icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

دنیا از دید یک سیب زمینی

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

برداشت اول:


نزدیکی های ساعت یک یک نیم بعد از ظهر رو بروی تلوزیون یک مرد حدودا شصت شصت دو ساله

یک ته ریش نامرتب بر صورت

با زیرپیراهن سفید معمول و یک شلوار راحتی توی خانه

روی زمین نشسته و تکیه را به پشتی داده و تلوزیون تماشا میکند (زمان چهار یا پنج فروردین)

کانال ها را از روی بی میلی و بی حوصلگی بالا و پایین میکند، چند کنال (یک، چهار دوباره یک،شبکه خبر،پنج و ...)

صدای نوا و نوحه از بیرون خانه توی گوش مرد میزند

بلند میشود تا نزدیک پنجره پیش می آید، گوشه پنجره را باز میکند و یک نسیم سرد به صورت مرد میخورد و گوشش کمی نزدیک تر صدا را حس میکند

چند دقیقه گوش میدهد: (صدای نوحه) ممنونم اگر نروی، میــمیرم اگر بروی، زهرا نرو نرو..

همان طور که صورتش به سمت پنجره و درز باز شده است بغضش را همیشه به سبک یک مرد جمع جور میکند و صدا میکند:

نجمه چقدر برنج و عدس برای چهل پنجاتا ظرف عدس پلو نیازه؟

نجمه خانوم(همسر آقا یعقوب)با تعجب و کنج کاوی:

چطور آقا؟؟

آقا یعقوب(اول جمله رویش به پنجره است اما در ادامه جمله اش به سمت خانوم که حالا از اتاق سرک کشیده میشود و با نگاهی کودکانه:

حالش رو داری این چهل پنجاتا غذا رو درست کنی، یه هو به دلم افتاد برا خانوم فاطمه زهرا یه نذری بدیم، خیلی غریبه به مولا!

نجمه خانوم(جا خورده و گیج):

باش..ه فقط عدس پلو خالی که نمیشه، یه کیشمیشی، گوشتی چیزی!

آقا یعقوب(سریع بعد اتمام کلمه آخر نجمه خانوم):

نداریم؟؟

نجمه خانوم با مکث:

نه

آقا یعقوب تندی میدود سمت جا لباسی پیارهن مشکی را تن میکند دکمه ها را میبندد در حین دکمه بستن نجمه خانوم میگوید:

چیزی شده حالا؟

آقا یعقوب(حالا بستن دکمه را تمام کرده):

نه والا شبا و روزای فاطمیه خیلی غریبه شهر انگار خبری نیست

شلوار را تند روی پیژامه اش میپوشد و از خانه بیرون میزند.

نجمه خانوم هم آرام میرود توی آشپزخانه و کم کم صدای تق و توق قابلمه می آید

تصویر کم کم سیاه میشود





پ ن:
تصویر سازی های یک دفعه ای..
پ ن:
تصویر سازی بعد روایت اتفاقی به همین موازات است
پ ن:
ای کاش امکان ساخت کمی فراهم بود
پ ن:
شهید شدن ایده ها
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۲۳:۳۸
ممیز
چند روز است که قرار میگذاریم در مکان های مختلف که کار را تمام کنیم
مکان ها را نگاه کنید:
بهشت زهرا روی چمن
بهشت زهرا روی نیمکت
کافه کراسه آن میز وسط
یک بار نخلستان! تاکید میکنم یکبار نخلستان آن هم از سر بی جایی! آن میز آخر سالن زیر تلوزیونی که پشت هم فقط افق پخش میکند و دیگر آدم را خفه میکند
کمی توی مترو
مقداری داخل سلف دانشگاه در بین جیغ داد یک مشت دختر و زن سن و سال دار
حالا هم فردا وسط عیدی قرار گذاشتیم پشت دانشگاه در یک پارکی که با عرض معذرت باید عرض کنم به نوعی مکان دانشجو های دانشکده معماری ماست

هر تکه و هر شخصیت و هر لوکیشن را یک جا بستیم
شخصیت پردازی مادر را درست چند قدم پایین تر از مزار دایی انجام دادیم و پدر هم قرار بود همان جا متولد شود که نشد
شخصیت آن دو جوان توی کار را هم کراسه بستیم
حالا نزدیک به دو پلان داریم و چندین نما
فردا میرویم لوکیشن داخلی خانه و اصل مطلب را ببندیم

من هم کلا آدم وسواسی هستم و باید همه چیز را یک بار در ذهنم تدوین کنم، داستان نباید سکته داشته باشد، شاخ و برگ اضافی هم باید حذف شود
شخصیت ها هم به حقیقت نزدیک باشند، نه سفید سفید و نه چرک و سیاه
سخت است اما ممکن است
دوستم میگوید:
بابا یک کار کوتاهه! این وسواس مال کار سینماییه
اما به عقیده من یا نباید کاری کرد یا باید تمام کرد
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۴ ، ۲۲:۵۲
ممیز

مطلب اول سال نوی امسال شاید ربطی به حال و هوای عید نداشته باشد

اما برای طرح سوال گزینه خوبی است


برداشت اول


در کوران پیروزی ها پیاپی و پشت سر هم عراق و سوریه در میدان نبرد با تکفیری ها

به یکباره همه چیز به حالت سکون درآمد

محاصره همه جانبه تکریت که انقریب بود قائله به یکباره تمام شود متوقف شد و عراقی ها دست از نبرد کشیدند و در بعضی محور ها اسلحه های خود را هم بر زمین گذاشتند و بر گشتند

و همینطور در موج کشتار صلفی ها و تکفیری ها در جبهه مجاهدین سوریه هم به یکباره تمام عملیات ها خوابید و موج آخر آزاد سازی ها که در کل به ازاد سازی شهر فتنه یعنی حلب می انجامید بی نتیجه ماند.

می دانید یکی از دلایل این اتفاقات چه بود؟

چرا ارتش مجاهدان عراقی که تا دیروز مثل برق و باد پیش روی میکردند باید به یکباره می ایستادند و حتی اسلحه های خود را به زمین میگذاشتند؟

چرا ارتش سوریه که چند روز قبلش با هوشیاری تمام بزرگترین ضربه را از شروع جنگ تا به حال به جبهه النصره زده بود باید به یکباره دست از عملیات میکشید؟


برداشت دوم:


در مدت زمان نزدیک به یک سال، پیچیده ترین و در سایه ترین شخصیت های انقلاب و نظام که تا قبلش اگر میخواستی یک عکس از او پیدا کنی نهایت به چند ده عکس تکرای سال های پیشین مواجه برمیخوردی، تبدیل شد به پر خبر ترین شخصیت خاورمیانه و در بعضی اوقات جهان.

موجی که اساسا معلوم نشد از کجای این کشور عزیز و از کدام دستگاه یا نهاد آب خورد؟!

موجی که به زودی تبدیل به یک سونامی شد

سونامی که آرام آرام به بزرگ ترین سونامی رسانه ای تبدیل میشد و در کنار خود حالا دیگر تمام بخش ها و نهاد ها و دستگاه های کشور را درگیر و مشغول خود میکرد

یک مسابقه تمام عیار برای انتشار عکس، فیلم،متن،کلیپ،طرح گرافیکی،جملات قصار،داستانکها،افسانه ها و خیال پردازی ها و ... برای تمجید از یک شخص

مسابقه ای که حالا دیگر افراد شرکت کننده اش فقط متعهدین و آدم های پایبند به نظام نبودند، گستره ای از تمامی عقاید و طرز تفکرها و تیپ های شخصیتی

آدم هایی که تا دیروز اعتراضشان این بود که چرا باید ملیون ها پول بی زبان را در کیلومتر ها دور تر از مرز های بین المللی خودمان دور برزیم حالا خودشان شده بودند رسانه


برداشت سوم:


در یکی از همین روزهای خوب و زیبای خدا

یک انسان باهوشی می آید و به عنوان یک مقام مسئول فعلی و مسئول قبلی ماموریتی را که به او ابلاغ شده بود را با چند جمله به زیبایی هرچه تمام تر انجام می دهد:

در حال حاضر عراق نه فقط حوزه تمدنی نفوذ ماست بلکه هویت، فرهنگ، مرکز و پایتخت ماست و این مسئله هم برای امروز است و هم گذشته...

جغرافیای ایران و عراق غیر قابل تجزیه است و فرهنگ ما غیر قابل تفکیک است. پس ما یا باید با هم بجنگیم و یا یکی شویم!


و ثمره ماموریت او میشود یک بل بشوی جهانی تمام عیار


توصیه نوشت:

بعد از خواندن برداشت ها به ترتیب، برای به دست آوردن پاسخ سوال برداشت اول، متن را از آخر به اول بخوانید


پ ن:

آن موقعی که هنجرمان را جر میدادیم کسی گوش نمیکرد

پ ن:

آن موقعی که حتی نشریات زرد اصلاحات هم روی جلدشان را به او اختصاص میدادند، ما خوشحال بودیم.

پ ن:

آن موقعی که حتی آنچنانی ترین بازیگران در برنامه ها و مصاحبه هاشان او را شخصیت سال معرفی میکردند، ما خوشحال بودیم.

پ ن:

سال جدید در همان اولین دقایقش اولین ضد حال تر و تمیز خودش را به ما وارد کرد

پ ن***:

حضرت ماه خطاب به سرلشکر قلب ما:

خود شما هم که آقای سلیمانی باشید در نظر ما شهیدید.

شما شهید زنده هستید.

بله، شما هم شهیدید.

شما بارها در میدان جنگ به شهادت رسیدید.


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۴ ، ۱۸:۵۲
ممیز