icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است

نشسته بودم توی هیات لم داده بودم به پشتی، مثل پیرمردهای هفتاد هشتاد ساله، مثل پیر غلام های هیات.

نشستن طولانی مدت بدون تکیه دادن سیستم بدنم را میریزد بهم.

آرام آرام در زمینه سینه میزدم که چشمم افتاد به پسر بچه کوچکی که در پناه پدرش سینه میزد‌.

عینک دایره ای به چشم داشت و با تعجب به آدم ها نگاه میکرد، مثل اولین مواجهه با این پدیده.

یک دفعه پرت شدم به سالهای دور، البته این دور من شاید با دور شما فرق داشته باشد.

دور من میشود اندازه سال اول دبستان، دور من قدر حافظه ماهی قرمز هاست.

دبستان برهان، کوچه باغ،خیابان لرزاده

پنج شنبه ها همیشه در نمازخانه زیارت عاشورا بر پا بود. بابای محمد زاده که مداح بود می‌آمد و برایمان میخواند و ما جوجه های تازه الفبا یاد گرفته سعی می‌کردیم کورمال کورمال خط های کتابچه دعا را دنبال کنیم « ااالسَسَ السلامُمُ..»

پس با این حساب شاید تصویر روشن این روزهایم از زیارت عاشورا مدیون همان روزهاست.

بعدها آقای سعیدی که ناظم ما بود یک ساعتی را می آمد در کلاس هایمان، یکی از بچه ها می‌رفت از نمازخانه کتابچه ها را می آورد و با هم زیارت عاشورا می‌خواندیم. هر چند خط را یک نفر میخواند.

بعدها خانم میرایی نژاد معلم کلاس پنجم یک بار که در محرم دلش گرفته بود، رو کرد به ما گفت:

بچه ها امروز هرکسی برایم مداحی کند، مثبت میگیرد..

بعد بچه ها شروع کردن آرام آرام آمدن پای تخته و مداحی کردن، محمد زاده اول از همه رفت چون پدرش مداح بود و صدایش هم خوب بود

آن سالها ما بچه ها یا هلالی می‌خواندیم یا کریمی

فکر کنم محمد زاده هلالی خواند و بعد من لرزان لرزان رفتم پای تخته و کریمی خواندم:

«آی اهل عالم بدونید عمویی دارم نمی‌دونید که چقدر مهربونِ»

خانم میرایی نژاد همینجور ریز ریز اشک می‌ریخت و آرام سینه میزد، ماهم همینطور.

دهه محرم صبحگاه توی راهرو برگزار میشد چون مادرهای بچه ها جمع می‌شدند و داخل راهرو میز می‌گذاشتند و هرکس زودتر می‌آمد برای زیارت عاشورا صبح صبحانه هم میخورد، نان و پنیر و چای

مزه نان تافتون سر کوچه مسجد نو و پنیر لیقوان و گردو ها را هنوز میتوانم به یاد بیاورم.

سینه زنی تمام ذوق ما بچه ها از هیات بود. می‌توانستیم لخت شویم و کلی بالا و پایین بپریم و شعر بخوانیم و سینه بزنیم

پیراهن را در می آوردم و به دست پدر میدادم و بعد میرفتم داخل دریای سینه زن ها

مثل ماهی سیاه کوچک در میان امواج

ما را راه میدادند وسط که هم زیر دست و پا نباشیم هم کیفمان را بکنیم.

اینقدر بالا و پایین میپریدیم که از حال می‌رفتیم

آخر صدای سینه ما به اندازه بزرگ تر ها نبود و خب حرصمان می‌گرفت!

خانه که می آمدیم میرفتیم جلوی آینه و پیراهن را در می‌آوردیم تا مقدار کبودی را ببینیم

مادرم می‌گفت:

«خوب نیست! ثوابش میپرد!»

من هنوز هم نگاه نمیکنم، میترسم ثوابش بپرد

فردا توی مدرسه می ایستادیم جلوی هم یقه را چاک می‌دادیم تا باهم رقابت کنیم «نه برای تو کمه! برای من کبود تره!»

با صدای روضه دوباره برمی‌گردم به هیات

به پدر و مادرهایمان فکر میکنم

و به دریای امن حسین

که ما ماهی های کوچک را در خودش پرورش داد

ما ماهیانی که گاهی می‌پرسیم:

پس آب کجاست؟



پ ن:

#خیلی_حسین_زحمت_مارا_کشیده_است

پ ن:

خانم میرایی نژاد سالها بعد در اثر سرطان فوت شد

فاتحه ای نثار روح ایشان

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ شهریور ۹۷ ، ۱۹:۱۳
مسیح

زندگی کردن در دنیای ایده ها زندگی پر مخاطره ایست

نه قبل از معدن و نه بعد از معدن

یکه تنها در صدر جدولی است که رتبه ی دیگری بعد از او نیست

انگار مثل آن سکانس معروف فیلم ماتریکس، مأموری در ابتدای راه دو قرص در دستش بگیرد و بگوید:

قرص اول تو را به زندگی معمول میبرد

قرص دوم تو را پرت می‌کند به دنیای بی بازگشت ایده ها

من، قرص دوم را برداشتم

مامور گفت: «برندار!» برداشتم

گفت: «بازگشت ندارد!» برداشتم

گفت: «زندگی پر ملالی است!» اما من برداشتم!

قرص را بلعیدم

چشمانم را بستم و وقتی دوباره باز کردم، همان لحظه خواستم که برگردم

مامور گفت: «بازگشت ندارد!»

ماندم..

من ماندم و دنیای ایده‌ها

از آن روز به بعد همه چیز فرق کرد

خداحافظ رفیق را یادتان هست؟

آن قسمتی موتوریها رد می‌شوند و رفتگر که کنار ایست بازرسی ایستاده با تعجب داد میزند:

«مگه این همه موتور سوار رو نمی بینی؟؟!»

بعد بقیه به خیابان خالی نیمه شب نگاه میکنند و می‌گویند: «مجنون شده بنده ی خدا..»

خیلی وقتها خواستم داد بزنم ولی به عواقبش فکر کردم و منصرف شدم

مثل راه انداختن بعضی طلسم ها که احتیاج به خون دارند

اینجا ایده ها برای پرورش، روح تو را میخواهند

هربار که میخوای ایده ای را به کار بگیری کمی از روحت را هَم میزنی در ایده و بعد میفتی به جانش و هی ورز میدهی

بعضی ایده ها بیشتر روح میخواهند

بعضی کمتر

بعد آن ها را روی کاغذ می نویسی و بعد..

اینجا نقطه ی دراماتیکی است که گاهی میل به تراژدی میکند

یک دو راهی که وقتی برای اولین بار به آن رسیدم تازه صحبت های مامور را فهمیدم:

«زندگی پر ملالی است!»

ملال دقیقا راه دست چپی است یعنی نشدن

مثل وقتی که هری پاتر برای سوار شدن قطار هاگوآرتز با سرعت به سمت ستون میرفت

با این تفاوت که از آن رد نمیشد و یک راست کوبیده میشد به دیوار

هر چه ایده بزرگ تر، کوبیده شدن سخت تر، کوفته شدن بیشتر

ملال آور دقیقا همین نقطه است

تراژدی نیز هم

به دوستی میگفتم:

خیلی پیر شدم

نگاه به سر و رویم کرد گفت:

دوست داری سنت بیشتر جلوه کند؟

نگاه به میزان باقی مانده از روحم کردم و با خنده گفتم:

بیخیال، شوخی کردم

و بعد دست کشیدم روی انبوه کاغذ ها، قاتلان روحم که حالا سوهان روح نیز شده بودند.

و فکر کردم به مامور و قرص های توی دستش

دنیای معمولی بهتر نبود؟

نمیدانم، حالا دیگر معتاد شده ام 

قابلیت برگشت به دنیای معمولی را ندارم

ولی شما

اگر مامور را دیدید

قرص اول را انتخاب کنید

به حرف من گوش کنید






پ ن:

چند روز مانده بود به محرم، یاد یکی از ایده های به دیوار خورده ام، گفتم کمی غر بزنم، ببخشید بابت خواندن این متن شلوغ و درهم

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ شهریور ۹۷ ، ۰۱:۳۵
مسیح

+به انتظار چه نشسته ای پسرم؟

_جنگ پدر... در انتظار جنگ هستم تا دشت را پر کند

+از جنگ چه میدانی؟

_یک گروه حق یک گروه باطل و بعد شمشیرهایی که حرف میزنند

+تعریف شاعرانه ایست... اما جنگجوها شاعر نیستند

_چه هستند پدر؟

+اگر به چشم تو نگاه کنم، شاید مجسمه ساز هستند، خراش میدهند و میبرند

_چیزی هم خلق میکنند؟

+آدم های جدید... من خودم بعد از یک جنگ خلق شدم

[دستش را بالا می آورد، آستین خالیی که تاب میخورد]

_ادمی هم خلق کردید؟

+خلق کردم، آدمی بدون سر

[نگاهش را به پسرک می‌دوزد]

+چه چیزی از جنگ برای تو جذاب است پسرم؟

_قاعدتا نه آستین خالی شما و نه سر از دست رفته

+چیزی که از جنگ دیده می شود همین است پسرم

_برای آدم هایی که وسط میدان هستند آری، اما برای کسی که از این بالا میبیند، نه...

[نگاهش را در دشت رها می‌کند، گویی دنبال چیز خاصی بگردد]

+از این بالا چه میبینی؟

[در نگاه پسر گویی که دشت دوباره پر آدم شده باشد]

_من گروهی از آدم ها را میبینم که شجاعت روبرو شدن با واقیعت های حتمی را دارند، همه چیز را پشت سر گذاشتند و میدانند تیزی تیغ ها حقیقی است اما جلو می‌روند، نگاهشان به انتهای سپاه دشمن است گویی هدف تبدیل به هیبتی شده و آن را هم پشت سپاه دشمن مخفی کرده اند.

گرمی چشمان منتظر را پشت خود حس میکنند و سردی مرگ را روبروی خود.

کشته شدن با شرافت را بیشتر از زنده بیرون آمدن از پس شکست میدانند.

میدانی پدر؟ از این بالا رفتار ها دیده میشود

به نظرم شما درست میگویید، جنگ آدم های جدید خلق می‌کند، مثل شما، بعد از نبرد قبلی و مثل من، بعد از نبرد پیش رو

+شاید وقتش رسیده این بار من جنگ را از بالا ببینم و تو از میانه میدان، شاید من هم فیلسوف شدم «خنده»

_اگر تحمل کردید که در میدان نباشید شاید «خنده»






پ ن:

پشت سپرهایی که بلند کردیم برای دفاع، بعضی ها خانه کردند

گرچه از صدای برخورد ها شاکی هستند.

پ ن:

این کابوس چهل ساله، تا دم مرگ بدرقه تان خواهد کرد

۴ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۸ مرداد ۹۷ ، ۱۹:۴۷
مسیح