icon
مشهد :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۵ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مشهد» ثبت شده است

ده روز از ماه رمضان پارسال را مشهد بودیم
برنامه ى سحر ها این بود
از سقاخانه یک لیوان آب پر کنیم
در راستای سقاخانه به عقب برگردیم چند قدمی جلو تر کمی متمایل به راست جوری بنشینیم که گنبد و سقاخانه و پنجره فولاد در یک قاب قرار بگیرد
بعد مینشستیم تا اذان صبح نگاه میکردیم
و گوش میکردیم به صدای همهمه ى زائران
فریاد های نزدیک پنجره فولاد
قهقه ی پسر بچه ها
صدای جغ جغ کشفهای کودک تازه پا گرفته در صحن انقلاب
صدای پچ پچ های زوج های تازه ازدواج کرده
صدای ماشین های زمین شور که صبح ها سنگ صحن را میشستند
صدای سلام ها و دعاهای زائران عرب
صدای بال کشیدن کبوتر ها
صدای دعا های والدین
حتی
صدای تکان خوردن شانه های کسانی که از همه جا بریده بودند
و این
لذت بخش ترین وقت گذرانی دنیا بود




پ ن:
باز هم زائرتان نیستم از دور سلام.. 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۱۷
مسیح

که میگوید ما اشرف مخلوقات عالمیم وقتی تو آنجا روی سقاخانه دنج مینشینی و هر صبحت را با سلام به امام رئوف آغاز میکنی! 
اصلا بیا با هم معامله ای کنیم کبوتر 
اشرف مخولقاتی من برای تو 
و آن دنج تو برای من! 

کم مبلغی نیست؟ 

میدانی پینوکیو برای آدم شدن چه مشقت ها که نکشید؟

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۴ ، ۱۵:۲۱
مسیح


#شیمیایی_شدن_چیزی_است_شبیه_عاشق_شدن

ء

ء

گفتگو مفصل بود

یک تکه کوچک بازگو میشود

ء

این همه مدت مادر متوجه شیمیایی بودن نشدن؟؟

_میگفتم دارم میرم زیارت! 

ء

زیارت؟

_بله، هر وقت موسم بیمارستام رفتن و بستری شدن میرسید, دوستام میومدن سراغم و خونه پیش مادر میگفتن, میخوایم ببریمش زیارت

مادر من هم عاشق زیارت بود و قبول میکرد, آخر سر هم بعد بیمارستان یا واقعا میرفتیم مشهد یا یک سوغاتی برای مادر میبردم

هربار همین قضیه را دوستانم خیلی معمولی و جدی پیاده میکردن, مادرم هم میگفت مادر خدا خیرت بده این قدر زیارت میری

ء

پس برای خودتان یک پا مشهدی شدید؟ (خنده)

_اره، یک پا مشهدی(خنده)

ء

ء

پ ن:

یک چمدان کپسول

پ ن ۱:

حالا استاد میخواهد بپذیرد یا نپذیرد, این پروژه پایان ترم من است, یک مصاحبه سرپایی, با شیمیایی که کپسول اکسیژنش چند برار وزن دوربین و وسایل روی شانه من بود

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ دی ۹۳ ، ۱۷:۱۶
مسیح

وقت برگشت هوا خیلی سنگین بود

هربار که از مشهد بر میگردم و دوباره میرم

حس میکنم مشهد در گیر یک جنگ جهانی

مشهد داره آروم آروم تصرف میشه

شاید تا چند سال دیگه تنها نقطه امن فقط حوالی حرم باشه

جبهه برجها و ساختمون های بلند داره خیلی سریع پیاده نظامشو وارد حرم میکنه

درگیری ها نزدیک حرم بالا گرفته و اصلا اوضاع جبهه به نفع ما پیش نمیره

مشهد آروم آروم داره میره تا جای کیش رو در صدر جدول بگیره

ء

ء

پ ن:

بازهم مرا بخوان آقای دست و دل باز من

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۱ آذر ۹۳ ، ۲۳:۴۰
مسیح



دل که تنگ بود

یا گرفته بود

یا اگر بیش از حد بی قراری کرد

بیگرش

بسته بندیش کن

با احتیاط داخل جعبه بگذار

رویش بنویس (شکستنی)

چنتا تمبر گران رویش بچسبان

بعد تحویل پست بده

.

بگذار دلت ترانزیت شود به یک نقطه دوست داشتنی!

شاید آنجا گره از کارش باز شود

یا کسی باشد که برایش محرمی باشد

خدا را چه دیدی

شاید رفت کربلا

شاید رفت مکه

شاید رفت بقیع

شاید رفت شام

شاید رفت مشهد

شاید شلمچه

شاید فکه

شاید...

اصلا بگذار برود هرجا که دل هوایش همانجوری بود.

بگذار برود کمی هوا بخورد!



اسفند 92

قاب پنجره قطار به مقصد دو کوهه



پ ن:

دلم عجیب هوای جنوب کرده! ولی انگار میل یار به ما نمی کشد!

پ ن 2:

خود کشی را دوست دارم، مخصوصا در هوای این روزهای تهران. هوایش خودکشی میطلبد.



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۰
مسیح