icon
ویژه نامه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۱۹۹ مطلب با موضوع «ویژه نامه» ثبت شده است

شب از جلسه تحریریه برمیگشتم با موضوع نوجوان، از مترو که بیرون آمدم همان کوچه همیشگی را گرفتم تا به خیابان برسم، سر کوچه چند نوجوان سیگار به دست در حال صحبت درباره شکست های عشقی بودند
در راه رفتن به جلسه هم اول در قطار، یک دختر دهه هشتادی دیدم که با دوست پسرش در یکی از کنج های مترو با هم گپ میزدند، دهه هشتادی بودنش را میتوانستی از زیر حجم انبوه آرایش و آن لباس های تنگ و ترش بفهمی، و مخصوصا برخورد هایش، آن همه هیجان زدگی و آن ناز هایی که بویی از زنانگی نمی داد بیشتر به شیطنت های دختر دبیرستانی شبیه بود
بعد از آن هم وقتی از داشتم وارد زیر گذر مترو ولیعصر میشدم، زنی که گوشی به دست در حال اشک ریختن به پهنای صورت بود و ارایشی که مثل بستنی وا رفته در تابستان فرو میریخت
چند روز قبل از آن هم در مترو خیره شده بودم به صفحه مکالمه پسر جوانی با دوست دخترش که نوشته بود: الان مامانم اومد یه فس کتک بهم زد، احمق تو نمیدونی اگر بفهمه شلاق میخوریم اگر سنگ سار نشیم
و پسر میگفت وقتش شده از خانه بیرون بیایی
قبل ترش هم آن پیرزن لواشک فروش مترو
آن گیتار به دست خوش صدا با آنکه ترانه های غیر مجازی میخواند
آن زنی که بیرون مغازه زیر نور آفتاب و با حجم بالای آرایش درخواستی، مردم را به تست کردن فرا میخواند
آن پیرمرد هفتاد ساله پشت فرمان اژانس
و تمام روزهایی که از برهنگی آشکار آدم ها در خیابان هر لحظه در حال سقوطم







داشتن اعصاب راحت و نفس کشیدن هم گاهی در این شهر سخت می شود






پ ن:
مجبورم در راه رفتنم، هدفون به گوش بگذارم و صدایش را تا انتها زیاد کنم، تا بلکن حواسم به اطراف نرود و درگیر داستانهایشان نشوم
به خاطر همین است که سه چهارم خیابان های شهرم را نمی شناسم
از بس که فقط برای رد شدن، از آن ها استفاده کردم :)
۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۳ ارديبهشت ۹۶ ، ۰۱:۵۰
مسیح


از ۹۲ و بدو بدو های دانشجویی

تا چهره همیشه خندونت که تو اوج خستگی هم بد اخلاق نبود 

۹۲ ای که حاضر نبودی ذره ای بی اخلاقی و به قول امروزیا فنون تبلیغات رو قبول کنی، حاضر نبودی تخریب کنی و تو هیاهو برای خودت رای جمع کنی که همون موقع خیلی از خودیا میگفتن جلیلی زبون نداره

۹۲ ای که تو مناظرات یه تنه جور خیلیا رو کشیدی و پای مباحث حیاتی انقلاب اسلامی رو به اون محیط باز کردی و بعضی جاها تو بودی چند نفر رو بروت 

۹۲ ای که خیلی ها بنای پیروزیشون رو تو تخریب تو میدین و خیلی از اینور ها هم برای زدنت، مباحث اونوری ها تو دهنشون میچرخید

۹۲ ای که بعد رای نیاوردنت به رقیبت تبریک گفتی

۹۲ ای که تازه شروع تخریب های تو بود

تا ایام امضای برجام که باز زدی به موضوع و نترسیدی از اینکه بگن رای نیاورده و حالا داره سیاه نمایی میکنه و رفتی تو دل مجلس و گفتی هر اون چیزی رو که سال بعدش رخ داد

تا همین چهار سال بعد دولت روحانی که اروم بی سر و صدا کل ایران رو با تیمی که جمع کرده بودی سر زدی و دنبال دست یابی به برنامه ای بودی که انقلاب رو تو مسیر های جدیدش کمک کنه

که نامرئی بودی و اصلا به چشم نمیومدی

تو هنوز همون دکتر جلیلی بودی که بار اول وقتی دیدمت داشتی از خستگی از حال میرفتی ولی بازم لبخند میزدی

همون جلیلی که هم از اینور خورد و هم از اونور ولی همیشه تو مسیر خدمت بود..

تو خیلی آقایی


مرد نامرئی انقلاب...

میدونم هر جا که باشی

به دور از سر و صدا کار انقلاب رو پیش میبری

#دکتر_سعید_جلیلی





پ ن:

ویدیویی از دکتر دیدم که میگفت، اگر بتونیم به همین دولت کمک کنیم و نکنیم به دلیل اینکه هم طیف با ما نیست، خائنیم

پ ن:

انقلاب مرد های نامرئی میخواهد

هستند ولی نه با تعریف تبلیغات

پ ن:

به امید شکستن مجسمه اشرافی گری دولتی

پ ن:

میخواستم داستان بذارم

ولی خب دکتر مهم تره

پ ن:

بیانیه دکتر جلیلی رو حتما بخونید. 

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ فروردين ۹۶ ، ۲۱:۵۱
مسیح

اگر دست من بود 

رانندگی زنان (به خصوص زنان مقید) را در خیابان های تهران ممنوع میکردم حتی بنا به ضرورت

تا دیگر برای هر حرف نا مربوطی که در این جنگل حیوانات وحشی از دهان بی شرفی در می آید تنم نلرزد و احیانا دست به یقه نشوم...






پ ن:

خانم های محترم، من مرد هم از نشستن پشت فرمان در این دیوانه خانه وحشت دارم، دلیل پافشاری برخی از شما برای نشستن پشت فرمان آن هم بدون ضرورت را نمی فهمم...

پ ن:

چند وقت پیش به خاطر حرکت بی احتیاط خانم محجبه ای در خیابان پشت فرمان و ایضا حرف نامربوطی که یک شبه مرد خطاب به او از دهانش درآمد، دست به یقه شدیم

آن زن بنده ی خدا مثل بید پشت فرمان میلرزید، من هم بودم میلرزیدم

پ ن:

حق دارید اگر بگویید، خب رفتارشان را درست کنند!

اما خواهشا از درخواست محال به حرکت شدنی تغییر موضع دهید.

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۱ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۲۲:۵۳
مسیح

هنوز هم گاهی وقتها، آن زمانی که حواسم به اطرافم نیست، نگاهش را روی صورتم حس میکنم که خیره شده و نگاه میکند و بعد در سفیدی چشمانش ارام رگه های قرمز زیاد میشود و بعد اشک

و من هی سعی میکنم او را متوجه این موضوع کنم که اینطور محکم مرا نگاه نکند و بعد غصه بخورد

او هم همیشه دیر متوجه می شود و بعد نگاهش را برمیدارد و آرام اشک ها را پاک میکند

با اینکه الان نزدیک به ده سال گذشته اما برای او هنوز تازست


پدر است

بروز نمیدهد

درون میریزد


روزش مبارک





پ ن:

خود پدرها هم قبول دارند آخر سر

همه مادری هستیم :))

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۳ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۴۴
مسیح


(کلاس سوم، زنگ انشأ)

+پدر من خیلی خوب بود

او با من خیلی بازی میکرد

پدرم همیشه من و مادرم را به گردش می برد

پدرم خیلی قوی بود

او همیشه در باز کردن در نوشابه به من کمک میکرد (صدای خنده کلاس)

مادرم میگوید پدرت خیلی تو را دوست داشت 

من هم خیلی پدرم را دوست داشتم

تموم شد خانوم...

_باریکلا دخترم انشای خیلی قشنگی بود..برای رضوانه دست بزنید

(صدای تشویق بچه ها, رضوانه برای امضا و نمره دفترش را دست معلم می دهد، معلم دفتر را میگیرد و با خودکار خود چیزی در دفتر می نویسد:

باریکلا رضوانه جان خیلی خوب و قشنگ نوشتی

مادر رضوانه در منزل بیشتر فعل ها را با رضوانه کار کنید، انشای رضوانه با فعل گذشته نوشته شده، ۱۹)

(مدرسه تعطیل می شود و رضوانه به خانه باز میگردد، در حال در آوردن روپوش و مقنعه است که مادرش از او درباره امروز مدرسه میپرسد)

+خب رضوانه خانم، بگو ببینم امروز چه خبرا بود مدرسه؟؟

_(رضوانه از اتاق داد میزند) هیچی مامان، اهاا راستی خانم قنبری از انشام خیلی خوشش اومد تو دفترم یه چیزایی نوشت!!

+چی نوشت مامانی؟ بیار دفترت رو ببینم..

_(رضوانه از اتاق به همراه دفترش دوان دوان به سمت مادر می آید) بفرمایید! (بعد خودش کنار مادر می ایستد)

(مادر دفتر را باز میکند و نوشته معلم را میخواند، بغض میکند، دستش را روبه روی صورتش میبرد, رضوانه میپرسد)

_چی نوشته مامان...مامان چی نوشته..چی؟؟

+(بغض را میخورد) نوشته باریکلا رضوانه جان....

(رضوانه خوشحال دوان دوان به اتاق میرود, مادر اما خودکار را بر میدارد و زیر توضیح معلم چیزی می نویسد)

+سلام خانم قنبری 

ممنون از زحمت هایی که برای رضوانه می کشید

رضوانه فعل ها را الحمدلله خوب بلد است

پدر رضوانه دوسال پیش شهید شده...






پ ن:

پدرها مثل رنگ پس زمینه میمونن، باعث میشن بقیه به چشم بیان ولی عموما خودشون به چشم نمیان

روز همه پدر ها مبارک

روزه مرد ها هم مبارک البته مرررد ها

پ ن:

ان شا الله پدر بشیم، تا پدرها رو فهم کنیم...

۲ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۲ فروردين ۹۶ ، ۱۶:۳۲
مسیح

هنوز خستگی 92 توی تنمه

باید به همین زودی بریم سراغ سیاست و انتخابات؟

یعنی باز دوباره لباس سیاست به تن کنیم؟


یعنی باز بحث و رگ گردن و اقناع و تبیلغ و ...

با اینکه خاطرات خوبی همراه خودش داره و تجاربی

ولی هیچ وقت لذت بخش نیست

هر سری کلی درد دیگه فقط برای آدم تلمبار میکنه










پ ن:

اولین توصیه ی انتخاباتی، یک بار کامل بشینید و سناریو ها و داستان های سال 92 رو برای خودتون مرور کنید و با خودتون عهد کنید دیگه اسیر اونها نشید.

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۰
مسیح
واقعا هنوز هم تو دنیای مجازی ها
وبلاگ دوست داشتنی ترین چیزه

اینو منی که از تویتر تا فیس بوک و اینستا و ... داشتم میگم
بقیه هم تایید میکنند حتما



کاش میشد همه کوچ کنن به وبلاگ ها
کوچی که مثل کوچ روستایی ها به شهر ها بود
شهرها رو الکی بزرگ کرد و هزار و یک معضل آفرید

کاش میشد مهاجرت معکوس میکردن آدم ها به وبلاگ
به تعقل
به سمت حرفهای ریشه دار تر



خلاصه وبلاگی بمونید
۴ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۱۲ فروردين ۹۶ ، ۰۲:۳۸
مسیح

+از بچگیت، با مادرت توافق کردیم. البته اسمش توافق نبود، جبر بود، اون بنده خدا هم چیزی نمی گفت. جبر ما اینطوری بود، بچه هر کاری داره با مادرشه. من وظیفم چیز دیگست. من جایگاه خودمو تو خونه داشتم. من اون کسی بودم که تو باید ازم میترسیدی، آخرین اسم که وقتی از زبون مادرت بیرون میومد، ساکت میشدی و از ترس دیگه آتیش نمی سوزوندی. همیشه فاصلم رو باهات حفط کردم. مادرت حرفای تو رو می آورد برام. یک وقتی اگه اجازه می خواستی، پول میخواستی، خراب کاری کرده بودی. هیچ وقت به خاطر مشکلات درسیت، نیومدم مدرسه. هیچ وقت به خاطر نمره های کارنامت، بغل نکردم که بخوام ببوسمت، هیچ وقت باهات بازی نکردم، هیچ‌وقت...

میدونی بابا، دست من نبود، من بزرگ شده ی نسلی بودم که بین باباها و بچه ها فاصله بود، نمیگم بد بود، نه نبود. ولی خوبم نبود. من فکر میکردم راه درست اینه. ولی نبود

اینو زمانی فهمیدم که برای اولین بار مادرت دیگه حرف تو رو پیش من نیاورد.

خودت اومدی

برگه رو گذاشتی جلوی من

هزار رنگ شدی

و با صدای لرزون گفتی میخوای بری جبهه 

باورت نمیشه بابا جان

ولی اون لحظه 

وقتی برای اولین بار این حالتو دیدم

حالم مثل زمانی شد که برای اولین بار مادرت رو دیدم

نمیگم عاشق شدم.. نه

منظورم اینکه مثل وقتی که مادرت رو دیدم، انگار دوباره داشتم یک چیز جدید رو تجربه میکردم

منگ شدم، انگار معادله درست چیده نشده بود

باید مادرت دوباره ازم میخواست

اما سریع خودمو جمع کردم

گفتم:

حالا کجا میخوای بری؟

گفتی دوکوهه اقاجون

گفتم:

درسات چی میشه پس؟

گفتی اونجا میخونم 

گفتم:

هزینه نداره که؟

گفتی نه

یه امضا زدم زیر کاغذ 

گفتی ممنون بابا

گفتم تو راهت به مادرت بگو چایی بده به من

گفتی چشم

یک کلام هم نگفتم که مواظب خودت باش، دلم برات تنگ میشه، آخه تو بری من چیکار کنم

باباجان، نگفتم! ولی به خدا تو دلم می گفتم. لعنت به فکری که تصور میکرد، پدری، یعنی مثل سنگ شدن، بروز ندادن، بیرون نریختن

روز اعزامت، همه تو حیاط بودن. مادر داد زد، داره میره اکبر آقا. اومدم تا دم در و داد زدم، خدا به همراش

ولی بابا، به خدا تو دلم موند بغلت کنم، بوت کنم و فشارت بدم، تا دم قطار باهم بریم و تو راه، مثل دوتا آدم بزرگ باهم‌ حرف بزنیم و بگم که چقدر مرد شدی بابا.

در حیاط که بسته شد

هول و ولای همه عالم افتاد تو دلم

چند لحظه بعد اومدم تو حیاط

درو باز کردم

ولی تو تو کوچه نبودی

مادرت گفت چی شده؟

گفتم هیچی، صدا شنیدم

ولی فکر کردم هنوز نرفتی

خواستم بغلت کنم 

بعد تو زیاد تو حیاط نشستم و فکر کردم

به همه گفتم به خاطر به هم پیچیدن حساب و کتاب دوکونه

ولی نبود، به خاطر تو بود

حسرت میخوردم

شب و روز

زنگ که میزدی، خودمو میزدم به اون راه ولی گوش تیز میکردم و همه صحبتهای مادر و خواهرت رو می شنیدم

دوست داشتم بپرم گوشی رو از دستشون بگیرم و بگم سلام بابااا کجایی مرد خونه

ولی نمیشد..

نسل... میخواستم وقتی بابا میشدی یه روز بکشمت کنار برات بگم اسیر نسلت نشو، مثل من نشو، مثل خودت باش

ولی تو به اونجای قصه نرسیدی

یه روز بهاری

تلفن زنگ خورد

مادرت اینا مجلس زنونه بودن

من بودم و و خونه

تلفن برداشتم

اولین باری بود که به خاطر کاری که کرده بودی، من پشت تلفن جواب میدادم

ولی این رسمش نبود. من جواب گوی سخت ترین کاری شدم که تو کردی، اونم برای اولین بار 

هیچ کس رو خبر نکردم، کتم رو پوشیدم

راه افتادم سمت معراج

مسئول اونجا گفت: پسرتو ببینی، میشناسی؟

گفتم: بله...

بعد بردنم به سرد خونه 

تو اونجا خوابیده بودی. چقدر اروم بودی بابا، چقدر بزرگ شده بودی بابا

گفت: همینه پدر جان؟

گفتم: به جز جای ترکشاش، خودشه

رفت، تا یکم تنها باشم

هیچ کس اونجا نبود، نسلم رو کنار زدم، یک بار برای همیشه

بغلت کردم!!

دوباره یه حس جدید

چقدر خوب بود بابا

باز چقدر حسرت خوردم

مرد شور این همه فاصله رو ببرن

تمام این سالها، به جز بچگیات، فاصله مون هیچ وقت کمتر از سی سانت نشد بود

مسئول معراج که برگشت، سریع و وحشت زده من رو از روی سینه تو بلند کرد

گفت حاج آقا به فکر خودت باش، یکم اروم باش خدا صبرت بده

به خودم اومدم دیدم صورتم خیس آبه، کلی جیغ زده بودم و موهام پریشونه

معجزه کردی پسرم، دیر بود ولی کار از کار نگذشته بود

بعد خاک سپاری و همه اون مراسمات معمول، عهد کردم هر صحبتی که باهم نکردیم رو اینجا بکنم، پیش قابت، پیش تو

_بابا

+جان بابا؟

_پدر شدن خیلی سخته..خوب شد به من نرسید

+آره بابا، خیلی سخته...

_بابا

+جان بابا؟

_همیشه دوست داشتم مثل تو بشم، برای همینم خدا گذاشت شهید بشم

+(بغض پدر)





پ ن:
عکس پست

پ ن:

هیچ کس هم صحبت تنهایی یک مرد نیست

وصف حال پدرای مظلوم شهدا

۵ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۴ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۴۷
مسیح

تا حالا شده یه نفر بیاد بهتون بگه

فلانی!! بهمانی فلان کار رو کرده! (که از قضا گویا کار خوبی هم بوده)

بعد شما بگید:

فلانی؟؟؟! عمررررا منو دست انداختی؟


حالا اگر فلانی زن باشه، اون رو یک آدمی در نظر بگیریم که حجاب درستی نداره، اهل سرخاب و سفید اب و چنتا کار خارج عرف و بعضا گناه طور دیگه

یا اگر مرد باشه از اون آدما .... در نظر بگیریم

چرا باید تعجب کنیم که فلان کار رو کرده؟


این داستا زندگی بیشتر ماهاست، حالا شاید به گل درشتی مثال بالا نباشیم، ولی دست پایین ترش هستیم

ماها گاهی تو زندگیمون قصد میکنیم کارهایی رو انجام بدیم که اصلا به لیست اعمالمون نمیخوره

مثل خودم من

من نمازهای واجبیم رو با تاخیر و بعضا قضا میخونم بعد یک دفعه کلید میکنم روی یک نماز مستحبی که الا و بلا باید بخونمش!

آیا این بده؟

نمیشه گفت بده

ولی میدونید مثالش مثل چیه؟


اینکه شما پراید داشته باشید، و برای چند وقت بخواید موتور یه ماشین سطح بالا رو روش سوار کنید

حالا چی میشه

شما روی ماشین موتور باکیفتی رو سوار کردید، شکی هم توش نیست

اما این موتور روی پراید جواب نمیده..

بعد طرف میره پیش مشاور مذهبی میگه حاج آقا به خدا نماز فلان خوندم، دعای بهمان خوندم، کربلا رفتم و ... ولی نمیدونم چرا درست نمیشه

بعد تهش درمیاد، واجبات رو انجام نمیده

موتور رو ارتقاء دادی باید بدنه رو هم بالا ببری، لاستیکا رو بهتر کنی، شاسی کشی ماشین رو کلا به هم بریزی، کمک هات رو تقویت کنی و کلی کار دیگه

یعنی، ماشینت رو باید عوض کنی

حالا یکی هم پیدا میشه این وسط میگه، آقا موتور بنزه!! میگی نخرم؟؟ نندازم رو ماشینم؟

چرا آقا بگیر، ولی باید بقیه ماشین رو بریزی بهم تا اون جواب بده، والا پولت رو هدر دادی


شما نماز اول وقتت رو بخون درست و حسابی، در دهنت رو بگیر غیبت نکن، مواظب چشماتم باش، حالا تنگش اعمال مستحبی رو هم بزن، ببین چه گوله کنی!









پ ن:

به خدا پست رو با خودم بودم، گفتم شاید شما هم بشنوید بد نباشه

پ ن:

ما آدما کلا دنبال قرصیم

به پیشگیری و روند درمان اعتقاد نداریم

همش دنبال یه قرصیم که نیم ساعته حلش کنه

بعد مثل نقل و نبات قرص رو میندازیم بالا، هی اثر گذاریشون کم میشه، بعد ما هی یه پله میریم بالاتر، درحالی که مریضی درمان نمیشه

تو مسایل دینی هم همینطور

دنبال قرص بخشیده شدن گناه ها

قرص باز شدن گره ها

قرص عاقبت به خیری

قرص شهادت

قرص سعادت و ...

تعارف که نداریم

درسته شب قدر از جلوه های رحمت خداست و آدم حالش جا میاد میبینه همه جا مراسمات اینقدر شلوغ و با شکوه برگزار میشه

ولی خودمونیم، جمعیت رو میبینی یک قیافه هایی توشونه، یا آدمه رو میشناسی میدونی چه آدمیه، میاد شب قدر

دنبال قرص بخشش

بعد میدونی چی میشه؟

اصلا خدا هم میبخشتش، ولی چون مشکل ریشه ای حل نمیشه، یه ماه بعد باز ظرف گناه پر پره

دقیقا مثل مسکن ها

درد رو آروم میکنه! ولی برای مدت محدود

دوباره بعدش باز درد و درد و درد...

پ ن:

خب دیگه من از منبر میام پایین :)

۲ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ فروردين ۹۶ ، ۲۰:۰۳
مسیح

بی مقدمه

🌷عیدتون مبارک🌷


ان شا الله سال پر خیر و برکتی داشته باشید
پر از خبرهای خوب
دست پر باشید جلوی امام زمان
زیر سایه ولایتشون زندگی کنید
حضور سید علی رو هم گرم تر از قبل حس کنید
و ان شا الله...
امسال دیگه سال تموم شدن دوریمون از حجه ابن الحسن باشه


ان شا الله سال 96 پر تلاش تر برای انقلاب باشیم
جنس ایرانی بیشتر بخریم
از برند بازی بیشتر دوری کنیم
کمتر اسراف کنیم
بیشتر قناعت کنیم
ساده زیست تر باشیم
انقلابی تر باشیم
استکبار ستیر تر باشیم
چشمامون رو بیشتر باز کنیم
 و کلی چیز دیگه


خلاصه سال نوتون مبارک

۳ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۱ فروردين ۹۶ ، ۰۰:۵۰
مسیح