icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا گرییدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هادی به گفته ی دکتر ها آخرین روزهای زندگی خود را میگذراند، البته به گفته ی دکترها! اطرافیان هادی دست و پای خود را گم کرده اند و به صورت کاملا رویی، قصد دارند به هادی روحیه بدهند، هادی اما کاملا دست بقیه را خوانده، کلا آدم های لحظه آخری البته! به تعبیر پزشکان، به خاطره مواجهه مستقیم با موضوعی به نام مرگ، نا خودآگاه از ظرفیت های بالایی از ذهنشان استفاده میکنند.

هادی از طریق پزشکان بعد مطالعات و معینات روی خودش محکوم به داشتن چند توده بدخیم در معده خود است. توده هایی که برای درآوردنشان باید 50 ملیون تومان خرج عمل کرد. عملی که معلوم نیست جواب گو باشد.

هادی شلوغ ترین روزهای خود را سپری میکند. گویا هادی بعد از محکومیت از طرف پزشکان به مثابه ی یک سوپر استار محبوب و دوست داشتنی میان انسان ها شده. حتی فامیل های درجه دو نیز در هفته سعی میکنند دوباره به او سر بزنند. هادی کمی زیاد خسته شده.

مادر هادی از من هم خواسته تا سری به هادی بزنم و کمی با او صحبت کنم. من و هادی آنچنان رفاقت درخشانی با هم نداشته ایم. یعنی جزو آن دسته از آدم هایی نبوده ام که بتوان گفت هادی از من حرف شنوی داشته یا دارد. خیلی معمولی، نه یک ذره کم نه یک ذره زیاد.

وارد خانه هادی میشوم. گوش تا گوش پر. حواست نباشد با مراسم دید و بازدید عید یا مراسم بله برون سفارشی یا شیرینی خوران عروسی اشتباه میگیری.

هادی اما، بر روی یک تخت بالای مجلس تکیه زده. ترکیب خانه را برای قرار دادن تخت او در جای مناسب به هم زده اند. هادی بر تخت سلطنت تومور های خود تکیه زده و نوکران و رعایای حکومت او پایین تخت با نظم مشخصی نشسته اند. حکومتی که به گفته ی تاج گذارانش، حکومتی کوتاه خواهد بود، البته! به گفته ی آن ها.

مادر هادی با ورود من، حضور من را به هادی یادآوری می شود. هادی لبخند تلخ زورکی میزند و تکان کوچکی روی تخت سلطنتش میخورد. پادشاهی که این سلطنت و تاج را دوست ندارد. پادشاه اجباری.

آرام مسیر از درب تا تخت هادی را طی میکنم. تمام مجلس به خاطر آمدن مهمان جدید بلند شده اند، دقیقا انگار در سرسرای کاخ هادی قدم میگذارم. مسیر کوتاه اما طولانییست. به هادی میرسم. هادی زرد، رنگ پریده، تکیده، لاغر، با اندوه زیاد در چهره، چشمان بی رمق و از همه مهم تر خسته، خسته از حکمرانی بر این حکومت خود نخواسته. سعی میکنم گفتگویم را شروع کنم، مادرش دور میشود. صدای همهمه ی مهمانان اینقدر زیاد هست، که من و هادی بتوانیم راحت با تن صدای معمول با هم گفتگو کنیم. نمی دانم چند تومور کوچک چقدر میتواند صحبت آفرین باشد آن هم برای این همه آدم، و اصلا شاید صحبت های ان ها ربطی به حکومت هادی نداشته باشد.

+سلام هادی جان چطوری؟

_سلام م.ط، شکر.. میبینی که..

+چیزی که من میبینم، یک تخت پادشاهی و کلی بازدید کننده و یک شاه مقتدر (لبخند)

_اره، خودمم بهش فکر میکردم، مامان گفته ببای اینجا؟

+امم آره

_ و گفته که..

+نصیحت کنم؟ نه مستقیم نگفته ولی خب دلیل همین بوده

_گوشم به توعه، میشنوم، تو میشی 45 یا 46می

+قبلیا چجوری نصیحتت کردن، بگو من یک چیز جدید بگم

_میمونی، میتونی، میبری، میکشیش، ما هستیم و یک سری دیگه از این فعل ها

+دکترا گفتن چقدر؟

_دکترا یا خانوادم؟ خانوادم میگن داری خوب میشی ولی دکتری میگن هفتاد به سی

+به نفع کی؟

_تومورا

+خوبه، هیچ وقت فکر نمیکردن سی تا بگیری

_نمیخوای نصیحتت رو شروع کنی؟ تا شب باید پای صحبت ده نفر دیگه هم بشینم

+هیچ نصیحتی ندارم، راسیتش الان هیجان زدم..

_چرا؟

+تا به حال اینقدر از نزدیک مرگ رو ندیده بودم

_چقدر صریح..

+آره گفتم متفاوت باشم

_ (سکوت)

+وضعیت عجیبی داری هادی، نمیدونم خودتم متوجهش هستی یا نه؟ از یک طرف وقتی بهت میگن، میمونی میبری میکشیش و .. پوزخند میزنی و از طرفی وقتی بهت میگن میمیری، جا میخوری.

_آره شاید...

+هادی بین مردن و زنده بودن حالت وسطی نیست.اگر امیدوار حالت وسطی هستی داری خودتو گول میزنی

_دنبال چی میگردی م.ط؟؟

+حداکثر چقدر وقت داری هادی؟

_نمیدونم

+تقریبی بگو

_نمیدونم لامصب..شاید سه یا چهار ماه..

+میتونم خواهش کنم این سوال رو از منم بپرسی؟

_میتونم خواهش کنم سریع تر این جا بری؟

+نمیخواد تو بپرسی من خودم از خودم میپرسم، آقای م.ط شما چقدر دیگه وقت دارید تا بمیرید؟ سوال خوبی پرسیدید، نمیدونم!

_بازیت تموم شد، حالا میشه بری؟

+آره میشه برم، ولی تو این موقعیت خودت رو گول نزن، به جای فکر کردن به لحظه مرگ به فاصلت با مرگ فکر کن، تو آخر داستان رو میدونی، به جای شلخته رفتن، سعی کن مرتب بری، تو وقت داری، هدرش نده

_خوشحال شدیم!

+یه چیز دیگه، تو قراه سه چهار ماه دیگه با صریح ترین اتفاق زندگیت مواجه بشی، با حرف های صریح من ناراحت نشو....

حاج خانوم مزاحم شدم... ای بابا نه آبی نه چایی .. لطف دارید صرف شد قرض دیدن آقا هادی بود که حاصل شد .. تو رو خدا بیشتر سر بزنید هادی دوست داره ببینه دوستانش رو (چهره خسته هادی) .. البته حاج خانوم هادی این روزها بیشتر به سکوت و تنهایی احتیاج داره .......







پ ن:

موقعیت بالا خورشتی از واقعیت و خیال و کلی چیزهای دیگر بود

پ ن:

خواهشا یک دفعه مهربان نشویم..

پ ن:

مرگ خیلی نزدیک است..

پ ن:

پست های صریح

۳ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۱۱ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۲۶
ممیز

اگر بخواهید برای صاحب وبلاگ

یک اسم مستعار یا به قول ادبیاتی ها تخلص پیشنهاد بدهید 

چه می گویید؟

۸ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۲۲:۱۳
ممیز

عید سال پیش برای یک سفر جهادی جمع و جور جهت شناسایی یک منطقه در دل منطقه ای در شمال کشور رفتیم.

خیلی شناختی نسبت به آن شهر نداشتیم

بعد از آن شهر ناشناخته وارد یک روستای نا شناخته شدیم و کمی با آنها هم زبان شدیم

از آن روستای نا شناخته به دهی ناشناخته تر وارد شدیم.

کمی با دهدار هم کلام شدیم و تازه بعد از آن سفری دو ساعته را در دل کوه، و در راهی که گاهی حتی خر و قاطر هم در آن نمی توانست طی طریق کند شروع کردیم.

مسیر گل و شل و لغزنده با برف هایی که هر چه بالاتر میرفتیم بیشتر میشد.

گاهی پایمان داخل چاله هایی میشد که حتی پوتین های ساق بلند هم جواب گویشان نبود.

دهیار که که توی راه توضیحاتی هم به ما می‌گفت نگاهی به زمین کرد و از مریض ها و زائوهایی گفت که در این مسیر دیر به پایین رسیدند و رفتند...

بعد نزدیک به دوساعت رسیدیم به تابلوی ورودی شهر

مزین به نام هفت شهید!

جمعیت چقدر؟ 

کمتر از پنجاه نفر!

از هفت شهید یک شهید مفقودالاثر بود..

گفتیم ما را ببر پیش مادر همان شهید مفقود

دهیار گفت برویم 

رفتیم تا در خانه اش، خانه اش زیاد احتیاج به تصویر سازی ندارد، دقیقا همان تصویر کلیشه ای ما از خانه های شمال

به جز این قسمتش که وقتی برف و باران می آمد، آن برف و باران میهمان سفره اهالی خانه بود 

کمی صبر کردیم، سگ ها از دیدن ظاهر نا آشنای ما پارس می‌کردند

و مرغ ها احساس امنیت نمی کردند 

دهیار خبر داد مادر آن سمت خانه منتظر ماست

دوربین توی دستانم را روشن کردم و پیش خودم گفتم م.ط باید هر چه داری رو کنی این سوژه چیز دیگری است!

مادر یک لباس بافتی طرح دار بنفش تنش بود، یک دامن که پایینش سه رگه ی رنگی بود و پوتین های پلاستیکی سبز رنگ

یک چارقد به شکل شمالی ها به سرش پیچیده شده بود با دستاری که جلوی موهایش را می پوشاند.

زبان مردم آن منطقه ترکی بود

همه ما پرتوان و خوشحال از پیدا کردن این سوژه آماده بودیم تا یک ساعت مدام فیلم بگیریم و صحبت کنیم

محمد را گفتم که یک سلام و علیک کند و صحبت را شروع کند 

محمد سلام کرد و احوالی پرسید

مادر جواب سلامی داد و کلمات و جملاتی به زبان آورد

من و سعید هنوز لبخند داشتیم ، مثل زبان نافهم هایی در سرزمین غریب که نمیفهمند مردم چه می گویند

محمد که اوهم خوشحال بود، کم کم چهره اش در هم رفت، مادر هنوز صحبت میکرد

محمد پاشنه ی پوتینش را محکم در گل فرو کرده بود و می چرخاند و فشار میداد، سرش پایین بود و دستش با چوب بازی میکرد.

آرام به شانه محمد زدم و گفتم:

محمد بسم الله بریم تو خونش

محمد آرام گفت:

نمیشه، اگه بدونی چی گفت...آتیشم زد..نمیشه..

جا خوردم، گوش هایم کمی قرمز شد، محمد در موقعیت خوبی نبود، من هم اصرار نکردم به حرفهایش اکتفا کردم و در ذهنم مدام حرف آخرش را تکرار کردم:

اگر بدونی چی گفت ..آتیشم زد

مادر چه گفته بود؟ لعنت به من که چهار کلام ترکی نمی دانم

موقعیت برگشت، ما فاتحان پیروز از پیدا کردن یک سوژه ناب، در عرض چند ثانیه در طوفان واژه هایی که نمی دانستم و مادر به راه انداخته بود، در هم شکستیم.

دوباره آرام به محمد گفتم:

لااقل بگو عکس بچش رو بیاره..

محمد به ترکی گفت

مادر عکس پسرش را آورد

نور طلایی خورشید به صورت آفتاب خورده ی او افتاده بود

چشمان در هم جمع شده اش، جمع تر شده بود و باز چند کلام ترکی 

من نمی فهمم!! لعنت به من که ترکی نمیدانم!

باز محمد لبش را گاز می گیرد و نیم نگاهی به من می کند

و چند لحظه بعد، چشمان مادر میدرخشد

اشک!

خدایا شکرت، اشک!

اشک دیگر ترجمه نمی‌خواهد 

خداحافظی میکنیم 

مادر هنوز ته کادر ایستاده و چشم‌بر نمی دارد

آرام وارد پیچ راه میشویم و خانه مادر محو میشود 

به محمد میگویم:

چی شد محمد؟؟

محمد می گوید:

تا سلام کردم و احوال پرسی ، گفت دوباره اومدید چهارتا عکس بگیرید و صحبت کنید و برید ...

از اینجا به بعد صحبتش را یادم‌نیست، صدا محو در ذهنم ضبط شده

ما

وارد شهری کم تر شناخته شدیم 

از آن شهر وارد روستایی ناشناخته شدیم

از آن روستا به دهی فراموش شده سفر کردیم

از آن ده دوساعت در سخت ترین شرایط چکمه‌هایمان را به گل و شل زدیم

و درجایی پشت کوه ها

مادری را دیدیدم با پسری که هنوز برنگشته


ما

برای 

پرسیدن...

نام گلی

نا شناس...

چه سفرها کرده ایم...

چه سفرها کرده ایم...



پ ن:

صفدر ها!

بر سر سفره انقلاب

جایی باز کنید برای این مادر

بلکن

پسرش را آوردند

لقمه نان، ارزانی حلقوم های شما

پسرش را

چه کسی بر می گرداند...

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۹ شهریور ۹۵ ، ۰۰:۵۸
ممیز