icon
بایگانی فروردين ۱۳۹۴ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۲۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۴ ثبت شده است

b r t/شب/مسیر ولیعصر

(صدای زنگ گوشی بیست و شیش دو صفر)
مردی با سنی حدود پنجاه سال و لباسی مندرس اما تر و تمیز و گونی به دست که رو بروی من نشسته با صدای زنگ موبایل از جا میپرد و جواب نفر پشت خطی را میدهد: (با لهجه ای نزدیک افغانی)
سلام علیکم
خوبم خوبم
الحمدلله
چی؟
چی گفتی؟
آهان
باشد باشد
صبح زنگ میزنم هماهنگ کند امشب میرزید
گفتم که صبح هماهنگ میکنیم
باشد باشد
صبح صبح
من زنگ میزنم
باشد باشد
خدافط خدافط

تلفن را قطع میکند و چشمش را میدوزد به پنجره و بیرون را نگاه میکند، اتوبوس توقف ناگهانی میکند و راننده داد میزند:
پله اول نبود؟؟
اتوبوس با تکان دیگری به مسیر ادامه میدهد.

(صدای زنگ گوشی بیست و شش دو صفر)
مرد دوباره گوشی را بر میدارد:
الو
الو الو..
سلام
بگو
خب منکه گفتم فردا هماهنگ میکنیم
امشب نمی شود
تازه اگر بریزد کلی طول میکشد تا جور شود
مگر نمی فهمی!!
بابا میگویم فردا
مصیبت!
چی؟؟
چه میگویی؟؟؟
مگر میشود؟
قول داده!
یک جو مردیت ندارد!؟
من قول این پول را دادم به ده نفر!
برای چه نریخته؟؟
ای خانش خراب

گوشی را قطع میکند

اتوبوس دوباره تکانی دیگر میخورد، راننده داد میزند:
دمشق!دمشق نبود؟؟
با تکانی دیگر دوباره راه می افتد

مرد باز نگاهش به پنجره اتوبوس است اما این بار دیگر آرام نیست، گوشی را مدام از این دست به آن دست میکند و هی به صفحه نمایش گر کوچکش نگاه میکند، مدام در ذهنش احتمال به وقوع پیوست یک زنگ دیگر را مرور میکند و دلش میریزد نا امیدانه به گوشی نگاه میکند

(صدای زنگ گوشی بیست و شش دو صفر)
مرد نگاهی به گوشی میکند، سرش را تکان میدهد، کمی مکث میکند و با نامیدی دکمه سبز(کال) را میزند:
الو
ای بمیری مصیبت!
مصیبت!
بی پدر و مادر گفتم فردا خبر میدهم!
خب تو که میدانی او نامرد نریخته پول را!
ای گور به گور بشوی!
خب شعور داشته باش!
ببین تو یک ______
یک_____
خدا به زمینت بزند!

گوشی را قطع میکند

بغض گلویش را میگیرد، و چند نفس عمیق میکشد و آه سردی بیرون میدهد
مدام به گوشی نگاه میکند
آن هیبت مردانه حالا چشمانش پر اشک شده،  سرش را تکان میدهد و به بیرون نگاه میکند
مدام زیر لبش زمزمه میکند
دوباره نگاه به گوشی
آه سرد
نفس عمیق

اتوبوس دوباره تکانی میخورد و راننده داد میزند:
میدون ولیعصر! نبود!!

مرد از صندلی آرام و دست به میله بلند میشود و میرود!









پ ن:
زیر پوست شهر چه میگذرد!؟


۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۳۱ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۳۴
مسیح

میگفت:

هی فاز برداشتین میگید بریم شهید شیم بریم شهید شیم

چه خبره؟؟ همین چهارتا جوون ریشو و مذهبی هم بخواید برید خودتون رو بکشید و به قول خودتون شهید شید چی میمونه تو این شهر؟

وایسید زندگی کنید بلکن آدم تو خیابون تو شهر مثل شما هارو ببینه، برید شهید شید که روز به روز کمتر شید؟

گفتم:

ببین تو خانوادتون شهید دارید؟

گفت:

نه

گفتم:

ما تو خانوادمون یه شهید داریم

داییم

اونقدری که رفتن دایی شاخ شمشادم یک خانواده و فامیل رو تحت تاثیر قرار داد و عوض کرد یک موسسه فرهنگی با ملیاردها ملیارد بودجه نمی تونست این کار رو بکنه

من ریشویی که میگی اگه برم شهر یکی از ریشوها و مذهبی هاش کم میشه نتیجه اون اتفاق و رفتنم و الا معلوم نبود من الان کجا باشم

یه شهید با رفتنش صد نفر رو به راه میاره

شهادت یه کار فرهنگیه

یه اقدامه!

از سر باز کردن دنیا نیست!


هیچی نگفت...








پ ن:

خدایا

این همه میرم گلزارای ایران رو میگردم و گله به گلش رو اشک میریزم

اگه قطعه مرده ها خاکم کنند

دیوونه میشم

تو رو خودت!!

۹ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۴۰
مسیح
عده ای میگویند
آن زمان ها سفره ای پهن و بود و بعضی ها از ان لقمه گرفتند و رفتند و عاقب به خیر شدند
خیر اینطور نیست
سفره ها هنوز هم پهنند
این ماییم که سفره نان و نمک اباعبدلله را گم کردیم و سر سفره هزار رنگ دنیا نشسته ایم
ما سفره مان را سوا کردیم و لقمه از کاسه دیگری بر میداریم
والا
مگر نه انکه هنوز پبکر های تازه را برای تشییع می آورند؟!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۵۷
مسیح

1.

قرار بود مسایلی که دنبالش بودیم را جمع بندی کنیم و ببینیم در این مقطع دقیقا کجای کاریم

از دانشگاه که محل قرار بود با هم رفتیم تا ولیعصر و آن سمت ها، هوا خوب بود و من هم که علاقه خاصی به خیابان فلسطین و درخت های سر به فلک کشده و چتر گونش داشتم پیشنهاد دادم کمی تا میدان فلسطین را همینطور قدم بزنیم و صحبت کنیم. البته گشنگی هم تا حدود زیادی فشار آورده بود و حالا به فکر یک محل برای غذا خوری هم بودیم

رفتیم و رفتیم تا به میدان فلسطین رسیدیم و بقل دستمان سینما فلسطین را حس کردیم، شلوغ و پلوغ در حد بنز (واژه ای برای نشان دادن عمق شلوغی ها). قیافه های تند، لباس ها تند و تنگ، گیس های دم اسبی، ریش و سیبیل های روسی، عینک های گرد، بوی تند سیگار هایی که فرط و فرط دود میشد و میرفت به هوا تا اتمسفر را نوازش کند و خیلی عوامل متحرک دیگر.

ماهم از همه جا بی خبر که اصلا چه اتفاقی افتاده؟!

روبرو سینما همینطور که روی شیشه سینما فلسطین و باجه ها دقت کردم پوستر جشنواره فیلم سماء را دیدم! (جشنواره فیلم کوتاه سما، جشنواره ای با موضوع سبک زندگی ایرانی اسلامی، توسط موسسه آوینی).


2.

بالا یعنی در طبقه بالا قرار است ورکشاپ بازیگری و بازیگردانی توسط شهاب حسینی برگزار شود، ما بازهم در بی اطلاعی محض دنبال جماعت راه افتادیم تا ببینیم اساسا داستان چیست

در سالن طبقه بالا ازدحام جماعت به قدری بالاست که هر آن برای دیدن شهاب حسینی نزدیک است گیس و گیس کشی اتفاق بیفتد، ماهم نظاره گر فشار های مردم به یکدیگر برای ورودیم، مردم که میگویم نه آن چیزی که شما فکر میکنید، آقایان یک صف و خانم ها صف دیگر! خیر

همه به صورت گرتره ای در یک صف، یعنی اساسا حلال و حرام و محرم و نامحرم پرررر! (ای آقا چیزهایی میگویی برای خودت!)


3.

ایستاده ایم همینطور که مردم بهم دیگر فشار می آورند تا گل روی جمال شهاب حسینی را ببینند بایکی از دست اندرکاران جشنواره و آوینی فیلم صحبت میکنیم که کلا هدفتان چیست از این جشنوراه؟ (ماذا فاذا؟)

من:

به نظرت اگر آقا مرتضی الان بود، کار موسسه به اینجا میکشید؟؟

او:

ببین اینقدر خشک نباید به مقوله نگاه کرد! باید فضا داد! فضا رو باز کرد، با نگاه خشک نمیشه به سینما نگاه کرد! آوینی مستند ساز بود.

من:

نه نگرفتی حرفمو رفیق، آقا مرتضی متفکر سینما و هنر و علوم انسانی بود، یعنی چهارچوب فکری داشت، خروجی های عریض و طویل و چند ملییاردی اوینی فیلم چقدر با اون چهارچوب فکری و عملی آوینی میخونه؟

او:

........

من:

...........

او:

.............

من:

.................

او:

....................

من:

آقا این سانس اکران ها چطوره کلا؟


4.

رفتیم چنتا از فیلم ها را در کنار دوستمن دیدیم که ببنیم جشنواره تا حدودی چند چند است؟


5.

به خاطر ازدحام و شلوغی بیش از حد جمعیت برای دیدن شهاب حسینی مسولین دیدار را به سالن اصلی که بزرگ تر و جا دار تر است میبرند

شهاب شروع میکند به صحبت کردن روی سنی که با چندین عکس آقا مرتضی تزئین شده.

صحبت ها شهاب و تصویر خودش و حضار داخل سالن، کنتراست عجیبی با عکس ها آقا مرتضی دارد

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۴ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۲۷
مسیح

حاج آقا لطف کرد بود که به دعوت برادر میرزایی آمده بود مسجد ما تا امروز را یعنی از قبل اذان تا بعد اذان با تخصصش بچه های مسجد و محل را سر گرم کند

تخصص حاج آقا سفال بود، همان چیزی که ما به آن میگوییم گل بازی، ما که هیات شهدای گمنام نرفتیم اما میگفتند حاج آقا بیشتر آن جا آفتابی میشود

قبل از شروع شدن نماز مغرب دختر خانومی دوازده ساله با یک چادر محکم و درست و رو گرفتن آمد به میز نزدیک شد

منهم مشغول جمع جور کردن میز بودم تا بعد نماز که بچه های می آیند همه چیز به غارت نرود

دخترک رو کرد به من و در حالی که نگاهش به زمین بود گفت:

ببخشید این جا گل بازی میکنن؟

گفتم:

بله خانوم همینجاست

گفت:

شما تا کی هستید؟

گفتم:

بعد نمازم هستیم

گفت:

نماز مغرب یا عشا؟

گفتم:

هم مغرب هم عشا

گفت:

پس من نمازم رو بخونم بیام شما هستید؟

گفتم:

بله خانوم هستیم، نماز  دیر میشه ها

گفت:

پس من بعد نماز میام


نماز تمام شده بود و خانواده ها و بچه ها تازه داشتند می آمدند بیرون

دیدم داخل مسجد کنار میز کتاب ایستاده نگاه میکند.

رفتم به سمتش و کنارش ایستادم

باز رویش را کرد و به من با نگاهی به زمین دوخته شده بود گفت:

ببخشید الانم میشه گل بازی کرد؟

گفتم:

بله خانوم منتها شما نمیای که!

گفت:

الان منتظرم این آقای فروشنده هستم

باز چند وقتی چیزی نگفت ولی باز دوباره بعد چند دقیقه با همان حالت همیشگی گفت:

ببخشید اینجا میز دخترونه نداره؟

(دور میز پر بود از پسر بچه های شر و شور که دیدنشان از دور آدم را میترساند)

گفتم:

نه خانوم اینجا همین دوتا میزه

گفت:

آخه میدونید! من سنم تکلیف شده نمی تونم بیام اونجا برام سخته!


تا همین جای کار هم این دختر دوازده ساله با متانتش باعث شده بود که من مرد بیست و خورده ای ساله برای صحبت کردن با او زمین را نگاه کنم بعد از ادیالوگ آخرش که یکدفعه دست و پایم را گم کردم

ارام گفتم:

شما بیاید من اون گوشه مراقب هستم.

گفت:

آخه نمیشه که..


بعد از چند دیالوگ دیگر میان جمعیت گم شد و انگار رفت

متنانت و حیایش اجازه نداد به میل کودکیش که بازی بود برسد، به قیمت شکسته شدن حکم الهی...

من خشکم زده بود






پ ن:

باید اعتراف کنم دنبال پدر و مادرش میگشتم برای امر خیر، ادم باید راست گو باشه

اما اختلاف سنی دیگه خیلی میشد

:)

۹ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۵۱
مسیح


این اخری ها
گاهی وقت ها که من از مدرسه می امدم و در آن خانه خراسان و خیابان لرزاده را باز میکردم و می امدم تو
در همان چهار چوب در پدربزرگ رو به مادرم میگفت:
جعفر اومد؟!
و مادرم میگفت:
نه اقاجان طه است
بعد آقا جون میگفت:
میدونم اقا شبیه جعفره
مادر بزرگ هم که اینقدر پسری که نمی توانستی تصورش را بکنی
تمام دل خوشی و عشقش آن قاب عکس پسرش توی اتاق پذیرایی بود
گاهی وقتی سربند دست ما میدید یا پلاک میگفت:
بزارید کنار قاب برای بچم
توی کیف پول و مدارکش هم که همیشه زیر تشک تختش میگذاشت هم چند عکس بود
محمد جعفر اول را خدا خیلی سال پیش به مادربزرگ داده بود اما یک روز بیمار میشود و تلف میشود
با امیدی نام بچه دیگر را هم محمد جعغر میگذارند
این محمد جعفر اما بزرگ میشود و رعنا
بعد میرود جبهه
و یک بار که می آید و برمیگردد دیگر به خانه نمی آید
یعنی دیر به خانه بر میگردد
یعنی سال هفتاد و دو بر میگردد
در حین تفحص در پنجوین عراق پیدایش میکنند
خیلی دور تر از خانه خوابیده بود
آن محمد جعفر خوش رو و خوش سیما و رشید را در چند استخوان اوردند و تحویل دادند
مادر و پدر هم به رسم احترام و اطاعت هدیه را وارسی نمیکنند و نمی گویند که پسر ما چیز دیگر بود...
محمد جعفر می آید این بار نزدیک هفتاد و دو تن در بهشت زهرا آرام میگیرد

پ ن:
خدایا مادر ما رو مادر شهید قرار بده
پ ن:
میخواهیم تصویر کنیم
کمکمان کن مادوس*
پ ن:
مادر بزرگ را مادوس* صدا میکردیم

 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۲۸
مسیح
مسیر فردوسی تا ولیعصر و فردوسی تا انقلاب شاید به نوعی مسیر هر روزه پیاد روی ها دانشگاه من باشه
شلوغ ترین ناحیه از حیث حضور دانشجو
اون هم از همه نوع و قشر و وضعی
با وضع های خراب و قشر های غیر خودمون هیچ کاری ندارم
ولی در عبور هر بارم
همیشه به این قضیه فکر میکنم که
آیا با این لشکر شکست خورده و هفت رنگی که الان ما داریم
میشه جنگید؟
میشه دفاع کرد؟

این همون نکته ایه که من همیشه به دوستان خودم و خودم میگم
اول حلقه خودمون و هم قشر های خودمون رو دریابید
بعد برید جذب حداکثری کنید
چون روند دوستی روند تاثیر گذاشتن و تاثیر پذیریه
شما پسر مذهبی
وقتی حلقه دوستات همه از نوع معلوم الحالند درحالی که بچه مذهبی های هم ردیفت تو دانشگاه تک و زمین گیرند
الویت کجاست؟
تو چه تاثیری رو اون دوستات گذاشتی تو این روزهای دانشگات و اونها چی رو به تو دادن؟
یا شما خانوم مذهبی و چادری
وقتی دوستان و هم دانشگاهی های مذهبی و چادریتون در دانشگاه در غریبانه ترین وضع ممکنند
شما چرا حلقه دوستانت از بی حجاب گرفته و بد حجاب و هفت رنگ پره
بعد اونها چقدر رو شما تاثیر گذاشتند و شما چقدر؟










پ ن:
بعضی از صحنه ها رو بعد از دیدنشون اصلا دیگه نمی تونم فراموششون کنم



۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ فروردين ۹۴ ، ۰۰:۳۸
مسیح
مرد ها لذت به دنیا آمدن فرزند را هیچ وقت آن گونه که یک مادر درک میکند
نمی فهمند
چون برای بدست آوردنش متحمل درد و سختی نشدند
لذا
علاقه مردان مانند زنان به فرزندشان شاید از همان بدو ورود کودک خیلی هاهم زیاد نباشد
اما مادر نه
نه تنها از بدو تولد
از قبلترش عاشق فرزندش شده

غرض از این همه مقدمه بافی
این روزها یک حسی شبیه به مادر شدن دارم
حسی که در پس تولد یک فرزند که در تمام لحظات قبل از به دنیا آمدنش همراهش بودی و غصه اش را خوردی و همیشه بااو صحبت میکردی
اینقدر با وسواس تربیتش کردی
نگذاشتی هرکسی همنشینش بشود
هرجایی برود
هرچیزی را بگوید
هر چیزی را ببیند
و حالا که پا گرفته و روبرویت راه میرود
حس میکنی دنیا به تو لبخند میزند

حالا مانده سر و سامان گرفتنش!
آن هم با این وضع اقتصادی و بازار
توکل بر خدا







پ ن:
فرزندی از جنس کلمه و نما و پلان و سکانس
پ ن:
قلم دست کس دیگری بود
ما تنها نگه اش میداشتیم
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۰۸
مسیح

دیرررنگ (صدای پیام وارده در واتز آپ):

بزن دو

بدوو

باز دوباره داره پخش میکنه!!

من:

چی رو؟؟

اون:

بابا بچه ها رو داره نشون میده!

(یک تصویر گرفته شده با موبایل از صفحه تلوزیون همان موقع از طرف او می آید)

داره با افتخار میگه فلافل دادم! (آیکونه خنده که از چشمای طرف اشک میاد)

من:

یعنی دوباره آوردنشون؟؟

اون:

نه بازپخش برنامه منتخبه!


( در این لحظه سمت کنترل پریده و به سمت کانال دو حرکت میکنم)

احسان سمت راست نشسته و همسر محترمش سمت چپ

عمده جواب ها و اصفهانی گری های اخلاقی را احسان میدهد و بنده خدا همسرش هر از چندگاهی تایید میکند.


آن موقع ما در دانشگاه نبودیم

اما از سعید شنیده بودم عروسیشان را برده بودند کهف برگزار کرده بودند

صفر تا صد مراسم دست بچه ها و دوستان

از میثم محمد حسنی تا بقیه افرادی که من بعد ها نم نم با آنها آشنا شدم

سعید هم بود و عکس گرفته بود البته اگر اشتباه نکنم

شام هم به بچه ها فلافل داده بود. (خب اصفهانیست دیگر :))) )

عروس بدون لباس عروس حتی با چادر مشکی

داماد هم لباس معمول

عروسی را هم آنطور که تعریفش را شنیده بودیم خیلی به بقیه خوش گذشته بود

همه چیز خیلی ساده

بعدها هم داماد را خوب شناختم و معاشرت کردم

و هم همسر محترمش را

یعنی شاید خدا از این بهتر نمی توانست در و تخته ای را فابریک به هم جور کند

از زمانی هم که داماد را شناختم هر روز خدا برایش بهتر خواست و زندگیشان به کوری چشمان شیطان و بدخواه بهتر پیش میرود

خلاصه به بهانه باز پخش این برنامه دوست داشتنی مبخواستم بگویم که

اینجوریش هم هست خدا شاهده

ساده گرفتن

سالم برگزار کردن

صالح زندگی کردن

آن وقت خداهم می آید وسط و دیگر زندگی در همان اوایل دو نفره نمی ماند و میشود سه نفر

تو و ایشان و خدا


به در گفتم دیوار بشنود










پ ن:

ازدواج داخل دانشگاهی البته با چشمان باز!

پ ن:

ازدواج به دور از کوری های موقت با در نظر گرفتن عنصر هم کفو بودن

پ ن:

ازدواج فارغ از تعابیر دست نیافتنی و نورانی

پ ن:

ازدواج به دور از کتاب های شهید به روایت همسر

پ ن:

اگر دوست داری همسرت شهید وار زندگی کند توهم شهید شو، چه برای آقایان چه خانم ها

پ ن:

چقدررر پ ن!


۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۴ ، ۰۱:۴۹
مسیح


این روزها که میگذرد را

ندید بگیرید

دیپلمات ها که هیاهوشان بخوابد

ما دست به کار میشویم

یادتان می آید آن موقع ها که در خط مقدم بودید دیپلمات ها در میز مذاکرده قهوه میخوردند؟

اگر به سرباز ها بود تا الان قائله را تمام میکردند

کار افتاد دست دیپلمات ها

و هرروز کارشان شد فشردن دستان خونین نمایندگان ناو وینسنس

یا بقل کردن نماینده عامل ورود خون های آلوده

یا لبخند زدن به نماینده روباه مکار

اگر دست سرباز ها بود

کار به اینجا نمیرسید

ء

ء

ء

پ ن:

دیپلمات ها همیشه آخر داستان میرسند

این را تاریخ میگوید

پ ن:

این روزها که میگذرد..

پ ن:

#شرمنده_ایم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۴ ، ۲۱:۱۵
مسیح