icon
بایگانی مرداد ۱۳۹۵ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۱۷ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است

بر سر سفره ی صدیقه خانم که همیشه زبان زد خاص و عام است در خانواده ی بزرگ آقای گشتاسبی، پنج پسر پشت سر هم با فواصل یک ساله کنار هم نشسته اند، صدیف خانم غیر آشپزی و خانه داریش برای نگه داری و تحمل و صبرش در بزرگ کردن و تربیت این پنج پسر جایگاه ویژه و دست نیافتنی در خانواده دارد، هاجر هم با اختلاف نه چندان زیاد صبور ترین و مهربان ترین خواهر یافت شده است.

عباس،صادق،کیومرث،بیژن و هادی پنچ شرور خانواده ی گشتاسبی هستند، همه ی فامیل به آقا جلال پدر خانواده به شوخی میگفتند که آقا جلال اگر با همین فاصله یک پسر دیگر هم داشتی، اول تا ششم را در هر مدرسه ای بیمه میکردی، با وجود شیطنت ها سختی ها زیاد تحمل و نگهداری پنج پسر بازیگوش آقا جلال اما همیشه مثل شیر پشت پسرها بوده، و البته پنج شرور داستان هم از تنها کسی که حساب میبرند آقا جلال است.
هادی کوچک ترین پسر و آخرین فرزند خانواده ی گشتاسبی وقتی به دنیا آمد، عباس بزرگ ترین پسر 5 ساله بود،صادق4ساله،کیومرث3ساله،بیژن2ساله و خواهراشان 9 ساله بود.

اسم خواهر پنج شرور هاجر بود که بعدها اقا جلال وقتی با سیل پسرهایش مواجه شد به پیشنهاد صدیقه خانم برای مریم شناسنامه زینب گرفتند.
زینب محرم اسرار پنج شرور بود و تمام امید پنج شرور برای پیشبرد اهدافشان وقتی به بن بست میخورد دست به دامان زینبی میشدند که اقا جلال حرف روی حرفهای حساب شده و دقیقش نمیزدند. زینب، داستان گوی شبهای پنج شرور، زینب، فرشته نجات درس خواندن های زورکی پنج شرور، زیینب مادر دوم پنج شرور.

لقب پنج شرور وقتی روی پیشانی پنج پسر صدیقه خانوم حک شد که در مراسم عروسی نوه خواهری صدیقه خانوم، برزو پسر نچسب و زورگوی آسیه همسایه خواهر صدیقه خانوم، کشیده قایمی به گوش کیومرث میزند و چهار برادر دیگر به همراهی خود کیومرث، درس اساسی به بروزو میدهند.
در میان پسر ها اما صادق میانداری خودش را دارد و برادر ها ورای همه ی توی سر زدن هاشان، در آخر بین جمع خودشان بر سر حرف صادق سر خم میکنند، برای همین هم هست که اقا جلال با وجود شیطنت ها مهار نشدنی صادق، همیشه او را جانشین خودش در خانه می داند. آقا جلال توی خانه به شوخی گاهی صادق را ریش سفید قبیله پنج شرور میخواند. صادق با غرور این لقب را میپذیرد.

خود آقا جلال از مرد های پولدار و متملول روزگار نبود، هادی فرزند آخر آقا جلال در میان همه ی سرزنش های خانواده ی پدری درست زمانی خبر به دنیا آمدنش به گوش آقا جلال رسید، که صدیقه خانوم نقل قول دکتر را برای آقا جلال گفت: میگه به خاطر سن بالا و ضعف بدنی ممکنه بچه سر زا بره!
آقا جلال سر هربار خبر بچه دار شدنش به جز زینب و صادق همیشه با این سرزنش از سوی خانواده های دو طرف روبرو می شد که آخر مرد حسابی با این وضع مالی خرابت هی بچه پشت سرهم میخواهی چه؟
آقا جلال خودش نویسنده بود، برای مجلات و روزنامه ها، گاهی ویراستاری، گاهی غلط گیری، کلا شغلش همیشگی نبود، پولش هم حساب نداشت، گاهی کم بود و گاهی زیاد، گاهی هم اصلا نبود!


صدیقه خانوم هم اگر بخواهم خیلی در گوشی به شما بگویم همکلاسی دانشگاه ادبیات آقا جلال بوده که بعد از ازدواج درس و کار احتمالی را رها میکند و کار سختش در خانه را شروع میکند.

صدیقه خانم در خانه البته کار مرتبط با درس خوانده شده اش را هم میکند، ویراستاری و تایپ خورد خورد کتاب داستان اقا جلال که قرار است در اینده ای نامعلوم چاپ شود.


خانواده گشتاسبی اما در پیچ خم سالهای پیش رویش دچار اتفاقات و حوادث زیادی می شود.







پ ن:

شاید در آینده ای خیلی دور یا نزدیک این نوشته ها را بر پرده سینما یا صفحه های نمایشگر تلوزیون هایتان ببینید.

پ ن:

شاید هم نبینید.

پ ن:

شاید هم صحافی شده با جلد ببینید.

پ ن:

شاید آن را هم نبینید.

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۳۱ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۵۴
مسیح

مثلا مردی باشی که همیشه با فراز و فرود های زندگی، نان را به سر خانه و زندگی بیاوری و زندگی را جمع و جور کنی اما از طرفی نتوانی با همه شرایطی و با هر نانی زندگی کنی

مدتی را به خاطر قاطی نشدن نانت با نان شبهه دار از کار استعفا بدهی و بخواهی نان درست دربیاوری

و در این مدت مجبور باشی خانه بمانی، تویی که زود آمدنت 9 شب بوده و از طرفی روز به روز اندوخته ی روزهای کاریت کم شود درحالی که از احتیاجات زندگی کم نمی شود.

با اینکه همسرت بسیار همراه است اما تو لحظه لحظه آب بشوی و فشار رویت باشد، دسته موهای روی شقیقه ات که تا قبل از آن دوسه تار موی سفید داشته حالا یک دست سفید شود. پدرت گاه و بی گاه کمک های درشت کند و با اینکه میدانی دلسوز  توست اما کمک هایش اذیتت کند

گاهی به این فکر کنی که برگردم سر همان کار ها و چشمانم را ببندم

همسرت، فرزندت خواسته هایشان را کوتاه میکنند با اینکه میدانی دلسوزیس اما تو خم میشوی چون قرار بود این زندگی را جلو ببری

خلاصه بگویم

بر روی زمین

مرد بودن دردهایی دارد

که فقط یک مرد میفهمد

انصافا سخت است

آن هم این روزها...







پ ن:

قطعا زن بودن هم خیلی سخت است من فقط بخشی از درد های مرد بودن را گفتم.

۸ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۳۰
مسیح

یک تریلی پست تایپ کرده بودم که رفتم چایی بنوشم و برگردم

دیدم نیست..

دیگه هم توان ندارم آن ها را بنویسم

ولی داشتم به صورت داستانی این مفهوم را میگفتم که

مایی که (هم جبهه آی های خودمان را میگویم) کل سیستم فرهنگی و رسانه ای و مدیریتی مان تا گردن درگیر رانت، رابطه و پارتی و زد و بند و پول های چند ده صفری است

نمی توانیم یقه صفدر ها و دختر صفدرها را بگیریم و دم از انقلاب پا برهنگان بزنیم

باز شرف آن ها به این است که ریشه انقلاب میزنند

ما که با نام انقلاب و فعالیت و اقا و امام زمان ریشه میزنیم

دهنمان بو میدهد

باید دهنمان را ببندیم

و زود مسواک زدن را شروع کنیم






پ ن:

گول پیراهن پادشاه را نخوریم، چیزی تنش نیست، گول نخورید با تعریف فلان شخصیت ها 

پ ن:

چه کسی گفته که وقتی نام انقلاب پیش می آید، افراد از حساب معافند و کسانی که حساب بکشند ضد انقلاب؟

پ ن:

بوی گند پول نفت و مال مردم، باعث شده تا با ملیارد ها هزینه هم، مردم سمت کارهایمان نیایند و دلمان خوش باشد به کلونی کوچک زنبور های خودمان که کور بو شده اند و همه چیز را عسل میپندارند (بعدها شاید این پ ن را توضیح مفصل بدهم)

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۹ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۰۲
مسیح
دوست دارم تا قبل مرگم
نوشته هایم را تصویر کنم
دنیایی بسازم از خیالات ذهنم
شخصیت هایش، موقعیت هایش، دغدغه هایش
دنیایی که منحصر به من باشد
دنیایی که واقعی نیست اما حقیقت دارد
دنیای ذهن من نزدیک به بوی پیراهن یوسف است، نزدیک به خداحافظ رفیق است، مثل دیدبان است، شبیه مهاجر است
دنیای ذهن من در دوران اقتدار و شرافت به شمشیر و نام اوری جا مانده
دنیای توپ و خمپاره و ترکش است
دوران سید ها و حاجی ها و چشم انتظاری
دوران مرگ در میدان جنگ

دوست دارم قبل از مرگم، حرفهایم را تصویری کنم
علاقه ای که گاهی دور مینماید گاهی نزدیک
سر بازی دارد

دوست دارم تا قبل مرگم
دنیایم را بسازم
تا بعد از آن
مرا با دنیایم به یاد بیاورند
دوست دارم ویترینم به جای مدال و تندیس، پر باشد از ماکت قهرمانان داستانم
دنیای ذهن من در دوران قهرمان داشتن داستان ها جا مانده است

دوست دارم تا قبل مرگم...
۵ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۲۶ مرداد ۹۵ ، ۰۲:۱۲
مسیح

آنجا را تعطیل کردم

البته یک جورایی متوقف

از این به بعد میشود شبیه یک موزه البته به نظر خودم میشود یک کتابخانه یک کتابخانه با کتاب داستان های کوچک

شاید هم بشود یک کتاب داستان آنلاین

دوران خوبی بود

آنجا هم سعی میکردم متفاوت جلو بروم

شاید این سبک نوشتن برای آنجا را خودم ابداع کرده باشم بعد ها دیدم کسانی را که الگو گرفته بودند، خوشحال شدم، شاید هم من از روی دست کسی دیدم

بعضی مطالبش دست به دست شد

بعضی هایش جنجال ساز شد

بعضی هایش فحش آفرین

بعضی هایش هم شاید دستم را آن دنیا بگیرد

حالا

دوباره برای ماندن برگشته ام اینجا 

نه مثل ییلاق قشلاق های قبل

خانه ام را آورده ام روستا

شهر های شلوغ اجتماعی، برای روستایی های ساده دل، زیادی پر سر و صدا بودند

یا باید شهری میشدم یا آزرده

ولی من روستایی ماندن را انتخاب کردم

وبلاگ از قدیم برایم حکم خانه کاهگلی پدری در عمق روستای زادگاه را داشته که وقت ترکش پیش خودم میگفتم، یک روز دوباره برمی گردم 

حالا برگشته ام

زخمی از زخم های شهر 

اما شهر دیده

از شلوغی شهر متنفر شده

راست میگویند که

دنیا را باید گشت

باید دید

اما

دنیایی نباید شد

روستایی باید ماند

روستایی زندگی کرد

روستایی پروراند

دنیا به ما روستایی ها احتیاج دارد...








پ ن:

ندارد

۷ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ مرداد ۹۵ ، ۱۹:۵۷
مسیح




(داخل صحن انقلاب با هر زحمتی نت پیدا میکند و تلگرام را باز میکند، پیام ها پشت هم ظاهر میشوند، پیام های بالاتر را بعضا جواب میدهد، تلگرام شلوغی دارد، قصد میکند تا سری در تلگرام بکشد و هر کسی را که دید روبروی حرم یاد کند، با انگشتش صفحه را آرام آرام پایین میدهد، پیام جواب نداده زیاد دارد، با یک ضربه سریع پیام هارا سریع پایین میدهد، ناگهان چشمش به پیامی میخورد که با سلام شروع میشود، کنجکاو میشود و پیام را باز میکند)
Hamid: سلام برادر، چطوری؟؟ یادی از ما نمیکنیا!
(پیام ادامه دارد اما ذهنش به این سمت میرود که حمید کیست، حمید حمید حمید..، حمید هم دوره ای پایگاه پازوکی مسجد محل، با حمید دوره ای خیلی صمیمی بودند، ادامه پیام را میخواند)
Hamid: الانم خوابی فکر کنم، پیام دادم بگم رفتنی شدم دارم اعزام میشم، یادمه توهم خیلی دلت هوایی بود، 
پیام دادم بگم حلالم کنی
(اعزام؟ اعزام به کجا، سوال ذهنش را درگیر میکند،پیام ولی تمام شده،عکس پروفایل را باز میکند، کمی طول میکشد تا لود شود،حمید کنار تابلو نبل و الزهرا ایستاده، با دست روی پیشانی خود میزند و شروع به تایپ کردن میکند)
+سلااام حمید!! بابا کجایی؟ شرمندم من خیلی درگیر زندگی شدم یهو..
(پیام یک تیک میخورد، یعنی ارسال شده اما هنوز دیده نشده)
+پسر حاجی حاجی مکه شدی که!؟ بلاخره گرفتیا! خوشا به سعادت چجوریاست اونجا؟
(باز پیام یک تیک میخورد، ناگهان صحن با سر و صدا کمی شلوغ میشود، چند تابوت وارد صحن شده، یک اتفاق خیلی عادی که در روز شاید چند بار اتفاق بیافتد، صدای مردی که میگوید: برای شادی روح شهدای مدافع حرم صلوات، این تابوت ها را کمی خاص میکند، گوشی را قفل میکند از گوشه صحن بلند میشود، چند قدم تا رسیدن به تابوت ها کافیست، روبروی پنجره فولاد روی زمین قرار گرفتند، چشمانش اسامی را دنبال میکند رسول کاردانی، مهدی آذرباف،تهماسب کامیاب، حمید یزدانی، مرتضی ال....حمید؟ حمید؟ گوشیش را در می آورد، دوباره عکس پروفایل را چک‌میکند، و عکس روی تابوت را، خوده حمید است، فکر میکنم حالت دیگر پیام دو تیک خورده باشد، حمید پیام را دیده..)




خیابان 
دوران دوری از حرم
مرداد۹۵




پ ن:
بازهم زائرتان نیستم
از دور سلام
۶ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۴ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۵
مسیح



(در راه خانه فکر و خیال و خاطرات به او امان نمیدهد)

علی میگوید: بدو بدو بدو...رو زانو رو زانو...کسی آتیش نکنه تا ندیده..محمود محمود!!

(صدای گوینده مترو و بوق باز شدن در) ایستگاه انقلاب...

(کمی ساکش را عقب میکشد تا بقیه راحت رد شوند، نشان های روی بازویش نگاه خیره خیلی ها را به همراه دارد، دوباره دست رو پیشانی میگذارد)

علی کسی از تپه اونرو تر نمیره، اینجا رو تثبیت میکنیم تا کمکی برسه..پسر سرتو بدزززد! (صدای شلیک قناصه پسر روی زمین می افتد) امداادگر امداادگر!!

(تکان شدید،صدای گوینده مترو و بوق باز شدن در) ایستگاه ولیعصر...

(باز عده ای وارد میشوند،خودش را جمع و جور تر میکند، صندلی هایی خالی میشوند ولی کسی به او تعارف نمیزنند، همچنان بعضی ها روی لباس و سر و وضعش زوم کردند، او ولی با با دستی رو پیشانی ساکت می ایستد..)

علی جان، شما بهت میخوره فعلا نپری، این نامه رسیدی شهر بده دست سودابه، یکمی پوله یک سری حرف خودمونی من بهش نمیرسم، شما ببر به دستش برسون اگرم تونستی حواست بهش باشه، بهش بگو از شرمنده از نو عروسیتم خیری ندیدی...

(صدای گوینده مترو و بوق باز شدن در) ایستگاه فردوسی...

(هنوز کسی جایش را به علی نمی دهد، تراکم جمعیت بالا رفته ،علی از اینم جمع تر میشود, اما هنوز چشم بسته در فکر است، نگاه ها سبک تر شده)

علی میگوید: جمال جان، مااا دوور خوردیم،دوور بفرستید یه پشتیبانی هوایی بکشیم عقب، اینجا داریم تلفات میدیم ،جماال جان میشونی..نرید رو خاکرییز کوور بزنید ...بکشید عقب..جمااال جان جمااال..(گلوله سوت میکشد و به دستش میخورد بیسیم می افتد)علیی جاان طاقت بیاارید ده دقیقه طاااقت بیارید...

(تکان شدید صدای گوینده مترو و بوق باز شدن در) ایستگاه دروازه دولت...

(هنوز کسی برای او جایی خالی نکرده دیگر نیازی هم نیست، در سیل فشار جمعیت برای ورود خودش را به زور خارج میکند، به دستش فشار می آید، جماعت وارد میشود، یک نفر جایش را به خانمی میدهد ..

ایستگاااه بعد دروازه دولت مسافرین محترمی که...



مترو تهران بی وفا

مرداد۹۵






پ ن:

میپرسید پس من چه‌میکردم؟ من تمام این مدت به فکرهایش فکر میکردم و هزاران لغت را برای شروع یک مکالمه مرور کردم اما هیچ کدام را به زبان نیاوردم..

پ ن:

برای تهران یک مانور نفوذ داعش تجویز میکنم، تا مردم کمی با این حقیقت آشنا شوند، برخوردی نزدیک از نوع اول

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۲ مرداد ۹۵ ، ۰۰:۳۷
مسیح
اگر این فرض رو در نظر بگیریم که این مردمانی که من دارم تو کوچه و خیابون و محل کار و خونه و فامیل و دوست و آشنا و فضای مجازی و اینها میبینم همون مردم آخرالزمان باشن که قراره حضرت توش ظهور کنن و نظم آخر رو به دنیا بدن
من رد شمشیر و مرگ رو، روی خیلی هاشون میبینم
یعنی بیشترشون از همون عناصر نامطلوبن که باید حذف بشن تا به جامعه آرمانی برسیم










پ ن:
رد روی من رو البته باید بقیه تشخیص بدن
پ ن:
(توی بی ار تی به سمت مقصد بودم، اومدم وسط بی آر تی جایی که مفصل بین دو سالنه، سه نفر رو دیدم به کنار تکیه داده بودن و دستشون به میله ها بود
وسطی مشغول صحبت بود گرم گرم که یک دفعه من رو جلوی خودش دید، صداش رو پایین آورد و از این به بعد بعضی جاهای صحبتش رو آروم میکرد و به نوبت در گوش اون دو نفر میگفت:
خب..حالا بعد جنگ جهانی چی شد؟؟ ایران همه سربازای خارجی بیرون کرد اما سرباز روسا موندن، حالا موندن چیکار کردن؟ اینا در واقع جاسوس بودن، اینا تو کشور موندن و شروع کردن به کار، خیلی کار کردن، اینقدر کار کردن تا رسید به 57، تا قبل از اون هم رفته بودن آدماشون رو پیدا کرده بودن و پرورش داده بودن که یکی از اونا کی بود (در گوش فرد میگوید، منظورش خمینی است) یک سری کارم کردن که مردم رو جری کنن، مثلا چی؟ همین 17 شهریور کار اونا بود، بعد که 57 شد اینا ریختن انقلاب کردن و آدماشون رو گذاشتن سر کار مردمم که بی خبر! بعدشم جنگ و اینا همش کار همینا بود، جاسوساشون همه جا هستن مثلا (در گوش فرد میگوید اما منظورش من هستم) بعد شروع کردن همه تقصیرا رو انداختن گردن آمریکا، سفارتشم که همینا گرفتن، والا بدبخت آمریکا کاری نمیکرد، بزرگ ترین خدمت ها رو به ما کرده بود و...)
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۳:۰۳
مسیح

دوست، دوست را کامل میکند_همانگونه که یک نیمه در، نیمه ی دیگر را؛ اما یک نیمه ی در، در نیمه ی دیگر، حل نمی شود، محو نمی شود،نابود نمی شود. این شبیه شدن ها، مساله یی‌ست که باعث می شود، ما غالبا تنها بمانیم...

ما می خواهیم کسی با ما باشد که «ما» نباشد، دستگیرنده ی ما باشد و دستگیرنده اش باشیم، هشدار دهنده ی به ما باشد و هشدار دهنده ی به او باشیم، بیدار کننده ی ما و بیدار کننده اش... رفیقی که تو را دائما تایید میکند یا تحسین، اسیر است نه رفیق.

(برش هایی از کتاب ابوالمشاغل، نادر ابراهیمی)







پ ن:

در انتخاب رفیق به شدت دقت فرمایید

پ ن:

از آنجایی که حتی دو سنگ هم از پی برخورد با هم تاثیراتی را از هم می پذیرند 

به خدا قسم آدم ها نیز از هم تاثیر میپذیرند

پ ن:

ترکیب رفاقت هایتان ان شا الله نا مانوس و جیغ نباشد.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۲۱:۱۱
مسیح

(در سنگر فرماندهی،پشت‌جبهه،در‌سکوت‌شب)

+باید برگردم عقب

(در حال رفع نقایص کالک عملیاتی)

_الان؟

+بله امشب برم بهتره،اگر نه فردا صبح زود

_و اگه بگم نمیشه؟

+یه کاری بکن بشه رضا جان، باید برم

_سینا فردا عملیات ما اعلام ظرفیت کردیم، اگر سرباز ساده بودی یه کاریش میکردم،تو فرمانده‌دسته‌ی منی

+میدونم‌رضا،ولی باید‌برم،نمیتونم بمونم

_چه اتفاقی داره میفته تو تهران که حاضری دسته رو قبل عملیات‌ول کنی بری؟

+مائده و زهرا رو میتونی ول کنی تو خیابون به امان خدا؟

_معلومه که نه،تو خونه جاشون امنه،خیابون‌چرا؟

+اگر خونه ای نباشه چی؟

_عملیات فرداست‌سینا الان رمزی صحبت نکن

+صاب خونه جواب کرده‌فرداست که اساس بیاد وسط خیابون‌،باید برم اوضاعو درست کنم،نمیشه بمونم

_پول رو حواله کن،نداری؟ من میگم بابام ببره دم خونتون،اصلا با‌صاب خونه طرف شه

+خودت باشی دلت رضایت میده اینکار رو بکنی؟

_شب عملیات‌باشه،آره رضا تو بری یه دسته بی سرپرست میشه،من ندارم جای تو بزارم،بری یه دسته صاب خونه بی مرد خونه بشن خوبه؟

+رضا باید برم،تو صدای زهرا رو پشت تلفن نشنیدی،ترسیده بود

(رضا نفسی میکشد و آرام دست به قلم‌میبرد و برگه را امضا میکند)

_من راه حل بهت دادم اما نمیتونم زورت کنم وایسی..

(سینا ارام برگه را از روی زمین برمیدارد و آرام سنگر را ترک میکند در آستانه در با صدای رضا متوقف میشود)

_ولی سینا،من فکر میکنم صدای بچه ها فردا پشت بیسیم دل لرزونک تر باشه

(سینا زیر لب خداحافظی میکند و با ماشین تدارکات به پشت خط میرسد)

(سینا با سرعت به تهران میرود مسئله را حل میکند و بدون فوت وقت خودش را راهی خط میکند، صبح روز بعد سینا به خط میرسد و وارد سنگر پشتیبانی عملیات میشود، عملیات گره خورده و طول کشیده، صدای بی سیم محیط را پر کرده)

_سلام برادر چه خبر از خط؟

+سلام برادر سینا، کار گره خورده، سمت چپ رضا گیج میزنه، اوناهم آتیش رو ریختن رو سمت چپ

(با دستش کرک های روی مکت را میکند)

_بیسیم رضا کدومه برادر

+وسطی

(دست میبرد تا بیسیم را بردار که صدا بلند میشود)

؛صالح صالح رضا، صالح جان..چپ من گیج میزنه..من دارم میرم سر وقتشون..ساعی رو گذاشتم جا خودم بسیم دستشه..میرم بلکن چپ رو به راه راست هدایت کنم..عجالتا...

(با صدای انفجاری صدای رضا قطع می شود، حجم صدای فش فش بی سیم ها سینا را دیوانه کرده، دست هایش را محکم روی سرش میگیرد)






پ ن:

دوراهی های سخت 

پ ن:

خدایا ما مرد امتحانات سخت نیستیم

۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۷ مرداد ۹۵ ، ۰۳:۰۶
مسیح