icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا گرییدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

اوضاع وبلاگ نویسی و مخصوصا وبلاگ خودم جوری شده که گاهی حس میکنم برای یک سینمای خالی در حال پخش فیلمم
و هر از چند گاهی کسی هم که وارد سالن میشه یا اشتباهی اومده یا وسطاش گوجه پرت میکنه

حس میکنم بعد اینستا کم کم از اینجا هم خداحافظی ریزی بکنم
تو اینستا بحران کامنت ها آدم رو اذیت میکرد و اینجا بحران عدم تشخصیص وجود مخاطب
غیر قابل انکاره که فرد مطلب رو برای مخاطب مینویسه

ولی خب از حق نگذریم که فیلم دیدن تو سالن خالی هم لذت خودش رو داره






پ ن:
امیدوارم همین عده قلیل شش هفت نفری هم استفاده کنن از مطالب اگر استفاده ای داره
اگرم نه که واویلا
پ ن:
من کلا آدم کم کامنت گذاری هستم اما از لیست دنبال کنندم و حتی دوستانی که منت گذاشتن و دنبال کردن حقیر رو، بررسی میکنم و مطالب رو بیش و کم میخونم
افراد دنبال شده از طرق خودم رو که همیشه میخونم. گاهی با تیک مثبت و منفی گاهی با کامنت متوجه حضورم میکنم
ولی نمیدونم اساسا دنبال کردن امر تعارفی شده یا چیز دیگه ای...
تو اینستا تعارفی بود و بعضا با نیت های مختلف
اما اینجا درک نمیکنم چرا اینجور شده
پ ن:
در کل ما خداحافظی نمیکنیم، گفتم یک سری نکات رو دور هم واگویه کنیم
۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۲۳:۰۸
ممیز


 (مژده خانم برای رفتن حیدر رضایت بده نیست، حیدر به هر دری زده نتوانسته از زبان مژده خانوم بله بگیرد، یک بار به او گفته بود که بله گرفتن از زبان شما حتما از بله گرفتن از همسر آینده من هم سختر خواهد بود.

پا در میانی پدر، مادر بزرگ،امام جماعت مسجد و یک دوجین شخصیت قابل اعتماد دیگر نیز جواب گو نبوده.

فکری به ذهن حیدر زده، حیدر قصد میکند تا مادر را در موقعیتی قسم بدهد و درخواست کند که دیگر بله را از او بگیرد. چه موقعیتی بهتر از نماز های آهسته و پیوسته و شمرده شمرده مژده خانم روی صندلی نمازش، حیدر لباس رزمش را که با احتساب الان چندماهی میشد که خریده بود را با ساک همیشه جمعش میپوشد و بیرون درب اتاق صبر میکند تا مژده خانم قامت ببندد، مژده خانم قامت میبندد و حیدر وارد میشود)

_ بسم الله الرحمن الرحیم 

+به نام خدای بخشنده مهربان

_(مژده خانم کمی حواسش پرت می شود، از گوشه عینک خود نیم نگاهی می اندازد، حیدر را میبیند و چهره اش در هم می رود)

_الحمدلله رب العالمین.....

+خدایا شکرت که همچین پسر سالمی بهم دادی

_مالک یوم الدین...

+که باهاش باعث میشی تو قیامت سر بلند بشم

_(مژده خانم برای تمرکز چشمانش را میبندد)

إِیَّاکَ نَعْبُدُ وَ إِیَّاکَ نَسْتَعینُ...

+خدایا من شما رو می پرستم که گفتی در راه من با همه چیتون جهاد کنید 

_اهدنا الصراط مستقیم..

+خدایا کمک کن تو این دوراهی تصمیمی رو بگیرم که باقی بندگان خوب میگیرن..

_(مژده خانم والضالین را با شدت و عصبانیت خاصی میگوید) و الضاااالین..

(ادامه نماز را حیدر به دیوار کنار دست صندلی مادر تکیه داده و دو زانو نشسته در حالی که لباس به تن دارد و ساک در کنار و مادر با لحنی شکسته و لرزان ادامه نماز می دهد و میخواند، اواخر نماز نزدیک به سجده آخر بغص مادر اشک های آرام لطیفی می شود که روی گونه سر میخورد و آرام به سجده آخر میرود، حیدر هم آرام نظاره گر پرده آخر تلاش خود است و گوش تیز میکند، مژده خانم به سجده می رود)

_یا الطیف الرحم....الهم الرزقنی شفاعته الحسین...

(مهدی تمام تمرکزش را جمع کرده تا صدای نجوای سجده مادر را بشنود، اگر قرار است اتفاقی بیفتد دقیقا الان وقت به وقوع پیوستنش شده)

_اللهم تقبل منا هذا قلیل...

+(حیدر گل از گلش میشکافد و بلند داد میزد) االهیی آااامییین...

(حیدر دستش در بند ساک محکم میشود و از جا بلند میشود، مادر تا سلام های نمازش را بدهد حیدر در حال بستن بند کفش هایش شده و پدر در چهارچوب در ایستاده، مژده خانم سلام را میدهد، گره چادر را باز میکند و با عجله به سمت در میرود)

_حالا باید همین الان بری....






پ ن:

خدایا ما رو راه بلد بله گرفتن از خودت قرار بده...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ مهر ۹۵ ، ۱۵:۵۴
ممیز

+خب جناب آقای بهرام سلماسی
_بله خودمم
+چند در صده جناب؟
_بله؟ متوجه نشدم
+عرض کردم چند درصده؟
_چی چند درصده؟
+جانبازیتون عزیز
_جوون درباره سود بانکی صحبت نمیکنی، بد نیست تو دهنت جانبازیشم بچرخه
+اینم سود بانکیه دیگه حاج آقا، الان من مینویسم اینجا چند درصده، پولشو براتون واریز میکنن
_عمو جان، سپرده ما قرض الپس ندست، اون موقع که داشتیم برگه واریزیشو پر میکردیم به سودش فکر نکردیم

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ مهر ۹۵ ، ۰۰:۵۴
ممیز