icon
سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
دنیا از دید یک سیب زمینی

طبقه بندی موضوعی
پیوندهای روزانه

انقلاب به تبیین نیاز دارد

و این نیاز یک نیاز همیشگی است
از قبل از انقلاب این تبیین جریان داشت و علما و فضلا مفاهیم را میان مردم می آوردند و گسترش میداند و به زبان مردم میگفتند
بعد از انقلاب هم همینطور
علمای شهیدی مثل مطهری, بهشتی,باهنر و... و اساتید مختلفی دست به تبیین انقلاب و اهداف و آرمان ها میزدند در هیات دانشگاه ها کوچه و خیابان
سر سلسله تمام این روشنگری ها نیز امام بود, تمامی سخنرانی های امام با مردم پیرامون همین موضوعات بود
مبارزه با فساد
جنگ فقر و غنا
استکبار
دست پاکی مسیولین
و... اما در سالهای بعد از جنگ
این تبیین کم رنگ شد
انقلاب و مفاهیم عمیق و گران سنگش به خاطر صلاح دید و به خطر نیفتادن عده ای به گنجه های آقایان رفت
صحیفه امام به کتابخوانه ها تبعید شد
و سخنرانی های امام در تلوزیون گزینشی شد
جریان انقلاب از دور تبیین و روشنگری خارج شد و در خلا این تبیین ها هر ناخالصی به اسم انقلاب به آن اضافه شد
فریاد های رهبری نیز گوش شنوایی نداشت
این_داستان_ادامه_دارد

۴ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۳۰ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۱:۰۸
ممیز

حاج اقا چاییت رو خوردی یه سر برو پیش محسنم جارو رو جاگذاشتم اونجا
پدر:
چشم..
مادر:
قربون دستت تو مسیرتم کنار دست مجتبی یه گلاب بگیر,این گلابه نصفست
پدر:
همین جواب میده خانم اسراف نکن
مادر:
نه بگیر حاجی کمه جواب نمیده
پدر:
چشم
چایش را تمام میکند و لیوان را مچاله میکند,میرود سمت دبه آب تا راه بیفتد
مادر:
دبه رو کجا میبری حاجی؟؟کارش دارم
پدر:
میبرم با خودم محسن و مجتبی رو هم سر راه بهشون برسم دیگه, شما آخرش بیا یه فاتحه بخون که بریم
مادر:
نه نه نه, از کی تا حالا,شما بلد نیستی کارو گربه شور میکنی, خودم باید باشم سر فرصت, نکنی این کاروهاا
پدر:
خانم لوس بار نیار این بچه هارو (با خنده)
مادر:
وا, کجا بچه هام لوس شدن, الان چند سال بچم تو بارون و آفتاب و سرماست, مرد مردن بچه هام
پدر:
هیچی خانم هیچی,ما رفتیم این شما و این مصطفات(خنده) من میرم به فرمایشات شما برسم
مادر:
برو حاجی برو خدا خیرت بده
مادر دستی رو سنگ میکشد و زیر لب میگوید:
لا حول و لا قوه...











پ ن:
تمام سرمایه والدین..

 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۱۶
ممیز

در هوای داغ تابستان بین مرداد و شهریور که آفتاب عمود میزند

با ماشین به بیرون میروی و بعد زیر سایه جای پارک پیدا نمیکنی و مجبور میشوی زیر آفتاب پارک کنی

بعد از انجام دادن کاری برمیگردی توی ماشین

درب را باز میکنی مینشینی روی صندلی و درب را میبندی

ماشین مثل یک کوره آجر پزی داغ شده و از در و دیوار آتش میبارد

روی صندلی نمیتوانی بنشینی از بس داغ شده

به فرمان و روی داشبرد هم نمی توانی دستی بزنی انگار آب شده

هوا دم شدیدی پیدا کرده و هر نفسی که تو میدهی آتش فرو میبری

دست آخر دوام نمی آوری و از ماشین بیرون میزنی و درب را باز میگذاری تا هوای داخل کمی لطیف شود

حالا

فرض کن ناگهان زیر چتری از مذاب داغ قرار بگیری

که حرارتش سه هزار درجه سانتیگراد است

نه پنجره ای برای باز کردن است

نه دری برای فرار

فقط باید بسوزی

تا عمق استخوان هایت


این داستان این روزهای یمن

و دیروز غزه 

و پریروز لبنان است

#یمن

#انا_یمانی

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۰۴
ممیز