از عمق دل شکسته ام بیرون می آید میگویم: آخه چرا؟؟! و مادرم رو به من میکند و میگوید: وا! حالا انگار چی شده!!  


برداشت دوم: سر کارم!  سرکاری!   سرکارند!

دم صدا و سیما گرم، از قبل از صبح ویژه برنامه های نوروز را شروع کرده و من هم مثل همیشه با دقت دارم برنامه هارا رصد میکنم تا هرکدام مهمان معروف تر یا آیتم ویژه تری دارند را سریع شناسایی کنم تا به تماشای آن بنشینم. در همان ساعات اولیه معلوم میشود رقابت را چه شبکه ای برده حالا باخیال راحت به تماشای همان شبکه نشستم. ویژه نامه عید (ه.ج) را هم به هزار بدبختی گیر آورده ام و دارم نم نم مطالعه میکنم که حال و هوای لحظه های دم سال تحویلم کامل شود. برای بدست آوردن این شماره (ه.ج) خیلی زحمت کشیده ام به هنگام نشر این شماره در سفر بودم و در دکه ها هم به کلی فروش رفته بود، حتی دوستانم هم در تحریریه (ه.ج)هم این شماره را نداشتن، بگذریم.

سرم را از مجله بلند میکنم نگاهی به پیرامون خودم می اندازم و اثری از اعضای خانواده نمیبینم! چند دقیقه به سال تحویل مانده و تنها من یکه و یالقوز در مقابل تلوزیون نشسته ام و استرس گرفته ام. طاقت نمی آورم، بلند میشوم ببینم اعضای خانواده مشغول چه کاری هستند که از بودن کنار هم موقع سال تحویل مهم تر است! جایتان خالی! صحنه جالبیست. تنها5 دقیقه مانده به تحویل سال نو و محول شدن حال و مقلب شدن قلوب، که یکی مشغول پهن کردن رخت، دیگری در حیات خلوت مشغول تماشای شبکه العالم. و دیگری پای کامپیوتر مشغول زندگی در شبکه مجازی خودش.15ثانیه مانده به تحویل سال اعضای خانواده لطف کرده، برای مدت چند ثانیه نسبتا دورهم جمع میشوند و ناگهان صدای: بـــــــــوم آغاز سال1392 هجری..... .مثل ورد چیزی زیر زبان میگویند و میروند سراغ کارشان.

من با لحنی معلوم میگویم: مبارکه ان شا الله ، واقعا از این همه شور و حال دارم قلب درد میگیرم من این همه هیجان برام سمه!!!  و بعد یکی از اعضای خانواده با لحنی متعجب و با مقداری تمسخر میگوید: آخه چه شوری! حالت خوب نیستا! سال تحویل شد دیگه!         و من با لحنی متعجب رو به خدا میگویم: خدایا! خداییش(قسم رو حال کردین) دوربین مخفیه!؟ نکنه عید نیست سر کاریم! اگه هست بگو ها!!!

       

برداشت سوم: بوی عیدی نمیاد، بوی توت هم طلبت!

سال تحویل شده ومن نشسته ام و انگار منتظر چیزی هستم، چیزی که قبل ها در افسانه های قدیمی خوانده بودم و اسمش عیدی بود. شنیده بودم که بزرگتر ها بعد از تحویل شدن سال نو از لای کتابی ان را برمیداشتند و به بچه های خود میدادند. دزدکی به مادر و پدر نگاه میکنم اما انگار خبری نیست. در زیل همان جایی که در افسانه ها درباره عیدی آمده بود، درباره پدیده ای به نام رفتن به خانه ی بزرگترها فامیل هم بعد سال تحویل چیزهایی نوشته بود. ولی در این رابطه خانواده حق داشتند چون بزرگ ترها سایه رحمتشان را از فامیل برداشته بودند و شاید دلیل این همه اتفاقات عجیب هم همین بود. از عید دیدنی ها هم دیگر نمیگویم، چیز قابل عرضی نیست!


برداشت آخر: من خود آن سیزده نحسم!

روز 13 است ملقب به نحس. هنوز برای نحسیش دلیلی پیدا نکردم. تلویزیون را روشن میکنم روبرویش مینشینم و آرام مشغول به در کردن 13 میشوم. گزارشگر به پارکی رفته مشغول گرفتن گزارش است. خانوادهای زیادی به پارک رفته اند که به قول گزارشگر به میهمانی طبیعت بروند و به قول خودشان 13شان را به در کنند. مردم مشغول خوردن و شادمانی هستند و بچه ها مشغول بازی. ناگهان دوربین میرود روی شات بسته یک کودک که مشغول خنده است و تابلوست که شادمانی دارد از حدقه چشمانش بیرون میزند، خنده اش آنقدر دلم را میسوزاند که برای خنک کردنش میروم تا لیوانی آب بخورم. دوربین ازدهام جمعیت را نشان میدهد و یکی از اعضای خانواده میگوید: ملت رو نیگا ترو خدا! و من میگویم: آره به خدا! آخه شاد بودن هم شد کار! واه واه!و بعد به خودم میگویم:  نکنه اصلا  من خود آن سیزده نحسم؟!!

پ ن 1: اگر میخواهی بگویی دلش پر است آری دلم پر است!
پ ن 2: طی تحقیقاتی که بعدا صورت گرفت فهمیدم بقیه خانواده هاهم مثل ما بودند حالا چه شده الله اکبر!
پ ن 3: ماردم بعدا بهم عیدی داد مبلغ خوبی هم بود اما مزش به همون لحظه بود اون موقع دیگه بهم حال نداد!

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۲ ، ۰۵:۲۴
مسیح


[تصویر: Ya_Hazrat_Zahra.png]

[تصویر: madar_sadat.png]

اینبار پا نوشت ها رو اول مینویسم!

پ ن 1: این متن متن ناقص شده ی یک نمایشنامه میباشد که کاملش در دست خود اینجانب میباشد در صورتی که خوشتان امد و فکر کردید که جای کار دارد میتوانید با بنده تماس حاصل فرمایید!

پ ن 2: این متن برداشتی آزاد از مظلومیت مادر عالم میباشد، بنابراین شخصیت های(طلال و حبوش) ساختگی میباشد!

پ ن 3: دوستت دارم مادر عالم!

 

 

 

طلال در خانه نشسته و مدام  دلشوره دارد. گاهی به گوشه ای از خانه زل میزند و همینطور مات می ماند و بعد ناگهان از جایش میپرد. انگار از زمین و زمان ترس دارد. خنجرش را محکم به دست گرفته و با کوچک ترین صدایی از غلاف در میاورد، انگار منتظر وقوع حادثه ای مهم است که این طور ترس برش داشته. از شدت ترس و اظطراب همین حالاست که قالب تهی کند ، که ناگهان با صدای در دوباره از جایش میپرد.

تق..تق..تق..

طلال با اضطراب و چشمانی وق زده:   که هستی؟!

تق تق تق تق..

-       با تو ام، گفتم که هستی؟!

تق تق.

-       اَاَاَه...مگر زبان ندرای؟!

-       حبوش..! حبوش..! با تو ام پسر! مگر نمیشنوی؟

-       بله آقا! بله!

-       بلند شو برو ببین کیست این وقت شب؟! ببین چکار دارد

-       چشم آقا

حبوش به سمت در میرود وصدای نجوای آرام حبوش و فرد پشت در به گوش طلال میرسد.

-       اَه..کجایی حبوش! چه میگوید؟ کیست؟ از چه میگوید؟

-       آقا زنی است! به همراه دو بچه!

-       چه میگوید؟

-       میگوید مگر عهد نبستید، مگر شما نبودید که تبریک گفتید! مگر شما نبودید که با پدرم مصافحه کردید و فریاد احسنت و تبارک الله هایتان از این انتخاب به آسمان میرفت و گوش بقیه را پر کرده بود؟!

-       چه میگویی حبوش؟ انگار تو هم به هذیان گفتن افتادی این وقت شب!  چه عهدی؟ چه تبریکی؟ کدام مصافحه؟ چه چیزی را قبول کردم! معنی این حرفها را نمیفهمم (طلال خود به خوبی آگاه است درباره چه جیزی سخن به میان آورده شده و درحالی که سرتاپایش را اضطراب و ترس گرفته سعی در انکار دارد)

-       به او بگو اصلا از که سخن میگوید؟

-       ارباب از فردی به نام علی میگوید؟

-       (باتعجب وترس) علی! عععععععلی!؟ گفتی زن است؟

-       بله ارباب زنی است با لباس خاکی، تنی مجروح! ارباب به گمانم اتفاق بدی برای او افتاده باشد!

-       با نگرانی: برو بگو برود! بببببگو اصلا نیست؟ بگو طلال مرد! (طلال رنگش از ترس زرد شده)

-       ارباب نمی شود میداند که شما هستید!

طلال آرام و مضطرب با قدم هایی لرزان به دم در میرسد با نفسی عمیق درب را باز میکند و چشمش به آن زن می افتد! یک لحظه زانوهایش شل میشود به خودش میگوید: این چه کاری بود که ما کردیم، قرار نبود اینگونه شود. با اینکه زن را میشناسد خودش را به آن راه میزند و میپرسد:

کیستی زن؟ چه میخواهی؟

زن (فاطمه *س*)میگوید:

علیک السلام! من را نمیشناسی؟

-       نه! از کجا باید بشناسم؟ این وقت شبی از من چه میخواهی؟ (خود طلال هم از این دروغ تاریخی که این زن را نمیشناسد به خود میلرزد با خود میگوید: مگر میتوان این زن را نشناخت!)

-       من فاطمه دختر پیامبر هستم، همسر علی!

-       با حس ترس و گستاخی میگوید: چه میخواهی فاطمه دختر پیامبر؟

-       مگر عهد نبستید؟ مگر دست ندادید؟ مگر شما نبودید که به پدرم گفتید: آفرین بر تو ای رسول خدا! که این بهترین انتخاب بود؟ مگر شما نبودید که همان جا بیعت کردید؟

-       از چه سخن میگویی زن؟ کدام دست؟ کدام تبریک؟ اصلا کدام بیعت؟

-       اف بر شما! از مردانگی هیچ بویی نبرده اید! مگر شوهرم جز خدا میگفت؟ مگر جز این بود که یار راستین پیامبر بود! مگر جز این است که.....

طلال در صحبت زن میپرد و صحبت او را نیمه تمام میگذارد. میداند که قرار بود امشب چه اتفاقی بیفتد ولی میگوید:

-       حالا مگر چه شده؟

-       درب خانه مان را شکستند! آتش زدند! کتکمان زدند! وشوهرم را دست بسته بردند! آسمان را عزا دار کردند، شما از حرمت و مردانگی و شرف بویی نبرده اید؟

-       حتما مستحق این مجازات بودید! حکومت به ناحق کاری نمیکند! جالا برو ، برو زن!

وبعد در را محکم میبندد و و تکیه اش را به در میدهد و از گوشه چشمش اشکی راه صورت سخت و سنگیش را میشکافد و زیر لب با خود میگوید:

وای بر ما! وای برما!

اما تمام این وای برما ها باعث نمیشود که او به طلب عفو و کمک آن زن بشتابد.

زن آرام آرام یک دست به دیوار و یک دست به پهلو به راهش ادامه میدهد! و آرام گریه میکند! بچه ها نیز آرام زیر چادر مادر گریه میکنند!  شهر در سکوت فرو رفته! صدای گریه آرام آرام دور میشود! و زن سراغ خانه ای دیگر میرود!

شهر را گویی خاک مرده پاشیدند!

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۴۷
مسیح