icon
بایگانی ارديبهشت ۱۳۹۲ :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۳ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۲ ثبت شده است


//bayanbox.ir/id/3590062930019069324?view

ساعت پنج و نیم

داخل خانه ی ا.ه.ر


پدر در خانه برروی صندلی خود یک لم داده و سر در جیب تفکر فرو برده.

اعضای خانه گرد آ گرد پدر حلقه زده اند و ایستاده اند.

در سکوت فرو رفته اند و کسی جرات ندارد حرفی بزند.

افراد خانه مدام یک نگاه به ساعت و یک نگاه به پدر دارند که ببینید بلاخره عکس العمل پدر چیست؟

ساعت5:29 دقیقه است و همه در فکر این هستند که دارند زمان را از دست می دهند.

همه در دل میگویند: نکند پدر تصمیم نگیرد. نکند پدر زمین و زمینیان را که در انتظارند را لنگ در هوا بگذارد.

راس ساعت 5:30 صدای تلفن کنار دست پدر فضای سکوت خانه را میشکند و همه از خلصه فکریشان بیرون میپرند.

پدر گوشی را برمیدارد و بعد از سلام آرام آرام چهره گرفته اش باز میشود و لپ هایش گل می اندازد.

گوشی را میگذارد ، رو به اعضای خانه میکند و میگوید:

بسم الله رحمان رحیم


برویم.. .


و پدر رفت تا برای همیشه رفته باشد.

۲۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۲ ، ۱۶:۴۳
مسیح

//bayanbox.ir/id/3060189636160314803?view


هوا نسبتا بهاریست و شب شام غریبان فاطمی! تشیع جنازه حضرت مادر.

ایستاده ام در گوشه ای از میدان شهدا، تکیه داده ام به وانتی که کنار دستم پارک شده. در سمت دیگرم فروشگاه لوازم و کتاب مذهبیست.ساعت حدود 10 شب است اما جمعیت زیادی منتظر شروع مراسم اند و گروهی کمی آن طرف تر نشسته اند برروی آسفالت سرد خیابان و دورهم پچ پچ میکنند. تابوت نمادین مادر سمت راست من بروی یک بلندی همراه با شمع های زیادی که احاطه اش کرده قرار دارد. روبرو باندهای بزرگی قرار دارد و یکسره از ساعت9 شب مشغول پخش مداحیست. ترک های بسیار مناسبی از مداحی های محمود کریمی انتخاب شده که هر از چند گاهی باعث میشود به یکباره بغض من و چند نفر دیگر بترکد و اشکی از گوشه چشم ها جاری شود.

ایستاده ام کنار وانت مذکور و مدام در حال فضا سازی مداحی های سیال در هوا هستم. ناگهان وانت استارت میخورد و میخواهد دنده عقب بگیرد و تغییر موضع دهد، بااینکه دوست ندارم تکیه ام را از وانت بردارم و فضای خلسه فکریم بهم بخورد اما مجبور به تغییر جا میشوم. چشم میگردانم و میبینم که یک جا در کنار تابوت مادر خالیست. سریع خودم را به کنار تابوت میرسانم و تکیه ام را اینبار به محل قرار گرفتن تابوت مادر میدهم.

حس بهتری از تکیه دادن به وانت دارد، انگار سر سپرده ام به دامن مادر. از ابتدای آمدنم به میدان و قرار گرفتن در حال هوای شام غریبان مثل ماتم زده ها شده بودم. یک جورایی منگ و گیج و بهت زده. بعد از مدتی ایستادن حالم اندکی جا می آید و دست میبرم به سمت کیفم تا دوربینم را دربیاورم. بازی نور و سایه فضای زیبایی به منظره ی روبرویم داده بود اما هرچه میکنم دستم به شاتر نمی رود. اصلا حس و حال هیچ کاری را ندارم.

دوربین را در کیفش قرار میدهم و به روی دوشم می اندازم و آرام و بیصدا مشغول زمزمه ی مداحی های سیال در هوا میشوم.

در حال خودم هستم که ناگهان حس میکنم دستی قسمتی از لباسم را گرفته و مدام تکان میدهد، از فکر بیرون می آیم سرم را به سمت پایین می آورم و دخترکی میبینم در قد و قامت یک کودک 6/7 ساله! دسته ای فال به دست گرفته و با چشمانش خیره شده به چشم من. نگاهش را هم سر سوزنی بر نمیدارد. برخلاف دیگر هم نوعانش یکسره زیر لب ورد نمی خواند و مخت را به کار نمیگیرد. چشمان معصومی دارد اما من که هنوز حس کرختی و منگی یم برطرف نشده بی توجه به احساسات و حرفهایی که از نگاه دخترک به سمت من شلیک میشد، سرم را بالا می آورم و باز بی هدف به نقطه ای دیگر خیره میشوم و دخترک از زیر نگاه بی تفاوت من آرام آرام در میان پاهای بلند دیگر حاضرین گم میشود.

چند لحظه بعد ذهنم صحنه قبل را دوباره به نمایش میگذارد و من بعد از آنالیز نگاه دختر تازه متوجه نوعی معصومیت بکر در نگاهش میشوم، نمی دانم شاید در آن حال و هوا به قولی جوگیر شدم اما معصومیتش قابل تفسیر نبود، ناخود آگاه اول به فکر یتیمان مادری که همان موقع تابوت نمادینش در کنار بود افتادم و بعد یاد خواهرزاده 3ساله خودم.

چشمان دخترک در بارش هزار باره ذهنم، من را از چرت فلسفیم درآورد و لحظه ای بعد چشمان من نرم نرم در بین جمعیت به دنبال دخترک.

دست در جیبم میکنم که ببینم چقدر از وجه رایج مملکت در جیب تار عنکبوت گرفته ام وجود دارد. دسته پول را در می آورم و بعد از وارسی تک تکشان یکی را انتخاب میکنم و تا سر از پول بر میدارم میبینم که دخترک روبرویم حاضر است، دخترک جایی نرفته بود، دو قدم آن طرف تر مشغول شمارش فال هایش بود و شاید به این فکر میکرد که آیا می تواند دو یا سه تا از این فال هارا به دل بی قراری بفروشد.

نمی دانم چرا نگاه و قامتش من را یاد همان کودک گل به دست فیلم خداحافظ رفیق می اندازد!!

با دست به او اشاره میکنم که بیاد و اوهم با برداشتن دو سه قدم جلوی من حاضر میشود. اسکناس در دستم را به او میدهم و اوهم دسته فال را روبروی من میگیرد.

دست میبرم و بدون نیت فالی برمیدارم، خودم هم میدانم که قصدم خرید فال نیست. دخترک با حساب سرانگشتی حس میکند که اسکناسی که به او دادم از حد پول فال بیشتر است و سعی میکند باقی پول را به من برگرداند که من با احساس غرور به او میگویم: باقیش مال خودت!

از این سخاوت خودم به حدی سرمست میشوم که ناگهان فکر میکنم بهترین آدم آن جمعم. حالا دیگر چشمانم دخترک را رها نمیکند. میخواهم ببینم که عکس العملش بعد از گرفتن این وجه چیست؟ او پول را میگیرد و بعد از قرار دادن در جیبش، دسته فال را مرتب کرده و با چشمانش به دنبال کس دیگری میرود. نفر کناری من را انتخاب میکند و به او خیره میشود. مرد به دوستش میگوید: (بخریم سعید؟ گناه داره) و دوستش میگوید: نمی دونم! خب بخر. دخترک باز دسته فال را به مقابل مرد میبرد و اوهم فالی برداشته، پول را میدهد و بریده بریده شروع به خواندن شعر میکند ولی از آنجایی که معلوم است محض رضای خدا حتی تا به حال یک بیت شعر هم نخوانده میرود سراغ معنی و پیش بینی حافظ.

باز دخترک چشم میگرداند اما اینبار به جای یک مشتری برای فروش فال نگاهش به دختر بچه ی هم سن و سالی که دقیقا دوقدم با او فاصله دارد می افتد! نگاهش با نگاه آن دخترک غریبه جوری گره میخورد که بی اختیار به سمت او میرود و آرام روبروی او می ایستد،دسته فال را پایین می آورد و تنها به او خیره میشود. معلومست که این نگاه نگاه انتخاب مشتری نیست!

در حین همین رد و بدل نگاه و احساس بین او و دختر غریبه ناگهان گل لبخند بر چهره دختر بچه غریبه میشکفد و با پاسخ لبخند از طرف او یک رفاقت صمیمی و گرم در همان لحظه حتی برای لحظاتی کوتاه درمیان خودشان شکل میگیرد.

دخترک دست میبرد و تعدادی از فال های دختر فال فروش را برمیدارد و دختر فال فروش هم بی توجه به فال ها تنها خنده تحویل دخترک غریبه میدهد. در عرض چند دقیقه آنقدر رفاقتشان صمیمی میشود که صدای قهقه شان میدان را برمیدارد.

مادر دخترک که فکر میکند دختر فال فروش برای فروش فال هایش دارد اینکارها را میکند و ممکن است همین رفاقت چند لحظه ای به ضرر جریان تربیتی دخترش ختم شود دست میکند به داخل کیفش و اسکناسی ناچیز از کیفش در میاورد و به دخترک میدهد و در عوض یک فال بر میدارد و با نگاهش به دختر میفهماند که دیگر دست از سر دخترش بردارد.

در نگاه هردو دوختر بچه امید به تداوم این رفاقت آنی اما شیرین پر کشید. از چشمانشان معلوم بود که اصلا راضی به اتمام این رفاقت نیستند اما این رسم دنیایی بود که هردو دختر تا تجربه کاملش خیلی راه داشتند.

دخترک پول را میگیرد و سرش را برمیگرداند که برگردد. نوعی بغض که شاید ختم به گریه نشود گلویش را گرفته. مادر دختر بچه ای که فال را خریده متوجه میشود که تعدادی از فال های دخترک فال فروش دست دخترش مانده. سریع دختر فال فروش را صدا میزند که فال هایش را بگیرد اما دخترک که با اطلاع اینکار را کرده میگوید: مال خودش نمیخوامشون.

مادر دخترک بهت زده جوری دختر فال فروش را نگاه میکند که دیگر زبانش بند می آید اما به زور هم که شده با ایما و اشاره به دختر فال فروش میفهماند که باید این فال ها را بگیرد و دختر هم با بی میلی اینکار را میکند و یک لبخند ناب هدیه به دختر بچه و مادرش میدهد.

دخترک به راهش ادامه میدهد و باز دسته فال را محکم به دست میگیرد.


من کنار تابوت مادر محو این صحنه شدم. هنوز منگم. پاهایم از شدت خستگی زق زق میکنم.


صحنه بعدی را به یاد نمی آورم!!!

شاید رفتم..

شاید ماندم..

_________________________________________________________________________________

پ ن 1: کامپیوتر رو روشن کردم که بنویسم، نمیدونم چی شد این خاطره یادم اومد!

پ ن 2:کلیپ تشییع شهدای شلمچه که برای اختتامیه راهیان دانشگاه ساخته بودیم. فک کنم خیلی قشنگه! قربون دست و پای  بلوریش!

شاید بعدا بتونم آپلودش کنم با وضعیت اینترنت الان واقعا کار حضرت فیله!

پ ن 3: برام دعا کنید این روزا یکی از پیچ های سرنوشت ساز زندگیمه!





۲۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۱۷
مسیح


http://upload.tehran98.com/img1/yz14cih1qf2u8yvg8si.jpg



داری در خیابان راه میروی که ناگهان به جلوی ویترین بوتیکی میرسی. لباس ها رنگ و وارنگ زیر نور پردازی ماهرانه صاحب مغازه به رقص آمده اند.این یک دام از پیش تعیین شده است. چشمت که به لباس ها که می افتد ناگهان خودت را میبازی. حس عجیبی تو را فرا میگیرد، تو دل بسته شده ای!

جا مدادیت را از کیفت در میاوری ، دست میبری که از میان آن همه خودکار گوناگون یکی را انتخاب کنی اما همیشه انتخابت یکیست یک خودکار خوش رنگ و لعاب که انتخاب همیشگی توست، یادت می آید آن دفعه ای را که آن خودکار را گم کرده بودی و آن روز همش دلت پیشش بود که آیا پیدا میشود یا نه! بعد آخر معلوم شد که پشت گوشت جا مانده. این یعنی اینکه تو به آن خودکار دل بستی. یعنی تو دل بسته شدی!

صبح شده میخواهی از خانه بیرون بزنی. به سراغ کمد لباسهایت میروی. لباس های گوناگونی انتظار پوشیده شدن از جانب تو را میکشند اما اکثر اوقات انتخابت یکیست، همان لباسی که حس میکنی در آن به حد بالایی از زیبایی میرسی که اکثرا جدید ترین لباسیست که خریدی. هر وقت در طی فرآیند اتو شدن لباس های محبوبت اشکالی پیش می آید اعم از ساییدگی یا سوخته گی و یا.... همان جا مینشینی و ماتم میگیری. این یعنی تو به آن لباس دل بستی. یعنی تو دل بسته شده ای!

شب هنگام همان موقع که خوابت نمی برد و تو هی با خودت کلنجار میروی و نمی شود میروی دست میکنی از داخل کشو موبایلت را در می آوری.هدست را به آن وصل میکنی، آرام بر روی تخت خواب دراز میکشی و از داخل لیست پخش آهنگ هایت ترک5 را انتخاب میکنی، شروع میکنی به گوش کردن. آهنگ تمام میشود و خود به خود سیستم به اهنگ بعدی میرود که تو دکمه ای را میفشاری و خواستار باز پخش آهنگ می شوی.
از میان صدها ترک تو تنها همین یکی را گوش میدهی و اگر در این بین شارژ گوشی تمام شود و یا هر اتفاق دیگری بیفتد که تو نتوانی آن آهنگ را گوش دهی به یکباره به هم میرزی و از لحاظ روحی دچار کوفتگی میشوی. این یعنی تو به آن آهنگ دل بستی. یعنی تو دل بسته شدی!

از میان غذاها یکی هست که وقتی بویش را حس میکنی دست و پایت شل میشود. وقتی آن غذا را در خانه درست میکنند تو با هربار فرو بردن هوای آغشته به بویش سر مست میشوی. حالا احیانا اگر در جای دیگری مثلا در مهمانی این غذا را درست کنند با همین بو و همین رنگ اما وقتی میخوری طعمش همان نباشد جوری توی ذوقت میخورد که حساب ندارد. این یعنی تو به طعم آن غذا دل بستی. یعنی تو دل بسته شده ای!

در دانشگاه داری راه میروی که ناگهان در میان جمعیت حاضر در دانشگاه چشمت به چشم و ابرویی می افتد، ناگهان دلت فرو میریزد. دو قدم آن ور تر چشم و ابروی دیگری  را میبنی و باز داستان تکرار میشود. سرت را برمیگردانی به سمت مخالف باز هم یک سوژه دیگر. این یعنی تو در یک بازده 2دقیقه ای از زمان، 10"11 بار دلت را باخته ای، با اینکه در نوع خودش فاجعه ایست عظیم اما به هر حال این یعنی تو دل بسته شده ای!

چپ میروی دل بسته میشوی!

راست میروی دل بسته میشوی!

بالا میروی دل بسته میشوی!

پایین می آیی دل بسته میشوی!

و اصلا عجیب است ، انگار دلت نوچ شده و یا چسبانکی شده! چون همینطور دل بسته میشوی!

دلت خاصیتی پیدا کرده شبیه آهن ربا با این تفاوت که برایش فرقی نمیکند به چه چیزی بچسبد! به عالم و آدم میچسبد!

و خلاصه که دلت گند هرچه دلبستن و دلدادگیست را در آورده!

و صاحب فردای این روز، ما را ببخش چون دلمان انگار عهد کرده که گیرای قطب موافق نباشد، مثل آهن ربا!

و راستی نکند که آهن ربا هم انسانست! و یا شاید هم انسان آهن ربا!


http://upload.tehran98.com/img1/1inuyxb36tui2irz3if.jpg

پ ن 1: فردای این روز جمعست.
پ ن 2: چند روزی است دلم را به کاسه پیرکسی در خانه باخته ام، چون هرچیز که میخواهم بخورم در آن میخورم.
پ ن 3:طرح ها کار حقیر است.


۲۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۵ ارديبهشت ۹۲ ، ۰۳:۱۸
مسیح