icon
انقلاب :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۸ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «انقلاب» ثبت شده است

مدام توی چادر مادرش میپیچد
توی چادر خودش را قایم کرده و هر از چند گاهی سرش را بیرون میاورد
چادر مادر مدام تکان میخورد
مادر در حال صحبت کردن با فردی است که چند وقتی توی خانه اش کلاس هایی هایی را برای ارتقا سطح معنوی بچه ها برپا کرده و خیلی سکرت شاگرد میگیرد
مادر میگوید:
این اقا مصطفی ما خیلی خجالتی الان یک هفتست داره به من میگه منو ببرید پیش این اقاهه که داره کلاس میذاره
میشه پسر منم بیاد قاطی بچه ها برای کلاس؟
مرد معلم:
بله حاج خانوم چراکه نه سرباز به ابن خوبی و مردی رو کی ازش میگذره...
برداشت دوم:
چند ماهیست عراق با ایران وارد یک جنگ تحمیلی شده و جوان های محل دسته دسته برای شکاندن شاخ غول اربده کش راهی جبهه میشوند
مصطفی توی خانه چند روزیست که اصرار میکند که برود اما مقبول نمی افتد
بلاخره فکری به سرش میزند
میدود چادر مشکی مادر را می آورد و روبروی مادر روی پایش می اندازد و تکه ای چادر را روی سرش میکشد میگوید:
یادت هست مادر خودت اون روزهای سخت قبل انقلاب من رو بردی پیش کلاس های اون آقا تا تو خط بمونم،من زیر همین چادر اینور و اونور میزدم, حالا که باید ثمره اون روزها رو ببینی و ببینم نمیذاری برم؟!
برداشت سوم:
از بالای سکویی که برای گروه های تصویر بردار در نظر گرفته شده به دریچه دوربین خیره شدم و دنبال سوژه ام
ناگهان چشمم به عکس سه در چهار دست مادری می افتد که دارد بین تار و پود چادر بازی میکند




پ ن:
چه خاطره ها که همه ماه از بازی ها و خواب های توی چادر مادر نداشتیم
پ ن:
#مادر_شهید

 

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۱ مرداد ۹۴ ، ۰۰:۴۱
مسیح

همیشه توی روزهای دهه فجر آن وقتی که تلوزیون پر میشد از فیلم های تظاهرات زمان انقلاب,سرودخوانی ها,استقبال امام و غیره
من یک سوال همیشگی از پدر و مادر داشتم
در میان تمام آن شور و شوق و انرژی حاصل از دیدن این فیلم ها و مرور هزار باره خاطرات آن روزها
میپرسیدم:
شما هم بودید؟
و بعد میگفتند:
ماهم رفته بودیم
انگار خوشحالی یک دنیا سراغ من می آمد و فردایش سر کلاس و وقتی که معلم خاطرات انقلاب را میگفت من هم میتوانستم سینه سپر کنم و بگویم:
خانم اجازه, پدر و مادر ماهم بودند و بعد شروع کنم به بازگویی خاطرات آن ها...
حالا بعد گذشت چندین سال از آن خاطرات خوش من هم تا به امروز افتخار و اجازه حضور در چند فقره از به یاد ماندنی ترین روزهای انقلاب را داشتم
افتخاری که روزی حتی تصورش هم برایم غیر ممکن بود
از نه دی هشتاد و هشت تا دیروز
حالا یک دنیا خاطره و غرور برای فرزندی دارم که چندین سال بعد وقتی با شور و هیجان فیلم های امروز را میبنید و میپرسد: شما هم بودید؟!
میتوانم برایش یک دل سیر تعریف کنم
دیروز
روز عجیبی بود..



تشییع شهدای گمنام,میدان بهارستان,1394






پ ن:
بخشی از روز به یادماندنی انقلاب
پ ن:
خاطرات پدر و فرزندی برای آینده

 

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۷ خرداد ۹۴ ، ۲۱:۵۱
مسیح
همان شن هایی که هواپیماهای مافوق تکنولوژی آمریکایی ها را نقش زمین کرد و طومار ارتش آمریکا را درهم پیچید
نتوانست
شور انقلابی مردم اهواز را متوقف کند

شن زمانی متوقف کننده خواهد بود که ماموریت حفظ انقلاب به او ابلاغ شده باشد





پ ن:
اینجا سرزمین و حکومت امام زمان است و یک برگ بی حساب از درخت نخواهد افتاد!
پ ن 1:
حال تو چه میگویی بچه تهرانی؟

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۳ ، ۱۹:۰۹
مسیح
کل خاطرات دهه فجر هرسال
تب و تاب روزنامه دیواری درست کردن های هر سال مدرسه بود
و آهنگ ها و سرود های و زمان انقلابی که تو زنگ تفریح ها برامون از بلندگوهای مدرسه پخش میشد
و سوال های جور واجور مسلسل وار ما از معلم ها که شما اون موقع چیکار میکردید و اینجا چی شد اونجا چی شد و جواب های معلم ها

توی خونه هم سوال پیچ کردن مادر و پدر که شما هم اون موقع بودید؟!
و اینکه اگر بودید چیکار میکردید؟
عکسها رو دوباره میریختیم وسط و بابام توضیح میداد
این آیان الله مفتح این آقای قدوسی، ایشون آقای کافیه
من هم هینجور عکس ها رو نکاه میکردم درحالی که اصلا یک درصد هم این افراد رو نمی شناختم
فقط طبق عادت بچگی دوست داشتم خودم رو تو عکس پیدا کنم و دنیای خودم رو بسازم
بعد هم تو مدرسه برای هم فخر میفروختیم

توی مدرسه اینقدر گاهی دقیق روند انقلاب رو میگفتم که یکبار یکی از بچه ها به معلم گفت:
خانوم این امیری انگار زمان انقلاب بوده :))

اما تاثیر گذار ترین نکته دهه فجر ها الله اکبر گفتن روی پشت بام به همراه پدر بود
جیغ زدن با تمام حجم اون صدای دخترونه یک مرد کوچولو
اینکه صدای الله اکبر گفتن ما از پشت بوم خونه بقلی بیشتر باشه
اینکه بریم رو پشت بوم و آتیش بازی رو هم ببینیم
اینکه زود بخوابیم تا تو راه پیمایی فردا سر ساعت تو خیابون باشیم
اینکه صبح وقتی میدیدم تلوزیون مردم رو نشون میده و ما تو خونه ایم تمام دنیا رو سرمون هوار بشه
انگار از کل دنیا عقب موندیم
با بغض میشستیم تلوزیون رو نگاه میکردیم که ما نرفتیم و توضیح مادر که نه هنوز مونده میرسیم

تمام این احساسات کودکی و نکات ریز و درشت شاید بی اهمیت الان شخصیت من رو شکل داده
راستی
بچه های امروز چیکار میکنند؟
پدر و مادر های امروز چطور بچه هاشون رو انقلابی بار میارند؟
الله اکبر گفتن ساعت نه شب امشب رو اصلا فراموش نکنید
اصلا
#الله_اکبر
۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۱ بهمن ۹۳ ، ۱۸:۱۱
مسیح


هوا خیلی سرد بود در حد سوز گدا کش

سوز سرما از بافت های زنده بدنت رد میشد و انگار همان جا لانه میکرد و قصد بیرون آمدن نداشت

هرچه یقه را تنگ تر میکردی و زیپ را بالا تر میکشیدی و دستانت را بیشتر در جیبت میبردی هم دردی را دوا نمیکرد

دستانم از شدت سرما مثل خیک باد شده بود و پوست ها که اینقدر جا باز کرده بود داشت ارام ارام ترک میخورد

چیزی بیش از این هم انتظار نمی رفت, یک بیابان که حالا به لطف گسترش شهر تحت الحمایه شده

یک کوله پشتم و بود و یک شی آویزان رو دوشم و یک شی دیگر بسته به کمرم

به خاطر بی رحمی سوز به جای قدم زدن در راه از بین قطعه ها میرفتم که باد حداقل کمی سرشکن شود

در همین بین یک لحظه ایستادم نگاهی به وضعم کردم و ارام با خودم گفتم دمم گرم

بعد لبخند ملیحی از سر رضایت

بعدهم کمی همراه با چاشنی غرور کوله را محکم به تنم زدم و راه افتادم

قدم اول نه

قدم دوم نه

قدم سوم..

رودرروی یک قاب درآمدم

پای برهنه

یک دبه آب سرد

یک سنگ که دورش یخ بست

و یک قاب آلمنیومی

مادر داشت گل پسرش را میشست 

با تمام ظرافت های کودکی

بند به بند سنگ

جرز به جرز قاب

یاد لیف کشیدن های مادرم در حمام دوران کودکی افتادم

که پوستمان گل می انداخت از شدت لیف

قدم چهارم

وا رفتم

گفتم:

غلط کردم

۵ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۳ ، ۲۱:۱۳
مسیح
چند نفر هستند
که به طور تضمینی یک بند از هر نظریه شان در هر کشوری اجرایی شد
آن کشور کون و فیکون شد
برخی از این کشور ها نه یک بار بلکه چند بار در یک سال کن و فیکن شد
اما
همه آن چند نفر
به علاوه مرده هاشان
به همراه تمام سطر سطر نظریاتشان 
به همراه تمام دلار های نفتی و غیر نفتیشان
و به همراه .....
نتوانستند غلطی را به انجام برسانند
چرا؟!
۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۰۷ دی ۹۳ ، ۲۳:۴۴
مسیح


ما نسلی هستیم که اگر از در بیرونمان کنند از پنجره می آییم 

ما نسلی هستیم که تا چشم باز کردیم دوران فراموشی اجباری جنگ بود

تا دندان گرفتیم دوره مانور تجمل

تا پا گرفتیم دوره تحول فرهنگی

تا زبان باز کردیم شد دوره مذاکره

تا مدرسه رفتیم شد گفتگوی تمدن ها

تا سبیل سبز کردیم شدیم خاک ریز اول جنگ با ناتوی فرهنگی

تا آمدیم گرد دوران تحصیل بتکانیم شد فتنه

تا به دانشگاه خو گرفتیم شد گذر از فتنه

تا دانشگاه تمام کنیم شد اعتدال

با این همه توصیف ما نسل ندیده خریداریم

انقلاب ندیده منقلبیم

جنگ ندیده رزمنده ایم

امام ندیده عاشقیم

منافق ندیده دشمنیم

و مذاکره نکرده پیروز

ما نسل سربازان آخر الزمانی هستیم که سیدنا آوینی در روایت فتحش بشارت میداد

ما همان نسل گمنامانیم

که دشمن ندیده تیر و ترکش میخوریم

از خودی زخم زبان

و از ناخودی سیلی میخوریم

آری

ما همان نسلیم هستیم که انتقام سیلی را میگیریم

و اسراییل را آواره میکنیم

ء

ء

ء

ء

پ ن:

این همه مایی که گفتم نه من! شرح حال نواده های روح الله است در چندین نسل بعد انفاس قدسیش

والا من همان رو سیاه انگشت نمای دورو ام

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۳ ، ۲۰:۰۲
مسیح



سی و چند سال است که از آن تاریخ گذشته!
خیلی جا برای نشستن خالی شده
حتی میتوانی بنشینی و پایت را هم دراز کنی!
بعضا دیده شده جا به اندازه ی خوابیدن هم باز شده.
خیلی ها برای نشستن به هم تعارف میزنند، بعضی ها هم نشسته اند
بعضی در حال نشستنند!
از آن موقع تا به حال خیلی به ما هم تعارف زده اند که بنشینیم اما ...
ما ایستاده راحت تریم
ما ایستاده خوشحال تریم
ما ایستاده شاد تریم
ما ایستاده نزدیک تریم
ما ایستاده ....
ما ایستاده ایم که ناغافل گرگ به کاروان نزند که خدایی نکرده خوابیده ها را آب نبرد!
ما ایستاده ایم که آن دزد های ده بقلی فکر نکنند که اینجا همه خوابند و خسته! که مبدا دستشان دراز شود به محدوده ما!
ما ایستاده ایم به احترام آن ها که خیلی سال پیش ایستاده رفتند! ایستاده جان دادند!
ما ایستاده ایم و پا جفت کرده ایم به احترام بزرگ تر های ده که دارند از آن بالا نگاهمان میکنند! که چشم امیدشان به ماست!
.
خلاصه بگویم:
ما ایستاده راحت تریم، بگذار هرچه میگویند بگویند!
نشسته ها را هم خیالی نیست!
بگذار اینقدر بنشینند تا زخم بستر بگیرند!


پ ن 1:

رفتیم

پ ن 2:

فتو بای .... .

۶ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۲ بهمن ۹۲ ، ۱۹:۳۵
مسیح