icon
بایگانی اسفند ۱۳۹۵ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲۰ مطلب در اسفند ۱۳۹۵ ثبت شده است


مادر بشی که چی بشه؟

که کلی درد و رنج تحمل کنی تا بچه به دنیا بیاد؟

که تو این مدت همه به فکرت باشن چون بچه تو شکمته؟

بعد حالا تازه به دنیا هم اومد

تمام سیستم بدنت بریزه بهم؟

که تازه اول مصیبت هات باشه؟

که چرا زرد شد؟ که چرا شیر نمیگیره؟ که باید چیکار کنم وقتی میگه ننههه، یا چشه وقتی میگه عههه، یا بعضی شبها وقتی از شدت زجه کبود میشه علت چیه؟ مگه شما پیش گویی که بدونی ؟

بعد حالا همه این چیزا رو فهمیدی، باید همش رو بریزی دور 

چون تازه دوره جدیدش رسیده

چرا لثش میخاره، کم کم داره پا میگیره، چهار دست و پا میره، یه وقت جایی نخوره، زخم نشه دست و بالش، اگه چهار دست و پا بره، بترسی که نخوره جایی، اگر نره غصه بخوری که چرا بچم حرکت نمیکنه، اگر راه بیفته و ورجه وورجه کنه، باید پاشی مثل مراقب ثانیه به ثانیه دنبالش باشی، اگر دیر راه بیفته، ماتم بگیری که بچم مریضه، بی حاله

بعد تازه وقتی راه میره هربار که بخوره زمین محکم رو دستت بزنی که آخ مادرت بمیره ، آخ خدا مرگم بده، بعد نگاه کنی ببینی دست تو سرخ شده ولی بچه سالمه، بعد بگی الحمدلله، فکرشو بکن!

بعد حالا زبون افتاده، ولی زبون آدم نیست که، باید بشی مترجم زبان ناشناخته، ماما اماتیز، خدایا اماتیز چیه؟ بعد چند ساعت که گرفتیش تو خونه چرخوندیش و کلی غر زد و گریه کرد، بفهمی که اسمارتیز میخواد!

حالا زبونش باز شده، هی سوال میکنه، از درز در تا رنگ سقف، همه رو هم باید بلد باشی، والا ناراحت میشه 

ناهار درست کنی، بشقاب اونو بکشی بعد ببینی برای خودت کم اومد، خیلی شیک بگی، اصلا میلم به غذا نمیاد امروز..

مدرسش شروع میشه، بدو لباسشو بگیر, وسایل بخر، صبح با مکافات بیدارش کن، نازشو بکش، خودت خوابت میاد شدید ولی خب بچه مدرسش دیر میشه، ببرش مدرسه, مثلا وقتت باز میشه ولی خب بیاد خونه ناهار میخواد! تازه اومده خونه بدو مشقا رو بنویسه

رفت دانشگاه، تمام هول و ولای کنکورش برای تو بود، پولشم با جیب باباش، تازه دلهره بیفته به جونت، با کی میره با کی میاد، خراب نشه، بزرگ‌شده و مدرن ولی میخوای سعی کنی باهاش همراه باشی

حالا درس خونده کار نداره، باز دلهره  

میخواد عروسی کنه، دلشوره. با کی خوشبخت میشه، عروسی،جهاز، خونه و ..

عروسی کردن، بچه‌دار شدن. بچه داری بلد نیستن که، باید دوباره آستین بزنی بالا و بچه داری کنی. بچه بچت رو هم باید تو بزرگ کنی..

با پولاشون زندگی نمیچرخه که، باید ساپورتشون کنی

هی به هر دلیلی میان بچه رو میذارن پیشت که مثلا باهم تنها باشیم، باید پا بند خونه بشی

و ....

این همه سختی بکشی که چی بشه؟

اصلا مادر بشی که چی بشه؟




پ ن:

روزت مبارک مادرم

روزتون مبارک مادرا

پ ن:

#قاب_ماندگار #فراخوان_عکس_خانه_تکانی

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۰۸
مسیح



برداشت اول:خانه:

(نوید از لای در مدام سرک میکشد، مادر و خاله لیلا دارند موهای ترانه را میبافند و آماده عید دیدنی میشوند)

+عههههه سرک نکش بچه!! زشته نوید مادر!

_عهه چرااا زشته!! ما هنوز بچه ایم.. میخوام ببینم ترانه  خوشگل شده یا نه!

+تو بچه ای، ولی ترانه نه سالش تموم شده، دیگه نمیتونی بدون روسری ببینیش! چندبار باید بگم؟

(باز سرک میکشد و این بار مادر در را میبندد و به آن تکیه می دهد)

_خیلی بدی مامان، خاله لیلا اصلا شما به مامان بگو !

# نوید جان، خاله به قربونت بره، راس میگه مادرت، ترانه دیگه خانم شده بزرگ شده، جشن تکلیف گرفته، شما هم آقا شدی، دیگه باید ترانه حجاب بگیره 

_نه خیرم اصلا خود ترانه باید بگه!

(نوید همانجا پشت در چمباتمه میزند، باهمان لباس های عیدش، و کفش های براق عیدش را کنار هم جفت میکند، اشک هایش یکی یکی روی گونه هایش لیز میخورند, چند لحظه بعد مادر و خاله و ترانه از اتاق بیرون می آیند, نوید از جایش بلند میشود و به ترانه نگاه میکند، بغض میکند و می دود)


برداشت دوم: ختم پدر بزرگ:

(خاله لیلا سرش را از آشپزخانه شلوغ و پر سر و صدای خانه پدربزرگ بیرون میکند و داد میزند)

_این حلواها رو یکی بیاد ببره مردونه، یاسر! رسول، کامران، نوید! کسی نیست اینجا؟؟

(یک صدای نخراشیده و یک صورت پف کرده که نمایانگر نوید در حال بلوغ است به خاله لیلا جواب میدهد در حالی که بیرون در ایستاده و دهانش را به سمت داخل گرفته و پایین را نگاه میکند)

+جانم خاله؟

_خاله جان این سینی حلوا رو ببر مردونه بزار رو میز

+کدوم رو خاله؟ 

_همین جلوی میز اشپزخونه

(نوید سرکی میکشد و ناگهان سریع بر میگردد)

+من که نمیتونم بیام تو خاله جان

_ترااانه ترانه بیا این سینی رو بده نوید

(ترانه دستش را از خلال بادام خالی میکند و چادر را محکم میکند و با سینی جلوی در می آید)

#بفرماید

(نوید سرش را از روی زمین بلند نمی کند و دستش را دور سینی میبرد ولی تا ترانه سینی را رها میکند سینی یک تکان شدید میخورد)

#مواظب باشید..نیفته

+بله بله مواظبم

#دستتون چیزی نشد؟

+نه نه نه خوبم خوبم، کاری بود به خاله بگید صدام کنن


برداشت سوم:خداحافظی:

(خبر جبهه رفتن نوید، دهان به دهان چرخیده، خاله لیلا و خانواده برای خداحافظی آمدند، نوید الکی خودش را گرم بستن ساک کرده)

_نوید نمیاد ببینیمش؟

+چرا میاد الان داره ساکشو میبنده، نویید، نوید مادر بیا خاله لیلا اینا اومدن

(ضربان قلب نوید تند تند میزند، با خودش فکر میکند یعنی ترانه را هم آوردند؟ نوید از یک دوره ای به بعد آن قدر خجالتی با حیا شده بود که با آمدن اسم ترانه از شدت ضربان قلب میتوانست سکته کند، مادرش میگفت طبیعی است، پسر ها دیر تر دختر ها بزرگ می شوند ولی وقتی بزرگ شدند، دیگر خیلی سریع مرد می شوند)

# چشم الان میام

(نفس عمیق میکشد و لباسش را صاف میکند، از کناره در سرک میکشد و صحنه را دید میزند، مسیری را انتخاب میکند که چشم در چشم ترانه نشود، یکدفعه در را باز میکند و راه میفته)

#سلام سلام، سلام خاله سلام آقا بهرام سلام سلام

_سلام خاله جان، قربون قدت برم، چقدر مرد شدی، هر روزت با دیروز فرق داره.. اینقدری مرد شدی که داری میری جبهه (بغض میکند)

+وا خواهر تو بیشتر از من اشکت در مشکته که (خنده میکند ولی چشمانش قرمز میشود, خاله لیلا اشکش را با دنباله گره روسری پاک میکند)

_حالا کجا میری نوید جان؟

(نوید با زاویه نسبت به ترانه نشسته)

+اول میریم دو کوهه خاله بعد تقسیم میشیم به هرجایی که بگن

_خیره، خاله جان! زیاد جلو نرو، کارای خطرناک نکن، حواست به خودت باشه، باشه خاله؟

+(خنده) خاله جان دست ما نیست ولی چشم، کلی خود مامان سفارش کرده

_خب حق داره، بچشی، خاله جان یه سری چیز میز برات آوردیم، کیسه کردیم دادیم مادرت، این روزای عیدی عید که ندارید اونجا، یه سری آجیل ریختم برات کمه ولی بهتر از هیچیه، پسته و ها فندق هاش رو ترانه برا شکونده که اونجا اذیت نشی

(ترانه چادرش را جمع میکند و با لبخند حاکی از خجالتی خاله اش را نگاه میکند، خاله هم با لبخند کش داری او را همراهی میکند، نوید اما قرمز شده و اگر دوربین حرارت سنج کار بگذایم، از کله اش حرارت بیرون میزند)

+زحمت کشیدی خاله شرمنده کردید

(بعد کمی من من و محاسبه اینکه بگوید یا نگوید و بعد با صدا لرزان)

+دست شما هم درد نکنه ترانه خانم

*خواهش میکنم مراقب خودتون باشید


برداشت چهار:

(ترانه حال خوبی ندارد، یعنی اصلا رو به راه نیست، سرش درد میکند و رنگش سفید است، خاله لیلا هم تعریفی ندارد اما مدام اصرار میکند که ترانه هم همراه او و پدرش به خانه نوید اینها بیاید، خاله یک دست سفید پوشیده، ترانه هم همینطور، پدرش هم، راهی خانه نوید و مادرش میشوند. پارچه نوشته های بزرگ، دود اسفند، صدای حزین قرآن، ادم هایی با ظاهر جبهه طور با لباس سبز و خاکی و محاسن، روحانی مسجد و کلی آدم دیگر، از حیاط با مادرش وارد قسمت زنانه می شوند، خاله لیلا جلو تر میرود و وارد می شود، ترانه اما این پا و آن پا میکند، خاله لیلا که وراد میشود صدای جمع و گریه بلند و خواهرش که می شود مادر نوید، فضا را منفجر میکند، مادر نوید خاله لیلا را بغل میکند، ترانه نزدیک در میشود و آرام توی اتاق را سرک میکشد، نوید وسط اتاق خوابیده، مادر بالا سرش و خاله لیلا هم حالا کنار نوید، زانو های ترانه شل میشود و زمین میخورد)


برداشت پنجم:

فرض کنید این قاب متعلق به نوید داستان ماست و دارد از داخل قاب برای ترانه سرک میکشد، ترانه هم همین زاوبه دید تصویر است.










پ ن:

این مرد شدن تدرجی اقایان، میتواند دست مایه چندین رمان شود، فعالیت تدریجی دراماتیک

پ ن:

#خانه_تکانی

#قاب_ماندگار

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۲۲:۱۰
مسیح
اینقدری گاهی اینجا سوت و کور میشه
که مثل این پیرمرد های هشتاد ساله میام
در دکونی (وبلاگ) که جنساش حداقل مال ده سال پیش رو باز میکنم
یه چهارپایه میذارم دم درش
و تا بعد از ظهر میشنم به عابرا نگاه میکنم :))
خیلی حس خوبیه








پ ن:
ترجیح میدم اگر به اون سن رسیدم (که ان شا الله نرسم) به جای نشستن توی پارک و حل جدول، دم در دکونم بشینم، یه جورایی اصالت یک مرد حفظ میشه اونطور، یه چیزی تو مایه های شیر شیره اگرچه پیر
پ ن:
*یه شعر از همایون شجریان این روزها زمزمه منه:
رفت آن سوار کولی
با خود تو را نبرده..
کاملش رو دوست داشتید گوش کنید...
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۷
مسیح
آدم ها بزرگ که می شوند، انگار یک نفر همراه با بزرگ تر شدن آن ها یک گالن وایتکس دستش میگیرد و هر چه رقم سن بالاتر میرود او هم به همان میزان وایتکس بیشتری توی زندگی ادم میریزد.
یواش یواش هرچه بالاتر می روی میبینی زندگی ارام ارام رنگ پریده تر میشود، با تمام ویژگی هایش
دیگر نه زمستان ها زمستان است
نه تابستان ها و نه بهار ها
دیگر نه دم سال تحویل ها آن استرس خفه کننده کودکی هایت را داری
و نه اگر گوشه خانه هفت سین را نبینی کل خانواده را بسیج کنی که سفره ما کو؟
دیگر از هیجان عیدی ها خبری نیست
اصلا رنگ تعطیلات هم پریده
از لباس عید که اصلا صحبتی نکن
این وایتکس نم نم
رنگ همه چیز را پرانده
خانه مادر بزرگ
بچه گی هایمان اندازه استادیوم ازدی بود
بزرگ که شدیم و اعداد را یاد گرفتیم
تازه فهمیدیم خانه مادر بزرگ 70 متر بوده
کودکی ها، بابایمان بلند قد ترین مرد دنیا بود
بزرگ که شدیم دیدیم بابا نهایتا 174 قد داشته باشد
بچه تر که بودیم میشد با عیدی ها هزار جور نقشه کشید
اما حالا خرج تاکسیمان هم نمی شود
باور کنید حتی مزه پسته های داخل آجیل هم فرق میکرد!
تا این حد که حتی بعد از عملیات خوردنشان تازه میک زدن پوست هایش شروع میشد
حالا اما، بعد از رفتن مهمان ها ظرف آجیل ها دسته دسته خالی می شوند سر جایشان
بچه تر که بودیم، ذوق رفتن سفر عید ما را میکشت، اگر نمی رفتیم انگار عیدمان عقیم بود
حالا اگر همه چیز هم فراهم باشد کسی حال مسافرت رفتن ندارد

دوست عزیز وایتکس به دست
می شود دیگر نریزی؟
دارد رنگ از همه چیز می پرد!







پ ن:
به قول این شبکه مجازی ها
#فیلینگ_ضد_حال_و_آیه_یاس_خانی_و_ستاد_خراب_کردن_حس_و_حال_خوب_نوروز
پ ن:
تاثیر این وایتکس سطر های بالا
یعنی فقط عدد سالی که توش زندگی میکنی عوض بشه

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۳۳
مسیح
یه سالی مثل یه خونه به دوش تو مسیر اندیمشک تهران تو 25 روز دوبار میری و برمیگردی
یه سالی هم مثل الان
پشت سیستم نشستی
و داری فکر میکنی که چرا دو سال این ایام تو تهرانی و هیچ راه و منفذی به قطار تهران اندیمشک نداری



زندگی مثل راه رفتن روی دریاچه ی یخ زدست
یه جا پاتو اشتباه بذاری
ترک میفته به همه جا
و بعضی جا ها رو نابود میکنه








پ ن:
فتج المبین
غروبا
روی تپه مشرف به دشت
موقع زیارت عاشورای بچه ها
تو رو خدا جای منم خالی کن
صبح ها
وقتی بچه ها بعد نماز صبح
دعای عهد میخونن
جای منم خالی کن
صبحگاه
وقتی چوب تدبیر دست فرماندست
و بچه ها دور تا دور میدون میدوند
جای منم خالی کن
وقت ناهار
وقتی با بچه ها با دست دهن هم غذا میذارن
جای منم خالی کن
شب
وقتی سر شستن دستشویی ها تو خستگی دعواست
جای منم خالی کن
بعد شام
تو هیات هر شب رینگی ها
وقتی هر شب روضه حضرت فاطمه برپاست
جای منم خالی کن
نصفه شبای شب زنده داری
جای منم خالی کن
فتح المبین
جای منم خالی کن..
۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۴ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۴۶
مسیح
هیچ وقت متوجه این حجم از پیچیدگی توی زندگی و برخورد های آدم بزرگ ها نمیشم
شدیدا سادگی و صراحت و راحتی برخورد بچه ها رو میپسندم
اونجوری آدم همش تو تلاطم


۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۳۵
مسیح



شاید یه روز دوباره شد

دوباره برگشتم

دوباره رفتیم پشت دوربین

اون روز که نمیدونم

برای کار بزرگ تر

برای یه حرف تازه

وقتی که دیگه لازم نباشه منت کسی روی سر باشه

و مدام به افرادی که ثابت نشدن نیاز باشه خودتو ثابت کنی

ان شا الله اون روز میرسه

خدا هر چیز رو به موقعش به ادم میده






پ ن:

پشت صحنه فیلم کوتاه فراموشی

1392

کاملا خصوصی

با پول های خودمون و قرض از خانواده ها :)

پ ن:

یهو امشب یادم افتاد

رفتم عکساش رو مرور کردم، خاطرات مرور شد

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۰ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۲۸
مسیح
خدا
شما رو میچرخونه و میچرخونه
اونقدر که گاهی سرتون گیج میره
همه ما یه چیزی رو همیشه توی ذهنمون داریم
خدا گاهی با سرعت زیاد ما رو از مقابل اون چیز رد میکنه
در حالی که ما عقب ماشین جیغ و داد میزنی که ررررددد کرردی!! ررررددد کردی!! همین بود!
ولی اون آرومه بدون اینکه بهت توجه بکنه پاشو رو از روی گاز برنمیداره
یه جاهایی اینقدر از اون چیز دورت میکنه که تو مثل بچه های قهر کرده عقب ماشین آروم و بی صدا میشینی و فقط بیرون رو نگاه میکنی و زیر لب یه روند بد و بیراه میگی
و برای بعضی ها
اونجایی که دقیقا انتظارش رو نداری و فکرشم نمیکردی وقتی اون قدر از هدفت دور شدی بهش برسی
خدا میزنه رو ترمز و درو برات باز میکنه
تو همونطور اعصاب خورد و قهر کرده با ساکت پیاده میشی
خدا گازشو میگیره و میره
و تو وقتی چشمت رو باز میکنی
میبینی دقیقا جایی هستی که میخواستی
خستگی از چشمات میپره
دستت رو چشمات میمالی
یه لبخند تند روی لبهات میشینه
برمیگردی تا ماشین رو ببینی ولی اون رفته سراغ مسافر بعدی
و تو به این فکر میکنی
که چقدر توی راه کولی بازی درآوردی و آبرو بری کردی
چقدر بد و بیراه گفتی
ولی خب
حالا دیگه رسیدی
خوش بگذره





پ ن:
البته همیشه هم اینطور نیست
گاهی خدا بهترش رو میده
و گاهی خدا چیزی رو میده که فکر میکردی بدتره
ولی برات بهتر بوده
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ اسفند ۹۵ ، ۲۰:۵۵
مسیح
خدایا ظرفیت های مارو زیاد کن لطفا
تا وقتی چنتا کار پیش میاد
این همه استرس و حس نشدن و خراب شدن و اینها نداشته باشیم
با این فرمون
اگر چپ نکنیم و آدم خوبی بشیم
و اگر منت بذارن روی سرمون و روزهای آخر رو ببینیم
هیچ نقشی نمی تونیم داشته باشیم

با این حجم از کم ظرفیتی و بی ظرفیتی..






پ ن:
دیدم پست شیصدمه، گفتم یه پست ویژه بذارم، دیدم پست و حرف ویژه برای آدمای ویژست
پس ما به پارو زدن ادامه میدیم :)
۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۸ اسفند ۹۵ ، ۰۱:۱۹
مسیح



ببخش دخترم

ما برای زدن به خط خون

فراموشی اختیاری پیشه کردیم

تا به جز آن سمت خط به چیزی فکر نکنیم

ما تنها انسان هایی بودیم که شبهای عملیات 

هیچ از خانواده به یاد نداشتیم 

و فردای عملیات 

در فراق خانواده گریستیم

تو اما 

مرا همیشه به خاطر بیاور...






پ ن:

#قاب_ماندگار

پ ن:

گاهی فراموشی های اختیاری لازم است

و الا پای آدمیزاد توی گل گیر میکند. 

پ ن:

طلبه

#شهید_فضل_الله_شیرین_آبادی_فراهانی

فرزند: عباسعلی

ردیف ۲۹ قطعه ۵۳

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۶ اسفند ۹۵ ، ۱۹:۲۶
مسیح