icon
ویژه نامه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۲۲۵ مطلب با موضوع «ویژه نامه» ثبت شده است


(ورودی هیات، در بین شلوغی ها و بلندی صدای باندها)

{مصطفی}+رسوول کجاااست؟

{مهدی}_چی؟؟

+ررسول رسوول کجاست؟

_نمیشنوم چی میگی بلند بگووو!

+بابا میگم رسووول کجااست رسوووول

_رسوول جلوعه برای شور زد به جمعیت رفت جلووو!

+اینم شورشوو درآورده، حاالا نره بچسبه به منبر سینه بزنه، نمیشه!

_چیی شدهه حالا؟

+دیر شد بااابا به روضه حااجی نمیرسیم!

_تو واایسا همینجاا من میرم پیدااش کنم..



(دیر الزور، خط درگیری، در بین شلوغی ها و بلندی صدای گلوله و توپ و ماشین ها)

+رسوول کجاااست؟

_چی؟؟

+ررسول رسوول کجاست؟

_نمیشنوم چی میگی بلند بگووو!

+بابا میگم رسووول کجااست رسوووول

_رسوول جلوعه! با خط شکناا برای باز کردن راه رفته جلوو!

+اینم شورشوو درآورده، حاالا صبر میکرد با گروه دوم‌ میرفت نمییشد!

_چیی شدهه حالا؟

+دستوور عقب نشیینی ااومده! باید بررگردییم!

_بااشه،تو واایسا همینجاا من میرم پیدااش کنم..

(بعد از یک ماه، پیکر رسول و مهدی برمیگردد، مصطفی کنار مزار آن ها گریه میکند)




پ ن:

حسین

اونایی که اهل سبقت گرفتنن رو

میخره

میبره

تنبلا جا میمونن...

پ ن:

خودمون رو خرج کنیم

پ ن:

التماس دعا

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۲ مهر ۹۶ ، ۰۱:۴۳
مسیح


دیگه نه میتونن فوتبال بازی کنن

نه گرگم به هوا

نه وسطی

نه حتی گل یا پوچ

فقط میتونن لی لی بازی کنن...

البته این هیبت های مردانه معلومه که مدت هاست از بازی کردن به دورن

به مقاومت مشغولن

جانباز های کوچیکی که شاید یک روزی با افتخار از روزهای سختی 

برای بچه هاشون و آیندگان بگن

روزهای سختی که مجبورشون میکرد

تو سن نوجوانی شبیه آدم های چند ده ساله به نظر برسن




پ ن:

یمن این روزها سرزمین فرصت هاست

مثلا فرض کن کارگاهی برای درست کردن همین عصاهای کوچک راه اندازی شود

چقدر فروش خواهد داشت...

پ ن:

ای کاش میشد درد و غصه ها را شمرد

پ ن:

#مستضعفین

#یمن

#روزی تو خواهی آمد

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۲۵ شهریور ۹۶ ، ۰۰:۲۱
مسیح

⛔️خلاف شرع در عروسی، فقط مسئله محرم نامحرم و موسیقی حرام نیست!

🔻رهبرانقلاب: توصیه ما به عروس و دامادها و پدران و مادرانشان این است که سعی کنند مراسم ازدواج را به شکل اسلامی درآورند.

🔹به شکل اسلامی درآوردن مراسم، معنایش این نیست که در آنها #جشن و مهمانی و شادی و شادمانی نباشد؛ نه. اصلاً #ولیمه عروسی و مهمانی برای عروسی، در اسلام #مستحب است.

🔹بلکه مراد ما این است که در ضمن عروسی، در مقدمات و مقارنات  آن، کارهای خلاف شرع انجام نگیرد.

🔹وقتی میگوییم کار خلاف شرع، فوراً ذهن‌ها معطوف به مسئله مَحرم و نامَحرم و موسیقی حرام و ازاین قبیل میشود. البته اینها هم خلاف شرع است؛

⛔️ اما #اسراف هم خلاف شرع است.

⚠️زیاده روی در خوردن و آشامیدن،

⚠️زیاده روی در ریخت و پاش،

⚠️زیاده روی در تجملات

⛔️و هرچه که از حد متعارف و معقول زیادتر شد، اسراف است و #شرعا_حرام_است.

🔺متأسفانه این حرامِ مسلّم، تا حدودی در بین مردم رایج است. ۸۱/۹/۱۵




پ ن:

بعضی از ما به اصطلاح مذهبی ها چه کردیم با دین و ایمانمون برای یک شب

یک شب لعنتی

یک شب لعنتی به درد نخور...

۶ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۹ شهریور ۹۶ ، ۲۳:۵۱
مسیح


+مسلم مسلم حسین..مسلم مسلم حسین..مسلم جان به گوشی؟

_فششش

+مسلم مسلم حسین..مسلم مسلم حسین..مسلم جان به گوشی؟

_به گوشم حسین جان، به گوشم

+مسلم جان گزارش وضعیت بده، ببینیم تو شهر چند چندیم، تمام

_حسین جان تو خط بمونید، شنیدی چی گفتم؟ تو خط بمونید، تمام

+صدات واضح مسلم جان، ما برای برگشت تدارک دیدیم، چرا تو خط بمونیم؟ تمام

_اینجا تدارک ندیدن حسین جان تمام

+مسلم جان اینجا بچه ها میگن خودشون شنیدن از مردم: جنگ جنگ تا پیروزی، اشتباه نرفتی راه رو؟ ، تمام

_آدرس رو درست اومدم حسین جان، منتها لباس پلو خوری تنم نیست کسی با این لباس منو نمیشناسه، تمام

+میگی چیکار کنیم مسلم جان؟

_برنگردید حسین جان، حال و هوای شهر عوض شده، برگردید خفه میشید، برنگردید.. تمام

+مسلم جان، آدرس رو چک کن با مردمی که میبینی، حتما اشتباه شده، آدرس رو چک کن، تمام 

(مسلم شاسی بی سیم را رها میکند، زیر باران تند، با نگاهی غریب در حالی که وسط خیابان ایستاده، سعی میکند آدرس را از کسی بپرسد)

_خانم.... خااا.. حاج خاانوم حح..برااادر آقااا..پسسر جون...

(مسلم به دنبال هر کسی که صدا میکند چند قدم میرود، اما او متوقف نمی شود، مسلم چند بار این کار را تکرار میکند، خیس آب شده، مردی در حال رد شدن است و مسلم جلو او را میگیرد جوری که سد راه او شود، مرد پسرش را محکم پیش خود نگه می دارد)

@چیکار میکنی؟؟ بزار رد شم!

_کاری ندارم یک آدرس میخوام

@با این سر وضع اومدی وسط خیابون جلوی ملت رو میگیری و آدرس میخوای؟؟ مردم رو ترسوندی!! شما ها چی میخواید از جون ملت، پول ما رو که ....

(با داد و هوار مرد، گروهی از مردم دور او و مسلم جمع میشوند و گاهی مرد را تایید میکنند، صداها مثل زنگ در گوش مسلم میپیچد، حسین از پشت بیسیم مدام مسلم را صدا میکند، مسلم دستش را روی دکمه فشار میدهد و نگه میدارد. پسر بچه اما با چشمانش رو مسلم قفل کرده)





پ ن:

برای مسلم ها 

کوفه نسازیم....

پ ن:

تابلو

اثر استاد کاظم چلیپا

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۰ شهریور ۹۶ ، ۱۴:۲۶
مسیح


دوران بچگی و گاهی حتی همین الان

وقتی حرفی توی دلمان داشتیم

یا درخواست بزرگی در نظر داشتیم

یا یک گند بزرگی زده بودیم

یا میخواستیم ابراز علاقه ای کنیم

تمام راه را تا رسیدن به کسی که باید همه این ها را پیش او بازگو می کردیم 

حرف ها را توی سرمان میچرخاندیم

که با این حرف شروع میکنم

بعد اینطور ادامه می دهم

بعد کمی چهره ام‌را اینطور میکنم و به زمین نگاه میکنم

و بعد از کمی مکث حرف را میزنم

چیدن سناریومان که تمام میشد

وقتی به شخص مورد نظر می رسیدیم

ذهن یک دفعه انگار ری استارت میشد

و چند لحظه سکوت میکردیم

چشم در چشم که میشدیم

به یک باره همه چیز زیر و رو میشد

یا میزدیم زیر گریه

یا با حالت چهره همه چیز را لو‌ میدادیم

.

این دفعه

در بین بدو بدو ها برای پیدا کردن جا و اسکان و جمع و جور کردن و ماشین پیدا کردن و عجله برای رسیدن به حرم و نماز

و با حالی که هنوز از وقتی رسیده بودیم یک نظر هم چشمم به گنبد نیفتاده بود

وقتی تمام راه تا حرم را استرس داشتم برای اولین نگاهی که به گنبد می افتد

و وقتی کل مسیر آمدن را به دعاهایم فکر کرده بودم، به درخواست ها، به التماس دعا ها

و وقتی کلی نقشه چیده بودم که از کجا شروع کنم و به کجا بروم و چطور تمام کنم

چشمم که به حرم افتاد

همه چیز کن فیکن شد

و زیر گریه زدم

بدون آنکه بفهمم این گریه دقیقا برای کدام درخواست یا مشکل یا گرفتاری بود

به اطراف که نگاه کردم

این تقریبا حال اکثریت آدمها بود


حرم امام رضا

صحن گوهرشاد






پ ن:

وقتی چشم ها

حاجات را مطرح میکنند

پ ن:

صدای چشم ها را 

باید شنید...

پ ن:

شما صدای چشم ها را می شنوید

حضرت سلطان

۴ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۱ شهریور ۹۶ ، ۲۰:۵۲
مسیح


فکر میکردم با همیم..

یعنی شما اینجور می گفتید 

و الا تا قبل از آن ما در نقطه حساس کنونی ایستاده بودیم و داشتیم گلوله میخوردیم از نوع سربی و کلامی

داشتیم گلوله میخوردیم که یک دفعه پای پیکار جویان دولت خلافت اسلامی به مجلس ایران باز شد

برای این میگویم پیکارجو، چون که شما این نام را برایش انتخاب کرده بودید و الا ما به او میگفتیم داعش

همان قوم یأجوج و مأجوجی که وقتی بیاید، کودک خوار است و ناموس دزد و مردها را گردن میزند

داشتیم طبق معمول آن جاهم گلوله مان را میخوردیم که گفتید:

#ما_با_همیم 

گفتیم مگر تا دیروز برهم بودیم؟

هیچ نگفتید، هشتگ زدید و پست گذاشتید 

ماهم گلوله مان را میخوردیم

شما برای پیکار جویان دولت خلافت اسلامی در تویتر رجز میخواندید

ما گلوله مان را میخوردیم 

تمام که شد

آب ها که از آسیاب افتاد

شما دست از توییت کشیدید، دوباره به خانه هایتان برگشتید

اما ما همچنان بودیم

این خون ها انتقامی داشت

انتقامشان را گرفتیم

شما باز آمدید، پست گذاشتید و هشتگ زدید

موشک ها را جدا از شلیک کننده های موشک دیدید

باز رجز خواندید

و ما بازهم گلوله خوردیم

شما بعد از کار روزانه با خبر خوش به خانه میرفتید

ما با خبرمان به خانه باز میگشتیم

شما با اظهار نظر هایتان سر به سر امنیت ملی میگذاشتید

و ما سرهایمان را برای امنیت میدادیم

شما برای شکم سیری هاتان انگشت روی کیبورد میبردید

ما برای تامین امنیت توییت هاتان، انگشت به ماشه میبردیم

برادر

ما با هم نبودیم

داستان با هم بودن ما

مثل همان داستان های دوران بچگیست

که وقتی دعوا میشد همه می گفتند برو ما پشتت هستیم

و وقتی بر میگشتی کسی پشت تو نبود.

شما تازه اگر نوع شهادتمان به کارتان بیاید

فقط بعد از آمدن خبرمان با ما هستید

با مایی که دیگر جانی نداریم که برای شما خطر باشیم.

سرخی خون های ما از شدت تکرار، دیگر به چشم شما ها نمی آید.

حق دارید

چشم ها بعد مدتی ساده عادت می کنند...

شما #عادت_کردید..



پ ن:

ندارد

۳ نظر موافقین ۱۵ مخالفین ۰ ۲۰ مرداد ۹۶ ، ۱۶:۰۸
مسیح


+حاج اقااا آخه پدر من، تاج سر من قانونه! قانون، چرا آخه سر من داد میزنی؟؟

_برای اینکه نمیفهمی! هر چی میگم متوجه نمیشی، دارم میگم من سالمم، چهار ستون بدنم سالمه سالمه! سابقم هم از همه این جوجه هایی که جمع کردید دور خودتون بیشتره

+حاج آقا این جوجه هایی که میگید، همه آموزش دیده های کلاه سبزن، پدر من شما برو پیش نوه ها و نتیجه هات، با اونا باش به خدا صوابش بیشتره، میای خدایی نکرده اونجا وبال گردن بقیه میشی!

_اخه.... لا اله الا الله اون موقعی که ما با زیر پیرن میزدیم به آب اروند که بابای تو از تلوزیون کارتون هاچ رو میدید، اینجا برات بالا پایین بپرم راضی میشی؟؟ بفرما

(پیرمرد شروع میکند و این سمت و آن سمت پریدن، ملق میزند و پشتک، روی زمین میخواید و اسکلوپ میزند)

+استغفرالله استغفرالله حاج آقا به خدا اسیرمون کردی، برو بزار به کارمون بریم

(با نمایشی که پیر مرد ترتیب داده بود و داد و فریادی که کرده بود، تعدادی از لشکر دور او و مرد جوان جمع شده بودند، پیر مرد نگاهی به دور و برش میکند و بعد آرام چند لحظه به جوان مسئول پذیرش نگاه میکند، آرام دستش را به سمت ساک میبرد که بردارد، جوان که فکر میکند پیرمرد قانع شده، نگاهش را به لیست می اندازد، پیر مرد یک دفعه ساکش را به سمت مرد جوان پرت میکند و با پرت شدن حواس او، به سمتش حمله میبرد و بعد خلع سلاح او را گروگان میگیرد)

_برییید عقببب..بریدد عقب شوخی ندارم

(بعد آرام در گوش جوان میگوید)

_ببینم این جوجه کلاس سبزا میتونن به دادت برسه یا نه

+حاج آقا تو رو خدا کار رو سخت تر از این نکن، ولم کن برو به زندگیت برس

_این همه راه از یمن نکوبیدم بیام از تو یه الف بچه جواب نه بشنوم، آقا هل من سر داده، اومدم پی خدمت

+به خدا خود حضرت هم راضی به کار شما نیست..

_شما لازم نکرده زبون اقا باشی، مشکل شما جوونا اینکه جیگر ندارید، مثل ما برای هدف هاتون نجنگیدید

(پیرمرد رو به جمع دور خودش میکند که حالا شلوغ تر شده و دست ها به سمت اسلحه رفته و همه او را نشان گرفتند و با صدای بلند شروع میکند)

_من عادت کردم به جنگیدن، برای رسیدن به هرچی میخوام، ده سالم بود رفتم جبهه با جنگیدن، با همه جنگیدم، از در بیرونم کردن از پنجره اومدم، اون موقع میگفتن سنت کمه الان میگن زیاد

لشکر آقا به سن نیرو نمیگیره!! به دل نگاه میکنه

@راس میگه اسمشو بنویسید این کنه ول کن نیست

(پیر مرد گردن پسر جوان را رها میکند و او به زمین می افتد، بعد به سمت صدا برمیگردد و یک پیر مرد دیگه با لباس نظامی میبیند)

@چی شد از غارت اومدی بیرون پیر مرد سمج؟

_چه سرخاب آب سفید آب کردی، پسر ترسوی گردان حبیب؟

(هر دو به سمت هم حرکت میکنند و بعد از کمی مکث همدیگر را به آغوش میکشند و در همان حال با هم صحبت میکنند)

_یه مشت بچه دماغوی پیزوی دور خودت جمع کردی اسمشو گذاشتی گردان کلاه سبزا؟؟ میخوای ابرومون رو ببری؟؟

@همین بچه دماغوهای پیزوری حرمت موی سفیدت رو نگه داشتن و الا تا الان ابکش بودی!

_باشه بابا هرچی تو بگی :))

@کجا بودی روح الله، این همه مدت؟ میدونی چقدر دنبالت بودیم؟

_چند سال بعد جنگ رفتم یمن، عادت ندارم یه جا بمونم، اونجا با بچه شیعه ها مولا علی اشک سعودی هر بیشرف دیگه ای رو درآوردیم، الانم آماده تر از هر موقع دیگه این

@فکرش رو میکردم کار تو باشه، دلمون به یمنی ها قرصه، دشمن شکنن الحمدلله

_اره یمنی ها خیلی جلوتر از مان، ان شا الله بمونن

@خوب شد برگشتی، نامه از قرارگاه برات اومد؟

_چقدر اداری شدی رضا... حیف از اون همه بچه جیگردار و درست که همه شدن آدم اداری، رفیق آدم برای وظیفش منتظر نامه نمی مونه، یه روز بی نامه کندم و رفتم یمن، امروز بی نامه اینجام، فردا بی نامه یک جای دیگه..

@دل نسوزون... بچه ها.. این پیرمرد غرغروو حاج روح الله است، از قرن بوی محمد شنیده و اومده :) از این به بعد رییس ماست

(بعد رو به روح الله میکند)

@برو خوشگل کن خودتو، میخوایم بریم پیش یوسف زهرا... آقا منتظرته برو که بلیطتت برده..

_قربون اون صدای حیدریش.. به چشم...






پ ن:
طولانی شد
ببخشید
پ ن:
الهم عجل لولیک الفرج
۶ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۷ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۱۶
مسیح



(صدای جمعیت و شلوغی و ماشین)

+قول میدی برگردی؟

_قول؟ پیش خودمون قول داشتیم؟

+یعنی قولم نداشتیم..؟

_چرا داشتیم ولی برای این مورد نداشتیم، داشتیم؟

+خیلی نامردیه رضا، داری میری ولی من هیچی ندارم، حتی یه قول!

_نگو زهرا، الان سوسک میشیم :) پس خدا چی؟؟

(از میان بغض و چهره در هم زهرا جلوی لبخندش مقاومت میکند اما گونه هایش چاک می افتد)

_قول چیزی که دست من نیست بهت بدم؟ چک بکشم بدون ضمانت پرداخت؟ چک بدم که اون دنیا بذاری اجرا؟ بگی این قول داد برگرده ولی برنگشت؟

+تو چک بده... من قول میدم نذارم اجرا

(رضا دست میبرد و از صورتش یک تار سبیل جدا میکند و به سمت زهرا میگیرد)

_قدیما این ضمانت بود، خدمت شما...

+واااای رضااااا الانم دست بر نمی داری (باز خنده اش را پنهان میکند)

_خسیس نشو، بخند بزار با خیال راحت برم

+باشه،همه چی برای شما مردا، خیال راحت برای شما دل آشوب برای ما، دوری برای ما حال خوب جبهه ها برای شما، شهادت برای شما... موندن و ...

(تمووووم شد، رفتیما، برادرا بشینید سر جاهاتون، برادر بیا بالا، مادر بفرمایید پایین داریم راه می افتیم)

_همه اینا رو گفتی ولی آخرم نخندیدی..

(زهرا این بار مقابل هجوم لبخند به گونه هایش مقاومت نمیکند و لبخند نمایانی میزند)

_آخیش حالا خیالم راحت شد

(اتوبوس با تکانی آرام شروع به حرکت میکند، رضا و زهرا با هم خداحافظی میکنند و خرف های آخر را میزنند، اتوبوس سرعتش را زیاد تر میکند، زهرا می ایستد و رفتن را تماشا میکند، کمی جلوتر رضا سرش را از پنجره بیرون میکند و داد میزند)

_رااااستیییی زهراااا!

+بلللله

_رفتم پیش خدا اعتراضاتت رو بهش میگمااااا! :))

+عههه!! رضاااااا بازم؟؟! :)))

 

 

 

 

پ ن:

برای اینکه بگوییم با شما بودیم

چقدر از خودمان داستان درآوردیم...

 

۴ نظر موافقین ۷ مخالفین ۰ ۰۲ مرداد ۹۶ ، ۰۰:۴۰
مسیح

#فرزندان_انقلابی_ام

ای کسانی که لحظه ای حاضر نیستید که از #غرور_مقدستان دست بردارید

#شما بدانید که لحظه لحظه عمر من در راه عشق مقدس خدمت به شما میگذرد.


می دانم که به #شما سخت می گذرد، ولی مگر به #پدر پیر شما #سخت نمی گذرد؟

می دانم که #شهادت شیرین تر از عسل در پیش شماست، مگر برای این خادمتان اینگونه نیست؟

ولی #تحمل کنید که خدا با #صابران است.


#بغض و #کینه_انقلابی تان را در سینه ها نگه دارید، با غضب و خشم #بر_دشمنانتان_بنگرید و بدانید که #پیروزی از آن شماست...




پ ن:

بخشهایی از پیام امام در پی قبول قطعنامه

پ ن:

حتما کاملش رو بخونید

و اگر خوندید دوباره مرور کنید

هر سال مرور کنید...

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۷ تیر ۹۶ ، ۱۴:۱۷
مسیح


یک:

حاج قاسم سلیمانی پشت بلندگو حاضر میشود برای سالگرد یک شهید آن هم در شرایط بعد از آزادی موصل و عقب نشینی های داعش در سوریه و عراق

دائم از نقش عراق و سوریه میگوید

از نقش مرجعیت عراق (آقای سیستانی) در پیشبرد مقاومت

میگوید ملت عراق و سوریه به گردن دنیا بابت کندن ریشه تکفیری ها حق دارند

دائم از لفظ ملت غیور و مقاوم سوریه و عراق استفاده میکند

و بارها تاکید میکند پیروزی ها ثمره مقاومت و تحمل مردم و رشادت دلاور مردان آن هاست.

دو:

در صدا و سیما و شبکه های مجازی خودمان و تیربون ها و صحبت های خودمانی مستقیم و غیر مستقیم به دفعات میگوییم

اگر حاج قاسم نبود، آن ها هم نبودند.


نتیجه:

#حاج_قاسم به عنوان یک فرمانده کار کشته و یک مدیر کارآمد

با توجه به شناخت عمیق از منطقه، فهم استراتژیک بالا و همینطور نگاه چند وجهی خود مدام تلاش دارد حضور و کمک جمهوری اسلامی ایران را در عراق و سوریه صرفا دوشادوش مردم و نیروهای مقاومت آن کشور ها تعریف کند و با تاکید بر توان داخلی آن ها به توانمندی آن ها برسد.

اما ما با بعضی تاکیدات بیجا، بعضا حتی درست و بعضا از سر جهالت و بعضا از سر دوستی و بعضا از سر شیطنت

تصویری به همسایگان و حلقه مقاومت و بیرون القا می کنیم که گویی ما در آن به دنبال تسلطیم و در پس حضور به دنبال انگیزه های ناسیونالیستی می گردیم.


نکته:

چند سال پیش

همزمان با پیشرفت های جبهه عراق، موج رسانه ای با تاکید فراوان حول محور #حاج_قاسم راه افتاد و در آن مخصوصا در داخل و مخصوصا بعضی دلسوختگان انقلاب در موضع اشتباه مدح #حاج_قاسم نشستند و دشمنان انقلاب به آن ضریب دادند و در عراق این تصور پیش آمد که ایران و سلیمانی به دنبال کسب اقتدار و نام و شهرت و تسلط در عراق حضور پیدا کرده اند.


نکته دو:

هر پیام و توییت و پست و حرف و ... ما پیام دارد

مراقب پیام ها باشید.


پ ن:

زنده باد ملت غیور و مقاوم و سلحشور عراق و آرزوی پیروزی کامل در این دفاع مقدس برای آن ها.

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۹ تیر ۹۶ ، ۲۳:۴۶
مسیح