icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا گرییدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه




شب آخر وقتی داشتم از پادگاه قلعه مرغی فرار میکردم

تیمسار سیاحی در حین پک زدن به سیگار برگش من را روی لبه دیوار پادگان دید

سعی نکرد تا ایست بکشد و سربازان را صدا کند و یا حتی با گلوله مرا بزند

همینطور که روی صندلی لم داده بود سیگارش را از دهان خارج کرد و با صدای بلند گفت:

برو ولی وقتی که آبا از آسیاب بیفته پوست از سر همتون میکنم!

من هم گفتم:

باش تا برسه اون روز تیمسار

بعد از روی دیوار پایین پریدم و تا خود خانه دویدم.

توی روزهای پر التهاب بهمن، سرباز فراری ها و کهنه سربازهای ارتش را روی هوا میزدند.

مردم عادی کار با اسلحه و نظامی گری را بلد نبودند و همین باعث میشد تلفات ما بیشتر شود و بر تعداد آدم هایی که سرنوشتشان نامعلوم میشد اضافه شود.

من به بچه های همافر جدا شده از ارتش پیوسته بودم و به همراه آن ها درگیری های اصلی خیابانی را هدایت میکردیم.

عصر رو شانزدهم وقتی که داشتم حوالی خیابان انقلاب گشت میزدم توده ی خشمگینی از جمعیت را دیدم که با سنگ و چوب به جان یک ماشین اخرین مدل افتاده بودند.

جلو رفتم که هم از ادامه کار منصرفشان کنم و هم صاحب نگون بخت آن ماشین را نجات دهم.

جمعیت را کنار زدم و چشمان وحشت زده و رنگ سفید تیمسار سیاحی را دیدم.

توی ماشین پاهایش قفل کرده بود و بدون اینکه کوچک ترین حرکتی کند یا حرفی بزند روی صندلی ماشین میخکوب شده بود.

کمی مردم را دور کردم و بعد به سمت ماشین رفتم.

درب ماشین را باز کردم و او را از ماشین بیرون کشیدم.

هنوز با همان چشم های وحشت زده داشت به من نگاه میکرد, بعد ارام جوری که حتی نمیشد حرکت لبهایش را دید در گوشم گفت:

من رو از این مهلکه نجات بده, منم قول میدم قضیه فرارت رو ندید بگیرم, قول میدم.

ناغافل زدم زیر خنده و گفتم:

تیمسار، آبا از آسیاب افتاده

مردم دارن پوست از سر حکومت میکنن

شماهم کلاهتو بردار خودتو آماده کن

رنگش سفید تر شد و چند لحظه بعد روی دستان من غش کرد.




دیوید برنت

خیابان های تهران

بهمن57








پ ن:

انقلاب را به پابرهنگان باز گردانیم...

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۱۹
ممیز

مایی که تحمل لمس داغی دسته های یک قابلمه را نداریم


چطور آتش جهنم را به رویارویی میخوانیم؟






پ ن:

چه حساب و کتاب سختی خواهیم داشت...

۷ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۶ بهمن ۹۴ ، ۱۵:۰۲
ممیز



برداشت اول: سنگری با چهار سرباز:


از صبح 10بهمن تا روز22 سعید کف خیابان بود.

کارش را از دادن لقمه های نان و سبزی عصمت خانوم به دست بچه های پشت سنگر توی خیابان ها شروع کرد تا اینکه خیلی زود خودش هم شد یکی از همان بچه های پشت سنگر.

سنگر سعید و دوستانش حاشیه سمت راست میدان فردوسی توی خیابان اصلی بود.

موقعیتش خیلی آتشی نبود خیلی هم امن نبود.

این را از روی تعداد سوراخ های ایجاد شده بر گونی های سنگری میشد تشخیص داد.

ظهر 14 سعید سنگر را به دنبال اشاره آقا حشمت همسر عصمت خانوم که بعد از ارتقای سعید شده بود نان رسان بچه ها ترک کرد تا به آن سمت خیابان برود.

سر پایین و خم شده، سریع خودش را به آن سمت میدان رساند تا سهمیه خودش و بچه هارا بگیرد.

کمی گرم صحبت با آقا حشمت شد که ناگهان صدای بلند تیربار روی تانک ضد شورش ارتش درآمد.

سعید رد تانک را ناخود آگاه تا سنگر خودشان دنبال کرد و در دنباله رد روی زمین دو پیکر غرق خون دید و یک نفر دیگر که تکیه به سنگر دستش را روی شکمش فشار میداد.



برداشت دوم: سنگری با یک سرباز:


با تلاش بچه های کمیته انقلاب تانک ضد شورش دست بچه های خودی افتاد. کاشف به عمل آمده بود که پشتیبانی نیروهای حامی تانک از ارتش قطع شده بود اما خود راننده و سرنشینان متوجه نشده بودند همین کار بچه ها را راحت کرد.

همین که سر نشینان تانک را خارج کردند سعید گلندن ژسه را کشید و نشان نرفته یک تیر به سوی آنها شلیک کرد.

تیر با اندکی اختلاف به بدنه تانک برخورد کرد.

قبل از شلیک دوم آقا حشمت چند نفر دیگر از نیروهای مردمی دست های سعید را گرفتند تا اسلحه را از دستش بیرون بکشند. اما تلاششان بی فایده بود.

صحنه پیکر بچه ها پشت سنگر از ذهن سعید بیرون نمیرفت.

سعید فریاد میزد:

ولم کنید...مگه ندیدی چطور مثل برگ خزون بچه ها رو ریخت زمین!!!

آقا حشمت هم داد میزد:

مگه هرکاری اونا با ما کردن رو باید تلافی کنیم!!



دیوید بارنت

بهمن57

تهران






پ ن:

داستان تخیلیست..

پ ن:

جای ما آن روزها خالی...

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۴ ، ۲۳:۳۴
ممیز