icon
بایگانی آذر ۱۳۹۵ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۲۶ مطلب در آذر ۱۳۹۵ ثبت شده است



تصویر پایینی رو که یادتون هست

مربوط به همون پروژه ی به نتیجه نرسیدست

امروز به دستم رسید عکسش

گذاشتم کنار هم به یاد اون پروژه


انصافا همونه :)

۳ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۲
مسیح

شب یلدا را چند سال پیش

توی راه کربلا بودیم

اربعین

با هزار سختی یک جا گیرآورده بودیم برای خواب

وسایل را جمع کردیم که بخوابیم

سرمان که روی کوله رفت

یکی از همسفری ها به ما زد که: میخوابی؟؟

گفتم: اره دیگه

گفت: شب یلداست امشب پاشو ببینم

ما پاشدیم

دیدیم چند نفری گرد هم نشستیم با دو انار و کمی پرتقال

و هرکی هم از توشه راه آجیلی داشت آورده بود

عده ای هم بیسکوییت گذاشته بودند

روز قبل از رسیدن به کربلا

یلدا گرفتیم

یکی از بلندرتین شب ها را در کربلا یلدا گرفتیم


یلدای به یاد ماندیی بود


خداروشکر






پ ن:

شب یلدای شما مبارک و به خوشی ان شا الله

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۳۰ آذر ۹۵ ، ۰۲:۵۰
مسیح

فیلم  (ایستاده در غبار) در رابطه با زندگی احمد متوسلیان است، قسمت خوبی دارد که در آن حاج احمد با شدت و سخت گیری و خشونت فراوانی در حال آماده کردن نیرو ها در تمرینات است.

بعضی ها از سخت گیری های او خسته شده بودند و او در جواب میگفت نیروی صد در صد آماده تلفات کم و موفقیت زیاد تو میدون داره، اینجا اذیت میشی تا تو میدون وا ندی!

بعضی ها خیلی وقت ها شده که به من گفتند: تو اینقدر که سر ما خودمانی ها نقد داری و غر میزنی شده گاهی یقه آنوری ها را بگیری؟

و بنده عرض کردم

که اینوری ها از نظر من لشکر ما در جنگند

من وقتی میبینم لشکر جنگ ما فشل و از هم وا رفته و لوس و ننر و در مسیر انحراف است

بگویم عیبی ندارد؟ حالا چیزی نگوییم؟ دلشان نشکند؟ زشت است بقیه بشنوند؟ این ها از خودمانند؟

خیر

همین میشود که وقتی تو سه تا پاتک‌ کوچک‌ میخوریم 

یک دفعه مواجه میشویم با لشکری که نه تنها میگویند جنگ چیز بدی است

بلکه یک دفعه تز های آن طرفی هم‌میدهد

و بعد از یک مدت لشکر را ول میکند و دانسته یا نادانسته لباس دشمن تن میکند.

آن وقت تو میمانی و یک لشکر که از داخل از بین رفته و کالک عملیاتیی که به تو میگوید باید حمله کنی.


صد در صد آمادگی 

صد در صد عملیات 



پ ن:

قرار بود قشر خاکستری را تصاحب کنیم و بعد تکلیفمان را با آدم های سیاه روشن کنیم

ولی کمی جلو رفتیم و به سپاه نگاه کردیم، دیدیم عده ای در سپاه خودمان خاکستری شدند‌... .

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۸ آذر ۹۵ ، ۲۲:۵۳
مسیح

بچه وقتی گشنه میشود چه میکند؟

گریه میکند، آن هم با صدای بلند

یعنی من گشنه ام! به من چیزی بدهید!

غذای نداشته اش را فریاد میکند


یک آدم وقتی به او درد زیادی میرسد چه میکند؟

فریاد میزند جیغ میزند

سلامتی نداشته اش را فریاد میکند


همه ما شب های قدر چه کار میکنیم؟

فریاد میزنیم آرام یا بلند

معصومیت از دست رفته مان را فریاد میکنیم

یعنی نداشته مان را


ما برخی از نداشته هایمان را فریاد میکنیم!

حق هم داریم

درد نداشتن درد بدی است

هرکجا که بتوانیم فریاد میکنیم

اما باید بدانیم

بعضی نداشته ها را میشود فریاد کرد

اما بعضی دیگر را نمیشود

آن نداشته ها حرمت دارند

وقتی فریاد شوند بی حرمت میشوند

و وقتی وقتش برسد که تبدیل به داشته هایمان شوند

دیگر آن طور که باید نیستند

آن رنگ و بوی بکر نداشته گی را برایمان ندارند


درد این روزهای خیلی هامان

فریاد این نوع نداشته هاست

صبر نکردن بر این نوع نداشته ها





پ ن:

فلسفی، مبهم، مغشوش، گنگ

خودم اگر بخواهم چند سطر بالا را نقد کنم این ها را میگویم :)

ولی امیدوارم شما اگر خواندید برداشت دقیقی داشته باشید

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۷ آذر ۹۵ ، ۰۲:۰۴
مسیح

وارد یک جمع غریبه میشدیم

آدم هایی که برای اولین بار میدیدم

بعد مادر با لحنی آرام کمی با غرور میگفت:

اینم آقا پسر من فلانی..

تا این را میگفت، منی که تا قبل این کلام هم پشت مادر پناه گرفته بودم، این بار با شنیدن این کلمات از زبان مادر و شروع شدن احوال پرسی جمع، جستی میزدم و از اولین درز وارد چادر مادر میشدم... بعد تصویر جمع را از لا به لای منفذ های چادر که حالا با نور تابیده شده با آن قابل رویت بود میدیدم.

وقت دکتر داشتیم

مریض حال و خسته و بهانه گیر

وقتی نوبت به نوشتن دارو میشد، استرس تمام وجود را میگرفت که نکند یک وقتی دکتر از آن سوزن های دردناک بلند توی دفترچه بنویسد، قبلش هم کلی خط و نشان میکشیدم که قرص میخورم اما آمپول نه! بعد وقتی حواسم نبود مادر آرام به دکتر میگفت: بنویسید آقای دکتر.

وقتی مادر نسخه را از داروخانه میگرفت، و توی کیسه رد و نشان آمپول را میدیدم که باید همان موقع هم میزدم، گریه را شروع میکردم و دست آخر لحظات رفتن به سمت اتاق تزریقات از اولین ورودی میرفتم زیر چادر مادر و لباسش را محکم چنگ میزدم که نمی روم!

بعد باقی صحنه را از منفذ های توی چادر میدیدم

در راهپیمایی، وقتی گاهی آفتاب اذیت کننده میشد و طاقت من کم، آرام آرام خودم را میچپاندم زیر چادر مادر که حالا سایبانی متحرک و خنک شده بود و سعی میکردم هماهنگ با قدم های او قدم بردارم که مبادا از این سایبان جا بمانم

و بعد مردم را از لا به لای آن منفذ های کوچک دید میزدم.

گاهی هم در مواقعی که خوابم میگرفت، زیر همان چادر مثل یک پناهگاه امن، به خواب میرفتم


زیر چادر یک جور هایی مثل شنل نامریی هری پاتر بود، یک سپر امن دفاعیی، که زیر آن نه گزندی به تو میرسید و نه کسی تو را میدید

هرگاه موقعیتی نا خوشایند میشد میپریدی زیر آن

و این یعنی از حالا به بعد در امان بودی


روزهای زیادی از آن دوران گذشته

دست و پای من رشد کرده

روی صورت هم موهای زیادی درآمده

و لپ کلام اینکه دیگر زیر چادر مادر جا نمیشوم

ولی هنوز گاهی در مواجهه با موقعیت هایی

دوست دارم

از اولین ورودی موجود

جست بزنم زیر چادر مادر

در پناه این سپر امن دفاعی

تا گاهی

بعضی نگاه را نبینم

درگیر بعضی موقعیت ها نشوم

بعضی وقتها که کم آوردم فرار کنم

و ...

اما حیف

که دیگر

زیر چادر مادر

جا نمی شوم!






پ ن:

زیر چادرش جا نمیشوم

اما این دلیلی نمیشود که او هنوز سپر دفاعیی نباشد

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ آذر ۹۵ ، ۰۲:۱۹
مسیح

به دلیل حجم بالای ویدیو دیگر اینجا بارگذاری نمیکنم

اگر در کانال هستید که ان شا الله دیده اید اگر هم نه وقت داشتید سری به دی یا لوگ بزنید و نماهنگ جشن تکلیف نوجوانان پیش آقا را ببینید، حال خوب کن است

اگرهم کانال خامنه ای دات آی آر را دارید از همانجا دانلود کنید.






پ ن:

ببینید که از کفتان نرود..

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۵ آذر ۹۵ ، ۱۹:۰۸
مسیح




چند بهار آزادی دیگر بباید
تا تو آزاد شوی...؟






پ ن:
حلب آزاد شد...
پ ن:
در فیلم ماتریکس، شخصیتی وجود دارد به نام مامور اسمیت، با کت و شلوار مشکی و کروات مشکی، که به تنهایی مقابل نئو و یارانش ایستاده.
مامور اسمیت در فیلم شخصیت منفیست، و به پایان فیلم نیز کاری نداریم.
اما در قسمتی از داستان، اسمیت به قابلیتی از طریق ارتقاء خود دست می یابد که میتواند به وجود هر کسی راه پیدا کند و او را کاملا شبیه خود کند. اسمیت از این طریق آرام‌آرام‌ به لشکری بی پایان دست پیدا میکند. اسمیت قابلیت دیگری هم دارد. او هر وقت اراده کند در هر موقعیت جغرافیایی میتواند به واسطه ورود به کالبد شخص دیگری در آن منطقه ماموریتش را انجام دهد. اسمیت خلل ناپذیر است.
یک جورهایی داستان انقلاب اسلامی و دنیا شبیه شخصیت پردازی مامور اسمیت فیلم ماتریکس است.
نفوذ می کند، تکثیر میشود، و برای عملیات و کار متوقف به هیچ جغرافیایی نیست.
هر کجا که بخواهد به کسی دست پیدا میکند.
خلل ناپذیر است و تنها راه از بین بردنش نفوذ در داخل او و دستکاری کد های اوست که هیچ وقت امکان پذیر نیست، زیرا او مدام خود را به روز میکند و پشتوانه اش نه افرادند نه کشور ها..
بعضی ها شاید بگویند اینها شبیه به تعریف ویروس است!
نمیدانم شاید انقلاب اسلامی ویروسی است که دستگاه ظلم را منهدم میکند.
پ ن:
تابلو کار صادق است صادق لطفی زاده

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۲۲:۱۸
مسیح

همسایه مان عمر کشون زنانه گرفته

صدای کف زدن هایشان توی منزل ماست

خانم جلسه ای با سبک های شادمهر و فریدون و خواننده های مختلف شعرهای عمر کشون میخواند

و خانم ها همراهی میکنند آلا لالای لالای لای و کل میکشند...



پ ن:

ای کاش جهالت شاخ و دم داشت

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۳ آذر ۹۵ ، ۱۶:۳۳
مسیح

میگفت:

خیلی خستم

گفتم: چرا؟

گفت: کارا زیاده باید انجامش بدم، چاره دیگه ای نیست

گفتم: چرا هست

گفت: چی؟

گفتم: تمرین کن نه گفتن رو

گفت: نمیشه که 

گفتم: چرا نشه، راحتم میشه

گفت: وقتی میبینی کسی نیست بار رو بلند کنه و تو میتونی باید بلند کنی

گفتم: همه بار ها که به دوش تو نیست تو زن و بچه داری باید به فکر اونا هم باشی 

گفت: چی میگی مرد حسابی؟؟ فردای قیامت وایساد جلو روم و زل زد تو چشام و گفت من جونمو دادم تو چه کردی؟ چی بگم؟؟

گفتم: نمیگه، تو کارات رو کردی

گفت: نکردم خودمو که نمیتونم گول بزنم

گفتم: خب اینطوری تموم میشی 

گفت: آخر هممون تموم شدنه، بزار روغن ریخته رو نذر جای بهتری کنیم



پ ن:

کداممان حاضریم تمام شویم برای انقلاب تا انقلابی دیگر شروع شود؟

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۲۳:۳۲
مسیح
یک موردی بین خوراکی ها و سینما هست که در مقام مقایسه تا حدود زیادی شبیه هم است.
چیپس (مخصوصا اگر مزه باشد) پفک (اگر از آن کرانچی ها تند و آتشین باشد) نوشابه (اگر تولید داخل باشد) پنیر پیتزا (در حدی که وقتی دست زیر لقمه میبری کش بیاید) و هزار یک مورد دیگر خوراکی لذت بخش که بعضا با خوردن آن ها روحمان تازه میشود، با اینکه خوش مزست اما مضر است.
یعنی با خوردنش کمک میکنیم تا عقربه شمار عمر کمی تند تر حرکت کند. چاره اش یا جایگزین کردن است یا کم خوردن و یا حداقل لذت نبردن از خوردن آن. (این لذت نبردن از خوردن آن داستان دارد، اگر لذت نبری حداقل اشتیاق مصرف بعدی کم رنگ تر میشود یا کندتر)

اساسا دنیای سینما و محصولاتش هم تا حدود زیادی از این قاعده پیروی میکنند.
فیلم هایی هستند که بسیار زیبا و جذابند اما مضر اند. فیلم از لحاظ بازی ها و دکوپاژ و میزان سن و فیلم نامه و پرسوناژ ها و هزار اسم قلمبه سلمبه دیگر فیلم خوبی است، حتی در آی ام دی بی نیز جزو 100 فیلم برتر دنیاست! اما دیدنیش مضر است. مضر لذت بخش.
منتها فرق این مقوله سینما با خوراکی ها این است که با داشتن تبصره هایی میشود تا حدود زیادی از این فیلم های خوب مضر را دید (بعضی ها را هم اصلا نمی شود دید). آن هم داشتن دانش حداقلی سینمایی و سواد بصری و یک کوچولو علوم دیگر است.
سینما به واقع مثل تر دستی است. بعضی هایمان در حرکت اول متوجه نمی شویم چطور شد. خیلی هامان حتی در چند بار تکرارش هم نمی فهمیم چه شد!
برای همین وقتی گاهی رمزش را برایمان می گویند، نا غافل روی دستمان میزنیم و می گوییم: به همین سادگی؟
سینما در بیشتر اوقات موجود قابل اعتمادی نیست تا ما به راحتی چشمهایمان را برای دیدن اثری از او تقدیمش کنیم. گاهی حماسه زنانه به ما نشان میدهد اما پس آن دنبال مفاهیم فمنیستیست. گاهی معضلات اجتماعی را برای ما نشان میدهد اما پس آن ترویج معضل است. گاهی یک کمدی مفرح را به نمایش میگذارد اما پس آن به سخره گرفتن مفاهیم مقدس است.
گاهی این پنهان کاری ها در لایه اول اوست گاهی لایه های زیرین.

در کل هنگام مواجهه با سینما مثل هفت تیر کشی باشید که تمام مدت دست بر غلاف دارد و هر آن منتظر کشیدن اسلحه و شلیک گلولست.. چون سینما از ثانیه اول تا آخر مشغول گلوله باران شماست. گلوله هایی از جنس پیام، گاه خوب و گاه بد، گاه مرئی گاه نامرئی.





پ ن:
جدی بگیریم چیزهایی را که برای تماشا انتخاب میکنیم.
پ ن:
فیلم ببینیم، گاهی فیلم ها از کتاب ها بهترند.
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ آذر ۹۵ ، ۰۰:۰۴
مسیح