icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است



(از پنجره به بیرون نگاه میکند)

+امسال آسمون خشکه خشکه، نه بارونی نه برفی

_اره والا نفرین شده اسمون امسال

+گذشته از اینا چه ضرری کردم امسال..

_چطور؟

+کلی رفتم بارونی و چکمه خریدم برای زمستون حالا مجبورم مثل خل و چلا بپوشمشون برم بیرون



(از پنجره مشرف به زمین بیرون را نگاه میکند و در فکر فرو رفته)

+آقا حجت..

_(خیره مانده)

+آقا حجت!

_بله..بله خانم

+چاییت یخ کرد! دومین بار برات عوضش میکنما! کجایی؟ بده عوض کنم برات

_عه ببخشید خانم (با دستش به بنده لیوان میزند) نه خوبه وقت خوردنشه، (قندی در دهان میگذارد و یک باره چای را سر میکشد و باز به بیرون نگاه میکند) امسال آسمون خشکه خشک...

+آره والا..یه چیکه آب نیست.. حجت چی میشه زمین؟

_تا وقتی بارون نیاد هیچی...روزا میرم هی زمین رو بیل میزنم به خودم میگم فردا بارون میاد..







پ ن:

از وقتی این عکس از نماز باران رو دیدم

مدام به چهره و حالت این مرد فکر میکنم

و به اینکه ما چقدر نعمت های خدا رو میفهمیم و درک میکنیم و برای نبود یا کمبودشون سوگوار میشیم و دوباره میریم در خونه خدا و ازش درخواست میکنیم

گاهی نگاه ما به نعمت های خدا اینقدر روتین و طلبکارانست که حتی در نبودش سراغش رو هم نمیگیرم اگرم بگیریم از بنده خدا میگیریم نه خودش

پ ن:

برای باریدن بارون و برف دعا کنیم

اما هدفمون راه رفتن زیرش و عکس گرفتن باهاش نباشه

که اونم خوبه

ولی این بار دعا کنیم برای اینکه نعمت نازل بشه برای اونایی که این نعمت رو میفهمن

باهاش زندگی میکنن

شکر گذارشن

و زندگیشون به اون بنده.

پ ن:

عکس از نماز باران مردم بیرجند

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۴
مسیح

به شدت نیازمند یه دخمه کوچیک و نقلی برای اوقات تنهایی که تایمشون هم خیلی زیاده هستم

یه دخمه ای که دیواراش برای خودم باشه

بتونم تا سقف چیز میز بچسبونم روش

یه طرفش کلا تخته باشه

یه گوشش میز تحریر

اگه یه تشک بالش هم داشته باشه خوبه

به شدت احساس نیاز دارم بهش

اصلا یه وضعی..






پ ن:

تنهایی مثل نوشابست یا هر چیز مضر ولی خوشمزه ی دیگه

لذت بخشه ولی اثار جبران ناپذیری بر روح میذاره

پ ن:

تنهایی که در پ ن بالا ذکر شده، از نوع اون تنهایی های رایج ضد اجتماع نیست

خلق یه دنیای اختیاری مطابق با اجزای ذهنیه که توش بهره وری ذهن به حداکثر خودش میرسه

و عموما انسان های دیوانه خواهان همچین چیزی هستند

چون بعد مدتی شما رو به شدت دچار اشتباهات محاسباتی بین دنیایی میکنه

پ ن:

میدونم پ ن بالایی خیلی پیچیده شد

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۳ دی ۹۶ ، ۱۶:۵۲
مسیح






(داخل رینگی بچه های شیفت صبح بعد از خوردن نهار دراز شده اند و چرت میزنند، ظهیر جلوی در می آید و چند بار محکم به درب رینگی میزند)

+خادما پاشن، زائرا دارن میان تو یادمان ، بپاشید ببینم

(به جز دو سه نفر کسی بلند نمی شود، فقط از این پهلو به آن پهلو میشوند، ظهیر دوباره به درب میزند و این بار لحنش را عوض میکند)

+با عرض معذرت، زائرین محترم بیدار شن، خادما دارن میان تو یادمان (با این جمله ظهیر رینگی از خنده منفجر میشود و بچه ها یکی یکی از جا بلند میشوند و لباس ها را مرتب میکنند

اسفندی سراغ جایگاه اسفند میرود، از انبار، ذغال ها را برمیدارد و اسفندها را چند مشت توی جیبش میریزد، تکه کارتون را هم برای باد زدن برمیدارد

مسئول قرآن گرفتن هم با تشریفات خودش قرآن را از روی میز برمیدارد و راه می افتد و ..)

+کرییییمممم پاشو...کرررریییم تو مسلمون نیستی لامصب پاشوووو

_والا مسلمونم بلا مسلمونم به خدا اگر گبرم بودم نباید اینجوری ازم بیگاری میکشیدی ظهییر

+پاشو کریم لش کردی تو رینگی، پاشو این بوقیا باز چنتاش به مشکل خورده، تکون بده زائرا اومدن تو یادمان، کانال هنوز صوتش راه نیفتاده

_نامسلمون از دیشب تا ساعت ده صبح داشتم اون موتور برق بی صاحاب رو تعمیر میکردم الان ساعت یک بعد از ظهرِ بزار یکم بخوابم خو!

+پاشو قمپز نیا بابا، مهندس مهندس بستیم به خیکت باورت شده ها پاشو صوت رو هواس!

_بابا چی چیه این صوت، پدرمون رو درآوردی پنج سال آزگاره اینو بیست چهاری گوش دادیم، اصلا من میرم ورودی کانال براشون میخونم

(بعد صدایش را عوض میکند و بلند میشود روی دو زانو مینشیند با چهره ای که مثلا حس گرفته)

_لااااا لالالالالا لاااااا لا...چه میجویی عشق! همینجاست (با دستش زمین را نشان میدهد) چه میجویی انسان؟ همینجاست! (با دست به خودش اشاره میکند) همه تاریخ اینجا حاضر است بدر و حنین و عاشورا اینجاست و شاید آن یار (بغض)، او هم اینجا باشد

(وقتی کریم به این قسمت میرسد ناخودآگاه زیر گریه میزند و سرش را روی زانوهایش خم میکند)

+خاک بر سرت کنن اینقدر دلت پاکه!

(ظهیر خنده کننان سر کریم را میبوسد و بعد سوار بر ترک موتور سراغ بلندگوهای بوقی یادمان میروند)

+وصصل شدد؟

_نهه صبر کننن!

(چند سیم را به هم‌ میپیچاند و بعد یک دفعه صدا با خش قطع و وصل میشود و تکه اول صوت پخش میشود)

+درست شد؟؟

_آخراشه بزار...آع آه..حله.. بگو دوباره پخش کنه

(بچه های اتاق صوت دوباره صوت کانال را پخش میکنند و این بار صدا در کل کانال پخش میشود، کریم بالای نردبان به یادمان نگاه میکند که پر زائر شده)







پ ن:

به یاد دوران زندگی در فتح المبین که کوتاه بود اما پر برکت
پ ن:

یکبار به محمد حسن گفتم، این صوت رو چندبار پخش میکنید حفظ شدیم به خدا! چیز جدید بزاریم گفت خب شروع کن بخون ببینم، اولش را خواندم باقیش یادم رفت،گفت اینقدر گوش بده تا حفظ شی، هنوز حفظ نشدم

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۰
مسیح