icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

میگویند وقتی فردی در حال خلق اثری هنریست گاهی باید خود را از اثر جدا کند و از بیرون به آن نگاه کند تا بتواند همه چیز را کامل کرده و اجزا را وارسی کند.
اما در این بین بیماریی وجود دارد که فرد انقدر خودش را نزدیک به اثر میبیند که دیگر نمیتواند خودش را از آن جدا کند
با لحظه به لحظه پیش میرود و در هر اثر گویی تکه ای از او جا می ماند.
این واقعا یک بیماری جان کاه است و از حرفه ای گری هم به دور است.









پ ن:
میگفت:
هرچی دست تکون دادم و صدا کردم متوجه نشدی!
گفتم:
تو چه حالتی بودم؟
گفت:
خیره شده بودی، هدفن تو گوشت بود
گفتم:
همین دیگه!
۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ دی ۹۵ ، ۲۲:۰۱
مسیح

امروز از مترو که بیرون اومدم و از جلوی مغازه های سی دی فروشی رد شدم و داخل ماشین، ترانه هایی از دوستان امروزی و صاحب مجوز از مملکت شنیدم

که یک لحظه پیش خودم گفتم، ای کاش میشد معین و ستار و ابی و داریوش و سایر دوستان برمیگشتند

غیر از محتوای اشعار و صدای خوب حداقل غنای موسیقی مملکت بالا میرفت یکم صداها گوش نواز میشد!

چی آخه این در و دیوانه های امروزی؟






پ ن:

+عه آقای سیب زمینی شماهم؟

_خیر تو تاکسی شنیدیدم

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۵ ، ۲۳:۰۸
مسیح

وقتی یک دفعه یک ایده ناب (البته از نظر خودتان) به ذهن شما میرسد و شروع میکنید به پرورش آن انگار روی آسمان ها هستید!

دقیقا حس آن بازیکنی را دارید که در یک بازی حساس فینال، در دقیقه 94 گل پیروزی بخش را بزند و تیم را قهرمان کند

کل استادیوم یک دست و هم صدا با فریاد هایشان او را تشویق میکنند!

یا حس آن خواننده ای که به بهترین ترکش را در شلوغ ترین کنسترش بخواند و مردم را منفجر کند!

یا حس آن تردستی که بهترین حقه خود را پیاده کند و مردم از شدت شگفتی کنترل خود را از دست بدهند!


خلاصه

زندگی اگر هر از چند گاهی لذت دستیابی به یک ایده در آن نبود

قطعا جای جهنمی میشد!

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۴ دی ۹۵ ، ۰۲:۰۲
مسیح