icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

برای انتشار نوع نگاه به اتفاقات پیرامون!
کاری که همه باید انجامش دهند!

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
پیوندهای روزانه

نوشته بود

اگر طالب شهادت باشی

هر نگاه حرام ممکن است سالها شهادتت را به عقب ببرد

نشستم با خودم حساب و کتاب کردم

اگر بخواهم شهید شوم

باید عمر نوح کنم

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ مهر ۹۳ ، ۲۲:۵۴
ممیز


از اول دبستان تا دبیرستان و گاهی دانشگاه از این دفترا استفاده میکردم

یادم نمیاد برای خرید قبل مهر دفتر خریده باشم

اینم یکی از مزایای داشتن خواهر و برادر زمان جنگه

یادمه یه بار سر کلاسی تو دبیرستان یه زنگ کامل سوژه ی معلم شدم داشت تو کلاس قدم میزد و یه دفعه نگاهش به دفترم افتاد یه دفعه انگار مسخ شد

گفت: امیری تو اینا رو از کجا گیر آوردی؟؟!

کل زنگ رو داشت از این دفترا و خاطراتی که به موزات این دفتر براش مونده بود میگفت.

هنوزهم یه چنتایی ازش دارم

جزو معدود فسیل هایی بودم که تو عصر انفجار اطلاعات مجبور بودم شبش بشینم چند صفحه رو خط کشی کنم با خطکشاش دالبری و مداد قرمز

بوی مهر میاد اما انگار من کور بو شدم!



پ ن:

میگن کر بو ولی من میگم کور بو

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ مهر ۹۳ ، ۰۰:۲۰
ممیز
به خودم گفتم:
خیلی جا خوردی وقتی رایشان آری نبود؟
به خودم گفتم:
آری
باز از خودم پرسیدم:
میتونم بپرسم چرا جا خوردی؟
بعد به خودم گفتم:
آره، چون مگه استقلال چیز بدیه؟ اونم از دست کثیف ترین امپراطوری دنیا؟
بعد دوباره از خودم پرسیدم:
حتی اگه چند ده سال مستعمره باشی؟
بعد به خودم جواب دادم:
آره، خب استقلال مفهوم ثابتیه، همیشه خوبه!
بعد دوباره به خودم گفتم:
به نظرت چند ده سال بی تفاوتی و تحت استعمار بودن بدون هیچ حرکتی به نظرت نمیتونه حتی ثابت ترین معیار ها رو هم تغییر بده؟
بعد به خودم جواب دادم:
چرا میشه! ولی اون ها در تاریخشون امثال شیر دل ها کم نداشتن!
بعد از خودم پرسیدم:
داشتن اما چقدر نشرش دادن؟
بعد به خودم هیچ جوابی ندادم.
بعد دوباره به خودم گفتم:
حالا از این بحث بگذریم، میدونی بدتر از  این داستان چیه؟
بعد به خودم جواب دادم:
نه
بعد به خودم گفتم:
بد تر از اون اینکه، بعد از یه مدت مدیدی زبونم لال ما هم شیر دل هامون رو فراموش کنیم و مجبور بشیم به استقلالمون رای خیر بدیم و اون عده کوچیک سر عهد موندمون مجبور به کوچ بشن! یه کوچ اجباری، چون دیگه جایی برای عقایدشون نیست!
بعد خیلی با غضب به خودم گفتم:
چی میگی مرد حسابی؟؟ ما اون یاران آخر زمانی حضرت حجه ایم!!
بعد به خودم با خنده گفتم:
ببین پسر چند ده ساله! جوش نیار! الکی هم رگ گردن کلفت نکن! خدا به کسی وعده قطعی نداده! خودش گفته همونطور که به شما دادم! از شما میگیرم به کس دیگه میدم!
بعد خودم سکوت کرد!
خیلی سکوت کرد!







پ ن:
خیلی وقت بود مطلبی خاص وبلاگ ننوشته بودم، نمی دونم چی شد، شاید بی خوابی علتش بود!
پ ن 2:
غلط املایی که همه میدونن اینجا مستحب موکده
پ ن 3:
کوچ هم نام رمانی بود که وقتی خیلی بچه تر الان بودم با همون مضمونی که تو متنم نوشتم میخواستم بنویسمش ولی افسوس که همیشه لقمه هام بزرگتر از دهان کوچکم بود
پ ن 4:
یاد ایام خوب وبلاگ نویسی به خیر
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ شهریور ۹۳ ، ۰۳:۵۴
ممیز

از لبنان:

چی شده خیره؟ حالشون خوبه؟

از عربستان:

آقا خوبن؟

از بحرین:

آقا چطورن؟

از روسیه:

احوال آقا خوبه؟

از ...

از...
از...
...

الهم احفظ قائدنا خامنه ای!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ شهریور ۹۳ ، ۰۰:۴۴
ممیز

من اوباما و نتانیاهو را به چالش انفجار فسفری دعوت میکنم.

  چالش فسفری ، چالشی است که در آن آنقدر میسوزید تا تمام شوید.

 به تبع این عزیزان، هنرمندان و ورزشکاران دغدغه مند این مرز پر گهر را نیز به شرکت در این چالش دعوت میکنم.

تا اکنون هزاران نفر در باریکه ای به نام غزه این چالش را به صورت ناخواسته تجربه کرده اند.

انتظار میرود شرکت کنندگان در این چالش عکسها و یا فیلم های خود را در فضای مجازی منتشر کنند.





پ ن: گاهی خوبه آدم زرنگ باشه و یکسری اقدامات رو خودش شروع کنه مثل این: #چالش_انفجار_فسفری

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ شهریور ۹۳ ، ۲۲:۳۲
ممیز

آقای روحانی عزیز و با ادب


چهنم را سالها پیش مارتین لوتر در ازای مبلغی از کلیسا گرفت و درش را قفل کرد
تا دیگر کسی غیر آنکه باید آن را تقسیم نکند.
اما حالا انگار کلید شما بر قفل در آن جهنم کار ساز شده.


و من الله توفیق
یک لرزنده
که در بزدلیش همین بس که خانواده شهید است.

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ مرداد ۹۳ ، ۱۵:۱۴
ممیز

سلام

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۳ ، ۱۲:۰۴
ممیز



بعد از آنکه قلم به حکم سرنوشت از دستت افتاد
هیچ کس نتونست قلم را بردارد
هیچ کس نتوانست تو شود
خیلی تلاش کردیم
نشد
بیخود نبود بچه های روایت فتح به این نتیجه رسیدند که عکست را از اتاق تدوین بردارند
هیچ کس نمی توانست مثل تو شود و این مایع عذاب بود

روز قلم فقط به خودت مبارک
دیگر ما را جودی ورودی فکه نگه ندار
ماهم دل داریم


فتح المبین
92

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ تیر ۹۳ ، ۰۰:۳۸
ممیز



میشه نگام کنی؟ راحت شه زندگیم؟

چشم برندار ازم! میپاشه زندگیم!

هرکس به جز تو رو انکار میکنم

من عاشقت شدم اقرار میکنم




مسجد شهدا

شب دوم

تیر۹۳


پ ن: اگر دل سیاهی دارید اگر لوح وجودتان سیاه شده اگر چرک وجودتان را گرفته اگر فکر میکنید خیلی الوده اید ما به شما گریه ی بر اباعبدلله را توصیه میکنیم این شبها. گریه بر ناراضایتی خدا گریه بر فشار قبر گریه بر غربت امام زمان صد در صد تضمینی با گواهی پروردگار. فقط کافیست از امشب خود را به یکی از کلونی های نور نزدیک کنید. عجله کنید.


پ ن ۲: عکس با دوربین

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ تیر ۹۳ ، ۲۲:۰۲
ممیز


ماه رمضانی تحت نظری
جای خیلی ها را تنگ کردی
لیاقت ماندن در رمضان را نداشته باشی
سال بعد نیستی
سال بعد میشوی همان هایی که انتهای مجالس امسال میگویند:
فلانی دیگر دستش از دنیا کوتاه است.

خرداد 93
یک جایی روی زمین


۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۹ تیر ۹۳ ، ۱۸:۵۹
ممیز



اگر باز به آن زمان بازگردیم ضمن احترام به وی باز هم معتقد نیستیم که وی می‌توانست جمهوریت نظام را ریاست کند.



- See more at: http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=13930330000501#sthash.uowW9Erm.dpuf



خرداد ۹۳

دانشکده


پ ن:

ببخشید،حواسمان نبود که انقلاب کرده بودیم تا مردم میزان باشند,ببخشید آیت ا..

پ ن:

اینستا

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۳ ، ۱۹:۵۷
ممیز






بوی حرامی می آید!




پ ن:

از شعار دادن متنفرم

از این کمپین ها طول و درازی که می گوید اگر فلان شود، بهمان میکنیم

شیعه اهل عمل است

نمی دانم این شعار دادن ها از کجا گریبان ما را گرفت.


پ ن 2:

اربعین 92

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۳ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۱۶
ممیز



محتاجم

دست و بالم تنگ است

پول لازمم

مدت هاست برگه فروشی را روی دلم زدم

قیمت بالاست

کسی خریدار نیست

هر کس می آید نگاهی به قیمت و وضع دل می اندازد میبیند قیمت با کیفیت نمی خواند , می رود.

می گوید نمی ارزد.


اصلا می دانی؟

خریدار نیستند!


این ماه شعبانی

حالا که زمزمه های آمدنت بالا گرفته

بیا و بخر

که این روزها سخت پول لازمم


بهشت زهرا

خرداد ۹۲


پ ن: تورم بالاست

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۰ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۱۳
ممیز



آرامش۲

هیچ میدانی در زندگی این روزهامان هنوز پستانک مهم ترین نقش را ایفا میکند؟

هیچ میدانی بعد از گذشت این همه سال از کودکی هنوز بعضی هامان در به در دنبال پستانکیم؟


گاهی سر مسایل خیلی کوچک اینقدر به خدا پیله میکنیم که خدا مجبور میشود ما را با پستانک آرام کند.

اهل پستانک نباشیم.

بگزاریم خودش مشکلات را اساسی حل کند.

حواسمان باشد با پستانک بد عادت میشویم!


خانه

خرداد۹۳

دایی جان



پ ن:

مصرف بیش از حد پستانک برای کودکان موجب خرابی دندان آنها میشود(توصیه های ایمنی را جدا جدی بگیرید).

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۰۴
ممیز



دوست دارم بابا خطابت کنم

ناخلفم!

دوست دارم آقا خطابت کنم

سرکشم!

دوست دارم مولا خطابت کنم

بیعت شکسته ام!

دوست دارم رهبر بخوانمت

رهزنم!


اصلا بیخیال این اسم ها

اذن بدهی بیایم یک دل سیر نگاهت کنم!!

یعنی میشود دیدار باتو یکبار روزی ما رو سیاهان و سربازان فراری شود؟؟


بهشت

خرداد ۹۳


پ ن: سرباز فراریم آقا, عفو کن

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۳ ، ۱۳:۵۴
ممیز



بی ربط، مناسبتی:

شاید امام سیزده باشی رفیقم

شاید زه حوری یا ملک باشی رفیقم

**

گاهی برای خرق یک عادت تو باید

جادوگری از شهر ozz باشی رفیقم


(ممیز)



با ربط:


با اینکه فکر نکنم زیاد تاثیری داشته باشد

ای کاش روی گناهان نیز برچسب خورده بود که ترک گناه موجب خوشنودی و رضایت خدا می شود.

دانشگاه

خرداد 93


پ ن: طوفان دیروز را دوست داشتم,بوی عذاب الهی می داد, چیزی که مستحقش هستیم.

۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ خرداد ۹۳ ، ۱۲:۲۶
ممیز




نگاه کن درست

نگاه کن

دقیق نگاه کن

آقا جان میشود رک و رو راست امشب به من بگویی چند سال دیگر اینطور سینی بدست باید سر راه عابران را بگیرم تا یکی شربت ها با دست مبارک خودت بر داشته شود؟؟


نکند شیرینی شربت هامان به کامتان نیست؟


خرداد۹۳

مغازه حاج داوود

خیابان



پ ن: خیلی شعاری مینویسم؟نه؟

پ ن: اینستا

۳ نظر موافقین ۰ مخالفین ۱ ۱۲ خرداد ۹۳ ، ۱۶:۰۳
ممیز


می دانی

این روزها این نقش و نگار مهر پاسگاه مرزی مهران در پاسپورتم دهن کجی میکند!

هیچ وقت آن شبی که از سد هزاران نفر آدم خودم را به زور رد میکردم تا بروم مهر ورود را بگیرم فکر نمیکردم که روزی نگاه به پاسپورت بعد از سفر بشود سوهان روح.

سوهان روحی که دایم در این ایام به تو میگوید عده ای الان در راه حرم حبیب پابه رهنه عازمند و تو گیر کردی بر زمین.



جواد مقدم:

خودم اینجا

دلم اونجا

پس چرا تو نمیکنی امضا

مردم از بس که عمریه آقا

از حرم خوندم باز که جاموندم!!



پ ن: باز که جاموندم آقا!!!

پ ن 2:

راجعون

منتظرون

عرفه!

کی مارا فرامیخوانی امسال؟


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۱ خرداد ۹۳ ، ۱۴:۱۵
ممیز



جلو آیینه زل میزنی به خودت راضی نیستی

مدل ریشها باب میلت نیست

اندازه اش مناسب نیست

تازه گی ها مدل زین الدین مد شده!

حجم ریشهایت به آن مدل نمیخورد.

کل قندی هم پیشنهاد خوبی است.

انگشتر هایت کم است.

از کلکسیونت عقیق کم داری

انگشت سومی بی انگشتر است, باید فکری بکنی

پمدل موها و .... .



جمع کن جول و پلاست را

اینقدر سر گرم این خاله بازی ها شدی اصل قضیه را ول کردی

بفهم میدان نبرد را

بفهم

شده ای سایه روی شهدا

بفهم.


پ ن:

باید یکی به نعل زد یکی به میخ

پ ن:

اینستا

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۳ ، ۰۲:۲۱
ممیز




شب که شد,

همه بچه ها جمع شدند بروند خانه اش سری به مادر بزنند.

بچه ها حلقه زدند دور مادر و نشستند و خیره شدند به لبهای مادر.

مادر اما معذب بود.

دایم اینور و آنور و میشد و با انگشتهایش بیشتر چادرش را بر صورتش کیپ میکرد.

بچه ها هم فهمیدند و نگاه ها را از صورت مادر به پایین آوردند.

مادر نزدیک۸۰سال داشت!!!

خوب فهمیده بود پسرش برای چه رفته بود.

*ملاقات با مادر شهید قوجه ای*


اردیبهشت۹۳

اصفهان,بزرگداشت شهید قوجه ای


پ ن 1: متنفرم از چادریی که چادرش بوی چادر حضرت مادر را ندهد و متنفرم از پسر حزب الله ی که سرش پی ناموس مردم به هر نحوی بجنبد.

پ ن 2: از خودم هم نیز..

پ ن 3: اینستا

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ خرداد ۹۳ ، ۲۲:۳۱
ممیز



دل که تنگ بود

یا گرفته بود

یا اگر بیش از حد بی قراری کرد

بیگرش

بسته بندیش کن

با احتیاط داخل جعبه بگذار

رویش بنویس (شکستنی)

چنتا تمبر گران رویش بچسبان

بعد تحویل پست بده

.

بگذار دلت ترانزیت شود به یک نقطه دوست داشتنی!

شاید آنجا گره از کارش باز شود

یا کسی باشد که برایش محرمی باشد

خدا را چه دیدی

شاید رفت کربلا

شاید رفت مکه

شاید رفت بقیع

شاید رفت شام

شاید رفت مشهد

شاید شلمچه

شاید فکه

شاید...

اصلا بگذار برود هرجا که دل هوایش همانجوری بود.

بگذار برود کمی هوا بخورد!



اسفند 92

قاب پنجره قطار به مقصد دو کوهه



پ ن:

دلم عجیب هوای جنوب کرده! ولی انگار میل یار به ما نمی کشد!

پ ن 2:

خود کشی را دوست دارم، مخصوصا در هوای این روزهای تهران. هوایش خودکشی میطلبد.



۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ خرداد ۹۳ ، ۰۰:۲۰
ممیز




دلیل گریه های آخر انسانها در اعتکاف را امروز فهمیدم.

حسی مثل برگشتن از عالم زر
حسی مثل رانده شدن از بهشت
حسی مثل رها شدن از آغوش مادر
حسی مثل کم شدن سایه پدر
حسی مثل برگشتن از جبهه
حسی مثل ماندن در محاصره محض دشمن
حسی مثل در اقلیت بودن..

حالا دلیل گریه هاشان را فهمیدم حق داشتند انسانها

اعتکاف, مسجد موسی بن جعفر
اردیبهشت93

پ ن: خالق این نوشته ها و عکسها پینوکیوست
پ ن 2: ساعت خواب چیز خوبی است.
پ ن 3: فتوبای مای اینستا

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۱۳
ممیز




اهل غر زدن نیستم!

همین که میگیری دستمان را و از میان هزاران بی راهه میاوری و میگذاریمان یک راست سر راه ممنونم.

از اینکه سر راهیمان کردی ممنونم.

و حالا در انتهای این راه سه روزه باید بگویم:

همیشه روسیاهی به ذغال نمی ماند! اسم ذغال بد در رفته , بیشتر اوقات روسیاهی به چهره ما انسان های مفلوک میماند, مایی که دروازه های خالی محیا شده از سوی پروردگار را به اوت میزنیم.


اعتکاف, مسجد موسی بن جعفر

اردیبهشت۹۳

پ ن۱:

از اینکه سر راهییمان کردی ممنوم.

پ ن ۲: تمام شد


پ ن 3:

در سجده توبه کردم و پایان گرفت کار

تا گفتم السلام علیکم شروع شد

پ ن 4:

اینستا

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۰۳
ممیز

هر کجا که بتوانیم خودمان را به آدمها گره میزنیم، ما پینوکیو های عصر جدید!



حلال کنید





پ ن:

اعتکاف؟

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۲ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۳۱
ممیز







مردان ده بر آب روان حجله ساختند .. دست زنان ده همه غرق حنا شده!





بهشت

اردیبهشت 93




پ ن:

که بر آب نقش زده!

بر آبیم!

پ ن 2:

اینستا

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۰:۲۵
ممیز



زمان بی رحم در حال گذر است!
هیچ توقفی در کار نیست
هر سال یک سال پیر تر میشوی
تنها اثر از انسان باقی میماند
عمل و عکس العمل
امروز اینجایی فردا زیر خاک
امروز خودت اینجایی فردا صدایت

سعی کن بیشتر اثارت بیش از خودت باقی بماند!

دانشکده
اردیبهشت 93

پ ن:
تولد (دوست)

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۳:۱۸
ممیز
برداشت اول:  زایمان فکری:

لب تاب را روشن میکنی و مینشینی رو به رویش
فکر میکنی فکر میکنی فکر میکنی
خیلی فکر میکنی
دنبال جمله و متنی هستی که تا به حال کسی نگفته باشد، باید کلماتش قلمبه سلمبه باشد ترجیحاً کسی نفهمد چه گفته ای!
آسمان را به ریسمان میدوزی و بعد تنگش یک مضمون معنوی میچسبانی، مثلا امام زمان یا هر چیز دیگر
پیش خودت هم یک حس خوب داری.
حس میکنی شده ای فیلسوف و معرفت را تمام کردی.

برداشت دوم: نفس عماره:

دو دقیقه است چشم از صفحه برنداشتی
چشمت دوخته شده به آن کره جغرافیای بالا گوشه صفحه
خبری نیست
نه لایکی نه کامنتی نه چیزی
خسته میشوی
میروی و هی چند دقیقه یک بار سر میزنی.
همه چیز به کندی حرکت یک حلزون طی میشود، یک لایک در دقیقه
اعصابت خورد میشود، از خودت انتظار بیشتری داشتی!
حالا چند ساعت گذشته و تعداد آن لایک ها کوفتی به 20 هم نرسیده!

با عصبانیت لب تاب را خاموش میکنی!
شاید حتی از شدت ناراحتی پست را هم پاک کرده باشی.


برداشت سوم: نفس لوامه:

رفته ای یک گوشه نشسته ای!
چشمانت درد گرفته از بس زل زده ای به صفحه مانیتور.
همیشه همینطور است! جیب لایک هایت که خالی میشود یاد غم و غصه هایت می افتی!
به خودت بد و بیراه میگویی:
آمده بودم سرباز باشم و حالا زیر بار رگبار لایک ها زمین گیر شده ام!
اصلا تمی شود با این وضعیت سر از خاکریز بلند کرد.
دوره زمانه عوض شده!
بعد از جنگ جهانی اول و دوم حالا شده است جنگ جهانیه لایک!



پ ن 1:
فیسبوک مجاز بود.
پ ن 2:
مخاطب اول خودم.
پ ن 3:
جانباز نشویم در این جنگ! والا زمین گیز میشویم!

پ ن 4:
غلط املایی پیدا کردید، نوش جانتان!

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۳ ، ۲۱:۱۵
ممیز



زمان به سرعت در حال گذر است
انسان ها پیر میشوند
درختان زرد میشوند
سنگ ها ترک میخورند
خاک ها میپوسند

اما شما محکم در تونل زمان ایستاده اید
انتظار زمان نمیشناسد

بگذار زمان هرچه میخواهد بتازد

بهشت
اردیبهشت 93

پ ن:
ندارد.

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۶:۱۶
ممیز



چه غوغایی میشود ای مسیحا دم من

آن روزی که بیایی عصایت را بکوبی بر زمین و حکم جهاد دهی بر سربازان خفته در خاکت

دسته دسته بلند میشوند از خاک

چه غوغایی میشود

چقدر گمنام با نام میشود!

چقدر مفقود الاثر معلوم الاثر میشود!

حالا همه اینها به کنار

فکرش را بکن , چة غوغایی میشود میان مادرانشان


بهشت اردیبهشت93



پ ن: نقاشی بلد بودم, تابلوی قشنگی میشد

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۳:۳۸
ممیز



حلقه بی حیایی و کثافاط هر روز تنگ تر و تنگ تر میشود.

و تنها تمسک به توست که ما را حفظ میکند.

میشناسی بنی اسراییل را?

دیده بودی عاقبتشان را?

حالا ما شدیم بنی اسراییل عصر جدید!

باید کشتی بسازیم , عذاب خداوند نزدیک است.

خدایا به دادمان برس.




پ ن:

بغض

پ ن 2:

اینستا

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ ارديبهشت ۹۳ ، ۱۵:۴۹
ممیز

دیده ای این فیلم های دهه 70 هالیوود و فرانسه را؟

داستان نواخانه های پر از بچه های بی سرپرست را؟

دیده بودی وقتی یک زوج جوان برای بازدید می آمد ، بچه ها چطور خودشان را مرتب و میکردند و به شیوه خودشان مشغول دلبری و شیرین کاری میشدند؟؟!

چه رقابتی میشد برای بردن دل بازدید کننده ها!



حالا شده داستان من خانوم!

میدانم منطق میگوید تو مادر ساداتی

اما

هرگاه به سراغمان می آیی سخت سعی میکنم مرتب و باشم و دلبری کنم!

شاید مرا هم دیدی و اینبار چشمانت مرا گرفت و دستم را گرفتی و بردی!

و من

بتوانم یک بار با دل و سیر و خیالی مطمئن به شما بگویم:

مادر!!


و آیا میشود یکبار هم که شده از صف بچه های منظم و مرتب بگذری و من آخر صفی را ببینی؟

آیا میشود؟




پ ن 1:

مرا هم به بپذیر به فرزند خواندگی!

پ ن 2:

قول داده بودم چیزی به غیر از تو ثبت نکنم! تا تو هستی!

پ ن 3:

تقدیم به مهم ترین بهانه ی زندگیم! مادرم!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۰ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۰۵
ممیز


شاید موعود وعده داده شده تویی!

تویی که هر روز از حالت خبر میگیریم!

برای پایین آمدنت از فرش به عرش دعا میکنیم!

برای تنظیم معادلات روزانه مان در نظرت میگیریم!

می ترسیم سایه ات از سر زندگیمان کم شود!

رنگ و لعاب زندگیمان از توست!





پ ن 1:

ما سر شده ایم، درد دوریت را احساس نمی کنیم!

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ فروردين ۹۳ ، ۱۹:۱۳
ممیز

برداشت اول:

پیام می آید:
کجایی ، دم هیات منتظرم، حاج حسین اینجاست بیا ببینش.
من:
وایسین اومدم!!

هیات کوچه پیشتی ماست، کوچه پشتی که سالها دارم ازش رد میشم نمی دونستم توش چه خبره.

برداشت دوم:

کادر چشمم پر شده از گنج های خاک خوره.
انگار گالیور نقشه گنجش را در یک خواب لو داده باشد به من.

یک جزیره در کوچه پشتی خانه ما که اگر هرجایش را شروع کنی به کندن چیزی دست را میگیرد.
من مثل یک شهر ندیده روستا نشین مبهوط شده ام که حاج حسین میزند به من:
کجایی؟
گوش کن ببین چی میگم.
اون کناریه که تپل و قد کوتاست، مسئول کاتیوشا بود، 40 تانک گرفت از بعثیا!
اون عینکیه ......

برداشت سوم:

حاج حسین نشسته در مجلس آرام بی صدا از دیدن بچه ها کیف میکند با خودش.
هر از چند گاهی دستی رو پایش میزند و آهی میکشد.
گاهی هم نمی تواند خودش را بروز ندهد و میزند روی شانه من:
آخ آخ! اونو میبنی؟ همین کنار دریه! لباس توسی! دیدش؟؟ اون مسئوله ...

من اصلا نمی فهمم حاجی چه میگوید و دارم در فضا غرق میشوم.
مدام دارم به این فکر میکنم که از کجا باید شروع کنم!

برداشت چهار:

با همان شور شوق زمان های گذشته شان جمع شده اند گوشه گوشه هیات.
یکی از آن سمت با تمام توان داد میزند:
احمــــــــــــد!
پشت بلنگو بگو پرچم بچه های مخابرات بالاست! برا سلامتیشون صلوات بفرستن!

یکی دیگر داد میزد:
بچه های SRG بیان اینجا! اکـــــــــــــبر!! نرو پیش بچه های کاتیوشا! پرو میشن بابا! (صدای خنده بچه ها)

برداشت پنجم:

دارم بر میگردم خانه در راه با خودم زمزمه میکنم:

چه خواهد کرد با ما عشق، پرسیدیم و خندیدی
فـقط بـا پاســخت پیــچیده تــر کردی معمــا را


پ ن 1:
حاج حسین را بچه های راهیان 92 سوره میشناسند!
پ ن 2:
رشته ای بر گردنم....
پ ن 3:

غلط املایی در این وبلاگ ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۳ ، ۲۳:۴۵
ممیز




بهش گفتم:

حاجی جان این گروهی که پنجشنبه شبا کنار سرداران بی پلاک فر...

حرفم تموم نشده گفت:

منظورت خادم الشهداست دیگه؟

گفتم :

بله بله

گفت:

حالا حرفت رو بزن!
گفتم:

شما چطور اینجا دورهم جمع میشین؟ گروهی دارین؟ کیا هستین؟

گفت:

یه جمع رزمنده و جانباز و طلبه چطور مگه؟

گفتم:

جمع خصوصی هم دارین؟ دور هم جمع بشین خاطره؟

گفت (با لبخند):

داریم ولی شما راه نداری بهش!

گفتم (با حسرت):

اون که صد در صد.




پ ن 1:
دیگر پنجشبه ها دم اذان بهشت نمی روم.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ فروردين ۹۳ ، ۰۱:۳۳
ممیز


در خانه فاطمه صدایش میکردند.
 ناراحت بود
 میگفت: دیگر فاطمه صدایم نکنید.

 یکجای دیگر هم راضی نبود به نامی صدایش بزنند.
 گفت : دیگر مرا ام البنین نخوانید.





 بهشت زهرا فروردین 93


پ ن 1:
التماس دعا

پ ن 2:
بهشت زهرا بروید.  قطعه سرداران بی پلاک

پ ن 3:
خدایا مرا حفظ کن، بی جنبه ام
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۳ ، ۲۲:۴۹
ممیز



مستند که تمام میشد هر چه در تیتراژ چشم میگرداندی خبر و اثری از نامش نبود، نه نام خودش، نه نام مستعار!

.

دست نوشته و کتاب و دفتر شعر زیاد داشت.

امام را که دید منقل آورد وسط حیات خانه، آتشی به پا کرد و دسته دسته سوزاند.

گفت دیگر نمی خواهم حدیث نفس بگویم.

.

جایی رفته بود، شیرینی تعارف کردند.

یکی برداشت و بعد اجازه گرفت تا یک شیرینی دیگر هم بردارد.دوستان متعجب شدند، بعد شیرینی ها در جیبش گذاشت و گفت میبرم خانه با خانواده بخورم

.

پاکت پاکت سیگار میکشید! شاید 3 پاکت در روز.

روی میز تدوین یک جاسیگاری بود، که همیشه پر بود، اگر هم نبود روی میز خاموش میکرد. جای سیگارها روی میز مانده بود.

یک روز دیگر نکشید،پرسیدیم گفت:

داشتم به این فکر میکردم که عالم در محضر امام زمانه و کارنامه ما به دستش میرسه! شرم کردم از این کار.

دیگر تا آخر عمر سیگار نکشید.

.

سال 72 اولین کاروان رسمی راهیان عازم منطقه شده بود و گفته بودند بیاید مستند بسازد.

آمد ولی میانه راه دیدند ماشین تیم دارد برمیگردد، گفتند کجا میروی؟ گفت:

حاضر نیستم چند دقیقه دیگر هم آنجا بمانم.

بعد ها فهمیدیم در اروندکنار بچه ها با هم آب بازی کرده بودند و او ناراحت شده بود. گفته بود:

این ها چه میفهمند اروند یعنی چه؟ اروند سجده گاه عاشقانه!

.

جشنواره فجر بود، میخواستند او را اذیت کنند. بد خواه زیاد داشت.

نیم ساعت قبل از مراسم گفتن تو مجریی!

وقتی هول میشد و میخواست تند حرف یزند زبانش میگرفت، آن ها هم فهمیده بودند و میخواستند آبرویش را ببرند.

وقتی میرفت بالا دوستانش میگفتند که دیگر کارش تمام است.

رفت بالا برنامه را اجرا کرد و حتی یک تپق هم نزد!

بعد مراسم از او پرسیدند: چی شده؟

گفت:

به مادر فاطمه زهرا گفتم میخواهند آبروی پسرت را ببرند! نگذار که ببرند!

.

باهم دعوا کردیم حسابی! حق با او بود اما من کوتاه نمی آمدم!

شب بعد از دعوا خانمی به خوابم آمد با لحن شدیدی گفت:

چرا با پسر ما اینطور رفتار کردی؟؟

فردایش آمدم داستان را برایش گفتم و با خنده گفت:

برای  ما پارتی بازی شده رفیق!!




پ ن 1:

و هزاران هزار پرده دیگر از یک زندگی!

پ ن 2:

شرمگینم از آن کوتاه لحظاتی که میخواستم خودم را با تو مقایشه کنم!

پ ن 3:

امروز معراج جای شما خالی!

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۳ ، ۰۰:۳۵
ممیز


حس تلخیست بی تو سال جدید

و چه خوب است افتتاح نشود


و چه کاریست بی تو شب تا صبح

بغض دلداده ها دوا نشود


ممیز


پ ن 1:

خدایا این سعادت رو از ما نگیر

پ ن 2:

خدایا ما رو در دایره رفقای مومنان خودت وارد کن.

پ ن 3:

خدایا جز مسیر تو نمیخواهم، میانبر ارزانی تنبل ها!

۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۶ فروردين ۹۳ ، ۲۱:۵۹
ممیز



مظلوم تر از ما نیست

خدایا!!

رفیقان می روند نوبت به نوبت



باتشکر از:
http://vettr.blog.ir/


پ ن 1:
برگشته ام.
پ ن 2:
قربان تنهاییت بروم، که ما شده ایم یارت.
۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۳ ، ۰۲:۵۴
ممیز




اذیت می شود دنیا بدون رنگ چشمانت      بیا زلف از گره وا کن پشیمان شو از این کارت

تمام عالم این ایام درگیر عزای توست            بیا بنشین درون خانه و برگرد از راهت


(ممیز)




۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۳ ، ۱۶:۵۹
ممیز



لبیـــــــــــــــــــــــک یا امام!!



اندک توانی داریم و توانایی

آن هم فدای یک خنده تو!



پ ن 1:

فرهنگ فرهنگ فرهنگ فرهنگ فرهنگ فرهنگ اقتصاد!

پ ن 2:

این سخنرانی حضرت آقا مثل دم مسیحا من نا امید رو زنده کرد!

قربان صراحت و جذبه ات! انقلابی من!

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۳ ، ۱۲:۳۹
ممیز



وقتی همه چیز را بازی فرض کنی

وقتی فکر کنی که همه چیز به راحتی آن چیزی است که پیش چشم تو میگذرد

وقتی جایگاهت را گم کنی

وقتی کاه و ینجه ات اضافی کند

وقتی هوت برت دارد

وقتی ...

وقتی ...

وقتی ...


نتیجه اش این می شود که پس کله ای میخوری و مجبور می شوی تحویل سالت را اینجا! در ناکجا آباد زمان و مکان، در اینجا که خیلی دوری به خانه ی یارت بگذرانی!

نتیجه اش این میشود که خدا محکم میزند پس کله ات و شهدا میگویند فکر کرده ای عاشق چشم و ابروی توییم که تا اراده کردی بیایی پیش ما؟

فکر کرده ای که هستی؟

تو خادم مایی یا ما خادم تو؟

فکر کرده ای آمدن اینجا به همین سادگی ست؟

به همین سادگی که بیایی و بلیط بگیری و 12 ساعت بعد اینجا پیش ما باشی؟؟

واقعا  فکر کردی هر وقت اراده کردی میتوانی بیایی بلیط بگیری؟

چه در خودت دیده ای که فکر کردی باید ساب تحویل هم پیش ما باشی؟

یادت رفته باید برات را ما امضا کنیم؟

یادت رفته چقدر التماس کردی و گریه تا این سفر را به تو بدهیم؟

یادت رفته عهد بستی خودت را اصلاح کنی؟

حالا که زیر عهد زدی؟ چه قولی چه قراری؟

برو خودت را اصلاح کن!

اینجا آمدن و سال تحویل پیش ما بودن حساب و کتاب دارد پسر!!

امسال را در تنهایی خودت تحویل کن تا درس عبرت باشد برایت! هر چند که تو انسان بشو نیستی!!



پ ن 1:

عیدتان مبارک

پ ن 2:

دلم پر است!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۹ اسفند ۹۲ ، ۱۳:۱۱
ممیز



ولی خودمانیم
هر کجا بروم و هر منطقه ای و هر چقدر هم که بمانم.
خانه تو چیز دیگریست.
درست میگویند
هیچ کجا خانه خود آدم نمی شود!
خانه امیدمان!

بهشت 92
سرداران بی پلاک


پ ن 1:

اگر بشود سال تحویل قطعه باشیم ... چه شود.

پ ن 2:

شاید آخرین پست باشد پیشاپیش سال نو به سلامتی.

پ ن 3:

گاهی اینجا هم پستی برای خواندن هست که شاید اینجا نباشد  http://instagram.com/taha_amiri

http://negarkhaneh.ir/~VEJDAN



۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۷ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۱۰
ممیز



که میگوید ما اشرف مخلوقات عالمیم وقتی تو آنجا روی سیم های دنج مینشینی و هر صبحت را با سلام به سقای ادب آغاز میکنی!
اصلا بیا با هم معامله ای کنیم کبوتر
اشرف مخولقاتی من برای تو
و آن دنج تو برای من!
.
کم مبلغی نیست؟

میدانی پینوکیو برای آدم شدن چه مشقت ها که نکشید؟

(ممیز)

اربعین 92
حرم سقا

پ ن 1:
فتو بای ..
پ ن 2:
ولی خب کبوتر امام رضا ...
۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ اسفند ۹۲ ، ۱۲:۴۹
ممیز



برگشته ام

ای کاش میشد دوباره بلیطی مسیری را طی کند و آرام آرام در هوا حرکت کند، پیچ و تاب بخورد بیاید یک راست مقابل پنجره اتاق بنشیند.

روی بلیط هم ترجیحا نوشته باشد حرکت امروز ساعت 12 بعد از ظهر.

مقصد هم اگر اندیمشک باشد بهتر است، از اهوار مسیرم دور می شود.

لعنت به این مشکلات که نمیگذارند سال را دوتایی در خانه امیدمان تحویل کنیم.

فکرش را بکن

لحظات سال تحویل را کنار تو مینشستم، من بی قرار بی قرار و تو آرام آرام. یک مشت خاک گیسویت هم اگر در مشتم باشد که دیگر چه بهتر. این آخرین لحظات سال را هم سر میگذاشتم روی صورتت که حالا برق میزند از خاک نو.

مثل قالی کرمان میمانی تو

من هرسال شکسته تر میشوم تو هر سال شکوفا تر. انگار هر سال در چهره ات نمایشگاه رنگ های تازه به راه می افتد.

چقدر سر کوفت خورده ام تا به امروز سر اختلاف سنی مان. کم نیست 30 اندی سال. باید پیدا کنم آن طبیبی را که تو را هر روز صبح با  نگاهی ویزیت میکند.


چقدر باید قسمت بدهم که بیای این دوران صلح مصلح را تمام کنیم؟


روی من اسم گذاشته ای! باید بیایی و من را با خودت ببری!




پ ن 1:

این پست مخاطب خاص دارد، و این تنها مخاطب خاص دنیاست که معشوقش عکس او را برای رویت عموم به نمایش در می آورد.

پ ن 2:

لعنت به جدایی

پ ن 3:

کربلای چهار، اگر رفتید سراغش به او بگویید این همه دل ربایی یک جا خوب نیست، بگویید به حال ما عزب ها رحم کند.

پ ن 4:

ازم دوری اما... گوش دهید، بی مناسبت با حال و هوای این پست نیست.

پ ن 5:
فتو ب....
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ اسفند ۹۲ ، ۱۷:۴۳
ممیز

و تو چه میدانی خادمی چیست؟
.
بعد از چند روز زندگی در منطقه برگشته ام به شهر!
حس آدمی رو دارم که در آب ایستاده نفسش رو حبس میکنه و یکدفعه به زیر آب میره.
.
.
.
توی شهر داره اکسیژنم تموم میشه!
باید برگردم روی آب!

پ ن 1:
برگشته ام تیک حضور سر کلاس را بگیرم و باز بروم.
پ ن 2:
سخت است لذت پرواز را درک کنی و در آشیانه بمانی!
پ ن 3:
آمدید فتح المبین در خدمت باشیم.

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۳ اسفند ۹۲ ، ۲۲:۳۲
ممیز


دل که میگیرد..

دست ناخدا بی هوا منطقه را نشان می دهد

و پا بی اختیار طریق منطقه را پیش میگیرد!


دل است دیگر! گرچه اگر گل بود بهتر بود.


کی میشود در این همه رفت آمد حاجت ما را هم بدهی؟؟


عقدی بخوانی برای ما با یک مین!

یا صیقه محرمیتی جاری شود بین ما و یک خمپاره عمل نکرده!

شاید حاجت روا شدیم!




پ ن 1:

عازم منطقه ام.

پ ن 2:

حلال کنید. اگر دوست داشتید.

پ ن 3:

نوشته ام (میروم 1) چون برنگشته باید دوباره بروم! و البته خیلی هم خوب!


۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۶ اسفند ۹۲ ، ۰۰:۰۱
ممیز





در این زمانه


مظلوم تر از ما نیست!

شده ایم زنده گمنام!








پ ن 1:

حالم به هم میخورد از این نسل های آخر!

پ ن 2:

بنا گذاشته بودیم مرا زیر سیبیلی رد کنی و بیندازیمان دهه 30 یا 40! رسمش نبود!

پ ن 3:

اینقدر بر چسب خورده ام، که دیگر بعضی شب ها میل به شام ندارم!

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۲ ، ۲۱:۱۸
ممیز




کربلا درک شدنی نیست اما
هر از چند گاهی نسل وحوش این دوره چشمه هایی را رو می کنند.
به بهانه مسلمان بودن
میزنند
میکشند
قطعه قطعه میکنند
آتش میکشند
کباب میکنند و به نیش میکشند!

و تو نشسته ای در خانه، پیچ تلوزیون را باز میکنی و برای پایین آمدن شاخص سهام کک در بازار های بین المللی افسوس میخوری!

و چه سخت از درک کربلا وقتی معیار های حق عوض می شود!
و چه ساده فحش میبندیم بر قاتلان حسین و اشقیای کربلا وقتی آن ها آن روز بر سر حقیات خود سر حسین را به نیزه بردند!

و چه غریب است حسین در زمانه ی باطل های حق نما!
چه غریب است!!





پ ن 1:

مجبورم تصویر را منتشر کنم! سخت است برایتان بگیرید چشمها را!

پ ن 2:

زین پس دهنم را میبندم! کنا معک برای دهانمان سنگین است!

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۳۰ بهمن ۹۲ ، ۱۳:۵۴
ممیز




پنجشنبه شب
کنار گلزار شهدای گمنام
نشسته ایم کنار خانه هاشان!
صحبت میکنیم
نگاه میکنیم
ناگهان یک قطعه آن طرف تر کسی داد میزند:
مصطفی اکسیژن!!
بدو بدو! اکسیژن مصطفی!!!
کسی آن قطعه کنار نفسش گرفت زیر بار این همه دود!
ریه اش هوس شیمیایی غلیظ کرده بود!
غلیظ غلیظ!!




پ ن 1:
بروید حتما بهشت زهرا شب های پنجشنبه!! به خدا حیف است! (با لحن روایت دوم خداحافظ رفیق!)
پ ن 2:
بروید حتما!

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۲ ، ۰۱:۱۸
ممیز



سی و چند سال است که از آن تاریخ گذشته!
خیلی جا برای نشستن خالی شده
حتی میتوانی بنشینی و پایت را هم دراز کنی!
بعضا دیده شده جا به اندازه ی خوابیدن هم باز شده.
خیلی ها برای نشستن به هم تعارف میزنند، بعضی ها هم نشسته اند
بعضی در حال نشستنند!
از آن موقع تا به حال خیلی به ما هم تعارف زده اند که بنشینیم اما ...
ما ایستاده راحت تریم
ما ایستاده خوشحال تریم
ما ایستاده شاد تریم
ما ایستاده نزدیک تریم
ما ایستاده ....
ما ایستاده ایم که ناغافل گرگ به کاروان نزند که خدایی نکرده خوابیده ها را آب نبرد!
ما ایستاده ایم که آن دزد های ده بقلی فکر نکنند که اینجا همه خوابند و خسته! که مبدا دستشان دراز شود به محدوده ما!
ما ایستاده ایم به احترام آن ها که خیلی سال پیش ایستاده رفتند! ایستاده جان دادند!
ما ایستاده ایم و پا جفت کرده ایم به احترام بزرگ تر های ده که دارند از آن بالا نگاهمان میکنند! که چشم امیدشان به ماست!
.
خلاصه بگویم:
ما ایستاده راحت تریم، بگذار هرچه میگویند بگویند!
نشسته ها را هم خیالی نیست!
بگذار اینقدر بنشینند تا زخم بستر بگیرند!


پ ن 1:

رفتیم

پ ن 2:

فتو بای .... .

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۳۵
ممیز






برگرفته شده از صفحه شخصی حاج حمید داوود آبادی:


یک دختر 13 ساله داشت. دستش رو گرفته بود و راه افتاده بود توی بنیاد جانبازان.
از این اتاق به اون اتاق. از التماس به این رئیس، خواهش از آن رئیس.
چی می خواست؟
مجوز واردات چای از خارج؟
مجوز صادرات نفت عراق؟
مجوز ساخت برج فرمانیه؟
مجوز آژنس هواپیمایی؟
مجوز ....؟
نه بابا. اصلا گروه خونش به این حرفا نمی خورد! که اگه می خورد، تا آخر جنگ حداقل فرمانده گروهان می شد! نه این که یه بسیجی رزمنده ساده باشه!

- چیه عزیزم؟ امرتون رو بفرمایید بنده در خدمتم.
- من ... چیزه آقای رئیس ...
- چیه؟ خونه می خوای؟
- خونه؟ نه بابا.
- پس چی؟ ماشین می خوای؟
- ماشین چیه آقا، من دوچرخه ام بلد نیستم ببرم.
- پس چی؟ حتما زمین می خوای!
- زمین خدا که همه جا هست! من وام می خوام.
- وام؟ خب بگو عزیزم. چقدر می خوای؟
- پنجاه هزار تومان.
- خب کارت جانبازیت رو بده ببینم.
- بفرمایید.
- ای وای. نه دیگه نمی شه. شما درصدتون پایینه، به وام پنجاه تومنی نمی رسه!

آره فقط 50 هزار تومان وام می خواست.
پول توجیبی یکی دو ساعت بچه های نانازی که باباشون ... ره!
مجبور بود. گیر کرده بود. نداشت. بهش می گفتند موجی. می ترسیدند بهش شغل بدن.
خب حق هم دارن. موجیه و خطرناک.

یک عدد موشک کاتیوشا، سی – چهل کیلو مواد منفجره داره. این موشک حدودا دو متری، اگر بر روی تانک فولادی 60 تنی اصابت کنه، اون رو له و ذوب می کنه. اگر بخوره توی سقف یه خونه چهار طبقه، سقف و زمین و صاحب خونه رو به هم می دوزه!

عملیات کربلای 5 در سه راه مرگ شلمچه، حدود 10 قبضه کاتیوشا که هر کدام 40 موشک دارند، یعنی 400 موشک 40 کیلویی معادل 000/16 کیلو مواد منفجره، بر روی یک خاکریز 500 متری می ریختند!
حالا شما حساب کنید انفجار 400 موشک بر روی اعصاب و روان رزمندگانی که آن جا بودند، چه تاثیری می گذاشت؟!
مگه مویرگ ها و اعصاب انسان از تانک فولادی محکمتره؟!

وام می خواست. پنجاه هزار تومان تا چند روزی زندگیش رو سرو سامون بده.
ندادند. یعنی گفتن:
- درصد جانبازیت پایینه، بهت تعلق نمی گیره!
التماس کرد، خندیدند!
خواهش کرد، تمسخر دید!
"خب بیشتر می جنگیدی، یه چندتایی تیرو ترکش می خوردی، تا امروز درصدت کم نباشه بتونی وام و ماشین و ... بگیری.

و او فقط حرص خورد، لب گزید و چشمانش از اشک پر شدند.
با عصبایت، دهانش را برد دم گوش مسئول مربوطه و گفت:
"ببین برادر عزیز، من دیگه خسته شدم. شرمنده زنم و این دختر 13 سالمم. دارم داغون میشم. به خدا اگه بهم وام ندین، میرم خودمو می کشم."
و آن رئیس دلسوز! فقط خندید و طوری که همه حاضرین در اتاق بشنوند، با خنده گفت:
- خودکشی می کنی؟ خب بکن. خودتم بکشی، وام بهت تعلق نمی گیره. خب حداقل همون توی جنگ خودتو می کشتی که یه چیزی به خونوادت برسه ...
و همه زدند زیر خنده.

دست دخترش را گرفت و از بنیاد خارج شد.
دخترک 13 ساله را سپرد به کسی و رفت جلوی مجلس، گیر دادند که از این جا رد شو، و شد.
رفت در میدان حُرّ. میدان آزادگی و آزادی!

رفت بالا، طناب را محکم بست، نگاهی به جماعتی که با تعجب او را می نگریستند، انداخت، بعضیا می خندیدند. فکر می کردند فیلمبرداریه!
هیچکس جلو نرفت. حتی برای پرسیدن این که چه خبره!

آویزان شد. افتاد.
مردم تعجب کردند.
قرار بود فیلم باشه! ولی هیچکس نگفت پس فیلمبردار و صدابردار کو؟!

ساعتی بعد، پیکر بی جان را که پایین کشیدند، تکه کاغذی در مشتش بود. به زور که دستش را باز کردند، دیدند روی کاغذ مچاله شده نوشته:
"حالا دیگه شرمنده نگاه های دختر سیزده سالم نیستم!"



پ ن 1:

خاک بر سرما

پ ن 2:

داستان واقعیست

پ ن 3:

عکسها از این به بعد از این پروفایل استخراج میگردند:

http://negarkhaneh.ir/~VEJDAN

۸ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۵ بهمن ۹۲ ، ۲۳:۲۱
ممیز



برداشت اول: پسر قدکشیده:


پسری به میدان مبارزه می رود. چند دقیقه ای جنگ نمایانی میکند. طولی نمی کشد که گرد و غبار دشت را فرا میگیرد. از سپاه دشمن هرکس به هر زحمتی که شده خودش را به پسر می رساند.

پدر بالای بلندی ایستاده و دشت را برانداز میکند. تا شلوغ می شود پدر از جا کنده می شود و سوار بر اسب به سمت شلوغی می تازد. چند نفری را از پیش روی خود بر میدارد و خود را به بالای سر پسر می رساند. پسر را غرق خون می بیند.

دست میبرد زیر پیکر پسر که او را بلند کند و پیش خیمه ببرد. نمی شود. پدر چندباره دیگر امتحان میکند اما نمی شود. اشک در چشم پدر حلقه میزند. میدان جنگ پر شده از صدای سوت و کف و هلهله. پدر گاهی بلند میشود به عقب نگاه میکند و گاهی مینشیند و به پسر نگاه میکند. نمی داند چه کند!   

پدر مضطر شده!

زانوهای پدر تاب نمی آورد. لاجرم به زمین می افتد. طولی نمی کشد که جوانان خیمه با عبایی سر میرسند.


برداشت دوم: عموی مضطر:


بچه ها در خیمه گاه بی تابی میکنند. عطش و تشنگی امان همه را بریده و بچه ها را بیشتر. کسی می بایست تا کاری کند. اردوی آنها دیگر تقریبا از مرد خالی  شده. بچه ها یکی را به نمایندگی از خود انتخاب میکنند و می فرستند پیش عمو. از عمو میخواهند که به میدان بزند و راه باز کند و مقداری آب بیآورد. آن هم نه بقدر سیرآبی، بلکه در حد خنکای آب هم راضی اند. عموی دلیری است! و قدکمان! کودکان هرگز از او (نه) نشنیده اند. اصلا عمویشان مرد کارهای محال است.

عمو اسب را زین میکند و بچه ها دیگر مشکل آب را حا شده فرض میکنند. طولی نمیکشد تا اینکه یک قد بالای رشید، سوار بر اسب دنبال آب می رود.

در مسیر بازگشت، دشمن قصد میکند تا صاحب مشک را بی مشک کند. برای عمو مشک فقط یک وسیله بردن آب نیست بلکه مخزن امید بچه هاست و التیام دهنده شرمندگی مادر طفل شیر خواره است. پس عمو تمام سعی اش را به کار میبندد تا مشک را حفظ کند. دشمن که برای رسیدن به مشک جدیست، ذره ذره عمو را کم میکند. عمو لحظه به لحظه کم و کمتر می شود. وقتی زخم دشمن بر مشک کارساز میشود، عمو همان جا می ایستد! دیگر به سمت خیمه ها نمی رود. نگاهش به مشک می افتد، باز میگردد قدمی به سمت شریعه بردارد، نگاهش به سپاه می افتد که لحظه به لحظه بر تعدادشان افزوده می شود و سوت و هلهله میکنند. عمو در بین این دو راه مدام مسیر عوض میکند.

عمو مضطر شده!

بعدها عمو از اسب به زمین می افتد و .... .


برداشت سوم: پدر مضطر:

   

گربه های فرزند شیرخواره مادر را از حال برده، مادر از فرط خجالت دیگر نمی تواند به روی فرزند خود نگاه کند. در همین بین پدر نزد خیمه می آید و از همسرش طلب فرزند را می کند. مادر با بیم و امید فرزند را به پدر تحویل می دهد. پدر بروی اسب مینشیند و با دستی فرزند را در بغل میگیرد. وقتی به صف دشمن می رسد فرزند را به دست میگیرد و می گوید: حداقل این طفل را سیرآب کنید.

طفل در آسمان مثل خورشید می درخشد و همین نور کم مانده سپاه دشمن را یک جا تسلیم کند. نامردی از سپاه دشمن در سدد خاموش کردن نور بر می آید و تیری نصف قامت خود را برای کودک میپسندد.     تیر بر طفل غلبه میکند و .... .

پدر طفل را پایین می آورد، نگاهی به طفل میکند و نگاهی به لب های خشکیده اش. خجالت میکشد. طفل را زیر عبای خود پنهان میکند و به سمت خیمه راه می افتد که ناگهان تصویر مادر کودک در ذهن او نقش میبندد. پدر نمی داند چگونه جواب مادر بدهد.

حالا پدر چند قدم به سمت خیمه بر میدارد و دوباره باز میگردد و این کار را مدام تکرار میکند.

پدر مضطر شده!

سپاه دشمن از این کار تعجب کرده! بعدها در حال دفن طفل توسط پدر، مادرش سر می رسد و .... .


برداشت چهار: فرمانده مضطر :


فرمانده گردان است و شب عملیات. همین شب به او خبر رسیده برادرش نیز در همین گردان می خواهد به خط بزند. تا متوجه میشود به سراغ او میرود تا منصرفش کند اما نمی شود. موعد عملیات سر میرسد تا میانه های راه می روند تا به نقطه رهایی برسند که ناگهان عملیا لو میرود و از طرف دشمن تک شدیدی میخورند. عده ی زیادی از بچه ها زمین گیر میشوند و فرمانده دستور عقب نشینی میدهد. ناگهان برادرش را دو سه متر ان طرف تر نقش بر زمین میبیند. دنیا روی سرش هوار میشود. زیر آتش سنگین نمی شود برادر را برگرداند، حتی اگر بشود هم دلش راضی نمیشود این همه پیکر بماند و برادر او برگردد.

نه میتواند بدن را رها کند و نه میتواند برود. گاه گاهی به عقب نگاه میکند، گاه گاهی به برادر.     

او مضطر شده!

بلاخره باز میگردد. بعدها خودش که روی بازگشت به خانه را نداشت شهید میشود و بعد از چند سال با برادرش به خانه باز میگردد.



پ ن 1:

این روز ها مضطرم.

پ ن 2:

بی هوا و یکهویی دلم هوای کربلا کرد.

پ ن 3:

کلا تولد بوق سالگی، تولد غم انگیزی است! آدم یه نگاه به پشت سرش می اندازد و میگوید: بوق سال گذشت! و تو هیچ قدمی برنداشتی!

پ ن 4:

الهم الرزقنا شهادت!

پ ن 5:
غلط املایی عین صحیح است.

۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۰ دی ۹۲ ، ۱۴:۱۶
ممیز


ماموریت با موفقیت انجام شد.

کربلایی شدیم.







پ ن 1: خیلی از دوستان مجازی که التماس دعا داشتند یا نداشتند یاد شدند.

پ ن 2: با اندرزنامه در مسیر قسمت هم سفر شدن را داشتیم، چقدر پیر شدی سید :)

پ ن 3: ان شا الله سال بعد قسمت همه دوستان.

پ ن 4: به زودی در این قسمت چند داستانک حسینی پرداخت می شود.

۱۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ دی ۹۲ ، ۱۹:۲۸
ممیز





برداشت اول : پدر :

پدر در میان خیمه ای زوار در رفته در میان صحرا* نشسته و مشغول تیز کردن شمشیر است. هرچه وسایل رزم داشته گرد خود جمع کرده و مشغول قبار گیری از آن هاست. مثل اینکه از شهر خبرهای مهمی رسیده و باید محیا رزم شد.

پدر در پس این جنگ برای آینده پسرش نقشه های زیادی کشیده.

از بیرون صدای جمعیتی می آید. پدر کشان کشان خود را به درب خیمه می رساند، کاروانی دارد در آن منطقه اردو می زند.


برداشت دوم : پسر :


پسر با عجله در میدان اصلی شهر این ور و آن ور می رود. معلوم است در شهر غریب است و مدام از دیگران نشانی می گیرد. به هرکس که می رسد نشان بازار شهر را میگیرد. با هزار زحمت خود را به بازار شهر می رساند. تمام دارایی خود را سکه کرده. تقریبا تمام راسته های بازار، کار و کاسبیشان کساد است اما یک راسته بازار به حدی شلوغ است که کم مانده مردم همدیگر را زیر دست و پا له کنند.

برخی از بازاریان کار و کاسبی را عوض کرده اند و کنار راه و بی راه بساط کردند. پسر لیستی را که تهیه کرده به دست میگرید و در میان مغازه های شلوغ و پر ازدحام بازار به دنبال تامین اقلام مورد نیازش می رود.

در لیست نوشته :

زره ، کلاه خود ، چکمه و ....


برداشت سوم : پدر و پسر :


پدر در میان صف های فشرده سپاه ایستاده و با غرور دارد صحنه را تماشا میکند. هر از چند گاهی هم با یکی ، دوجمله عرض اندام میکند.  پسر چندین قدم جلو تر به همراه عده ای دیگر مشغول ضربه وارد کردن به پیکر نیمه جانی است، پدر زیر لب مدام میگوید :

(لاحول و ولاقوه الا بالله)

پدر هنوز وقت نکرده انگشت جوهری* هفته پیشش را پاک کند.



*1 : صحرا : کربلا

*2 : انگشت جوهری : کنایه از امضای زده شده پای نامه دعوت از امام حسین برای آمدن به کوفه.


پ ن 1 : التماس دعا

پ ن 2 : التماس دعا

پ ن 3 : التماس دعا

۲۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ آبان ۹۲ ، ۱۵:۱۱
ممیز



در اتوبوس  نشسته ایم و راهی یادمان بعدی، همین چند روز پیش که برای عرفه رفته بودیم جنوب، یکی از بچه ها با حال و هوای هر یادمان یک کلیپ یا نماهنگ یا مداحی می گذارد و همه را هوایی میکند.

اگر اشتباه نکنم در راه یادمان فکه، اول چند کلیپ از شهدای تفحص میگذارد و بعد یکراست میرود روی کلیپ بعدی، یک مردی است که پشت تیریبون ایستاده مقابل آقا.

دارد خاطره تعریف میکند :






جاده ماندست و من این سر باقی مانده

رمقی نیست در این پیکر باقی مانده


نخل ها بی سر و شط از گل و باران خالیست

هیچ کس نیست در این سنگر باقی مانده


  گرچه دست و دل چشمم همه آوار شده

باز شرمنده ام از این سر باقی مانده


صدایش خیلی آشنا بود، بعد از کلی فکر کردن یادم می آید این کلیپ را آن موقع ضبطش داغ داغ از تلویزیون دیده بودم. چند روزی میگذرد....


در حال وبگردی سر زدن به خانه مجازی دوستانم که یک پست را میبینم، یکی از اساتید جانباز صاحب وبلاگ فوت کرده، حمدی نثار او میکنم و رد میشوم و یک روز میگذرد ....


دوباره به همان وبلاگ سر میزنم، این بار پست پایینی را هم میخوانم، یک لینک دارد که رویش نوشته (حمدی)، روی آن کلیک میکنم و میرود وارد سایتی میشود و آنجا یک عکس زده.

تازه شصتم خبر دار میشود، یاد کلیپ توی راه می افتم!

دل میگیرد!



پ ن 1: نداریم!

۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۱ آبان ۹۲ ، ۱۶:۳۰
ممیز


راستش را بخواهی در زندگیم سر هیچ موضوعی مثل تو متعصب نیستم، اصلا به نظرم آدم وقتی عاشق میشود باید به عشقش تعصب داشته باشد. از آن دست تعصب ها که خارج از دایره عشاق به آن میگویند کورکورانه!

دوست ندارم هربار که به ملاقاتت می آیم دور و برت شلوغ باشد، یا دیگران زیاد با تو تنها باشند و خودت بهتر می دانی چه می گویم!

از اول قرار گذاشتیم من و تو برای هم باشیم، و تو قول دادی که اگر من بدترین هم بودم به پای این عشق بمانی و کس دیگری را نشان نکنی. نشود که تا چشم زیبایت به چند خوب تر افتاد سریع از چشمت بیفتیم!

نشود که فردا روزی نامه ای بفرستی و بگویی: من و تو به درد یکدیگر نمی خوریم.

نشود که یک دفعه بزنی زیر همه چیز و راهم ندهی به دیارت.

نشود که .....


خلاصه اش را بگویم که من از آن دست عاشق ها نیستم که اگر بروی بنشینم و گل پرپر کنم و بگویم، خب عیبی ندارد و به درد هم نمی خوردیم و این حرفها! اگر بگویی نه و یک دفعه بزنی زیر همه چیز می آیم بیرون و شهر را به هم میریزم.

اصلا میدانی عقد این عشق کجا بسته شد؟ آن موقعی که خمپاره اولین بوسه اش را به زمین و زد و تو را با خود برد!

و حالا تا خمپاره دوباره با زمین آشتی نکند و بوسه ای به آن نزند و من را هم با خود نبرد، این عشق اینجا تمام به شو نیست!



عرفه نوشت:

می دانی! در عرفه اگر بخواهی پیدا شوی، باید گم شوی.
چند روز دیگر مهمان تو ام! بساط گم شدنم را مهیا کن، میخواهم تو را پیدا کنم.






پ ن 1: برای مراسم عرفه و تجدید دیدار با یار (که در سطور بالا از آن یاد شد) راهی جنوب و مناطق جنگی هستیم، اگر ذهن فراموش کار یاری کرد دوستان را یاد میکنیم!

پ ن 2: آن عکسی که بالا در اول متن میبینید توسط نگارنده متن گرفته شده، به نوعی ((فتو بای خودم)) میباشد، همچین هنرمندی هستیم ما! در پایین آدرس دیگر عکسهای اینجانب را هم میدهیم که اگر خواستید سری به آن بزنید :

http://negarkhaneh.ir/~VEJDAN

پ ن 3: لعنت به فتنه و فتنه گر و ستون تو خالی!


۱۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ مهر ۹۲ ، ۲۲:۱۵
ممیز

http://bayanbox.ir/id/5856429391700060169?view



کلیپ نرمش قهرمانانه!



در مسائلى که با سرنوشت کشور ارتباط پیدا میکند، حتماً تحلیل و موضع داشته باشید.

بیانیه‌ى تهران مسئله‌ى مهمى بود؛ تحلیل شما از بیانیه‌ى تهران چیست؟ موضعتان چیست؟ موافقید؟ مخالفید؟ قطعنامه‌ى 1929 شوراى امنیت علیه جمهورى اسلامى صادر شده، یا تحریمهاى یکجانبه‌ى آمریکا و اروپا علیه ایران شکل گرفته؛ تحلیل شما از این قضیه چیست؟ این قضیه‌ى کوچکى نیست. موضعتان چیست؟ ایران چه کار کند؟ چون اخم میکنند، تحریم میکنند، دندان نشان میدهند، دستهایمان را بالا ببریم؟ حالا یک قدرى کوتاه بیائیم؟ تحلیلتان این است؟ در داخل کشور ما مجموعه‌هاى سیاسى‌اى هستند که تحلیلشان این است؛ میگویند وقتى که طرف خیلى چهره‌ى سگى از خودش نشان میدهد، شما عقب بنشینید! خوب، شما این را قبول دارید؟ عقب بنشینیم؟ یا نه؛ معتقدید که هر گونه عقب‌نشینى، طرف را تشجیع میکند. بمجردى که دیدند شما با اخم میترسید، میگویند آقا اخم کنید؛ علاج این آدم اخم است. بمجردى که دیدند تهدید به کتک یا خود کتک، شما را به عقب‌نشینى وادار میکنند، میگویند دو تا بیشتر بزن تا خوب از همه‌ى حرفهایش دست بردارد. طرف، اینجورى است. محاسبات دنیا این است.

(بیانات رهبری در دیدار با دانشجویان در یازدهمین روز ماه مبارک رمضان (1385/05/31))


در یک رقابت کشتی، گاهی کشتی گیر در حین گلاویز شدن با رقیبش برای پیدا کردن راهی به پای او و یا پشت او به حریفش میدان می دهد،برای مثال گاردش را باز میکند تا حرف اقدام به زیر گیری کند و وقتی حریف به بهانه ی زیر گیری به پا یورش برد، او با یک حرکت سریع به پشت حریفش میرسد و او را خاک میکند.

وقتی حریف را در خاک گیر آورد حالا میدان، میدان اوست و اوست که صاحب ابتکار عمل است!

در یک مسابقه فوتبال هم همینطور، گاهی یک تیم برای رسیدن به دروازه رقیبش دست به تاکتیکی میزند و آن هم این است که زمین را در اختیار حریف قرار میدهد که صاحب توپ شود! آرام آرام به دروازه نزدیک شود و تمرکزش را برای رسیدن به گل بگذارد، در همین حین با یک توپ گیری و در جریان یک ضد حمله، تیم مورد نظر به دروازه حریفی می رسد که حالا دفاعش خالی شده، و فضا برای گل زنی مهیاست!

یا در جریان یک نبرد، فرمانده گاهی برای پیروزی مقداری از زمین خود را در اختیار دشمن میگذارد و اجازه پیشروی را به او می دهد و بعد با استفاده از اصل غافلگیری با یک حمله برق آسا نیروهای دشمن را که انتظار چنین حمله ای را نداشتند تار و مار میکند!

در تمامی نمونه های بالا نرمشی اتفاق افتاده، نرمشی مدبرانه، آگاهانه و هوشمندانه!

حالا بیاید تصور کنیم آن کشتی گیر بعد از باز کردن گاردش در مقابل حرف و اقدام حریف برای زیر گیری، نتواند به پشت حریف برسد و اسیر زیرگیری او شود. چه اتفاقی می افتد؟

یا آن تیم فوتبال بعد از فضا دادن به حریف برای رسیدن به دروازه خودش، نتواند توپ را پس بگیرد و حمله کند. در آن صورت چه اتفاقی می افتد؟

و یا حتی آن ارتش بعد از زمین دادن به دشمن تنواند به موقع عمل کند و به دشمن حمله ور شود. آن موقع چه؟

همان نرمشی که میتوانست مقدمات پیروزی و سربلندی را فراهم کند این بار مایع شکست و سرخوردگی میشود!


القصه!

نرمش قهرمانانه نیازمند هوشیاری و وقت شناسیست! هرجایی نمی شود نرمش قهرمانانه کرد. و اساسا هر نرمشی هم قهرمانانه نیست!  آگاهی درست و درک دقیق نسبت به این امر برای به کار بستنش الزامی است. درست مثل ورزش کردن است، اگر شما بلد نباشی که چطور باید ورزش کنی و یا چه مقدار و با چه فشاری آن را انجام دهی نه تنها باعث تندرستی تو نمی شود بلکه ممکن است باعث کوفتگی شدید هم بشود!


و در آخر:

جناب آقای روحانی و عزیزان ساکن در دستگاه دیپلماسی دولت ایشان، با توجه به توضیحات بالا جواب دهید.

آیا نرمش اخیر شما قهرمانانه بود؟





پ ن 1: سیاسی بود!

پ ن 2: این روزها همه ولایت مدار شده اند!

پ ن 3: یک روزی بود که سران فتنه سوراخ موش را به قیمت پنت هوس برج میلاد خریداری میکردند، حالا کارشان به جایی رسیده در روزنامه ها پیام تبریک و بعضا رهنمود ارئه میدهند! آقای روحانی لطفا رسیدگی شود!

پ ن 4: التماس دعا!

۱۷ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ مهر ۹۲ ، ۰۲:۰۸
ممیز


http://bayanbox.ir/id/6377270829381617377?view



نه شماره قطعه را می دانی، نه ردیف را و نه شماره سنگ را، واقعا معلوم نیست که چرا زنده ای وقتی هنوز بعد این همه سال رفت و آمد، این چند عدد را که برایت خیلی عزیز است حفظ نکرده ای.


هر وقت می آیی، چشمی مسیر را پیدا میکنی، مثل همان بازی قدیمی که یک چیز را قایم می کردند و وقتی به آن نزدیک می شدی ضربات سریع تر می شد. وقتی به مزار نزدیک می شوی انگار ضربان قلبت تند تر می شود و تو میفهمی که رسیده ای به سر منزل مقصود!


اینبار با رفقایت آمدی و بعد از کلی زیارت قبور متبرک و مطهر دیگر طبق عادت معهود با بالارفتن ضربان قلبت به مزارش میرسی و رو به بچه ها میگویی: (آقا بیاید! همین جاست!). بچه ها آرام آرام دور مزار حلقه می زنند. رفقایت که مستقر می شوند سریع جستی میزنی و بطری آبی پیدا میکنی و یکراست می روی سراغ شیر آب آن طرف میدان بهشت*.


شیشه را تا لب پر میکنی و برمیگردی، یک جور می روی و می آیی که هرکس فکر نکند می گوید: انگار خودش صاحب خانه است!!

آب را کم کم میریزی و با همت دیگر بچه ها سنگ را خوب تمیز میکنی، یکی از بچه ها که تازه به جمع بهشت رفتنتان اضافه شده می گوید: اینجا مزار کیه فلانی؟؟

تو که محو سنگ مزار شده ای و مشغول درد و دل، ولی یکی از رفقایت تو را نشان می دهد و میگوید: اینجا مزار داییشه دیگه!

درست وقتی این جمله را می گوید، درون چشمان تو برقی میزند که همه را متوجه می کند، یکی از بچه ها می گوید: خب حالا! چه ذوقی کرد!

تو هم که انگار خودت را لوس کرده باشی رو به بچه ها میگویی: میگم داییم حسابتون رو برسه ها!  این نوشته روی مزار به این تهدیدی که کردی سندیت می بخشد، روی مزار نوشته: فرمانده اطلاعات و عملیات.  بچه ها با حالت شوخی حساب کار دستشان می آید!



باز یکی از رفقایت زبان می گشاید و می گوید: ولی فلانی خدایی عجب شباهتیه!!!

این جمله تو را خجالت زده میکند، مانند این جمله را بارها و بارها از زبان فامیل و دوست و آشنا شنیده ای.

در همین حال که مشغول امر خطیر کشیدن خجالت هستی، رو به روییت تو را با دست نشان می دهد و میگوید: همینه دیگه! میگن: عکس شهدا رو میبینیم و عکس شهدا عمل میکنیم، یعنی همین موجود!

توی دلت میگویی: راست میگه به خدا! دایی جون مامان بزرگ حلال کن مارو و الا کارمون زار زاره!




دل نوشت :

خدا چقدر خوب است که در قطعه شهدا آدم سرمایه داشته باشد، مثل مزاری که فقط برای او باشد، خوشا به حال مادر و پدر شهدا! خوشا به حال اونها که چند فرزند در راه خدا دادند! چه سرمایه دارانی هستند! آن ها با تو معامله کردند!!






پ ن 1 : * بهشت : همان اصطلاح خودمانی بهشت زهرا!

پ ن 2 : خدا لعنت کنه این شبکه های مجازی رو که حوصله رو از آدم میگیره! چند وقتیه این کلبه تنها شده!

پ ن 3 : قرار بود این مطلب دادگاه مجازی باشه ولی برای جمع آوری ادله کافی، تنفس اعلام میکنیم!

پ ن 4: قلت املایی در این وبلاگ مثطهب موکد اسط!


۴۸ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۲ ، ۰۴:۱۲
ممیز

http://bayanbox.ir/id/8160215887344571313?view




پدر بزرگ بالای اتاق روی مبل زوار در رفته خانه نشسته. مثل همیشه زانوی راست را بالا آورده و عمود کرده روی پای چپش. هنوز بعد مدت ها به این مبل های بی روح عادت نکرده، همانطور که روی آن می نشیند که انگار روی زمین نشسته.

پیژامه آبی رنگ راه راهش هم پف کرده، انگار پاهایش چند برابر شده، زیر پیراهنی سفیدش هم طبق معمول خانه نشینیش برتن دارد و شکمش قلمبه از زیر پیراهنی بیرون زده.

یک دست را روی پایش انداخته و با دست دیگر کنترل را با مهارت هرچه تمام تر گرفته و مدام کانال میچرخاند. پس از بازنشسته گیش کارش شده همین! از صبح پای تلوزیون، کانال پشت کانال، چای پشت چای، هر از چندگاهی هم با بی بی چند دیالوگی برقرار میکند.

قبل تر هنگام ورود به خانه، بی بی شکایتش را کرده بود و گفته بود:

با امروز، دو روزه که بابا ناصرتان نشسته اینطور ناراحت و گرفته جلوی تلوزیون!!

بی بی راست میگفت، بابا بزرگ سخت درهم بود. یک نگاه به صفحه تلوزیون می انداخت و بعد صورتش درهم میرفت و سر تکان می داد.


تلوزیون داشت زنده مجلس را نشان می داد و چک و چانه زدن وزرا و نمایندگان برای گرفتن پست!

با اون گوشهای مجهز به سمعک درجه صدا را برده بود تا چند تا مانده به آخرین حد. فضای خانه پر شده بود از صدای دو دو گفتن و چهار چهار گفتن و همینطور صدای گاه و بیگاه گفتن احسنت و هـــو کردن و انواع و اقسام اصوات نابهنجار که برای حمایت یا تخریب فرد بالای تریبون استفاده می شد.

تمام موی رگ های چشم بابابزرگ حالا قرمز شده و چهره اش شده مثل لبو، سرخ سرخ!

آستانه تحمل باباناصر خیلی زود به آخر می رسد و بعد ناگهان از روی مبل جستی میزند و تلوزیون را خاموش میکند، کنترل را محکم روی میز میکوبد و جعبه ی سیگار را از روی میز بر میدارد و یکراست می رود سراغ حیاط خلوت کوچک پشت خانه.

من که همینطور هاج و واج از صحنه خشکم زده یکدفعه با صدای بی بی که میگفت:(( ننه جان! برو ببین یک وقت باز فشارش بالا نزنه، زبونم لال سکته ای، چیزی بزنه! برو بشین پیشش، قرصاش رو هم ببر با یه ترفندی بهش بده.)) از جام می پرم.

سریع قرص رو از ننجان میگیرم و  یک راست راهی حیاط خلوت پشت خانه می شوم.

آقاجون نشسته روی یک چهارپایه سفید و رو کرده به باغچه کوچک رو به رویش که تمام داراییش چند گلدان است و به سیگار در دستش پک های سنگین می زند، زیر لب هم دارد یک ریز نجوا می کند.

یک چهار پایه برمیدارم و می روم کنار باباناصر میگذارم و آرام کنارش می نشینم. او هم یک دست به سیگار میگیرد و دست دیگرش را روی پای من میگذارد و بالحنی عصبانی و پرتنش میگوید:

دیدی بابا! دیدی چطور برای یه ذره مقام و شهرت بیشتر مثل چی دورغ میگفتن و به هم فحش میدادند؟

مردک بعد از 20 سال برگشته صاف صاف تو روی مردم نگاه میکنه و دروغ میگه!! آخه یکی نیست بهش بگه من که 20 سال پیش نمرده بودم! کور نبودم! کر نبودم!! دیدم چه به روز مردم آوردی! حالا اومدی بگی چند منه؟؟


بعدش یک پک دیگر میزند و ادامه می دهد:

چهار سال پیش راست راست تو خیابون راه می رفت، تهمت به نظام و قربونش برم آقا خامنه ای می زد، حالا اومده برا من زر زر تبعیت از رهبری میکنه! ای تو کمرت بخوره!


یا این که آقاجون داره با صدای بلند با این لحن اعتراضی صحبت میکنه ولی من به هیچ وجه از این لحن که پشتش یه دنیا حس مسوولیته ناراحت نمیشم و بدم نمی یاد.

بعد دستش رو از رو پای من برمیداره و آستین دست راستش رو بالا میزنه، همیشه هر وقت صحبت به اینجا میرسه، آقاجون این کار رو میکنه و الحق و الانصاف که هیچ دلیل و برهانی محکم تر از این دست پاره پاره و پراز ترکش که حالا شبیه یک کیسه پوشت آلو شده نیست.

با صورتش به  دستش اشاره میکند و میگوید:(با لحن خودمانی و همیشه گیش)

ببین بابا! مملکت آقا داره! رهبر داره! صاحاب داره!

زمان ما آقا خمینی بود و حالا آقا خامنه ای!

لب تر کرد گفت بی ریزید تو جبهه، اسلام و ناموس و کشور در خطره، ماهم رفتیم و اینم شد یادگاریش! چرا رفتیم؟! چون آقا همه چیزمون بود، وقتی رهبرت شد همه چیزت و نمایندگی خدات روی زمین، دیگه همه معیارت باید بشه اون.

من کاری به این خاله بازی های سیاسی و این بساطا ندارم!

هرکی پاش رو از خط آقا خامنه ای بیرون گذاشت و رو حرفش حرف زد، گاری نظامم دستش نده چه برسه به وزارت!!!

باس برا آقات مرام بزاری!

چون اون خودش ته مرامه!

فهمیدی بابا؟؟؟

من هم که بعد از این نطق آتشین بابا ناصر خشکم زده، آرام با چشمانی بهت زده می گویم:

بله آقاجون!

بعد انگار که درد و دلش کم تر شده باشد بلند می شود و یکراست به سمت اتاق می رود تا با بی بی یک چایی بخورد.





پ ن 1: یه جایی لحن داستان خودمونی و داش مشتی میشه که مختص به باباناصره!

پ ن 2: از اونجایی که حقوق مخاطب هم مثل حق الناس اسن مطلب رو گذاشتم والا حالا حالا قصد گذاشتن یادداشت رو نداشتم.

پ ن 3: قابل توجه عمده دوستان، در این وبلاگ غلط املایی نوعی مستحب موکد است!

پ ن 4: مطلب به دل خودم نشست، ایشالا شما قبولش کنید!

پ ن 5: التماس دعا.




۲۹ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۲ ، ۰۶:۵۳
ممیز

http://bayanbox.ir/id/5353052385121500750?view




1. فرض میکنیم که شما تنها 10 روز فرصت زندگی داشته باشید البته در قد قامت یک انسان عاقل و بالغ وبعد از اتمام دهمین روز به یک مرگ طبیعی می مردید.

این موقعیت را به اطلاع خود شما هم اطلاع داده اند. یعنی شما 10 روز زندگی میکنید و در پایان دهمین رو میمردید.


2. حالا فرض کنید که آن 10 روز همین 10 روز ابتدایی ماه رمضان باشد که پشت سر گذاشتیم. و از آنجایی که در پس تفکرات و اعتقادات دینی ما این است که بعد از زندگی و برای هر شخص حساب و کتابی است. پس حالا فرض کنید که بلافاصله بعد از پایان زندگی 10 روزه شما بساط حساب و کتاب هم مهیا می شود.


3. حالا این فرض را نیز به باقی فروض اضافه کنید که اگر حد نصاب امتیازات شما در این فرصت 10 روزه زندگی به حد نصاب تعیین شده برسد فرصت شما 10 روز دیگر برای باقی ماندن و نفس کشیدن در فضای رمضان شارژ میشود.


4. و این فرض را هم در نظر بگیرید که شما برای این 10 روز زندگی از بین ملیون ها عاشق و مشتاق به زندگی در این شرایط انتخاب شده اید.


5. این را هم به فرض ها اضافه کنید که شما به مانند این ملیون ها نفر مشتاق در صف زندگی 10 روزه، یک روزی آرزوی این فرصت را داشتید و برای نذر و نیاز میکردید.


6.و باز هم این فرض را بر روی یاقی فرض ها قرار دهید که وقتی شما از میان ملیون ها نفر واجد شرایط انتخاب شده اید، پس این موقعیت تابعی است از اعتماد و مهر و سعادتی که پروردگار به شما عطا کرده و شما زیر دین هستید!!


حالا بروید یک گوشه بنشینید و شرایط فرض را در ذهن خود آماده کنید و خودتان را به عنوان یک داده وارد فرض کنید.

جواب را بگیرد، حد نصاب خود را حساب کنید و ببنید که آِیا برای رفتن به 10 روز بعدی امتیاز و لیاقت کافی را دارید؟

اگر دارید که خوشا به حالتان! التماس دعا!

و اگر مثل من به حد نصاب نرسیده اید، شما طبق  بند های 4 ، 5 و 6 فرض ها مرتکب حق الناس و حق الله شده اید!

حق الله به خاطر اعتماد خداوند به شما و فرصتی که به شما هدیه کرد و حق الناس به خاطر فرصت به بیهوده اشغال شده در حالی کسان زیادی مشتاق تنها یک روز از آن را بودند!!

خب حق الله را شب قدری خدا به عظمت خود میبخشد

                                                                              امّا

                                                                                             حق الناس را چه؟؟


خدا به ما رحم کند.......





پ ن 1 : این که مدت زیادی نبودم و دوستان سراغ گرفته اند که فلانی کجایی و چرا نیستی، باید بگویم که جسمم زنده بود و روحم مرده و هنوز هم مرده متحرک است! از محبت دوستان ممنون!

پ ن 2: متن بالا خیلی شدید لحن است، می خواستم خودم را ادب کنم گفتم بگزار اندک کسان دیگری که مثل من هستند هم تادیب شوند.

پ ن 3: خیلی التماس دعا!

۴۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۳۱ تیر ۹۲ ، ۰۳:۴۰
ممیز

http://bayanbox.ir/id/308689614168147032?view


۴۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۸ تیر ۹۲ ، ۰۵:۱۱
ممیز


http://bayanbox.ir/id/3823320064255511733?view


برداشت اول : دم در بهشت


چند وقت است دقیقا دم در بهشت ایستاده و جم نمی خورد. دسته گلی به دست راست گرفته و دست چپ را زیر چانه برده و تکیه گاه کرده، چشمانش را نیز دوخته به آخر مسیری که منتهی می شود به بهشت.

اینقدر این وضعیت ادامه پیدا کرده که فرشتگان ساکن بهشت هم تعجب کرده اند! مدام بین همدیگر پچ پچ می کنند.

بارها شده که مامورین بهشت پیشش رفته اند و به او گفته اند: (چرا اینجا نشسته ای؟ چرا داخل نمی شوی؟ بهشت و تمام نعماتش و لطف خدا در انتظار توست!) ، و او جواب داده : (منتظر کسی هستم! او که بیاید با هم وارد میشویم).

اینطور که معلوم است، پسر در انتظار شخص بزرگی است که اینگونه قید بهشت را زده!

آن هم چه پسری! خوش قد و بالا، رشید، نورانی! خوشا به حال پدر و ماردش!


برداشت دوم : نیمه ی جا مانده


از وقتی پسر رفته، می شود که پدر ساعت ها به تخت خالی گوشه اتاق زل میزند و آرام آرام از کنار بغض مردانه و محکمش اشکی سرآزیر می شود.

با اینکه چند وقتی است، پسر رفته ولی پدر بازهم صبح ها زود بیدار می شود و تخت مرتب و دست نخورده پسر را، مرتب تر میکند. حالا تفریح روزهایش شده دراز کشیدن روی تخت و بو کردن ملحفه های پسر.

سخت است چندسال متمادی، تر و خشکش کنی! چندسال بزرگترین اتفاق زندگیت بشود، پاسخ چشمی پسرت به ابراز احساسات تو! چندسال پرشکوه ترین اتفاق زندگیت بشود، باز شدن چشم پسرت! این اتفاق کمی برای پدر نبود. از نظر پدر، این اتفاق بزرگترین و زیباترین اتفاق دنیا بود!

دل پدر لک زده بود برای یک بار دیگر بوسیدن پیشانی پسر!

از وقتی آقا(رهبری) آمده بود و درگوش پسر گفته بود : (در آستانه بهشت، دم در بهشت قرار داری)، پدر به نیت استشمام بوی بهشت، پسر را بو میکرد.

این آخری ها پدر روی تخت بیمارستان افتاده و لحظات آخر زندگی دنیوی را سپری میکند.

از گوشه ی چشم به کما رفته پدر که حالا بر روی تخت بیمارستان دراز کشیده، اشکی جاری میشود.

پسر به دیدنش آمده.

دست پدر را در دست میگیرد و آرام در گوش او می گوید:


آقا هوشنگ! آقا هوشنگ!

صدام رو میشنوی بابا جون؟ میشنوی عزیز؟

در آستانه بهشت ، دم در بهشت

بین دنیا و آخرت قرار داری شما!

دل بکن بابا جان، دل بکن!

بکن از دنیا باهم بریم بابا جان!


                                صدای بوق ممتد اتاق رو فرا میگیره ...


برداشت سوم : وصل نیکان


از انتهای راه منتهی به بهشت، کسی مشاهده می شود. یک فرد سپید روی و نورانی.

پسر نگاهش به راه می افتد و بعد از مدت ها از جا بر می خیزد! خوب که مطمئن می شود، دوان دوان به سمت او می رود.

بله، پدر آمده!

پسر قدم برنمی دارد! روی هوا پرواز میکند. وقتی به پدر می رسد، محکم همدیگر را در آغوش میکشند.

گل از گل چهره هر دو میشکفد. غوغایی برپا شده. فرشتگان که بلاخره دلیل انتظار پسر را فهمیده اند، بی امان به گریه افتاده اند.

پدر نگاهی به پسر می اندازد، تا به حال هیچ وقت پسر را اینقدر راست قامت ندیده.

قند در دل پدر آب می شود.


حالا باهم از درب بهشت عبور میکنند و فرشته نگهبان فریاد می زند:  ادخلوها به سلام!!


پ ن: عاشق اون کلیپ ملاقات رهبر با این شهید بزرگوارم (محمد تقی طاهر زاده)! هرکی خواست بگه لینک مشاهدش رو بدم.

پ ن 2: صحبت خاصی نیست!


لینک:

در بچه های قلم : http://bachehayeghalam.ir/go.php?vid=29614&_t_=1372511077533

در فرهنگ نیوز :    http://farhangnews.ir/link/274

در دیار باران:        http://www.diyarebaran.ir/%d9%85%db%8c-%d8%b4%d9%86%d9%88%db%8c-%d8%b9%d8%b2%db%8c%d8%b2%d8%9f.html


۳۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ تیر ۹۲ ، ۰۲:۵۵
ممیز




شب شده و تو آرام روی تخت دراز کشیده ای، بدن خسته ات را رها کرده ای رو تخت و منتظری که خواب بیاد و چشمانت را برباید.

مثل لواشک پهن شده روی سینی در معرض آفتاب، خودت را پهن کرده ای روی تخت در مقابل بارش نور مهتاب.


بدنت از خستگی دیگر از کار افتاده، حتی توان نداری که بلند شوی و حداقل پتو را برای خواب کنار بزنی، ولی با این همه ذهنت هنوز پرتوان مشغول است. بعد از یکسری افکار بی قاعده، ذهنت یک راست می رود سر اصل مطلب. شروع میکنی از صبح تا همین لحظه را به یاد می آوری و به نوعی چرتکه می اندازی!


از صبح شروع میکنی که نمازت قضا شد،به سرعت از روی این موضوع رد میشوی چون این دیگر کار هر روزه ات شده بنابراین از دانه های چرتکه ذهنت یک دانه کم را کم میکنی. بعد میرسی بع ابتدای صبح که عنق بودی و بد اخلاق. و بعد از آن میرسی به ظهر که دروغ گفتی و بعد هم میرسی به.... .


سریع حساب و کتاب را تمام میکنی، با خودت میگویی اگر همین طور پیش برود در آخرش غالب تهی میکنم. سود که نداشتی هیچ، همه را بدهکاری.

ذهنت میرود به دنبال عقوبت و جزا و مرگ.

و مرگ ...

این تابوی ذهنی تو. این ترس همیشگی!

در ذهنت به این فکر میکنی که مرگ همیشه در انتظار توست و این جمله معروف به ذهنت متواتر میشود که ((هیچ کس از یک دقیقه خودش نیز باخبر نیست)).

مغز کوچکت گنجایش فهم این مورد را ندارد، بنابراین مثل عادت همیشه شروع به تمسخر موضوع میکند.

چشمهایت را میبندی و بعد از یک دقیقه باز میکنی و بعد به خودت میگویی، من که هنوز زنده ام!   بعد این بار بعد دو دقیقه چشم هایت را باز میکنی و بازهم زنده ای ، چندبار این کار را تکرار میکنی و بعد از آن یک لبخند از سر رضایت میزنی. دور و اطرافت را هم خوب برانداز میکنی، خبری از فرشته مرگ نیست.

آرام چشم هایت را میبندی که شروع به خواب کنی. در همین بین ناگهان صدای ناله بلندی از خانه روبرویی میشنوی اما محل نمی گذاری، این روزها از این جور ناله ها در شهر زیاد است. و به خواب میروی!


صبح شده و صدای گوش خراش، باند و بلندگوها،کل حجم ظرفیت گوشت را در بر میگیرد. از شدت صدا از  خواب بلند میشوی، هنوز منگ خوابی ولی صداها را خوب تشخیص میدهی. صدا، صدای الرحمان و روضه است.

سریع خودت را به پشت پنجره اتاقت می رسانی. داخل کوچه پر شده از یکسری آدم سیاه پوش به همراه چند پلاکادر مشکی که به دیوار خانه روبرویی آویزان شده.

همسایه رو به رویی مرده!!!

چند دقیقه بهد تو از کادر پنجره اتاقت شاهد نوای لا اله الا الله و نشیع جنازه ای.


               تا به حال اینقدر مرگ را نزدیک خودت حس نکرده بودی!


پ ن 1: دوستان غلط های املایی برای شما در نظر گرفته شده، پس در گرفتن آنها کوشا باشید!

پ ن 2: در ادامه برای دیدن آگهی ترحیم بروید به قسمت ادامه مطلب.

پ ن 3: فعلا قصد کرده ایم در مورد مسایل سیاسی صبر پیشه کنیم، ولی به شدت مراقب شما هستیم آقای روحانی! شما هم حواستان جمع باشد.

۳۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۸ خرداد ۹۲ ، ۱۴:۰۹
ممیز

http://bayanbox.ir/id/5299220886546129181?view



۱۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ خرداد ۹۲ ، ۱۱:۳۸
ممیز
http://bayanbox.ir/id/5239492338700277529?view

این روزها مد شده!
طرف در فضای مجازی که کار میکند و بعد از مدتی مورد لطف دوستان هم سایبری قرار میگیرد فوری خودش را لوس میکند و یک پست میگذارد و میگوید:

برای مدتی نیستم! شاید بعدا بیایم! چند وقتی است، دستم به قلم نمی رود!

البته این قاعده برای تمام دوستان و همسایبری ها صدق نمی کند.

امروز پس از یک تلاش چند ده روزه با خودم و آماده کردن مطالب مختلف محض انتشار به این نتیجه رسیدم که همیشه هم نباید به روز بود! گاهی وقت ها باید به شب بود!( ها ها ها، محض خنده!)

گاهی وقت ها این دهان گزافه گو را باید درش ماله کشید تا بی خودی بار گناه انسان را سنگین تر ننماید.

این روزها هم سوژه اجتماعی زیاد است و هم به ویژه سوژه سیاسی اما فعلا در این صحنه از کار زار وقت عمل است و باید زبان در کام کشید چون دوصد گفته چون نیم کردار نیست!

و در آخر لازم است خاطر نشان کنم که منباب تحویل گرفتن وبلاگ خود و همینطور کلاس گذاشتن در حد لالیگا، طبق رسم معهود این خداحافظی های موقتی وبلاگی  اگر هر نظری بگذارید میخوانیم و در ازایش به شما یک جواب هم تحویل می دهیم و اگر همین امروز نظر بگذارید ما در عوض یک پک خدماتی هم به شما تحویل میدهیم!

در این مدت برای سر کشی به منزل دوستان سایبری هم وقت میگذاریم به هر حال هر رفتی ،آمدی دارد!

و به قول شاعر علیه الرحمه:

رفت با مرگ خود احیا کند آیینش را!

پ ن 1:
باز سو تفاهم نشود من یک عده ای را مستثنی کردم، باز نگویید نگفتم!

پ ن 2: این روزها حواستان به خودتان باشد، مبادا گول اشوه های یک سری را بخورید! مبادا انقلاب از دست برود!

پ ن 3: برای امتحانات من و خودتون هم دعا کنید!

پ ن 4: ملالی نیست جز دوری شما!



۳۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۹ خرداد ۹۲ ، ۱۹:۴۵
ممیز


http://bayanbox.ir/id/3590062930019069324?view

ساعت پنج و نیم

داخل خانه ی ا.ه.ر


پدر در خانه برروی صندلی خود یک لم داده و سر در جیب تفکر فرو برده.

اعضای خانه گرد آ گرد پدر حلقه زده اند و ایستاده اند.

در سکوت فرو رفته اند و کسی جرات ندارد حرفی بزند.

افراد خانه مدام یک نگاه به ساعت و یک نگاه به پدر دارند که ببینید بلاخره عکس العمل پدر چیست؟

ساعت5:29 دقیقه است و همه در فکر این هستند که دارند زمان را از دست می دهند.

همه در دل میگویند: نکند پدر تصمیم نگیرد. نکند پدر زمین و زمینیان را که در انتظارند را لنگ در هوا بگذارد.

راس ساعت 5:30 صدای تلفن کنار دست پدر فضای سکوت خانه را میشکند و همه از خلصه فکریشان بیرون میپرند.

پدر گوشی را برمیدارد و بعد از سلام آرام آرام چهره گرفته اش باز میشود و لپ هایش گل می اندازد.

گوشی را میگذارد ، رو به اعضای خانه میکند و میگوید:

بسم الله رحمان رحیم


برویم.. .


و پدر رفت تا برای همیشه رفته باشد.

۲۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۴۳
ممیز

http://bayanbox.ir/id/3060189636160314803?view


هوا نسبتا بهاریست و شب شام غریبان فاطمی! تشیع جنازه حضرت مادر.

ایستاده ام در گوشه ای از میدان شهدا، تکیه داده ام به وانتی که کنار دستم پارک شده. در سمت دیگرم فروشگاه لوازم و کتاب مذهبیست.ساعت حدود 10 شب است اما جمعیت زیادی منتظر شروع مراسم اند و گروهی کمی آن طرف تر نشسته اند برروی آسفالت سرد خیابان و دورهم پچ پچ میکنند. تابوت نمادین مادر سمت راست من بروی یک بلندی همراه با شمع های زیادی که احاطه اش کرده قرار دارد. روبرو باندهای بزرگی قرار دارد و یکسره از ساعت9 شب مشغول پخش مداحیست. ترک های بسیار مناسبی از مداحی های محمود کریمی انتخاب شده که هر از چند گاهی باعث میشود به یکباره بغض من و چند نفر دیگر بترکد و اشکی از گوشه چشم ها جاری شود.

ایستاده ام کنار وانت مذکور و مدام در حال فضا سازی مداحی های سیال در هوا هستم. ناگهان وانت استارت میخورد و میخواهد دنده عقب بگیرد و تغییر موضع دهد، بااینکه دوست ندارم تکیه ام را از وانت بردارم و فضای خلسه فکریم بهم بخورد اما مجبور به تغییر جا میشوم. چشم میگردانم و میبینم که یک جا در کنار تابوت مادر خالیست. سریع خودم را به کنار تابوت میرسانم و تکیه ام را اینبار به محل قرار گرفتن تابوت مادر میدهم.

حس بهتری از تکیه دادن به وانت دارد، انگار سر سپرده ام به دامن مادر. از ابتدای آمدنم به میدان و قرار گرفتن در حال هوای شام غریبان مثل ماتم زده ها شده بودم. یک جورایی منگ و گیج و بهت زده. بعد از مدتی ایستادن حالم اندکی جا می آید و دست میبرم به سمت کیفم تا دوربینم را دربیاورم. بازی نور و سایه فضای زیبایی به منظره ی روبرویم داده بود اما هرچه میکنم دستم به شاتر نمی رود. اصلا حس و حال هیچ کاری را ندارم.

دوربین را در کیفش قرار میدهم و به روی دوشم می اندازم و آرام و بیصدا مشغول زمزمه ی مداحی های سیال در هوا میشوم.

در حال خودم هستم که ناگهان حس میکنم دستی قسمتی از لباسم را گرفته و مدام تکان میدهد، از فکر بیرون می آیم سرم را به سمت پایین می آورم و دخترکی میبینم در قد و قامت یک کودک 6/7 ساله! دسته ای فال به دست گرفته و با چشمانش خیره شده به چشم من. نگاهش را هم سر سوزنی بر نمیدارد. برخلاف دیگر هم نوعانش یکسره زیر لب ورد نمی خواند و مخت را به کار نمیگیرد. چشمان معصومی دارد اما من که هنوز حس کرختی و منگی یم برطرف نشده بی توجه به احساسات و حرفهایی که از نگاه دخترک به سمت من شلیک میشد، سرم را بالا می آورم و باز بی هدف به نقطه ای دیگر خیره میشوم و دخترک از زیر نگاه بی تفاوت من آرام آرام در میان پاهای بلند دیگر حاضرین گم میشود.

چند لحظه بعد ذهنم صحنه قبل را دوباره به نمایش میگذارد و من بعد از آنالیز نگاه دختر تازه متوجه نوعی معصومیت بکر در نگاهش میشوم، نمی دانم شاید در آن حال و هوا به قولی جوگیر شدم اما معصومیتش قابل تفسیر نبود، ناخود آگاه اول به فکر یتیمان مادری که همان موقع تابوت نمادینش در کنار بود افتادم و بعد یاد خواهرزاده 3ساله خودم.

چشمان دخترک در بارش هزار باره ذهنم، من را از چرت فلسفیم درآورد و لحظه ای بعد چشمان من نرم نرم در بین جمعیت به دنبال دخترک.

دست در جیبم میکنم که ببینم چقدر از وجه رایج مملکت در جیب تار عنکبوت گرفته ام وجود دارد. دسته پول را در می آورم و بعد از وارسی تک تکشان یکی را انتخاب میکنم و تا سر از پول بر میدارم میبینم که دخترک روبرویم حاضر است، دخترک جایی نرفته بود، دو قدم آن طرف تر مشغول شمارش فال هایش بود و شاید به این فکر میکرد که آیا می تواند دو یا سه تا از این فال هارا به دل بی قراری بفروشد.

نمی دانم چرا نگاه و قامتش من را یاد همان کودک گل به دست فیلم خداحافظ رفیق می اندازد!!

با دست به او اشاره میکنم که بیاد و اوهم با برداشتن دو سه قدم جلوی من حاضر میشود. اسکناس در دستم را به او میدهم و اوهم دسته فال را روبروی من میگیرد.

دست میبرم و بدون نیت فالی برمیدارم، خودم هم میدانم که قصدم خرید فال نیست. دخترک با حساب سرانگشتی حس میکند که اسکناسی که به او دادم از حد پول فال بیشتر است و سعی میکند باقی پول را به من برگرداند که من با احساس غرور به او میگویم: باقیش مال خودت!

از این سخاوت خودم به حدی سرمست میشوم که ناگهان فکر میکنم بهترین آدم آن جمعم. حالا دیگر چشمانم دخترک را رها نمیکند. میخواهم ببینم که عکس العملش بعد از گرفتن این وجه چیست؟ او پول را میگیرد و بعد از قرار دادن در جیبش، دسته فال را مرتب کرده و با چشمانش به دنبال کس دیگری میرود. نفر کناری من را انتخاب میکند و به او خیره میشود. مرد به دوستش میگوید: (بخریم سعید؟ گناه داره) و دوستش میگوید: نمی دونم! خب بخر. دخترک باز دسته فال را به مقابل مرد میبرد و اوهم فالی برداشته، پول را میدهد و بریده بریده شروع به خواندن شعر میکند ولی از آنجایی که معلوم است محض رضای خدا حتی تا به حال یک بیت شعر هم نخوانده میرود سراغ معنی و پیش بینی حافظ.

باز دخترک چشم میگرداند اما اینبار به جای یک مشتری برای فروش فال نگاهش به دختر بچه ی هم سن و سالی که دقیقا دوقدم با او فاصله دارد می افتد! نگاهش با نگاه آن دخترک غریبه جوری گره میخورد که بی اختیار به سمت او میرود و آرام روبروی او می ایستد،دسته فال را پایین می آورد و تنها به او خیره میشود. معلومست که این نگاه نگاه انتخاب مشتری نیست!

در حین همین رد و بدل نگاه و احساس بین او و دختر غریبه ناگهان گل لبخند بر چهره دختر بچه غریبه میشکفد و با پاسخ لبخند از طرف او یک رفاقت صمیمی و گرم در همان لحظه حتی برای لحظاتی کوتاه درمیان خودشان شکل میگیرد.

دخترک دست میبرد و تعدادی از فال های دختر فال فروش را برمیدارد و دختر فال فروش هم بی توجه به فال ها تنها خنده تحویل دخترک غریبه میدهد. در عرض چند دقیقه آنقدر رفاقتشان صمیمی میشود که صدای قهقه شان میدان را برمیدارد.

مادر دخترک که فکر میکند دختر فال فروش برای فروش فال هایش دارد اینکارها را میکند و ممکن است همین رفاقت چند لحظه ای به ضرر جریان تربیتی دخترش ختم شود دست میکند به داخل کیفش و اسکناسی ناچیز از کیفش در میاورد و به دخترک میدهد و در عوض یک فال بر میدارد و با نگاهش به دختر میفهماند که دیگر دست از سر دخترش بردارد.

در نگاه هردو دوختر بچه امید به تداوم این رفاقت آنی اما شیرین پر کشید. از چشمانشان معلوم بود که اصلا راضی به اتمام این رفاقت نیستند اما این رسم دنیایی بود که هردو دختر تا تجربه کاملش خیلی راه داشتند.

دخترک پول را میگیرد و سرش را برمیگرداند که برگردد. نوعی بغض که شاید ختم به گریه نشود گلویش را گرفته. مادر دختر بچه ای که فال را خریده متوجه میشود که تعدادی از فال های دخترک فال فروش دست دخترش مانده. سریع دختر فال فروش را صدا میزند که فال هایش را بگیرد اما دخترک که با اطلاع اینکار را کرده میگوید: مال خودش نمیخوامشون.

مادر دخترک بهت زده جوری دختر فال فروش را نگاه میکند که دیگر زبانش بند می آید اما به زور هم که شده با ایما و اشاره به دختر فال فروش میفهماند که باید این فال ها را بگیرد و دختر هم با بی میلی اینکار را میکند و یک لبخند ناب هدیه به دختر بچه و مادرش میدهد.

دخترک به راهش ادامه میدهد و باز دسته فال را محکم به دست میگیرد.


من کنار تابوت مادر محو این صحنه شدم. هنوز منگم. پاهایم از شدت خستگی زق زق میکنم.


صحنه بعدی را به یاد نمی آورم!!!

شاید رفتم..

شاید ماندم..

_________________________________________________________________________________

پ ن 1: کامپیوتر رو روشن کردم که بنویسم، نمیدونم چی شد این خاطره یادم اومد!

پ ن 2:کلیپ تشییع شهدای شلمچه که برای اختتامیه راهیان دانشگاه ساخته بودیم. فک کنم خیلی قشنگه! قربون دست و پای  بلوریش!

شاید بعدا بتونم آپلودش کنم با وضعیت اینترنت الان واقعا کار حضرت فیله!

پ ن 3: برام دعا کنید این روزا یکی از پیچ های سرنوشت ساز زندگیمه!





۲۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۱۷
ممیز


http://upload.tehran98.com/img1/yz14cih1qf2u8yvg8si.jpg



داری در خیابان راه میروی که ناگهان به جلوی ویترین بوتیکی میرسی. لباس ها رنگ و وارنگ زیر نور پردازی ماهرانه صاحب مغازه به رقص آمده اند.این یک دام از پیش تعیین شده است. چشمت که به لباس ها که می افتد ناگهان خودت را میبازی. حس عجیبی تو را فرا میگیرد، تو دل بسته شده ای!

جا مدادیت را از کیفت در میاوری ، دست میبری که از میان آن همه خودکار گوناگون یکی را انتخاب کنی اما همیشه انتخابت یکیست یک خودکار خوش رنگ و لعاب که انتخاب همیشگی توست، یادت می آید آن دفعه ای را که آن خودکار را گم کرده بودی و آن روز همش دلت پیشش بود که آیا پیدا میشود یا نه! بعد آخر معلوم شد که پشت گوشت جا مانده. این یعنی اینکه تو به آن خودکار دل بستی. یعنی تو دل بسته شدی!

صبح شده میخواهی از خانه بیرون بزنی. به سراغ کمد لباسهایت میروی. لباس های گوناگونی انتظار پوشیده شدن از جانب تو را میکشند اما اکثر اوقات انتخابت یکیست، همان لباسی که حس میکنی در آن به حد بالایی از زیبایی میرسی که اکثرا جدید ترین لباسیست که خریدی. هر وقت در طی فرآیند اتو شدن لباس های محبوبت اشکالی پیش می آید اعم از ساییدگی یا سوخته گی و یا.... همان جا مینشینی و ماتم میگیری. این یعنی تو به آن لباس دل بستی. یعنی تو دل بسته شده ای!

شب هنگام همان موقع که خوابت نمی برد و تو هی با خودت کلنجار میروی و نمی شود میروی دست میکنی از داخل کشو موبایلت را در می آوری.هدست را به آن وصل میکنی، آرام بر روی تخت خواب دراز میکشی و از داخل لیست پخش آهنگ هایت ترک5 را انتخاب میکنی، شروع میکنی به گوش کردن. آهنگ تمام میشود و خود به خود سیستم به اهنگ بعدی میرود که تو دکمه ای را میفشاری و خواستار باز پخش آهنگ می شوی.
از میان صدها ترک تو تنها همین یکی را گوش میدهی و اگر در این بین شارژ گوشی تمام شود و یا هر اتفاق دیگری بیفتد که تو نتوانی آن آهنگ را گوش دهی به یکباره به هم میرزی و از لحاظ روحی دچار کوفتگی میشوی. این یعنی تو به آن آهنگ دل بستی. یعنی تو دل بسته شدی!

از میان غذاها یکی هست که وقتی بویش را حس میکنی دست و پایت شل میشود. وقتی آن غذا را در خانه درست میکنند تو با هربار فرو بردن هوای آغشته به بویش سر مست میشوی. حالا احیانا اگر در جای دیگری مثلا در مهمانی این غذا را درست کنند با همین بو و همین رنگ اما وقتی میخوری طعمش همان نباشد جوری توی ذوقت میخورد که حساب ندارد. این یعنی تو به طعم آن غذا دل بستی. یعنی تو دل بسته شده ای!

در دانشگاه داری راه میروی که ناگهان در میان جمعیت حاضر در دانشگاه چشمت به چشم و ابرویی می افتد، ناگهان دلت فرو میریزد. دو قدم آن ور تر چشم و ابروی دیگری  را میبنی و باز داستان تکرار میشود. سرت را برمیگردانی به سمت مخالف باز هم یک سوژه دیگر. این یعنی تو در یک بازده 2دقیقه ای از زمان، 10"11 بار دلت را باخته ای، با اینکه در نوع خودش فاجعه ایست عظیم اما به هر حال این یعنی تو دل بسته شده ای!

چپ میروی دل بسته میشوی!

راست میروی دل بسته میشوی!

بالا میروی دل بسته میشوی!

پایین می آیی دل بسته میشوی!

و اصلا عجیب است ، انگار دلت نوچ شده و یا چسبانکی شده! چون همینطور دل بسته میشوی!

دلت خاصیتی پیدا کرده شبیه آهن ربا با این تفاوت که برایش فرقی نمیکند به چه چیزی بچسبد! به عالم و آدم میچسبد!

و خلاصه که دلت گند هرچه دلبستن و دلدادگیست را در آورده!

و صاحب فردای این روز، ما را ببخش چون دلمان انگار عهد کرده که گیرای قطب موافق نباشد، مثل آهن ربا!

و راستی نکند که آهن ربا هم انسانست! و یا شاید هم انسان آهن ربا!


http://upload.tehran98.com/img1/1inuyxb36tui2irz3if.jpg

پ ن 1: فردای این روز جمعست.
پ ن 2: چند روزی است دلم را به کاسه پیرکسی در خانه باخته ام، چون هرچیز که میخواهم بخورم در آن میخورم.
پ ن 3:طرح ها کار حقیر است.


۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۱۸
ممیز

برداشت اول:الهی بشکند دستت، مغیره!

درد پهلو این روزها امانت را بریده، خسته شده ای. دیگر از این دست به دیوار گرفتن خسته شده ای. دیوار هم دیگر شرمنده ات شده! این چند روزه آنقدر دردت زیاد شده که دیوار هم کمک راه رفتنت نیست! دوست نداری زیاد فضه را به زحمت بیاندازی! به هر نحوی که شده میخواهی خودت را سرپا نگه داری. همین که بچه ها شما رابر روی دوپا میبینند بهانه گیری پدرشان را کمتر میکنند! راستی گفتم پدر!!! از روزی که آسمان را در روبروی چشمانت دست بسته و کشان کشان بردند، میشود که در خانه ناگهان به گوشه ای زل میزنی و چشم از آن بر نمیداری! نبودن او در این شرایط کار را سخت کرده. به تنهایی نمی توان بی تابی بچه ها را مرحم بود.

امروز وقتی نشسته بودی تا موهای حسن و حسین را شانه بزنی ناگهان شانه از دستت افتاد! باز برش داشتی و باز افتاد. نمی توانی دستت را زیاد باز کنی. این درد پهلو توان را از دستت گرفته. حسن با پرسشی کودکانه میپرسد:
مادر پهلویت خیلی درد میکند؟
اگر پدر بود دعا میکرد تا خوب شوی!
راستی مادر چرا پدر نیست؟ چرا پدر را آن آدم ها بردند!؟
چرا وقتی برای باز کردن در رفتی، بازگشتت اینقدر طول کشید مادر؟
چرا چادرت خونی بود!؟ راستی مادر این چند روزه حال داداش محسن خوب است؟

جوابی ندارید! فقط میگویید: خوب است مادر! دردم کم شده! حالم بهتر است!
بعد دست میبری که نوازش کنی حسن و حسین را که پهلویت تیر میکشد و صدای آه کشیدن شما بلند میشود!
حسن بغض میکند و حسین گریه!
بغض حسن را میتوان جوری تحمل کرد اما گریه حسین را دیگر تابی نیست! یاد فرمایش پدر می افتی که محبت ویژه ای به حسین داشت!
علی به خانه بازگشته اندکی از بار بغض خانه کم شده! اما برای شما دردی دیگر اضافه شده! گاهی زیر لب میگویید:
ای کاش این روزها علی در خانه نبود!!

چهره علی سخت شرمگین شده! نمیداند باید چگونه جواب پدرتان را بدهد! درخانه قدم میزند و دارد از غم آب میشود!
گاهی مینشیند در مقابل شما و نگاه میکند و ناگهان اشک در چشمانش حلقه میزند!
آرام میگوید:
جواب پدرتان را چه بدهم! این بود رسم امانت داری!!!

راستی این روزها کمتر کسی جویای حال میخ در است! بدجور شرمنده شده! ای کاش کسی باشد که کمی دلداریش بدهد!
ذکر روی لب میخ در این روزها مدام این است:
الهی بشکند دستت مغیره!

برداشت دوم:کجا میخوای بری؟ چرا منو نمیبری؟

آرام نشسته اید کنار تخت. همینطور مات و مبهوط مانده اید! چند روز دست و پنجه نرم کردن با درد پهلو تمام شده و حالا محبوبت آرام بر تخت خوابیده. آنقدر همه چیز سریع رخ داد که نشد حتی یک وداع کامل باهم داشته باشید. دیگر وعده دیدار شد در آستانه در بهشت! همان جایی که او اولین قدم را در آن میگذارد!
بدن نباید بیشتر از این روی زمین بماند، زمین دارد با زبان بی زبانی به شما میفهماند که کمرش دارد زیر بار این پیکر آسمانی خم میشود! پیشنهاد داده که پیکر را در آسمان دفن کنی! میگوید تاب نگه داشتن این تکه از بهشت را ندارد! اما چه باید کرد که تو ماموری تا این نور را در دل زمین به خاک بسپاری!

در گیر و داد صحبت و در و دل و شکوایه و همینطور غسل و کفن هستی که ناگهان در باز میشود و حسن و حسین وارد میشوند!
خودشان را می اندازند در بقل جسم بی جان مادر! نمیتوانی جدایشان کنی! صدای هق هق گریه شان تا آسمان هفتم رفته!
از آسمان ناگهان فرشته ای با وضعیت پریشان و آشفته وارد میشود، گویی این گریه ها عرش را حسابی بهم ریخته! الآن است که آسمان تاب نیاورد صدای این گریه ها را و زمین مصداق بارز ((کن فَیکن)) شود!

کاری از دست شما بر نمی آید! این گریه ها را فقط مادر جواب گوست! ناگهان دو دست از کفن بر می آید حسن و حسین را در آغوش میگیرد! بچه ها اندکی ارام میشوند و میتوانی بعد از مدتی جدایشان کنید!

شبانه تابوت را از دست این حیوانات مردم نما تشییع میکنید!
لحظه به لحظه دارد به استرس زمین افزوده میشود! تاب نگه داشتن نور را در خودش ندارد! بسیار اصرار کرد که عالمی دیگر را برای دفن انتخاب کنند اما دستور بر زمین بود!
بغض گلویتان را گرفته اما حق گریه ندارید، نباید معلوم شود قبر مادر کجاست!

بر سر قبر حاضر شده نشسته اید و دست به کاری نمیبرید، در واقع رویتان نمیشود. ناگهان دو دست از قبر بیرون می آید!
صاحب امانت منتظر پس گرفتن امانت است!

اما کدام امانت!؟ مگر امانت رسول خدا پهلویش شکسته بود؟ مگر امانت رسول خدا کمرش خمیده بود!؟ مگر امان رسول خدا مویش سفید بود؟

بغض باز هم گلویتان را سخت میفشارد! اما باز هم نمیتوان گریه کرد!

بد دردیست این غربت! دردی که نسل شما با آن حالا حالاها کار دارد! با گفتن کلمه غربت، برق در چشمان حسین نمایان میشود!
و بازهم بغض بر روی بغض!


برداشت سوم:یتیمان بنی عالم!

دیگر در این برداشت توضیحی باقی نمیماند!

یعنی واقعا حس نمیکنید که هزار جند صد سالست که یتیم شده ایم!

______________________________________________________________________________________________________


پ ن 1: برداشت اول از دید مادر عالم! برداشت دوم از دید حضرت علی!

پ ن 2:ببخشید اگر بد بود! نمی توانستم ننویسم! بغض گلویم را گرفته بود!

پ ن 3: اگر....

۱۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۲ ، ۰۱:۴۰
ممیز



پ ن 1: این متن قسمت اول یک مقاله چند بخشی است، اگر خدا بخواهد! در متن یک، نمایی اصلی و نسبتا بی پرده از آقا مرتضی نشانتان دادم تا بعد بیشتر در باره جمله اخر شرح بدهم!

پ ن 2: اینکه میبیند زیاد نتوانستم از دوره تحول اقا مرتضی چیزی بگویم این است که راستیاتش کسی نفهمید و من هم مثل بقیه! سرش را تنها خدا میداند!

پ ن 3: خدا متن بعدی را به خیر بگذراند!



1326در شهر ری به دنیا آمدی. شاید در آن لحظات که پاهای کوچکت زمین را لمس میکرد و ذرات هوا از شدت ناله به زمین آمدنت جابجا میشد، زمین داشت قند در دل خود آب میکرد. خدا را چه دیدی شاید ملائک هم دورت حلقه زده بودند از وجود تو این چیزها بعید نبود مضاف بر این که از سادات هم بودی و قرار بود همینطور از اول برایت پارتی بازی شود.*


تحصیلات را تا راهنمایی نمی دانم چرا چرخشی انجام دادی، از ری به زنجان از زنجان به کرمان و از کرمان هم به تهرآن. شاید در این قضیه نیز زمین بی تقصیر نبوده، حتما میخواسته با آن پا های آسمانی چند صباحی بیشتر زمین را بکوبی و متبرک کنی، شاید زمین هم از همان اوایل فهمیده بود که پاهایت نردبان دیدار یارند!


از شرایط خانواده ات زیاد اطلاعی ندارم اما حتما متعهد به شرع و دین بوده اند، به هر حال جزو سادات بوده اند اما تو انگار یکخورده بازیگوش بودی، البته که بازیگوشیت هم  در چهار چوب بود و در حد جوانان هم دوره ای خودت هم نبود، بلاخره چیزی می بایست در شخصیتت با بقیه فرق میکرد، قرار بود در چند سال بعد بزرگی شوی برای خودت.


برای تحصیلات دانشگاهی معماری را انتخاب کردی به رفتی یکراست به دانشگاه هنرهای درآماتیک، هم دوره ای هایت میگویند خیلی تند رو بودی، البته هم دوره ای هایت چیزهای دیگر هم میگفتند اما بماند، شاید بعضی ها سو تعبیر کنند.

شده بودی هم تیپ جوانهای عصرت، بلاخره تو دانشجو شده بودی و آنچه هم از شواهد وجودیت ساتع میشود قطعا از آن دست از دانشجویان سیب زمینی که در دانشگاه تنها به فکر گذراندن واحد و احیانا برقراری ارتباط بودند، نبودی! سریع با بچه های دانشگاه که خودت بعدها منور الفکر خطابشان کردی صمیمی شده بودی! انگار با اسمت با توجه به فضای دانشگاهت زیاد ارتباط برقرار نمیکردی چون عوضش کرده بودی و گذاشته بودی: کامران!

دوستانت میگفتند: این کامران در همه چیز تندروست!

زندگیت به طور واضح دوره ای شده بود ، به نحوی که یک دوره در خط یک تیپ ظاهر و خط فکری بودی و دوره بعد شاید180 درجه تغییر میکردی!

آنطور هم که معلوم است، همه نوع تفکر و تیپ و مدلی را تجربه کرده بودی!

http://dl.aviny.com/Album/defa-moghadas/Shakhes/aviny/Images/Koodaki-Javani/kamel/08.jpg

شعر میگفتی، متن مینوشتی، نقاشی میکردی، و در مقابل مطالعات زیادی هم داشتی، از خدا چه پنهان که همین مطالعات به نظر بیهوده و پوچت در این دوران، بعدها در نقد جریان های فکری سوسیالیت و کمونیست و همینطور نقد امپریالیست، به شدت به دردت خورد.

کتاب شعر میخواندی و آن هم چه کتاب شعر هایی:

از فروغ فرخزاد با آن سبک ظلمت آلود نگاهش به زندگی گرفته تا صادق هدایت با آن افکار صد من یه غاز تا احمد شاملو!

کتاب های خارجی هم زیاد میخواندی به هر حال آن موقع دور دور روشن فکرهای غرب پرست بود و تو هم یک دانشجو که سرش درد میکرد برای اینکارها! از حلقه های دانشجویی کتاب خوانی و نقادی آثار گرفته تا حضور شبانه و روزانه در کافه ها و گالری ها و ....! از این دست کارهایی که

آن موقع شدیدا روی بورس بود!

در زمان دانشجوییت دوستاهایی داشتی که بعد در اعتلا و رشد مکتبهایی که با آن ها مبارزه کردی نقش اساسی را ایفا کردند، افرادی که بعد اشخاص سرشناسی در نوع خود شدند!

شدیدا به سر و وضعت می رسیدی، از کروات زدن گرفته تا شلوار شیش جیب و جین و از اینجور قیافه ها!

خودت در باره خودت میگویی:

((تصور نکنید که من با زندگی به سبک و سیاق متظاهران به روشنفکری ناآشنا هستم. خیر. من از یک «راه طی شده» با شما حرف می‌زنم. من هم سال‌های سال در یکی از دانشکده‌های هنری درس خوانده‌ام. به شب‌های شعر و گالری‌های نقاشی رفته‌ام. موسیقی کلاسیک گوش داده‌ام، ساعت‌ها از وقتم را به مباحاث بیهوده درباره چیزهایی که نمی‌دانستم گذرانده‌ام. من هم سال‌ها با جلوه‌فروشی و تظاهر به دانایی بسیار زیسته‌ام،ریش پرفسوری و سبیل نیچه ای گذاشته‌ام و کتاب «انسان موجود تک‌ساحتی» هربرت مارکوزه را ـ بی آنکه آن زمان خوانده باشم‌اش ـ طوری دست گرفته‌ام که دیگران جلد آن را ببینند و پیش خودشان بگویند: عجب! فلانی چه کتاب‌هایی می‌خواند، معلوم است که خیلی می‌فهمد... اما بعد خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده‌است که ناچار شده‌ام رو دربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که «تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود، و حتی از این بالاتر دانایی نیز با تحصیل فلسفه حاصل نمی‌آید. باید در جست‌وجوی حقیقت بود و این متاعی است که هر کس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت و در نزد خویش نیز خواهد یافت... و حالا از یک راه طی شده با شما حرف می‌زنم.))


شاید اگر آن روزها کسی مرا کنار میکشید و آرام با دستش به تو اشاره میکرد و به من میگفت: هی پسر! روزی این مرد،مرد بزرگی میشود. من با لحن تمسخر آمیزی به او میگفتم: همین پسرک جلف منورالفکر را میگویی؟؟ عمراً!

 

زن گرفتی ، همسرت متولد1336، قبل از ازدواج با هم کتاب رد و بدل میکردید و به کنسرت و سخنرانی میرفتید!

از اواخر دهه40 انگار رنگ بویت عوض شده بود، انگار باز کامران آن موقع رنگ عوض کرده بود، حالا انقلابی شده بود!

دوستانت شاید در آن موقع به تو میگفتند که دیگر از دست رفتی!

باز خودت میگویی:

اولین بار که امام را دیدم، گونی گونی تفکرات و دست نوشته ها و تراوشات فکریم را اتش زدم.

خانومت میگوید: بعد از انقلاب سیگار راهم برای همیشه ترک کرد،دلیلی که برای این کار ذکر کرد این بود که آقا امام زمان در همه حال ناظر بر اعمال و رفتار ما هستند؛ در این صورت من چطور می‌توانم در حضور ایشان سیگار بکشم؟ این‌گونه بود که دیگر هرگز لب به سیگار نزد.

بعد از انقلاب هم که معماری را رها کردی و گفتی الان تکلیف من در جای دیگری است و امدی یک راست سراغ سینما!

کسی نفهمید که مرتضی زمان ما و کامران قدیم، ناگهان چه دید که این طور مسخ شد! کسی نفهمید سیر تحول و عرفان آقا مرتضی چه بود!

آیا خدا جلوه اش را مستقیم به تو نشان داد؟!  آیا جدت گلایه کرد؟! آیا.........

مستند ساختی، قلم زدی، و یادم نمیرود که سوره ای را که امروز در آن تحصیل میکنم را هم تو از پایه های بنایش بودی!

بقیه اش را دیگر دیگران هم میدانند، حتی بهتر از من!


ولی سوال بی جواب اینجاست که اخر نفهمیدم که چرا اینقدر اصرار کردی که قتلگاه را از نزدیک ببینی؟ و اینکه وقتی شهید شدی بلند فریاد زدی:

فزت به رب الکعبه!؟


آقا مرتضی! کسی از دل پرخونت خبر ندارد!





۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۲ ، ۰۴:۵۱
ممیز

برداشت اول: سفره هفت هیچ!

دو روز مانده به عید من از سفر برگشته ام و تا به خانه میرسم فقط میتوانم به مادرم سلام کنم و رویش را به بوسم به سختی لباس هایم را عوض کنم و بعد با کله مثل یک کارگر دوشیفت نقش بر تخت میشوم. فردا صبح ساعتی از ظهر از خواب بیدار میشوم. در و دیوار و خانه را که نگاه میکنم اثری از خانه تکانی نمیبینم. از جایم بلند میشوم به سمت آشپزخانه میروم چیزی میخورم و بر میگردم به حال خانه.

الان چشمهایم در خانه دارد به دنبال یکسری اسباب و وسایلی میگردد که یک وقتی یک قومی به آن میگفتند هفت سین، اما هرچه چشم میگردانم اثری از این رسم ناشناخته نیست. به تاریخ امروز مشکوک میشوم و فوری به قصد تحقیقات محلی عازم اتاقم میشوم و تقویم رو میز را نگاه میکنم، تاریخ امروز را زده29 اسفند. در همین بین صدای آیفون به صدا درمی آید، مادرم پشت دراست. در را میزنم و پشت در به انتظار می ایستم مادرم از پله ها بالا می آید، وارد خانه میشود و بعد از سلام و احوال پرسی با لحنی عصبی و بهت زده به مادرم میگویم: مامان هفت سین کو؟! مادرم نگاهی عاقل اندر صفیه به من می اندازد و لبخندمعنی داری نثار من میکند و میگوید: چی؟ هفت سین؟ حالی داریا! من در این صحنه زانوهایم شل میشود و به مانند شخصیت های بهت زده و ناامید در این فیلمها با زانو به روی زمین فرود می آیم و با صدایی که از عمق دل شکسته ام بیرون می آید میگویم: آخه چرا؟؟! و مادرم رو به من میکند و میگوید: وا! حالا انگار چی شده!!  


برداشت دوم: سر کارم!  سرکاری!   سرکارند!

دم صدا و سیما گرم، از قبل از صبح ویژه برنامه های نوروز را شروع کرده و من هم مثل همیشه با دقت دارم برنامه هارا رصد میکنم تا هرکدام مهمان معروف تر یا آیتم ویژه تری دارند را سریع شناسایی کنم تا به تماشای آن بنشینم. در همان ساعات اولیه معلوم میشود رقابت را چه شبکه ای برده حالا باخیال راحت به تماشای همان شبکه نشستم. ویژه نامه عید (ه.ج) را هم به هزار بدبختی گیر آورده ام و دارم نم نم مطالعه میکنم که حال و هوای لحظه های دم سال تحویلم کامل شود. برای بدست آوردن این شماره (ه.ج) خیلی زحمت کشیده ام به هنگام نشر این شماره در سفر بودم و در دکه ها هم به کلی فروش رفته بود، حتی دوستانم هم در تحریریه (ه.ج)هم این شماره را نداشتن، بگذریم.

سرم را از مجله بلند میکنم نگاهی به پیرامون خودم می اندازم و اثری از اعضای خانواده نمیبینم! چند دقیقه به سال تحویل مانده و تنها من یکه و یالقوز در مقابل تلوزیون نشسته ام و استرس گرفته ام. طاقت نمی آورم، بلند میشوم ببینم اعضای خانواده مشغول چه کاری هستند که از بودن کنار هم موقع سال تحویل مهم تر است! جایتان خالی! صحنه جالبیست. تنها5 دقیقه مانده به تحویل سال نو و محول شدن حال و مقلب شدن قلوب، که یکی مشغول پهن کردن رخت، دیگری در حیات خلوت مشغول تماشای شبکه العالم. و دیگری پای کامپیوتر مشغول زندگی در شبکه مجازی خودش.15ثانیه مانده به تحویل سال اعضای خانواده لطف کرده، برای مدت چند ثانیه نسبتا دورهم جمع میشوند و ناگهان صدای: بـــــــــوم آغاز سال1392 هجری..... .مثل ورد چیزی زیر زبان میگویند و میروند سراغ کارشان.

من با لحنی معلوم میگویم: مبارکه ان شا الله ، واقعا از این همه شور و حال دارم قلب درد میگیرم من این همه هیجان برام سمه!!!  و بعد یکی از اعضای خانواده با لحنی متعجب و با مقداری تمسخر میگوید: آخه چه شوری! حالت خوب نیستا! سال تحویل شد دیگه!         و من با لحنی متعجب رو به خدا میگویم: خدایا! خداییش(قسم رو حال کردین) دوربین مخفیه!؟ نکنه عید نیست سر کاریم! اگه هست بگو ها!!!

       

برداشت سوم: بوی عیدی نمیاد، بوی توت هم طلبت!

سال تحویل شده ومن نشسته ام و انگار منتظر چیزی هستم، چیزی که قبل ها در افسانه های قدیمی خوانده بودم و اسمش عیدی بود. شنیده بودم که بزرگتر ها بعد از تحویل شدن سال نو از لای کتابی ان را برمیداشتند و به بچه های خود میدادند. دزدکی به مادر و پدر نگاه میکنم اما انگار خبری نیست. در زیل همان جایی که در افسانه ها درباره عیدی آمده بود، درباره پدیده ای به نام رفتن به خانه ی بزرگترها فامیل هم بعد سال تحویل چیزهایی نوشته بود. ولی در این رابطه خانواده حق داشتند چون بزرگ ترها سایه رحمتشان را از فامیل برداشته بودند و شاید دلیل این همه اتفاقات عجیب هم همین بود. از عید دیدنی ها هم دیگر نمیگویم، چیز قابل عرضی نیست!


برداشت آخر: من خود آن سیزده نحسم!

روز 13 است ملقب به نحس. هنوز برای نحسیش دلیلی پیدا نکردم. تلویزیون را روشن میکنم روبرویش مینشینم و آرام مشغول به در کردن 13 میشوم. گزارشگر به پارکی رفته مشغول گرفتن گزارش است. خانوادهای زیادی به پارک رفته اند که به قول گزارشگر به میهمانی طبیعت بروند و به قول خودشان 13شان را به در کنند. مردم مشغول خوردن و شادمانی هستند و بچه ها مشغول بازی. ناگهان دوربین میرود روی شات بسته یک کودک که مشغول خنده است و تابلوست که شادمانی دارد از حدقه چشمانش بیرون میزند، خنده اش آنقدر دلم را میسوزاند که برای خنک کردنش میروم تا لیوانی آب بخورم. دوربین ازدهام جمعیت را نشان میدهد و یکی از اعضای خانواده میگوید: ملت رو نیگا ترو خدا! و من میگویم: آره به خدا! آخه شاد بودن هم شد کار! واه واه!و بعد به خودم میگویم:  نکنه اصلا  من خود آن سیزده نحسم؟!!

پ ن 1: اگر میخواهی بگویی دلش پر است آری دلم پر است!
پ ن 2: طی تحقیقاتی که بعدا صورت گرفت فهمیدم بقیه خانواده هاهم مثل ما بودند حالا چه شده الله اکبر!
پ ن 3: ماردم بعدا بهم عیدی داد مبلغ خوبی هم بود اما مزش به همون لحظه بود اون موقع دیگه بهم حال نداد!

۱۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۴ فروردين ۹۲ ، ۰۵:۲۴
ممیز


[تصویر: Ya_Hazrat_Zahra.png]

[تصویر: madar_sadat.png]

اینبار پا نوشت ها رو اول مینویسم!

پ ن 1: این متن متن ناقص شده ی یک نمایشنامه میباشد که کاملش در دست خود اینجانب میباشد در صورتی که خوشتان امد و فکر کردید که جای کار دارد میتوانید با بنده تماس حاصل فرمایید!

پ ن 2: این متن برداشتی آزاد از مظلومیت مادر عالم میباشد، بنابراین شخصیت های(طلال و حبوش) ساختگی میباشد!

پ ن 3: دوستت دارم مادر عالم!

 

 

 

طلال در خانه نشسته و مدام  دلشوره دارد. گاهی به گوشه ای از خانه زل میزند و همینطور مات می ماند و بعد ناگهان از جایش میپرد. انگار از زمین و زمان ترس دارد. خنجرش را محکم به دست گرفته و با کوچک ترین صدایی از غلاف در میاورد، انگار منتظر وقوع حادثه ای مهم است که این طور ترس برش داشته. از شدت ترس و اظطراب همین حالاست که قالب تهی کند ، که ناگهان با صدای در دوباره از جایش میپرد.

تق..تق..تق..

طلال با اضطراب و چشمانی وق زده:   که هستی؟!

تق تق تق تق..

-       با تو ام، گفتم که هستی؟!

تق تق.

-       اَاَاَه...مگر زبان ندرای؟!

-       حبوش..! حبوش..! با تو ام پسر! مگر نمیشنوی؟

-       بله آقا! بله!

-       بلند شو برو ببین کیست این وقت شب؟! ببین چکار دارد

-       چشم آقا

حبوش به سمت در میرود وصدای نجوای آرام حبوش و فرد پشت در به گوش طلال میرسد.

-       اَه..کجایی حبوش! چه میگوید؟ کیست؟ از چه میگوید؟

-       آقا زنی است! به همراه دو بچه!

-       چه میگوید؟

-       میگوید مگر عهد نبستید، مگر شما نبودید که تبریک گفتید! مگر شما نبودید که با پدرم مصافحه کردید و فریاد احسنت و تبارک الله هایتان از این انتخاب به آسمان میرفت و گوش بقیه را پر کرده بود؟!

-       چه میگویی حبوش؟ انگار تو هم به هذیان گفتن افتادی این وقت شب!  چه عهدی؟ چه تبریکی؟ کدام مصافحه؟ چه چیزی را قبول کردم! معنی این حرفها را نمیفهمم (طلال خود به خوبی آگاه است درباره چه جیزی سخن به میان آورده شده و درحالی که سرتاپایش را اضطراب و ترس گرفته سعی در انکار دارد)

-       به او بگو اصلا از که سخن میگوید؟

-       ارباب از فردی به نام علی میگوید؟

-       (باتعجب وترس) علی! عععععععلی!؟ گفتی زن است؟

-       بله ارباب زنی است با لباس خاکی، تنی مجروح! ارباب به گمانم اتفاق بدی برای او افتاده باشد!

-       با نگرانی: برو بگو برود! بببببگو اصلا نیست؟ بگو طلال مرد! (طلال رنگش از ترس زرد شده)

-       ارباب نمی شود میداند که شما هستید!

طلال آرام و مضطرب با قدم هایی لرزان به دم در میرسد با نفسی عمیق درب را باز میکند و چشمش به آن زن می افتد! یک لحظه زانوهایش شل میشود به خودش میگوید: این چه کاری بود که ما کردیم، قرار نبود اینگونه شود. با اینکه زن را میشناسد خودش را به آن راه میزند و میپرسد:

کیستی زن؟ چه میخواهی؟

زن (فاطمه *س*)میگوید:

علیک السلام! من را نمیشناسی؟

-       نه! از کجا باید بشناسم؟ این وقت شبی از من چه میخواهی؟ (خود طلال هم از این دروغ تاریخی که این زن را نمیشناسد به خود میلرزد با خود میگوید: مگر میتوان این زن را نشناخت!)

-       من فاطمه دختر پیامبر هستم، همسر علی!

-       با حس ترس و گستاخی میگوید: چه میخواهی فاطمه دختر پیامبر؟

-       مگر عهد نبستید؟ مگر دست ندادید؟ مگر شما نبودید که به پدرم گفتید: آفرین بر تو ای رسول خدا! که این بهترین انتخاب بود؟ مگر شما نبودید که همان جا بیعت کردید؟

-       از چه سخن میگویی زن؟ کدام دست؟ کدام تبریک؟ اصلا کدام بیعت؟

-       اف بر شما! از مردانگی هیچ بویی نبرده اید! مگر شوهرم جز خدا میگفت؟ مگر جز این بود که یار راستین پیامبر بود! مگر جز این است که.....

طلال در صحبت زن میپرد و صحبت او را نیمه تمام میگذارد. میداند که قرار بود امشب چه اتفاقی بیفتد ولی میگوید:

-       حالا مگر چه شده؟

-       درب خانه مان را شکستند! آتش زدند! کتکمان زدند! وشوهرم را دست بسته بردند! آسمان را عزا دار کردند، شما از حرمت و مردانگی و شرف بویی نبرده اید؟

-       حتما مستحق این مجازات بودید! حکومت به ناحق کاری نمیکند! جالا برو ، برو زن!

وبعد در را محکم میبندد و و تکیه اش را به در میدهد و از گوشه چشمش اشکی راه صورت سخت و سنگیش را میشکافد و زیر لب با خود میگوید:

وای بر ما! وای برما!

اما تمام این وای برما ها باعث نمیشود که او به طلب عفو و کمک آن زن بشتابد.

زن آرام آرام یک دست به دیوار و یک دست به پهلو به راهش ادامه میدهد! و آرام گریه میکند! بچه ها نیز آرام زیر چادر مادر گریه میکنند!  شهر در سکوت فرو رفته! صدای گریه آرام آرام دور میشود! و زن سراغ خانه ای دیگر میرود!

شهر را گویی خاک مرده پاشیدند!

۱۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ فروردين ۹۲ ، ۱۵:۴۷
ممیز
نزدیک عید است، در تب و تاب خانه تکانی هستی. خانه ات شده مثل بازار شام. هیچ وقت خانه ات به این روز در نیامده، اگر هر روز دیگری غیر از دم عید خانه ات به این روز در میامد، جوری از کوره در میرفتی که حساب نداشت. اما چون ایام دم عید است، مدام به خود میگویی عیبی ندارد آخر قرار است از میان این همه خاکستر یک خانه ی تمیز بر آید.
تکاپویت چندین برابر شده، شده ای مثل یک ماشین به تمام معنا. کمتر کسی میداند که دلیل این همه تکا پوی تو چیست!
اگر هر وقت دیگری بود صدایت در میامد و میگفتی که مگر من کلفت خانه ام! اما الان نمیگویی! خستگی برایت معنا ندارد.

لوازم و اسباب خانه جوری نو شده که به هنگام تابیدن نور چشم اعضای خانه از برق لوازم کور میشود!

بوی لوازم شوینده خانه را برداشته و این یعنی خانه تمیز شده.

سعی کرده ای چیدمان خانه را هم عوض کنی تا حال هوای خانه مثل قبل نباشد، خب حق هم داری چشم آدم خسته میشود از بس یک صحنه ی تکراری را ببیند.

حالا بستر آماده شده اما هنوز لوازم محیا نیست.

به بازار میروی، زرق و برق بازار چشم هر جوینده و خریداری را مسحور میکند و تو هم از این قاعده مستثنا نیستی، پولدار نیستی ولی قیمت ها نیز نمی تواند عاملی باشد که تو چیزی را به خاطر قیمتش نخری. حاضری زیر بار قرض بروی ولی شیک ترین، عالی ترین و با کیفیت ترین بازار را برای پذیرایی به ارمغان بیاوری!
پر بی راه نمیروی ولی اندازه دهانت هم لقمه بر نمیداری!

بگذریم، بعد از خرید به خانه باز میگردی، سعی میکنی یکجورایی صورت حساب را گم گور کنی. نمی خواهی هر وقت به آن نگاه میکنی خریدت از دماغت درآید.

تنقلات را در همان ظرف های سفید و بلوری و دسته اول خانه ات، که حتی سالی به دوازده ماه خودت هم درآن چیزی نمیخوری میریزی. همان ظرف هایی که در خانه تکانیت به شدت آنها را سابیده ای!

در مدت یک سال گذشته هیچ وقت به فکر تعویض این چراغ ها نیفتاده بودی. چراغ ها را وارسی میکنی. میدانی که بعضی از لامپها سوخته. از این کم توجهی به خودت خنده ات میگیرد و پوزخندی روانه خودت میکنی. انگار کوچک ترین ارزشی برای خودت قائل نبوده ای!
چراغ ها را پرنور تر میکنی، چون باید هنگام مهمانی خانه ات مثل کاخهای مجلل، پر نور و پر شکوه باشد.

با چند کار جزئی کوچک خاته ات محیا مهمان میشود.

الان در مقابل آینه نشسته ای، این سفره هفت سینی که چیده ای دم دستی است، سفره اصلی را در گوشه ای از اتاق در کمال سلیقه و شکوه چیده ای اما کسی را یارای نزدیک شدن به آن سفره هم نیست. چون آن سفره را برای کور کردن چشم مهمان هایت چیده ای. سفره هفت سین خودتان کوچک است وچون بعضی از سین هارا برای آن سفره گذاشته ای دیگر اثری از آنها در این سفره نیست.
در قرن بیست و یکم این دیگر آخر تبعیض است، آن هم درقبال خودت!!
البته تمیزی و زیبایی چیز بدی نیست.

تیک تاک ساعت را میشنوی، مجری برنامه ویژه عید مدام مانند طوطی دقایق مانده تا سال تحویل را اعلام میکند.

در این دقایق معمولا افراد کنار سفره در فکر آمال و آرزو و دعا هایشان هستند. اما تو..
تو کنار سفره نشسته ای و از آینه روبرویت داری خانه و آن سفره هفت سین سوگولیت را برانداز میکنی. حتی زاویه سفره هفت سین خودتان را هم جوری چیده ای که مشرف بر خانه ی تمیز و مجلل یکی یه دانه ات باشد.
تمام آمال و آرزو هایت شده یک مهمانی که چشم مدعوین را در بیاورد.

از این همه کوتاهی سقف آرزوهایت داری به تنگ می آیی ولی خودت هم نمیدانی چرا نمیتوانی هیچ گونه اقدامی ضد این حالاتت بر خودت اعمال کنی.

توپ را که در میکنند و وارد سال جدید میشوید سریع اعضای دور سفره را مجبور میکنی که بلند شوند و سفره را جمع کنند.
این سفره محقر که برای خودتان چیده ای وصله ناجوریست برای این همه جلال و جبروت خانه ات.

الان چند دقیقه ایست که سال تحویل شده و تو همه را مجبور کرده ای که مثل مامورین تشریفات کاخ ها گوش به زنگ باشند تا هر وقت مهمانی حاضر شد تماما تشریفات لازم را به به عمل آورند. همه چیز از قبل برای افراد توجیه شده.
حالا تو چند ساعتی هست که منتظره مهمانی ولی کو مهمان؟

باخودت میگویی حتما روز اول همه به دیدار بزرگتر ها میروند. خب این شد توجیه روز اول.

شده روز دوازده عید، ولی هنوز کسی به دیدار تو و آن خانه ی مجلل و با شکوهت نیامده. خبر داری بقیه اعضای فامیل که تمکن مالی ندارند و خانه ی محقری شبیه سفره هفت سینی که برای خودتان چیده ای دارند، خانه شان مدام پر و خالی میشود از مهمان های رنگ و وارنگ!

به ذهنت رسیده نکنه که شاید هنوز تجملاتت به حد اعلا نرسیده، ولی اینبار دیگر از دست این فکر کودکانه ات حالت به هم میخورد.
سیزده روز به اتمام رسیده و دریغ از یک موجود موزی مثل : سوسک یا پشه. تو هم از لجت به خانه ی هیچ کس نرفته ای.
عید تمام شد. یک روز از ایام عید نگذشته، تو شده ای مثل همان روز های قبل عید ، مدام خودت را به خاطر نیامدن مهمان سر زنش میکنی و کسل و بی حال مشغول گذراندن روزهای باقی تا سال اینده شده ای.
و این دور نامتناهی تا رفتن تو به زیر سنگ لحد و خانه ی ساده ی و کوچکت ادامه دارد.
انگار تو هیچ وقت قصد نداری آدم شوی!

 

۹ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۵ اسفند ۹۱ ، ۱۸:۰۲
ممیز

kw8p8e9d83w4dgbx2k2.jpg


هر جلسه ای، همایشی،جشنی و خلاصه هر بزمی یکسری مدعو دارد. این را دوستانی که ید طولایی در برگزاری همایش دارند خوب میدانند.

عموما معضل جمع آوری مدعو، از خود برگزاری آن همایش و یا... مهمتر است و لاینحل تر است!

خود مدعوین که عموما لفظشان همواره با کلمه محترم توامان است چند دسته دارند!

دسته اول که مهمترین نوع مدعو هم به شمار میروند و اصلا گاهی اوقات اعتبار آن مراسم به آمدن یا نیامدن و در کل به کیفیت حضورشان بستگی دارد مدعوینی هستند که به واسطه شخصیتشان و درجه پست و مقامشان مورد عنایت و لطف برگزار کنندگان قرار میگیرند!

کیفیت حضور این نوع مدعو در آن مراسم رابطه مستقیم با گل کردن و به ثمر نشستن آن همایش دارد!


دسته دوم کسانی هستند که به واسطه رابطه سببی یا نسبی با مدعو درجه اول به مثابه جاسوییچی همواره بر کمر مدعو نوع اول آویزان بوده و متعاقبا فیض کافی را هم میبرند!

این دسته از مدعوین هم درست است که به واسطه مدعو نوع اول در مراسم مذکور شرکت میکنند اما بلاخره دارای شخصیت برجسته ای هستند به هر حال آنها دارای نوعA روابط با مدعو درجه اول هستند!


دسته نوع سومی نیز در میان مدعوین محترم وجود دارد که این دسته عمدتا شامل انسانهای عادی و یا عوامل خردیست که در برگزاری مراسم مذکور به اتاق فکر کمک میکنند!

این دسته را همان مردم در صحنه نیز میگویند!

غرض از این همه مقدمه چینی به سبک نیمه طنز این بود که بگویم برای مدتی راهی راهیانم!
در بزم و همایش عشاق که توسط اتاق فکر شهدا برگزار می شود همه باید دعوت نامه داشته باشند!
دعوت نامه ای که به دست هر کدام از مدعوین محترم برسد مجوز حضور در این همایش را دارد!

این را من نمیگویم، این نکته را راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار و خوشه چینان خرمن سخن دانی و صرافان سر بازار معانی هم عرض میکنند و دوستان سفر کرده نیز بر این مطلب واقف و بر آن صحه گذاشتند.


اما نه دعوت نامه من از نوع اول مدعوین است که به واسطه شخصیت نداشته مان دعوتمان کنند! و نه خود را به بزرگی از جهت اخلاق و رفتار و نسب متصل کردم که به انضمام آنها دعوت شوم.
و نه متاسفانه از نوع سوم که به درخواست کمک و هل من شهدا لبیک بگویم!

.

حتما شنیده اید که میگویند یک عده را باید با پس کله ای به راه راست هدایت کرد چون این گروه مثل بچه آدم حرف شنوی ندارند! هان!

خب من هم از همان دسته ام.
من به این بزم دعوت شده ام تا پس کله ای بخورم.

پس کله ای هایی از همان نوع (چوب معلم گل هرکی نخوره خله)!

ما در جهان از همه چیز یک نوع معنویش را داریم و کتک هم از این قاعده مستثنا نیست.
البته با این گردن کلفتی که این جانب دارم یقین دارم شهدا برای آدم کردن من کار سختی را پیش رو دارند.

آدم کردن من برای خودش یک نوع جهاد است!

امید است تا آدم شویم!

آیا نمی اندیشید که هر دعوت شدنی نشانه ی متفاوت بودن نیست!

آیا تا به حال به این جنبه دعوت شدن اندیشیده بودید!؟

الله اعلم!

______________________________________________________________________________________________________

پ ن1:

برای مدتی به دعوت شهدا میروم تا کتک بخورم!

پ ن2:

نایب الزیاره همه شما خواهم بود.

پ ن3:

(.......)

پ ن4:

خدا قسمت کند از این نوع کتک ها!

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۷ اسفند ۹۱ ، ۰۳:۱۵
ممیز

 

فضا پر بود از دود سیگارهای فیلتردار، همان سیگارهایی که باریک بودند و قد بلند، همان‌هایی که معمولا با دو سه پک به زیر سیگاری تبعید می شدند. سالن‌های سینما مملو بود از چشم هایی که با عینک‌های فریم ویفر(بدون شماره) فیلم ها را تماشا میکرد. پسرهایی با پالتو و کلاه مخمل و شال گردنی بر دوش، دست در دست دخترانی با قیافه های آنچنانی مثل عشاق دیار فرنگ می رفتند تا فیلم ببینند و در مدت زمان باقی انده تا شروع فیلم در سالن، همدیگر را با (ایسم)های مختلف به رگبار میبستند.

کوله هاشان پر بود از چیزهای جالب، از کتاب های کافکا گرفته تا صادق هدایت، از وصیت نامه چه‌گوآرا گرفته تا توصیه های بودا.

بعد از فیلم هم در کافه ها گرد هم می آمدند و بازهم با به راه انداختن جشنواره ای از (ایسم)های ناشناخته فیلم را به بوته نقد می بردند، و با خطاب کردن همدیگر به اسم‌هایی چون رفیق و مبارز نان‌هایی به ضخامت بربری به هم قرض میدادند. همان جماعت عارفان بی نماز که سینما را فقط برای سینما میخواستند، همان جماعت فرمالیست‌های فرمالیته!! در چنین شرایطی ماهم بیکار ننشسته بودیم، ما هم مدام کرسی و نشریه و موسسه راه اندازی میکردیم و تحلیل میکردیم!
آنقدر تحلیل می‌کردیم تا تحلیل دانمان دچار کشیدگی میشد!
مبارزه جانانه ای بود! آن‌ها فیلم می ساختند و ما نقد می‌کردیم!  آنها فیلم می ساختند و ما بولتن می دادیم!  آنها فیلم می ساختند و ما شب نامه میدادیم! و خلاصه اینکه آنها فیلم می ساختند و ما حرص میخوردیم!
همه چیز درست بود اما یک مشکل وجود داشت و آن هم این بود که ((آنها فیلم می ساختند)).
در چنین شرایطی تو یعنی مسعود ده نمکی آمدی فیلم ساختی! خوب هم ساختی! حرف دل مارا زدی! گیشه را دربست بردی! همه اینها قبول!
اما این ها دلیلی بر این نمیشد که تو را نقد نکنیم!
ماکه حالا بعد از مدت ها لقب‌هایی چون: تحلیل گر، مغز متفکر، منتقد و از این قبیل لقب های دهن پرکن برای خود دست و پا کرده بودیم و مدام حرفهای خوشگل و شعارهای فرا انقلابی می دادیم و غریو تکبیر های زیر دست هامان پرده گوشمان را پاره کرده بود، بعد مدتها نقد دیگر کاری جز نقد بلد نبودیم!
و چون نقد جزو  ذاتی مان شده بود پس باید تو را نقد می کردیم و می کنیم!
برای دیگران چه اهمیتی دارد که تو عمل کردی و ما شعار دادیم!
اصلا مهم نیست که ما چرا و برای چه نقد میکنیم!
مهم این است که ما نقد می کنیم!
اصلا مهم نیست که تو را به سخره بگیریم چون ما بلدیم نقد کنیم.
و تو زیاد از دست ما دلخور نشو چون ما کاری به غیر از این بلد نیستیم نقد می کنیم!

 

 پ ن 1: http://www.farhangnews.ir/content/25284

 

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ اسفند ۹۱ ، ۱۷:۳۶
ممیز


آدمیزاد کلا موجود جالبیست!

در ابتدا که چیزی نیست، ذره ایست در جمع ازداد.

بعد خداوند در بین آن همه ذره به او لطف میکند دستش را میگیرد، او را وارد چرخه حیات و تولد میکند.

ذره ای محلول در مایع است خداوند او را قوام می آورد، ورز میدهد، باز هم هنوز هیچ نیست!

بعد خداوند کم کم به او شکل میدهد، برایش ستون بندی ایجاد میکند آرام آرام استخوان شکل میگیرد و او هنوز هم هیچ نیست!

در مرحله بعد خدا نعمت را بر او تمام میکند از روح خودش در او میدمد.

این دیگر کمال نعمت های خداوند است و نمایانگر این موضوع که وجود ما امانتی است از جانب خدا!

یعنی کلا وجود و موجودیت ما در جهان اجاره ایست و صاحب خانه خداست!

و بعد از داخل رحم مادر به بیرون می آید و زار زار گریه میکند!

اینقدر ناتوان است که نمی تواند پشه ای را از روی خود بپراند، موضوعی به سادگی یک کلمه را هم نمی تواند مطرح کند!

جنبه کمدی تراژیک قضیه از جایی شروع میشود که همین موجود محلول در آب که خداوند او را شکل داد، بزرگ میشود در زمین خدا و با نعمات خدا و دانشهایی که خدا در نزد او به ودیعت نهاده به قول خودش اکتشاف میکند.

و چه واژه مسخره ایست اکتشاف، در حالی خدا بالاترین کشف کنندگان است.

بعد در علوم به اذن خدا پیشرفت میکند تا جایی که دیگر ادعای خدایی میکند در حالی هنوز در ساختن یک بند انگشت ناتوان است.

و بعد، از علوم خداوند ادوات جنگی میسازد و انبار میکند که در روز موعود بر علیه فرستاده خود خدا استفاده کند.

و چه ابلهی است این انسان!

(و نمیداند که: وَمَا رَمَیتَ إِذْ رَمَیتَ وَلَکِنَّ اللَّهَ رَمَی)

و از آنجایی که خداوند بهترین آموزگاران است به انسان درس میدهد

ناگهان تکه سنگی معمولی به همان اندازه ای که در زمین هم پیدا میشود از آسمان به سمت تو می آید.

از همان دست سنگهایی که تو در لانه مورچه می انداختی

و تو فکر نکن که آن سنگ بزرگ است بلکه این تو هستی که کوچکی

و تو از دست همان مورچگانی که وقتی قطره ایی آب در لانه شان می افتد به گمانشان گویی سیلی عظیم جاری شده.

و آن وقت است که دیگر موشک ها و سامانه های دفاع هوایی و دیگر ادواتت به اندازه اسباب بازی هم بدردت نمی خورد، تو به مانند کودکان سخت ترسیده فرار میکنی و ناله میزنی!
و موشک های خداوند هیچ چیز نیست جز سنگ که ساده ترین عنصر هاست!

و چه عجیب موجودیست انسان که پند نمیگرد!


صم بکم عمی فهم لایعقلون



۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۳ اسفند ۹۱ ، ۲۳:۰۹
ممیز


 

 

ساعت نزدیک4 من و پدرم در روبروی یک داروخانه با ماشین منتظریم،تا مادرم و برادرم که رفته اند تا نسخه ای را بپیچند
برگردند.

انگار نسخه ی منظور در داروخانه های معمولی پیدا نمیشد*.

خیابان کنار دست ما که خیابان همیشه شلوغی هم بود مثل اکثر روزها مملو از ماشین هایی بود که سرگردان و بوق زنان
راهی ناکجا آباد بودند.

در مدت زمانی که ما در آنجا توقف اجباری داشتیم که حدودا مدتی نزدیک به 5 دقیقه کمتر یا بیشتر را شامل میشد،حدود
هزاران درگیری لفظی توام با فحش در برخی موارد فحش ناموسی مشاهده شد و 4 یا 5 مورد نیز درگیری فیزیکی در حد کوبیدن به ماشین راننده منظور و یا آمدن تا دم شیشه راننده بخت برگشته و مورد خطاب قرار دادن وی با چشمانی وق زده شبیه چشمان شمر خوانان تعزیه که اگر آن حالت چشمان را در تعزیه به خود میگرفت، تو گویی که انقریب شمر است که در میدان جولان میدهد.

بعد از این قضیه با خودم فکر کردم که درد مردم این روزهای دور و بر ما این چیزهایی که خودشان و دیگران میگوند
نیست!

این که دلیلش چیست به خودتان و وجدان عزیزتان واگذار میکنم اما به چند مورد زیر توجه کنید خالی از لطف نیست و شاید
برای رسیدن به جواب کمکتان کند:

1.در محل تحصیل یکی از دوستان دانشجو پیش من آمد و بعد از باز کردن سفره دل گفت که دیگر نمی توانم تحمل کنم این زندگی را،این دوست متولد یکی از سالهای دهه هفتاد بود.

 

2.برای ملاقات یکی از دوستان به محل سکونتشان رفته بودم مدت زمان انتظار برای دیدنش را در کوچه شان سپری کردم در این حین موتوری از کنار من رد شد نا غافل چشمم به راکب موتور خورد، موتور رفت و دور گرفت، برگشت راست دماغ من ترمز کرد و در چشمان زل زد و گفت:

حرفیه!!!؟  (این جوان سبیل هایش هنوز در نیامده بود)

 

3.از دوستان دوره دبیرستان، کسی بود که گرایش شدیدی به کشیدن سیگار داشت.میخواستم با او صحبت کنم که سیگار را کنار بگذارد فهمیدم که او دیر مدتی است که به استعمال مواد افیونی نیز مبادرت دارد. دلیلش را پرسیدم گفت:این زندگی نکبتی اعصابم را خورد میکند! (این عزیز نیز جوان بود و جالب اینکه نه نان آور خانواده بود نه فقیر و نه....)

 

4.زورگیریی که چند وقت پیش رسانه ای شد 2تن از متهمانش متولد71بودند که یکیشان رفت بالای دار و دلم حسابی سوخت. جوان، دستی دستی مرد.

 

 

 5.خودتان هر موردی از این قبیل را که دیده اید در این جا جایگزین کنید!


.


.


.


پ ن 1:


این روزها برخی از داروها نایاب شده ولی مسولین محترم میگویند هست،خب وقتی آنها میگویند هست یعنی هست دیگر!

 

پ ن 2:

میخواستم متن رو تحلیلی کنم دیدم تحلیل اگه از خودتون باشه بهتره.

 

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۲:۳۶
ممیز



        

1


نگاهم در نگاهش افتاد!

گفتم حالا وقتش است! به او حرف دل میزنم! اما انگار واژه ها سر ناسازگاری گذاشته بودند! آنقدر محو جمال بودند که حال را نمینگریستند!

گفتم پس خود دست به کار شوم! اما چه بگویم!!؟

تمام عمر به دنبال توجیح! اما اینجا نمیشود توجیح آورد! چشمانش نمیگذارند!

گفتم بگویم انسانم ، دیدم نه تنها من بلکه تمام انسانهای زمین انسانند! گفتم بگویم جائز الخطایم ، دیدم دائم الخطایم !
گفتم بگویم شیطان حریفی قدر بود! دیدم خدا بزرگتر بود! گفتم بگویم وسوسه سیلی ویران کننده است ، دیدم معنویات سدی محکم است! گفتم بگویم محکوم ، دیدم معیوبم!

گفتم بگویم خسته ام ، دیدم خسته است! خواستم بگویم غمگینم ، دیدم غمگین است! خواستم بگویم دعایت میکنم ، دیدم دعایم میکند!

دیدم اینطور نمیشود! اینجا زبان کاری را ازپیش نمیبرد!

به خودم گفتم بگذار چشمها بگویند! چشمانم را به او دوختم!

خواستم گریه کنم، دیدم گریه کرد! بلند شدم ، نشسته بود! خواستم بروم ،بدرقه ام کرد! منتظر ماندم بلکن بیاید!نشد! بیرون رفتم، تو ماند!

طاقت طاق شد! گفتم :

نمی آیی؟ چشمانش پراشک شد و گفت:

نه!

گفتم چرا؟

گفت:

وقش نرسیده!

بالحن اعتراضی گفتم:

دیر وقتی است نمیرسد! آخر تا کی...؟!

دیدم هیچ نگفت!
آمدم ، نیامد!

یعنی تمام روحش یک پارچه رفتن بود! اما، جسمش آهنگ ماندن میزد!

چه میشد کرد! آخر فرمان الهی بود!

باخودم گفتم بروم پیش خودش شاید فرجی شد! رفتم و به او گفتم:

نمی آید ؟

گفت: نه

گفتم : چرا؟

گفت: انتظار!

گفتم : هروز داریم از دوریش میسوزیم! آخر بس نیست این انتظار!

گفت: سوختن رسم عاشق است!

نگاهم را باتمام اندوه به زمین دوختم، و گفت:

خسته ای؟ تازه آغازه راهست!

با نامیدی گفتم : تا به کی این دور ادامه دارد! مردیم از این سلسله ی نامتناهی!

گفت: عاشق زمان و مکان نمیشناسد!

خواستم بگویم: آخر......

دیدم هیچ ندارم که بگویم! اشک در چشمانم جمع شد! اوهم نگاهش را ازمن برداشت!

آمدم ، رفت!

حالا این بار من تمام روحم ماندن بود اما جسم آهنگ رفتن میزد!

تقدیر به این بود؛ رفتن و انتظار کشیدن!

راهی هم جز این نبود! انتظار...

از آن روز تا به حال پریشانم!!
نمیدانم زمان چیست و مکان کدام است!؟
تنها در انتظارم!

بی گلایه!

بی حرف!

تنها در انتظار!
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۴
ممیز


این روزها که میگذرد  اگر خوب همه چیز را بنگری گویی عالم و آدم سیر صعودی گرفته اند!

از قیمت دلارهای سبز تا اندیشه های زرد! از قیمت ماشین چهارچرخ تا انسانهای دوپا! همه چیز..

گویی عالم قدمی نو به سوی پیشرفت برداشته! وکیست که با پیشرفت مخالف باشد!

مگر ما بخیلیم!

طبیعی است  که در این تعالی همه جانبه ی روزافزون ، چند عنصر ناچیز هم بودند که شامل این صعود و

تعالی نمی شدند!

وماهم نباید زیاد سخت بگیریم! وقتی همه عزم ترقی دارند! خب، ماکه باشیم که بخواهیم جلوی این جریان بایستسم!

عناصر قدیمی و خاک خورده و همینطور شعارگونه و نچسبی مثل:

ایمان ، تقوا ، انصاف ، حلال ، حرام و.... و از این قبیل مذهبی بازیها که اگر نیک بنگری دیگر

الحق و الانصاف منجر به کندی صعود و در کل عقب ماندگی ما از دیگر بلاد میشود!

اما برای آن دسته از عزیزان که نگران سقوط آزاد ارزش این نوع عناصر هستند! باید بگویم که جدیدا دلالان فعالیتی را برای بالا بردن ارزش این عناصر آغاز کرده اند که امیدواریم با دستور مستقیم مراجع قضایی با آنها برخورد گردد!

زیرا ما تازه قدم در عرصه ی پیشرفت گذاشتیم و حالا حالا هم از مرکب پیشرفت پایین بیا نیستیم!
به امید فرداهای روشن!


۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۳
ممیز


۱۳۹۱.۷.۲۳/ساعت نزدیکای 12/توی کوچه سادات اخوی:

صدای آروم  حرص گونه ی جوونی  از دور نظرم رو جلب کرد

قدمهام رو آروم کردم تا بفهمم جوون چی میگه؟

وقتی نزدیکتر شدم دیدم داره خیلی شدید با یه دختره حرف میزنه!

بالحنی تهدید آمیز! پسر سرش رو برده بود نزدیک به صورت دختر

و درحالی که چشماش قرمز بود با یه صورت برافروخته داشت به

دخترک خطاب خطاب میکرد! وبا دستاش خط و نشون میکشید!

گاه گداری هم باکف دست به حالت خود زنی به صورتش میزد و باز

حرفاش رو از سر میگرفت!
و دختر که حسابی ترسیده بود با رفتارش میخواست به پسر بفهمونه که

حق نداره توکارش دخالت کنه!

و همین طورکه اشک میریخت با صدایی بغض آلود میگفت:

غلط کردی! تو حق همچین کاری رو نداری! اصلا به تو چه!

و پسر بازهم محکم به صورتش میزد و بد و بیراه میگفت!

من کم کم داشتم فکر میکردم که یه رابطه ی دوستی که حالا پسر

داره از دستش میده و میخواد به دختر بفهمونه که حق اینکارو نداره!

در همین هنگام،پسر که دست دختر رو گرفته بود و میخواست با خودش ببره!
در پی ممانعت دختر اون رو محکم به زمین زد!

و با عصبانیت تمام گفت:

اون گوشی لعنتی رو بردار و به مامان بگو،کجا بودی و داشتی چه غلطی میکردی؟!

من بهت زده داشتم نگاه میکردم!!

پسر که خودش معلوم بود تا نیم ساعت پیش با اون شلوار پاره و پیراهنی که یقش تا بالای ناف باز بود و اون ابروهای برداشته ، مشغول گشت زنی و به قولی خوش گذرونی بوده حالا برای لباس و ساعت بیرون اومدن خواهرش غیرتی شده بود!
باخودم گفتم انگار پسره فقط ناموس خودش رو ناموس میدونه! وانگار برای اون ناموس بقیه

هویجه!

دختر درحالی که هق هق گریه اش بهش امون نمیداد گفت:

الو مامان سلام من خودم تنها میام خونه....تنها!                                  (این یک داستان واقعی بود)

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۲
ممیز


 ۲۳روز تا محرم:

 

 

 

 

روزشمارم را روز به روز علامت میزنم! هم بیم دارم هم امید!

حس غریبی است!

شوقم این است که می آید و دوران عاشقی فرا میرسد!!

و بیم من از اینست که باز میخواهد سلسله ی بلاها بر سرت فرودآید!

البته میدانم که عهد بسته ایی که دم برنیاوری زیر این آزمون هرساله , اما چه کنیم که این دل ما تاب ندارد این همه بلا را!
هرروز از خودم میپرسم چگونه گفتی که چیزی جز زیبایی ندیدم!؟

زیبایی؟؟!!

اگر آنچه دیدی زیباییست! چه تعریف غریبی داریم ما از زیبایی!

ما کجای کاریم و شما کجا بی بی!

راستی بی بی!

آن صحنه هایی که روایت کردی کار خودش را کرد!

کربلا در کربلا نماند!

حالا کربلا جهانی شده!

اما انگار برای من صدای(هل من) برادرت در بارش هر روزه ی اصوات گم شده!

گاهی وقتها که دقت میکنم روی اصوات صدایش را نمیشنوم!بی بی!

نمیدانم مشکل از گوش من است! یا دیگر برادرت نا امید شده ازما!

خلاصه بی بی!

به برادرت بگو هنوز هم مردم دنبال آزادی و آزادگی اند همان چیز که خودش برایمان میخواست اما انگار تعریف هامان عوض شده!

خلاصه که بی بی به برادرت بگو بی مهریمان را بگذارد به حساب کوفی صفت بودنمان!

راستی یک چیز دیگر بی بی!!!
از برادرت بپرس هنور هم قبر مادر مخفی است؟


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۱
ممیز


 

 

 

روز عید قربان بود!

بعد از خواندن نماز عید انجام دادن باقی اعمال با بچه ها تصمیم گرفتیم که یه سری به بهشت زهرا بزنیم!

پشت موتورها نشستیم و هرکدوم دوترک راهی شدیم!
به اونجا که رسیدیم بعد زیارت قبور دوست وآشنا، کم کم راهی پاتوقمون یعنی گلزار شهدا شدیم.

بچه ها داشتن جلو جلو میرفتن و من که یه خورده پام درد میکرد آروم آروم پشت اونها

را ه میرفتم.

همینطور که ازبین قبرها داشتم میگذشتم  یه دفعه صدای ناله ی عجیبی شنیدم!
با اینکه میدونستم صدای این نوع ناله ها توی گلزار شهدا عادیه ولی این گریه بدجوری

فکرم رو مشغول کرده بود!

ازبین یادبود و تابلو و درخت و قبرها که رد شدم دیدم یه پیرمرد با کت سورمه ای و

یک کلاه نمدی به سرش داشت با یه صدای عجیبی گریه میکرد!

طاقت نیاوردم و رفتم جلو گفتم:

پدر جان! خوبیت نداره روز عیدی آدم اینطور گریه کنه! بخند مومن! بخند!

یه خورده که از صحبتم گذشت دیدم هیچ تغییری حاصل نشد که هیچ، تازه صدای ناله های

پیر مرد بلند تر و جانسوز تر هم شد!

رفتم و کنارش نشستم و گفتم:

پدرجان!اولین باره میای گلزار شهدا؟

جوابی نداد و بعد من گفتم:

منهم هر وقت میام همینطوری دلتنگ میشم! اما امروز فرق میکنه پدرم! امروز عید قربانه خوبیت نداره!

صدای ناله مرد بیشتر شد انگار هر وقت من از واژه ی قربان استفاده میکردم پیر مرد دلتنگ تر

میشد!

همینطور که نشسته بودم و نمیدونستم چطور آرومش کنم ، چشمم به کارت بنیاد شهیدش افتاد

که توی کیسه ی پلاستیکی کناره دستش بود!

دقت کردم دیدم اسمش ابراهیمه! شصتم خبر دار شد که پدر شهیده!

پیش خودم گفتم حالا بهتر شد حداقل میدونم پدر شهیده و راحت تر میتونم آرومش کنم!

بر گشتم از روی سنگ قبر نگاه کنم ببینم که اسم شهیدش چیه که حداقل با صحبت کردن آرومش کنم!
بعد همین که نگاهم به سنگ قبر افتاد خشکم زد!

روی سنگ قبر نوشته بود:

شهید اسماعیل قربانی ، فرزند :ابراهیم!

پدر در سالروز شهادت پسرش به دیدنش اومده بود!

تازه دوهزاریم افتاد که پدر چرا اینقدر بی تابی میکرد!

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۱۰
ممیز


 

 

خواب دیدم قیامته! ودارن منو آروم آروم برای حساب رسی میبرن!
وقتی به مامورین حساب و کتاب رسیدم! با یه لحن شدیدی شروع به پرسش کردن از ترس زبونم باز نمیشد! بعد چند مدت به خودم این جسارت رو دادم و با لحن اعتراضی گفتم:
اصلا به شما جواب نمیدم! منو ببرین پیش خود خدا اون از شما مهربون تره! اگه ایشون سوال کنه من جواب میدم!
داد و قال من با ممانعت اونها روبرو میشد و من هم نمیخواستم کوتاه بیام!
بعد از مدتی کش و قوس، یه فرستاده از طرف خدا اومد که عیبی نداره بیاریدش من ازش سوال کنم!
با اون فرستاده از دیوارهای نور رد میشدیم و درحالی که باقی بندها داشتن مارو با چشم های بهت زده نگاه میکردند از اونجا دور شدیم!
رسیدیم به جایی سراسر نور و بعد صدای خدا رو شنیدم که گفت: خوش اومدی! حالا حاضر هستی حساب کتاب کنیم!
من که همینطور بهت زده بودم از اینکه پیش خدام باصدای لرزان گفتم :
بله!
بعد خدا گفت بایه سوال ساده شروع میکنیم:
میخوام بررسی کنم ببینم که تو 20ساله عمرت چقدرشو برای من بودی؟
خشکم زد و لب از لب بازنکردم!
خدا که حالا معنی سکوت من رو میدنست بالحن مهربونی گفت:
عیبی نداره! بنده ممکن الخطاست! بگو ببینم توی نصف عمرت چقدر برای من بودی؟
بازهم هیچ جوابی برای گفتن نداشتم! کم کم داشتم از شدت ترس و خجالت سرخ میشدم!
خدا که این بارهم معنی سکوت من رو میدونست،بالحن مهربون تری گفت:
نگرانی نداره که! اصلا بگو توی 1ماه یا توی1هفته از زندگیت چقدر برای من بودی ؟
من که دیگه داشتم از شدت خجالت غالب تهی میکردم ، با صدای بلند و درحالی که باشدت گریه میکردم گفتم:
هیچی !هیچی !هیچی!.....خدایا من اینقدر نمک نشناسم که هیچ وقت بیادت نبودم!خدایا من مستحق شدید ترین عذابم!
و در اون حالت از جام بلند شدم که خودم محترمانه برم و تسلیم آتیش عذاب شم اما خدا بهم گفت:
توی یک روز از عمرت چی؟ اونجا به یادم بودی؟
بالحنی سرزنش کننده گفتم:
توی اون یه روزهم فقط دم مرگم به یادت بودم خدا!!!!
و خدا درحالیکه لحظه به لحظه نور بیشتر میشد، به من گفت:
کجا میخوای بری! مگه دست خودته!هرچه باشد تو بنده ی منی!

بهترین بنده گان من شمارا ضمانت کردند!

و من سرشار از حسی وصف نشدنی!

(ای کاش الان که میشنوی یه لحظه به یادش بیفتی،اگه بدونی چقدر منتظرته...!)


۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴ اسفند ۹۱ ، ۱۳:۰۹
ممیز