icon
ویژه نامه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است
آخرین مطالب

۲۵۰ مطلب با موضوع «ویژه نامه» ثبت شده است



+ضرر کردیم محمد حسین..ضرر کردیم.. هی بهت گفتم تا راه سوریه و عراق بازه بیا بریم

بستن درو..

_چی چی میگی، بستن درو بستن درو!

خدا مگه درو رو بنده هاش میبنده؟؟

+شعار نده محمد.. سعید رفت، مجتبی رفت، کاظم رفت.. من و تو موندیم حالا تو این سرما مثل سیخ وایسادیم جلو یه مشت احمق سیبیلو..چی دادیم چی گرفتیم؟

_تو دردت این که حتما تو سوریه و عراق شهید شی؟ مثلا اگه امشب اتفاقی برات بیفته راضی به شهادت نیستی؟

+دفاع از حرم بی بی کجا این کجا؟

_داداش جون، کسی درِ شهادت رو روت نبسته، تو برو سمتش اون باز میشه، راهی که تو میری چیز دیگست، گردن خدا ننداز چیزی رو

+نمیفهمی چی میگم محمد حسین نمیفهمی!

@وسایلتون رو بردارید یه خیابون میکشیم جلو!! راه بیفتید!

# حاجی تجهیزات چیزی نمیدن بهمون؟ همینطوری؟؟

@گفتن مسالمت آمیز

# یعنی ماچشون کنیم؟ تو گلستان همه قداره ورداشتن!

@با من بحث نکن رضا! من خودم به اندازه کافی باهاشون بحث کردم

# حله پس، گوشتااااای قربووووونیییی راااه بیفتیید!


باقی ماجرا رو هم که شما ها بهتر میدونید

محمد حسین ها سر ایمانشون

درب شهادت رو تو پاسداران باز میکنن و امام حسینی میرن

امثال من تا آخر عمرشون به زمین و زمان فحش میدن







پ ن:

اگر تو ذهنت

برای شهادت لوکیشن خاصی قرار دادی

باختی

شهید مثل یه مهاجم شیش دنگه

یه لحظه فرصت پیدا کنه

از توپ مرده گل میسازه...

پ ن:

بعضیا خیالشون راحت باشه

اینقدر پاسدار و بسیجی داریم

که اگر بنا به قربونی شدنشون باشه

امنیتشون تا چندین سال تامین بشه

پ ن:

این وسط محمد حسین گوشت قربونیِ

پ ن:

به جای محمد حسین اسم همه #شهدای_فاطمیه رو بگذارید.

پ ن:

خلع سلاح نیروهای امنیتی اولین قدم از یک نقشه بزرگ

یه قدم برای روز موعود آقایون

۰ نظر موافقین ۳ مخالفین ۱ ۰۳ اسفند ۹۶ ، ۰۰:۲۳
مسیح

شادی یعنی


وقتی زنگ میزنه و میگه:

کی میای؟!








پ ن:

یعنی خدا اگر قرار بمیرم

یکم دیگه نگهم دار برم و برگردم یا در حینش بمیرم

پ ن:

وقتی دوباره میتونی برگردی به سرزمین عجایب*

پ ن:

سرزمین عجایب=جنوب

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۴ بهمن ۹۶ ، ۰۲:۳۶
مسیح


برای مردمی که حافظه تاریخیشان حتی گاهی به زور به شام شبشان خط میدهد

به یادآوری چند سال قبل توقع زیادی است چه برسد به سی و نه سال پیش


از مردمی که اگر بخواهی در نگاهشان بمانی باید یک خروار بزک کنی و حرف های شاز بزنی و برای کشورت هزینه ایجاد کنی

توقع به یاد آوردن مردهایی که از تریبون ها صورت می دزدند

کار سختیست


از مردمی که توده وار حتی بدون ذره ای تعقل به حرف های یک داستان سرای دیوانه گوش میدهند و تا اون بگوید فلانی بد است از فردا در کوچه و خیابان و تاکسی و گوشی هاشان تکفیرش میکنند

توقع تفکر و تعمق در این عکس کار بیهوده ایست


از این مردم فقط باید انتظار شنیدن رژیم چنج داشته باشی

آدم هایی که مثل بابا اتیِ قهوه تلخ، در صورت رژیم چنج هم چند وقت دیگر دوباره ریست میشوند و آن رژیم چنج شده را هم دوباره چنج میکنند.

فراموشی درد کشنده ی انسان های معاصر است

دردی که اگر درمان نشود

دنیا را به کشتن میدهد




پ ن:

#سردار_حاج_حسین_یکتا و #سردار_حاج_سعید_قاسمی و یک دوجین دیگر از تندرو های بی کله، ماه هاست ترک خانه کرده اند و در #کرمانشاه در حال ساختن شهرها و روستاها به تندرو ترین شکل ممکن هستند.

پ ن:

در روزهای جمع آوری کمک برای مناطق زلزله زده بعضی مردم از دادن پول به نهاد هایی مانند سپاه به دلیل تشکیک در رسیدن کمک ها به دست مردم ممانعت میکردند.

پ ن:

سرنوشت بعضی پول های میلیاردی و میلیونی جمع شده توسط سلبریتی ها هنوز در هاله ای از ابهام است.

پ ن:

#سعید_جلیلی از تندرو ترین سیاست مداران جریان حاکم بعد از انتخابات سال نود و دو یک روز راحت نداشته و طبق گزارشات رسیده وی بیشتر شهر ها و روستاهای ایران را زیر پا گذاشته و به تندرو ترین شکل ممکن در حال شنیدن مشکلات آن ها و تلاش برای رفع آن است.

پ ن:

همه ساله هزاران هزار جوان بسیجی تندرو به روستاها و شهرهای دور افتاده و محروم میروند و خدمات به اصطلاح جهادی انجام میدهند.

پ ن:

فراموشی اکسیر حیات قلدرهای نظام است.

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۲۲:۳۰
مسیح



+محسسن..محححسن!! بیا بیاا!

(محسن از لای جمعیت به سختی جا باز میکند و به سمت سلیم می آید)

+بیابیا ببین چشم بنداز تو ویزور، دقیقا به همین قاعده برو جلو، یه قدم عقب تر، جمعیت مدام بهم بریز که کسی ماشین رو ماسکه نکنه، بعد من حرکت کردم تو با من بیا

_بابا آقا سلیم تو این فشار جمعیت من چه خاکی به سرم بریزم؟ جمعیت منو مثل پر کاه داره میبره اینور و اونور!

+ملت دستیار تصویر دارن، من گردن شکسته هم دستیار دارم، ده آخه اون موقع که روزی ده بار میومدی دم در خونه ما گردن کج میکردی که..

_باشه بابا آقا سلیم باشه! نزن اینقدر تو سر ما این موضوع رو عححح

(محسن همانطور که دوباره به سمت خیابان برمیگردد و جمعیت را به سختی میشکافد زیر لب بد و بیراه هم نثار سلیم میکند، سلیم درحالی که چشمش را باز داخل سوراخ ویزور میکند)

+گستاخ...بچه پررو...

(ماشین از دور نمایان میشود، سیل عکاسان و فیلم برداران مثل یک موج به سمت ماشین و لبه خیابان هجوم میبرند تا جای بهتری را صاحب شوند، سلیم اما با آرامش کامل سرجای خود ایستاده و از داخل ویزور به موقعیت محسن که قرار است همه چیز را محیا کند نگاه میکند، ماشین به موقعیت نزدیک می شود، محسن با دیدن ماشین و داخل ماشین دقیقا مثل نقشه عمل میکند و با قدرت تمام جمعیت را بهم میریزد و اطرافش را خلوت میکند اما به جای اینکه فاصله خود را با سوژه حفظ کند از لای جمعیت با صورت خودش را به پنجره سمت شاگرد ماشین میکوبد و دیگر چهارچوب در را رها نمیکند، محسن غرق در دیدار شده، سلیم از شدت عصبانیت مدام سرش را بین ویزور و فضای بیرون جا به جا می کند و آن وقتی که سرش را از ویزور بلند میکند با صدای بلند فحش و ناسزا حواله محسن میکند، داخل ویزور تصویر به این شرح نقش بسته 

یک مدیوم شات عالی با تراکم‌ کم جمعیت دور ماشین و قسمت شاگرد که البته صورت محسن کامل چهره امام را ماسکه کرده

محسن دیگر بعد از  آن اتفاق از ترس هرگز پیش سلیم آفتابی نمی شود)

#قسمت_اول






پ ن:

عکس از قاسم حاج محمدی

به نمایش گذاشته شده در نمایشگاه فصل بیداری

در حوزه هنری

پ ن:

لذتی که از دیدن عکس های تاریخی میبرم با هیچ چیز دیگه ای قابل تعویض نیست

فرصت مطالعه عکس ها

۰ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۴۶
مسیح


برداشت اول: (سال چهل و هشت)

+مادرم، تو رو خدا دست بردار از این کارات

شدیم انگشت نمای شهر!

چرا نمیفهمی این کارا برای تو نیست...

پدرت دیگه نمی تونه سر بلند کنه تو محل، میدونی چقدر حرف پشتته؟!

میگن دختر رو هربار بازداشت میکنن، استغفرالله پناه بر خدا! دنبال چیی میگردی؟؟

نونت نیست، آبت نیست، مبارزه کوفت و زهرمارت چیه؟

به خدا دیروز حمید به بابات گفته بود دیگه نمی تونه وضعت رو تحمل کنه، میدونی اگه ولت کنه بره با یه بچه، یه جو آبرو برای ما و تو نمی مونه؟

خب مثل خانما برو زندگیت رو بکن، به شوهرت برس برا بچت مادری کن!

من نمیدونم اینا رو یاد تو دادم؟؟

این تخم لق مبارزه رو کی تو دهن تو گذاشت! چقدر آخه کله شقی تو دختر...


برداشت دوم: (سال پنجاه و شش)

_دیدیش؟

روسری قهوه ایه، مانتوش خاکستریه!

آره همون. بهش میگن خواهر زهرا!

دخترای مسجد میگن بیشتر از این که زن باشه مرده، از شمال که اومده تهران وقتی رسیده به این پایگاه برای کار کردن و مبارزه سوابق بازداشت و فعالیتش اینقدر بوده که حاج آقا پازوکی گفته شما باید اینجا مسئول باشی، دختره تو شمال ده بار بازداشت شده به جرم برگزاری میتینگ و شب شعر و اینا.

سر همین داستانا شوهرش طلاقش میده خانوادش هم به خاطر فشار همسایه ها و زخم زبونا یه جورایی طردش میکنن، به بچه داره که دیروز دیدم خود حاج آقا پازوکی بردش تو همین مدرسه اسلامی محل ثبت نامش کرد هشت سالشِ.

عاطفه از وقتی اومده همش حواسم پیششه. آرزوم بود مثل اون میبودم.

داستانش رو برای مادرم تعریف کردم، میدونی چی گفت؟؟

گفت: شهلا باهاش دوست شدی نشدیا!

میترسید مثل اون بشم.. ولی عاطفه من جیگر اون رو ندارم والا از خدام بود مثل اون به جای این خاله زنک بازیا وسط میدون باشم!

براش کلاس اندیشه سیاسی گذاشتن! میای از هفته دیگه بریم سر کلاسش؟؟


برداشت سوم: (سال پنجاه و هفت)

@یک عده ای اومدن حرف بردن و آوردن که آقااا وا اسلامااا وا مصیبتا شما یک زن رو تو مملکت اسلامی آوردی مسئولیت اجرایی دادی اونم تو یک نهاد سیاسی!

اینجا جای زن نیست و ...

اولا که برادر یا برادران من، ملاک و معیار تقواست!

دوما اون کسانی که حرف بردن و آوردن و دارن دوبهم زنی میکنند یه تک انگشت سوابق مبارزاتی خانم کمالی رو هم ندارند!

اون زمانی که دوستان استخاره میگرفتند که وارد فاز مبارزه بشیم یا نه هنوز زوده ممکنه مصالح اسلام به خطر بیفته! ایشون تو بازداشتگاه های پهلوی شکنجه میشد

اینقدر کوته فکر نباشید اینقدر مغرور نباشید خانم کمالی از امروز مسئولند و اطاعت از ایشون واجبه این جمله آخر هم خطاب به دوستانی که بحث رو بردند پیش حضرت امام، ایشون خودشون از مشوقین امر بودند و از نزدیک با خانم کمالی آشنا هستند


برداشت چهارم: (سال شصت و چهار)

×قربون سرت برم

شما که عمرت رو تو این راه دادی دیگه چرا از این حرفا میزنی؟

شما که برای هدفت قید همه خانواده و فامیل و آشنا رو زدی چرا از این حرفا میزنی؟

ده آخه شما که دستت تو کاره چرا؟

چه توقعی از من داری؟؟ که بشینم و ببینم؟

همراه با مارش جنگ رادیو با دستم رو میز ضرب بگیرم و مدام گوش بدم چی شد و چی نشد؟؟

شما اینقدر سرت گرم مبارزه و این داستانا بود که نفهمیدی من تو همه این لحظات داشتم شما رو تماشا میکردم!

نگاهم به شما بود! قهرمانم شما بودی! با اینکه هیچ وقت بالا سرم نبودید!

ولی من تو همه اون لحظات پیش شما بودم پشت چادر شما! داشتم میدیدم!

حالا چطور توقع دارید همه چیزایی رو که دیدم انکار کنم و به خودم بقبولونم که شما همون خواهر زهرای مجاهدی که به من میگی نرو!

که مگه من چنتا بچه دارم!

که اگه بری من تنهام!

من پشت همون وانتی بودم که باهاش تو اون غریبی از شمال اومدیم تهران برای مبارزه

از من نخواه که حالا همینجا ور دلت بمونم خواهر زهرا! نه نخواه!


برداشت پنجم: (سال شصت و هشت)

∆حاجی جان، فدات شم، رییس من، تاج سرم، تو رو جون بچت از من نخواه این مورد رو من برم! بابا من جیگرشو ندارم به ولله! عه!

به من بگو تا آخر این لیست رو خودت برو تا ته خبر بده میگم چشم به روی چشم! ولی این مورد رو نه!

بابا مگه این زن چقدر طاقت داره!

به خدا جرات ندارم برم تو چشماش نگاه کنم چه برسه به این اینکه خبر کاوه رو من بهش بدم! کم تهمت بارش کردیم تو این سیستم! کم حرف درآوردیم براش؟؟

حالا خبر شهادت بچش رو من ببرم بهش بدم؟؟

به خدا زیر بار نمیرم! اصن آدمش نیستم!

یکی رو بفرستید بتونه تو چشماش نگاه کنه

چنتا از این گردن کلفتای پشت میز نشین امروز که یه تار مو سوابق خانم کمالی رو نداشتن بچه هاشون رو فرستادن خط؟! چنتا؟

ای تف به این روزگار که وقتی دست بذاره رو یه نفر ولش نمیکنه! بسشه این زن، من نمیتونم خبر رو ببرم، شرمنده من رو معاف کن!


برداشت ششم: (سال نود و شش)

*این خانمی که داریم میریم پیشش الان خانم زهرا کمالیه

از مبارزین قدیمی و اسم و رسم دار انقلابِ، شکنجه شده ساواک و رژیم شاهِ، مادر شهیدِ یک مدتی حتی تو نظام مسئولیت داشته که البته بعد شهادت پسرش کنار میره و از بعد از اون برمیگرده به شهر و روستاش و خودشو یه جورایی وقف اینجا میکنه، خیلی سوژه خوبی برای مستند!

شما اگه بتونید باهاش صمیمی بشید که براتون حرف بزنه و خاطره بگه یک گنجینه ایه خانوم کمالی

منتها اصلا به همین راحتی حرف نمیزنه! اهل تعریف و اینها نیست حالا این شما و این سوژه برید جلو ببینیم ایشالا چی میتونید دربیارید ازش!





پ ن:

برای جاهای دیگه قسمت قسمتش کردم ولی خب مخاطب های وبلاگ ویژه هستند برای همین اینجا کاملش رو گذاشتم

پ ن:

دوست داشتم #دختر_انقلاب را نشون بدم، البته که این روزها هرکی یه پارچه بزنه سر چوب بره روی پست برق بهش میگن انقلابی

پ ن:

عکس از

@morteza_sedighifard

در اینستاگرام

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۳ بهمن ۹۶ ، ۱۶:۱۲
مسیح





برای دیدن این دانه های سفید شادی آور

ما رزقمان مثل بالاشهر نشین ها نبود

همان مناطق یک تا پنج معروف را میگویم

مثل آن ها نبود

زمستان که میشد از روز اولش تا شب آخرش مثل دیوانه ها چشم میدوختیم به آسمان که کی برف ببارد

هر از چند گاهی که سامانه ی بارشی مسیرش را گم می کرد و در راه می ماند و روی آسمان ما می آمد

یک دفعه آن موسیقی های دهه هفتادی را میدیدم با یک نمای لانگ از یکی از استدیو های جام جم کوفتی

که مثل سیبری برف می آمد

و مجری که سعی میکرد این صبح دل انگیز را به ما تقدیم کند

ماهم با یک جفتک میپریدیم پشت شیشه و انتظار داشتیم وقتی پرده را کنار میزدیم حیاط و خیابان را سفید پوش ببینیم

ولی رنگ خیابان های ما برخلاف جام جم و یک تا پنجی ها سیاه بود، حتی گاهی سیاه تر از روزهای قبل تا حرصمان را در بیاورد.

بعد دست از پا دراز تر برمیگشتیم سر سفره صبحانه و مایوسانه آنقدر لیوان چای شیرین را هم میزدیم تا ته لیوان دربیاید و همزمان اخبار گو را میدیدیم که میگفت:

لازم است تاکید کنم یک تا پنج تعطیل است یا نه؟

شاید باورتان نشود ولی ما بیشتر از بارش برف از یخبندان تعطیل میشدیم یک جورهایی یعنی تعطیلیمان هم خیلی جذابیت نداشت و بر جنبه های قهری طبیعت دلالت داشت.

اما گاهی این سکه روی دیگر هم داشت 

همانطور که دفتر و کتاب ها را پهن کرده بودیم توی حال و دمر میخوابیدیم و مشق های ناتمام را می نوشتیم

یک دفعه با صدای یک نفر که میگفت:

عه داره برف میاد

مثل فشنگ از جا بلند میشدیم و میرفتیم دم پنجره

و برف های کم رمق و بی رنگ را به زور، آن هم با خیره شدن به نور میدیدم و با اینکه می دانستیم خیال خامی بیش نیست برمیگشتیم و میگفتیم:

هورا فردا تعطیل میشه!

و بعد بزرگ تر ها که از دنده منطق بلند میشدند که نه برفی نیست و آب میشود و مشق هایت را بنویس و ..

مشق ها که تمام میشد میرفتیم برای خواب پتو را میکشیدیم روی سرمان و تخیل میکردیم که فردا همه خیابان سفید پوش میشود و مادر این بار که بالای سرمان می آید به جای:

بلند شو! دیر شد!

میگوید:

پاشو ببین چه برفی اومده!

و صبح همه آرزو ها محقق میشد.





پ ن:

ولی باز خیلی حس پیروز مندی نداشتم چون یک تا پنجی هاهم تعطیل میشدند و نشد یکبار آن ها تعطیل نشوند و فقط ما تعطیل شویم

پ ن:

شاید باورتان نشود ولی توی دلم به ماشین ها بد و بیراه میگفتم که چرا روی برف ها را می روند و چرا این همه اصرار است زود همه اش را پارو کنند

پ ن:

خلاصه #برف، مثل فلش مموریست

با خودش خیلی اطلاعات و خاطره دارد..

۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۹ بهمن ۹۶ ، ۰۱:۲۰
مسیح


کمی دیرتر دست خودش را در همان مقدمه نویسنده رو میکند

جایی که سید مهدی شجاعی توجیه مناسبی برای ضعف کتاب به مخاطب ارائه نمیکند چون اصلا بد ارائه دادن توجیهی ندارد

با این حال خواندنش دربردارنده ی نکات و تذکراتی است

منتها با شخصیت های یک خطی

دیالوگ های سطحی

فلسفه بافی های بیجا

و گاهی حتی کمی سیاسی کاری







پ ن:

کتاب را در همان ادامه سوال های دو پست پیش خواندم، کمی کمک کرد ولی خیلی نه

نمی دانم تصویر یک امام زمان سوال پیچ کننده و مچ گیر میتواند خوش آیند باشد یا سوال پیچ کردن راه خوبی برای رسیدن به متن تفکر آدم هاست

با این حال کمی دیرتر شاید در بین کورها وزیرکی باشد* (اشاره به ضرب المثل)

پ ن:

سید مهدی شجاعی هنوز با کتاب کشتی پهلو گرفته در ذهن من تیک دارد.

پ ن:

تشرف مهم تر است یا تقرب؟

شاید مسئله این باشد

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۶ بهمن ۹۶ ، ۲۰:۴۲
مسیح






(داخل رینگی بچه های شیفت صبح بعد از خوردن نهار دراز شده اند و چرت میزنند، ظهیر جلوی در می آید و چند بار محکم به درب رینگی میزند)

+خادما پاشن، زائرا دارن میان تو یادمان ، بپاشید ببینم

(به جز دو سه نفر کسی بلند نمی شود، فقط از این پهلو به آن پهلو میشوند، ظهیر دوباره به درب میزند و این بار لحنش را عوض میکند)

+با عرض معذرت، زائرین محترم بیدار شن، خادما دارن میان تو یادمان (با این جمله ظهیر رینگی از خنده منفجر میشود و بچه ها یکی یکی از جا بلند میشوند و لباس ها را مرتب میکنند

اسفندی سراغ جایگاه اسفند میرود، از انبار، ذغال ها را برمیدارد و اسفندها را چند مشت توی جیبش میریزد، تکه کارتون را هم برای باد زدن برمیدارد

مسئول قرآن گرفتن هم با تشریفات خودش قرآن را از روی میز برمیدارد و راه می افتد و ..)

+کرییییمممم پاشو...کرررریییم تو مسلمون نیستی لامصب پاشوووو

_والا مسلمونم بلا مسلمونم به خدا اگر گبرم بودم نباید اینجوری ازم بیگاری میکشیدی ظهییر

+پاشو کریم لش کردی تو رینگی، پاشو این بوقیا باز چنتاش به مشکل خورده، تکون بده زائرا اومدن تو یادمان، کانال هنوز صوتش راه نیفتاده

_نامسلمون از دیشب تا ساعت ده صبح داشتم اون موتور برق بی صاحاب رو تعمیر میکردم الان ساعت یک بعد از ظهرِ بزار یکم بخوابم خو!

+پاشو قمپز نیا بابا، مهندس مهندس بستیم به خیکت باورت شده ها پاشو صوت رو هواس!

_بابا چی چیه این صوت، پدرمون رو درآوردی پنج سال آزگاره اینو بیست چهاری گوش دادیم، اصلا من میرم ورودی کانال براشون میخونم

(بعد صدایش را عوض میکند و بلند میشود روی دو زانو مینشیند با چهره ای که مثلا حس گرفته)

_لااااا لالالالالا لاااااا لا...چه میجویی عشق! همینجاست (با دستش زمین را نشان میدهد) چه میجویی انسان؟ همینجاست! (با دست به خودش اشاره میکند) همه تاریخ اینجا حاضر است بدر و حنین و عاشورا اینجاست و شاید آن یار (بغض)، او هم اینجا باشد

(وقتی کریم به این قسمت میرسد ناخودآگاه زیر گریه میزند و سرش را روی زانوهایش خم میکند)

+خاک بر سرت کنن اینقدر دلت پاکه!

(ظهیر خنده کننان سر کریم را میبوسد و بعد سوار بر ترک موتور سراغ بلندگوهای بوقی یادمان میروند)

+وصصل شدد؟

_نهه صبر کننن!

(چند سیم را به هم‌ میپیچاند و بعد یک دفعه صدا با خش قطع و وصل میشود و تکه اول صوت پخش میشود)

+درست شد؟؟

_آخراشه بزار...آع آه..حله.. بگو دوباره پخش کنه

(بچه های اتاق صوت دوباره صوت کانال را پخش میکنند و این بار صدا در کل کانال پخش میشود، کریم بالای نردبان به یادمان نگاه میکند که پر زائر شده)







پ ن:

به یاد دوران زندگی در فتح المبین که کوتاه بود اما پر برکت
پ ن:

یکبار به محمد حسن گفتم، این صوت رو چندبار پخش میکنید حفظ شدیم به خدا! چیز جدید بزاریم گفت خب شروع کن بخون ببینم، اولش را خواندم باقیش یادم رفت،گفت اینقدر گوش بده تا حفظ شی، هنوز حفظ نشدم

۷ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۱ دی ۹۶ ، ۱۸:۵۰
مسیح



یادم هست کمی قدیم تر از این روزها

اگر خانواده ای هوس کباب میکرد یا میرفت در یک کبابی و میخورد

یا کباب را بهانه رفتن به طبیعت میکرد و آنجا بساطی به پا میکرد

و یا اگر مجبور میشد در خانه درست کند به خاطر بلند شدن دود و مزه اش، یکی دو لقمه راهم‌ درِ خانه همسایه ها میفرستاد.

.

فقر به جز اینکه یک حقیقت است، یک مفهوم نسبی نیز هست

در شهری که همه نان و ماست بخورند کسی آن فرد دیگر را فقیر خطاب نمیکند

حتی اگر یکی دو نفر هم وعده گوشت سر سفره شان باشد باز باقی مردم به هم نگاه میکنند و دلشان کمی آرام می شود

اما امان از آن زمانی که عده ای از مردم شهر نه تنها وعده غذایشان چرب تر شود بلکه با این وعده غذایی پز هم بدهند

از آن به بعد دیگر فقط خدا باید به داد دل باقی مردم برسد.

داستان امروز دلسوزی های خاله خرسه سلبرتی ها همین قصه است

تمام روزهای سال را روی فرش های قرمز و مهمانی های آنچنانی و لباس های رنگ و وارنگ زندگی میکنند و صفحات مجازیشان آه از نهاد مردم بلند میکند

ولی حرف از اعتراض و همدردی با مردم هم میزنند

.

میگویند

روزی در یک مدرسه غیر انتفاعی در یک نقطه پولدار نشین، معلم موضوع فقر را برای انشا مقرر میکند

فردا هم یکی از بچه ها انشایش را برای بقیه میخواند:

به نام خدا

یک روز یک خانواده ای بود که خیلی فقیر بود

خدمتکارشان فقیر بود

راننده شان فقیر بود

آشپزشان فقیر بود

باغبانشان فقیر بود

و ...





پ ن:

وضعیت امروز اقتصادی و روانی مردم

به جز مسئولین

یک عامل سرسخت دیگر هم دارد

آن هم سلبریتی ها و پولدارهای زالو‌ صفت و بی رحمی که مردم بی گناه را تماشاچی تأتر دارایی ها و بریز و بپاش هایشان میکنند

تأتری که روح و انگیزه مردم را میکشد.

پ ن:

آه از نهاد مستضعفین بلند نکنیم

حتی شما دوست عزیز..

۱ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۱۴ دی ۹۶ ، ۰۳:۲۶
مسیح


روحانی شاید این روزها بیشتر از هر زمان دیگری در زندگیش احساس تنهایی کند.

رییس جمهور منتخب بیست و سه میلیون رایی که حالا در مواجهه با سخت ترین بحران دوران ریاستش بی یار تر از هر زمان دیگری است.

کمی به عقب برمیگردم به زمانی که هنوز یک سال هم از آن نگذشته.

سلبرتی ها و هوادارانی که مردم را از ترس باقی نامزد ها به سمت روحانی کیش میدادند و تنها راه علاج مشکلات را اعتماد دوباره ملت به روحانی میدانستند.

حالا در این مدت کم چه اتفاقی افتاده که دور روحانی در مصاف با این چالش سخت خالی تر از هر زمان دیگری شده؟

.

اتفاقات و شعار ها و فریاد های روبروی سر در دانشگاه تهران را که با خودم دوباره مرور میکنم ذهنم ناخود آگاه به یاد صحنه ای مشابه اما با چینشی متفاوت می افتد

شب های واپسین انتخابات و دانشجویانی که روبروی همین سردر برای حمایت از او فریاد میزدند و در اثبات او ساعت ها بحث میکردند..






پ ن:

صحبت، صحبت حمایت از دولت و نادیده گرفتن ناکارآمدی و نارضایتی ها نیست

صحبت تب تندی است که زود سرد میشود

داستان سرمایه گذاری غلط است

داستان آدم هایی است که پشتوانه ی قابل اتکایی نیستند...

پ ن:

روحانی تنها نیست

چون رییس جمهور 

حمهوری اسلامی ایران است.

پ ن:

صحبت هایی هست, منتها اگر این اینترنت گرامی و وی پی ان های شلوغ مهلت دهند

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۳ دی ۹۶ ، ۰۰:۳۷
مسیح