icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

توی ایستگاه نشسته بودم، منتظر اتوبوس

وقتی که رسید رفتم روبروی درب اول اوتوبوس ایستادم. راننده درب عقب را باز نمیکرد که مبادا کسی کارت نزده و کرایه نداده برود. می شود گفت که حق هم داشت، البته نه همه حق را

هر نفر که به راننده نزدیک میشد یا کارت میزد و صدای تک بوق دستگاه بلند میشد، یا کارت شارژ نداشت و دستگاه دو بوق پشت سر هم میزد و بعد آن فرد نقدی حساب میکرد و یا کلا فرد از ابتدا پول نقد میداد

او

اما با نگاه های نگران و پر اضطرابش به کم شدن آدم های پیش رویش در صف طویل داخل اتوبوس و نزدیک شدنش به محل نشستن راننده فکر میکرد

نفر رو بروی او هم رفت

حالا نوبت به خودش رسید، کارتش را از جیب در آورد

چند سناریو را در ذهنش مرور کرد:

اولی اینکه کارت را سریع بزند و پایین برود و از صحنه دور شود

دومی اینکه تقصیر را گردن راننده بیاندازد و دستگاه را خراب جلوه دهد

سومی....

بوق بوق

این صدا سناریو سوم را که در ذهنش مرور میکرد بهم ریخت

راننده سریع گفت:

نزد آقا

او دوباره کارت را روی دستگاه گذاشت

بوق بوق

راننده:

شارژ نداره

وقت اجرای سناریو دوم رسیده بود و یک دفعه با صدای بلند شروع کرد:

یعنی چی؟؟؟ من همین صبح خریدمش!!

راننده:

من چیکار کنم؟ شارژ نداره

او:

یعنی چی آخه؟ میگم من همین امروووزز خریدمش!!! نو نوعه!

راننده:

به من چه! میگم شارژ نداره!

او:

مگه میشه، همین امروز صبح خریدم

رنگ قرمز شده بود، این جمله را هی تکرار میکرد و وقتی دید راهی نیست از داخل جیبش، آن سناریوی مبادا را خارج کرد، یک عدد دو تومنی

که به نظرم نه تنها آخرین دو تومنی جیبش بود

بلکه آخرین اسکانس جیب او هم بود

کیف کارت هایم را که در دستم آماده نگه داشته بودم، بلند کردم و روی دستگاه گذاشتم

بوق

دو تومنی را که تا آستانه خروج از جیبش آورده بود، دوباره خیلی نرم در جیبش فرو برد

: آقا میدادما!

: نه مهمون من باش

: زحمت شدا!

: نه چه زحمتی

همینطور که جملات را میگفت سریع دور میشد

راننده گفت:

منم بهش میگم نمیخواد بدی

من در دلم گفتم:

نگفتی که، داشت سکته میزد..


یاد دوارن مدرسه خودم افتادم..

آن موقع هایی که اتوبوس هنوز بلیطی بود. ما هم عادت به پول تو جیبی گرفتن نداشتیم. پول تو جیبیمان گرفتن سه عدد بلیط بود یا یک نوار کامل آن که برای اتوبوس بدهیم

چندباری که نزدیک رسیدن به مقصد دست در جیبم کردم و بلیط نبود، از ترس و شرمندگی سکته میکردم و خداروشکر که آن موقع ها در عقب را باز میکردند و من از در عقب سریع فرار میکردم و فردا صبح به جای یک بلیط، دو بلیط به راننده می دادم

اما شرمندگی یک مرد کجا و یک پسر بچه کجا


کاش میشد هرکجا کسی در حال شرمندگی بود، کمک او میکردیم

مثلا ان زمان هایی که زن یا مردی به خاطر نداشتن هزار تومن بیشتر، مجبور میشود کیسه میوه اش را دوباره سر جایش خالی کند..

شرمندگی و خجالت این موقعیت ها خیلی سخت است

حالا اگر ضرب در موقعیت های بزرگ تر شود، جانکاه هم می شود

مثلا شرمنده شدن پدر و مادری برابر فرزند

مردی در برابر همسر





پ ن:

چقدر پست های این سری تلخ شد :)


۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۲:۳۹
مسیح
شب از جلسه تحریریه برمیگشتم با موضوع نوجوان، از مترو که بیرون آمدم همان کوچه همیشگی را گرفتم تا به خیابان برسم، سر کوچه چند نوجوان سیگار به دست در حال صحبت درباره شکست های عشقی بودند
در راه رفتن به جلسه هم اول در قطار، یک دختر دهه هشتادی دیدم که با دوست پسرش در یکی از کنج های مترو با هم گپ میزدند، دهه هشتادی بودنش را میتوانستی از زیر حجم انبوه آرایش و آن لباس های تنگ و ترش بفهمی، و مخصوصا برخورد هایش، آن همه هیجان زدگی و آن ناز هایی که بویی از زنانگی نمی داد بیشتر به شیطنت های دختر دبیرستانی شبیه بود
بعد از آن هم وقتی از داشتم وارد زیر گذر مترو ولیعصر میشدم، زنی که گوشی به دست در حال اشک ریختن به پهنای صورت بود و ارایشی که مثل بستنی وا رفته در تابستان فرو میریخت
چند روز قبل از آن هم در مترو خیره شده بودم به صفحه مکالمه پسر جوانی با دوست دخترش که نوشته بود: الان مامانم اومد یه فس کتک بهم زد، احمق تو نمیدونی اگر بفهمه شلاق میخوریم اگر سنگ سار نشیم
و پسر میگفت وقتش شده از خانه بیرون بیایی
قبل ترش هم آن پیرزن لواشک فروش مترو
آن گیتار به دست خوش صدا با آنکه ترانه های غیر مجازی میخواند
آن زنی که بیرون مغازه زیر نور آفتاب و با حجم بالای آرایش درخواستی، مردم را به تست کردن فرا میخواند
آن پیرمرد هفتاد ساله پشت فرمان اژانس
و تمام روزهایی که از برهنگی آشکار آدم ها در خیابان هر لحظه در حال سقوطم







داشتن اعصاب راحت و نفس کشیدن هم گاهی در این شهر سخت می شود






پ ن:
مجبورم در راه رفتنم، هدفون به گوش بگذارم و صدایش را تا انتها زیاد کنم، تا بلکن حواسم به اطراف نرود و درگیر داستانهایشان نشوم
به خاطر همین است که سه چهارم خیابان های شهرم را نمی شناسم
از بس که فقط برای رد شدن، از آن ها استفاده کردم :)
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۰
مسیح



همیشه هم عجول بودن بد نیست...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۲ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۰:۰۳
مسیح