icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
دنیا از دید یک سیب زمینی

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه


حاج عباس! جمع کن بار و بندیل و بیا بریم جون من..

_(سکوت)

الو اخوی با شمام

_(سکوت میکند و به جلو نگاه میکند)

(بهنام با صدای بلند و شمرده و شمرده این ها را میگوید)
حاج آقا عباس فرمانده دسته بی کله ها, با شمام! میگم جمع کن وردار وسایل رو بریم, بسه هر چی موندی,بکن از این توپ قلقلی بزرگ...

_(عباس اشک توی چشمانش جمع شده اما لبخند به لب دارد,همچنان سکوت میکند)
.
(بهنام میرود روی سن کنار دست سخنرانی که دارد خاطره میگوید و با دستش خطاب به او میگوید):
برادر گرامی من خودم اینجا سر و مر و گنده وایستادم شما از ما خاطره میگید؟!
ملت داره خالی میبنده هااا

_(عباس حالا از شدت خنده تکان ها ریزی میخورد اما همچنان اشک به چشم دارد و سکوت میکند)

(بهنام از سن پایین می آید و پیش محسن می رود, با لحنی آرام میگوید):
بابا حاج عباس چی میخوای از خدا که نگرفتی هنوز
راضیی منو بچه ها رو هر هفته پنجشنبه بکشونی تا اینجا؟؟!
ده مومن پاشو بریم دیگه..

_(عباس همینطور که روبرو را نگاه میکند آرام زیر لبی خطاب به بهنام میگوید):
اینا نمیتونن ببین تورو,منم باهات صحبت کنم میشم دیوونه،تا همینجاشم این خنده ها کار دستم داده، برو اذیتم نکن

چه عجب حاج آقا زیر لفظی میخواستن مبارکه
(شروع میکند به کل کشیدن)
نه به اینکه این دوتا پارو زود فرستادی اون ور جا بگیرن, نه به اینکه الان بیست و خورده ای سال دل نمیکنی, ده بابا پاشو بیا اونجا دسته صاحاب نداره بچه ها دایم تو بهشت مشکل درست میکنن حراست بهشت حساس شده رو داستان...

_(عباس اینجای جمله خنده صداداری میکند اما سریع به سرفه ختمش میکند, اطرافیانش به او خیره میشوند) :
خدا نکشتت بهنام پاشو برو اینجا ابرو برام نذاشتی, اون دوتا پارو دادم که اینجا حواسم پرت چیزی نشه,یکم کار دارم اینجا و الا منم دلم رفتن میخواد, پاشو برو من خودم زنگ میزنم حراست جنت حل میکنم قضیه رو

باشه حاج عباس،این سری هم مارو پیچوندی ولی خدایی هفته بعدم همینجام
(آرام پیشانی عباس را میبوسد و بعد آرام آرام دور میشود و صدایش را بلند میکند و در حین رفتن میگوید) :
ولی اون قضیه حراست بهشت جدیه هااا, کار از تلفن گذشته بچه ها پیچ آبگرمکن جهنم رو ور رفتن باهاش, کار رسیده دفتر ریاست بیایی باید چند سالی جواب پس بدی

_(عباس روبرو را نگاه میکند و پشت دستمالی که جلوی دهان گرفته حسابی خنده میکند و اشک های چشمش را پام میکند)


بهشت زهرا1392


پ ن:
تقدیم به روان پاک حاج عباس وکیل زاده عموی@61_hejri , جانباز شیمیایی سر افراز جبهه های دفاع مقدس که دیروز بلاخره به دیدار معبود شتافت
پ ن:
عکس برای پیرمرد جانبازیست که توی بهشت زهرا کار میکند و شاید شخصیت بزرگیست خلاصه من عکس بسیار از او گرفتم آن روز

و متن خیالیست...

 

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۰۹ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۴۳
ممیز

و چقدر عجیبست انسانی که
برای حساب پس دادن در مقابل خلق خدا چهره زرد میکند
اما به فکر حساب و کتاب الهی نیست
در حالی که حساب و کتاب خالق
بسیار سخت تر و دقیق تر است
و هیچ راه گریزی بر آن نیست....





پ ن:
بزرگ ترین پیروزی زمان دانش اموزی این بود که روی سکوی کلاس کنار معلم بایستی و در پیچ و تاب سوالات سخت معلم ناگهان زنگ مدرسه بخورد و تو جان سالم به در ببری
قیامت هم این چنین زنگ هایی دارد, اسمش را گذاشتند شفاعت
تو را نجات میدهد
به شرط توسل در این دنیا
 

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۲
ممیز

آقای فابیوس خیلی ممنونیم که شما دعوت مارو برای شرکت در برنامه خندوانه قبول کردید,امیدوارم لحظات خوبی رو داشته باشید

_
(درحالی که میخندد)
ممنونم من از شما تشکر میکنم که من رو دعوت کردید,مردم ایران واقعا مردم مهمان نوازیند

لطف دارید,امروز تو برنامه آیتم های مختلفی رو براتون در نظر گرفتیم قطعا شگفت زده میشید

_
من عاشق سوپرایزم, بی صبرانه منتظرم

خب اقای فابیوس الان که تو ایرانید چه حسی دارید؟

حس,گفتید حس! واقعا غیرقابل توصیفه,من ایران رو خیلی دوست دارم,حالا که کدورت ها و سوتفاهم ها کنار رفته و ما اینجاییم واقعا خوشحالم, اینکه ایران داره با دنیا تعامل میکنه برای من خیلی حس عالی رو به همراه داره

(مجری برنامه سوالاتی را مطرح میکند و فابیوس نیز با خنده و خوشحالی پاسخ میدهد,تا اواخر برنامه که مجری سوپرایز آخر خود را رو میکند)

آقای فایببوس حالا که کمی باهم صمیمی تر شدیم میتونم شما رو لوران صدا کنم؟

_
اوو حتما ما دیگه حالا باهم دوستیم,خوشحال میشم

خب,لوران برای آخرین سوپرایز برنامه امروزمون آماده ایی؟!

_
واای خدای من, چه استرسی دارم,اره امادم حتما! با کمال میل

خب پس همه باهم تا سه بشمریم
یییک دووو سههه
(صدای جمعیت تا سه را میشمرد و بعد صندلی ها تماشا گران به کنار میرود و ده نفر از پشت جایگاه در بین دود وارد استدیو میشوند از سنین مختلف و می آیند تا روی سن روبروی لوران بایستند)

لوران میدونی اینا کین؟

_
آآ سوال سختیه, این یه نوع بیست سوالیه؟ (خنده)
.
آره لوران یه چیز تو همون مایه ها,خب شروع کن

_
آآ گروه آوازن؟

نه

_آآ گروه حرکات نمایشی؟؟

نه

(لوران بیست سوال خودش را غلط میگوید و بعد مجری رو به او میگوید):

نمی دونی لوران؟

_
نه واقعا گیج شدم...

وقتشه در کنار گیج شدن شرمنده هم بشی..

_
منظورت رو نمیفهمم...

ایناها همون کسایین که با خون های آلوده ای که تو بهشون دادی ایدز و هپاتیت گرفتن و اون بچه ها هم فرزنداشونن لوران, چطور به یاد نمیاری؟؟

_(لوران یک دفعه سفید و میشود و عرق از پیشانیش جاری,پاهایش را مدام تکان میدهد و با دستمال کاغذی دستش بازی میکند)
فکر میکنم دیگه برای امروز کافی باشه,من واقعا خستم...

لوران برای پایان برنامه ازت میخوام ده ثانیه به چشماشون نگاه کنی, مردم این ده ثانیه رو میشمرن,شروع شد

(لوران با شروع این ده ثانیه در ثانیه سوم با استرس از روی سن پایین می آید و از کادر خارج میشود, مجری هم با لبخند تلخی خداحافظی میکند)





پ ن:

لوران فابیوس وزیر امور خارجه فرانسه که سالها پیش عامل ورود خون های آلوده به ایران بود و عامل ورود ایدز و هپاتید

پ ن:

ای کاش میشد...

۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۴ ، ۱۸:۱۱
ممیز