icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا گرییدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

از آن نوجوانی که شب ها هنگام خواب گوش تیز میکرد و منتظر ندای ان المهدی بود و تپش قلب داشت حال چه مانده؟

یک عدد هیچ، با گناه اضافه...






۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۷ تیر ۹۵ ، ۰۴:۰۷
ممیز

بازنشستگی عوارضی دارد خوب یا بد که میتوان برایش یک لیست بلند بالا مورد نوشت اما

شایع ترین و متداول ترین آن

خود تعمیرکار پنداری مطلق در افراد بازنشسته میباشد به این صورت که عموم افراد بازنشسته خواسته از فنی و غیر فنی بعد از گرفتن حکم بازنشستگی بارقه هایی از تعمیرکار بودن در تمامی حوزه ها در خود حس میکنند و همین میشود که تا چیزی در خانه عیب کند با پیچ گوشتی بالای سر آن حاضر میشوند

حالا پنکه باشد، یا گاز و ... فرقی نمیکند

جالب تر این نکته که تا مدت ها من فکر میکردم این مورد به خصوص، تنها در میان مردان شایع است اما بعد از بازنشستگی مادر متوجه شدم که خیر

این مورد حتی در مورد بانوان محترم هم صدق میکند

این نظریه زمانی برای بار دیگر در ذهنم پدیدار شد که امروز برای دومین بار مادر در میان بازی والیبال ایران با یک چاقو به جان سیم آنتن تلوزیونی افتادند که اصلا در بالا آنتنی ندارد

حالا بخش التهاب آور جریان این است

که اگر در خانه پدر و مادر در فرصت کمی باهم بازنشسته شوند گاهی حتی رقابت هم بر سر تعمیر اشیا درمیگیرد و گاهی بالا هم میگیرد


خلاصه اینکه

بازنشستگی هم عالمی دارد







پ ن:

از پیری گریزانم...

از جوانی ناامید...

چیزی ما بین این دو انگار

مرگ زود رس است

پ ن:

پ ن رو هم جدی نگیرید بازی با کلمات

۵ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۵ ، ۰۱:۰۹
ممیز

آدمها گاهی یک سری موقعیت ها رو از خودشون دور میدونند و فکر میکنن هیچ وقت توش گرفتار نمیشن

کم تر هم میشد فکر کرد یک روزایی کار به جایی برسه که من هم تو همچین موقعیتی قرار بگیرم

دیروز جلوی تلوزیون وقتی مادر و پدرش داشتن درباره اون میگفتن یک دفعه مجری گفت راستی پسر شما هم متولد ...

سرم تو گوشیم بود

یک تکونی خوردم و زیر چشمی به کل خونه نگاه کردم

حس زمانی رو داشتم که چند سال پیش موقع اعلام نتایج کنکور و دعوت نفرات اول به تلوزیون داشتم، که مادرم میکفت ببین اینا هم مثل تو هستنا!

یاد ضربه ای افتادم که سر شهادت محمد دهقان اون شب توی امام زاده خوردم

به خودم گفتم پس تو اینجا چیکاره ای لامصب؟ دوربین به دست؟

یاد زمانی افتادم که هر وقت شهیدی رو تو تلوزیون از زمان جنگ نشون میداد به بابام نگاه میکردم و توی دل میگفتم پس بابا شما چرا شهید نشدی؟؟ سوالی که خوب شد هیچ وقت به زبون نیاوردم






پ ن:

من باید کجا باشم؟

پ ن:

پست رو خیلی جدی نگیرید، دیشب تو مراسم احیا دلم شکست گفتم خودمو خالی کنم...

۶ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۵ تیر ۹۵ ، ۱۸:۰۷
ممیز