icon
ویژه نامه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

هرچیزی قدیمیش بهتر است

۲۶۹ مطلب با موضوع «ویژه نامه» ثبت شده است

برادران

خواهران

مگر چقدر از انقلاب پنجاه و هفت گذشته؟

مگر چقدر از دفاع مقدس دهه شصت گذشته؟

چند سال از قطعنامه گذشته؟

چند سال از تمام شدن زیست امام بر روی این کره خاکی، بین ما گذشته؟

برادران 

خواهران

من امروز از سر شک، با تقویم چک کردم

از انقلاب پنجاه و هفت، چهل سال گذشته

از تمام شدن جنگ، بیست و نه سال گذشته

از رحلت امام، بیست و نه سال گذشته


پدر جان شما متولد چه سالی هستی؟

«چهل پسرم»

مادر جان شما متولد چه سالی هستی؟

«چهل و دو پسرم»

خانم شما متولد چه سالی هستید؟

«شصت و دو آقا»

برادر جان شما چطور؟

«شصت برادر»

ولی شبیه آدم های دهه نود هستید!

پدر جان شما جنگ را دیدی؟

«ندیدم! جنگیدم پسرم!»

مادر جان شما چطور؟

«حسش کردم با تمام وجود پسرم!»

خانم شما چطور؟

«هنوز شب ها ترس بمباران ها را دارم!»

برادر شما چطور؟

«خاطره پدر های رفته دوستانم را نمیتوانم فراموش کنم!»

عجیب است ولی انگار اصلا جنگ ندیدید!

چقدر از روزهای جنگ دور شده اید

چقدر از آرمان ها فاصله گرفته اید

یادتان هست یک لقمه را بیست ملیون می‌خوردیم؟

حالا معده هایمان بزرگ تر شده یا امیالمان؟

«تو سرت باد دارد پسرم! من هم روزی شبیه به تو بودم، جنگ بیست و نه سال است تمام شده، آدمیزاد آسایش میخواهد!»

عجیب است پدرجان، انگار شما همین دیروز متولد شده اید..

این شعار از دهان شما بیرون نیامده؟ جنگ جنگ تا رفع کل فتنه؟

فتنه ها تمام شده یا ما کور شده ایم؟

«تو گویا خیلی دوست داری عزای مادر ها را ببینی پسرم!»

عزای مادرها در رثای فرزندانی که جانشان را برای حق میدهند دیدنی است، تقلای مادرها برای فراری دادن فرزندانشان از حق شرمساری است...

«تو جواب کودکی های من را میدهی؟ جنگ و نبرد برای تو جذاب است آقا! نه برای من نسل سوخته»

خواهرم نسل سوخته من هستم که باید مجاهدت شما را برایتان بازگو کنم، کودکی هایتان لی لی بود و خاله بازی؟ ببخشید که لازم بود اول خون بازی شود تا راه برای خاله بازی باز شود..

«تند می روی جوان، اگر جنگ و انقلاب ثمره اش همان دوستان پدر از دست داده من هستند، دوست دارم دهه نودی باشم اصلا، که آن ها حالا بخورند و من لقمه ای بیش تر نداشته باشم!»

برادر درد تو، درد لقمه های بیشتر است با اینکه زاده نسل گلوله های بیشتر بودی...

پدرم

مادرم

خواهرم

برادرم

برای فراموشی زود بود

زود است

وقتی شب هنوز دنبال ماست

کدام اکسیر را به خوردتان داده‌اند؟

کدام نان آغشته ای را خورده اید

این فراموشی زود رس

عجیب است

سرطان است

جای خودتان را در کتاب تاریخ خالی نکنید

داستان هنوز ادامه دارد...







پ ن:

#اشرافی_گری_شاخ_و_دم_ندارد

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۵ مرداد ۹۷ ، ۱۸:۳۵
مسیح

پله های ایستگاه مترو را پایین می آمدم

بلندگوی سالن، اولِ آهنگ (آمده‌ام) را پخش میکرد

در حال هوای آن موسیقی وهم آور بودم

و نشسته روی صندلی های سالن به انتظار قطار

با خودم گفتم:

فلانی اسمش که قطار است 

بیا فرض کن نشسته ای به انتظار قطار مشهد

که سوت بکشد و بایستد و داد بزند

«مسافرای مشهد جانمونید!»

بعد سواری شوی و بروی

آهنگ رسید تا خواندن خواننده و خواننده گفت:

«آمده ام....»

چشم هایم بسته بود که با سوت باز شدن درب های قطار آن ها نیز باز شدند

نه قطار برقی مترو، قطار مشهد شده بود

نه ایستگاه، ایستگاه راه آهن تهران بود

آهنگ اما هنوز ادامه داشت

«آمدم ای شاااه، پناهم بده...»

زیر لب گفتم:

من که نیامده ام آقا

اما پناهم بده...

رد اشک را پاک کردم و وارد قطار شدم...





پ ن:

خط امانی زه گناهم بده...

#امام_رضا

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۳ مرداد ۹۷ ، ۰۳:۲۰
مسیح


مشکل از جایی شروع شد 

که ما فقط خرمشهر را آزاد کردیم

و باقی شهر ها را گذاشتیم بماند دستشان

میدانید که

انقلاب اسلامی هیچ وقت در مرامش نبود با یک دشمن بجنگد

یعنی برایش افت داشت

همیشه با چند دشمن همزمان میجنگید

اصلا ویژگی قهرمان های اسطوره ای این بود

آن سالها صدام شاید آسان ترین دشمنی بود که با او دست به یقه بودیم

یعنی اگر بخواهم بهتر بگویم

صدام لعنتی خیلی بد موقع آمد و گند زد به جنگ های دیگر ما

منافقین هم بودند، که حکم‌ دشمن پوششی را داشتند

آمده بودند شهر را بهم بریزند تا لشکر ما به موقع پشت دروازه های دشمن اصلی نرسد

غول اصلی از دست لشکر ما فرار میکرد و سر راهش برای اینکه سرعت ما را بگیرد

میکشت و منفجر میکرد

تا به خود می آمدیم، عزادار یکی از فرمانده لشکر ها میشدیم

به هیچ کس نمی توانستیم اعتماد کنیم

ضربه ها را انگار از داخل لشکر می‌خوردیم

غول مرحله آخر همه جا آدم داشت

آدم های که پشتشان نماز می‌خواندیم

لشکر کم کم نفسش گرفته شد

بعضی بچه ها خسته از تعقیب و گریز غول بزرگ، ترجیح دادن به جنگ صدام بروند،دشمنی که معلوم و مشخص بود

غول بزرگ از ما فاصله گرفت و آرام در تمام ارکان سیستم خزید

مثل آفتاب پرستی که خودش را همرنگ محیط کند

ما میشناختیمش و سعی می‌کردیم او را به همه نشان دهیم ولی بقیه مثل ما نمی‌شناختندش

لشکر ما نمک گیر خاک های جبهه شد

و آن ها نیش خود را تا دسته در نخاع سیستم فرو کردند

غول بزرگ، حالا بخشی از سیستم شده بود

رییس جمهور و وزیر داشت

و ما را با چوب قانون و مصوبه میراند

ما فقط توانسته بودیم خرمشهر را آزاد کنیم

خرمشهر نماد زمین گیر شدن غول بود

غول هم تصمیم گرفت خرمشهر را به خاطر خاطرات بدش

برای همیشه همانطور نگه دارد

آینه دق ما

و نماد قدرت خودش

اینکه کسی جرات نکند فکری برای آزادسازی به سرش بزند

ما فقط رسیدیم خرمشهر را آزاد کنیم

اما کالک عملیات هنوز روی میز فرماندهی باز است

عملیاتی برای بیرون راندن غول بزرگ از سیستم

غولی که اگر احساس خطر کند

از تمام شهر برای خودش سپر دفاعی میسازد


کالک عملیات هنوز باز است...





پ ن:

کسی جرات دارد با غول بزرگ سرشاخ شود؟

پ ن:

کارشان، کاری نکردن است

هدفشان خلع سلاح

بی غیرت هایی که کشور را به نتانیاهو بفرما میزنند

ناموسشان را...

#خرمشهر

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۱ تیر ۹۷ ، ۰۲:۰۲
مسیح


چمرانی که من میشناسم

اگر امروز زنده بود

سالها می‌گذشت که در یمن بود

کودکان را جمع کرده بود

و از آن ها نسلی طلایی می‌ساخت

چمرانی که من میشناسم

برای رفتن به یمن

شغل ها و عناوین و هیات علمی ها و سمت های مشاوره را سه طلاقه میکرد و می‌رفت

چمرانی که من میشناسم

دست به جیب بود

آماده برای خرج کردن

هزینه دادن

چمرانی که من میشناسم

گرد پیری زمین گیرش نمی‌کرد

زوال عقل نمی‌گرفت و لگد به ظرف آرمان هایش نمی‌زد

چمرانی که من میشناسم

اگر امروز بود

قطعا یمنی بود

یک یمنی اصیل







پ ن:

چمرانی که من میشناسم

نمونه ای اصیل از انسان بود

از انقلابی زیستن

و انقلابی زیستن

چیزی جز این نیست

که حاضر باشی هزینه بدهی...

پ ن:

#یمن پیش چشم من است

جایی که حتی اگر ایران به فینال جام جهانی هم برسد

از جایش تکان نمی خورد...

۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۰ ۰۱ تیر ۹۷ ، ۰۱:۰۸
مسیح


تقصیر سینما و رسانه است که تا بگویی #نژاد_پرست

در ذهن مخاطب

تصویر سفید پوستی نقش می‌بندد که دارد به سیاه پوستی می‌گوید:

کاکا سیاه!

یا تصویر کوک لاس کلان ها که دارند سیاه پوستی را آتش میزنند

یا از چوبه دار آویزان کردند

تقصیر سینما‌ و رسانه است که تا بگویی فلانی #نژاد_پرست است

انتظار دارد قیافه هیپی ها را ببیند

ریشهای بلند بافته شده

دماغ های حلقه دار

جلیقه های چرمی

کفش های کابویی

ولی نه نژاد پرستی چهره ندارد

#نژاد_پرست کت و شلوار می‌پوشد و اداره می رود

#نژاد_پرست پیژامه به پا دارد و روبروی تلویزیون می نشیند

#نژاد_پرست گاهی دکتری فلان علم را دارد

#نژاد_پرست گاهی استاد دانشگاه است

#نژاد_پرست گاهی راننده تاکسی است


#نژاد_پرست آدمی است که ضجه های کودک یمنی را میبیند و می‌گوید:

اخبار ما فقط شده اخبار عرب ها

#نژاد_پرست آدمی است که دسته دسته کشته شدن افغان ها را میبیند و می‌گوید:

عمری تو مملکت ما خوردن و بردن حالا خبر مرگشون رو هم باید از اخبار بشنویم.

#نژاد_پرست آدمی است که خانه خرابی سوری ها را میبیند و می‌گوید:

بدبختی خودمون کم داریم جوون های دسته گلمون رو می‌فرستیم برای اینا بجنگن

#نژاد_پرست آدمی است که نزدیک صد سال آوارگی و اسیری ملتی را میبیند و می‌گوید:

اینا همونان که خون فرستادیم گفتن مال ایرانیاس نمی‌خوایم!

#نژاد_پرست آدمی است که اگر چند ایرانی به دختر افغانی تعرض کنند صدایش در نمی‌آید

#نژاد_پرست آدمی است که یک حمله تروریستی در فرانسه را میبیند و می‌گوید:

فرانسه در خاک و خون، تسلیت!

نژاد پرست آدمی است که بعد خبر انفجار در آمریکا مینویسد:

خدایا تا کی خون ریزی و پلیدی...


#نژاد_پرستی صورت ندارد 

همه موردهایی که گفتم به علاوه تمام نگفته ها، گونه هایی از نژاد پرستی است

که شکر خدا از همه این گونه ها

در حد صادرات در وطنمان موجود است

فقط کافیست تا به آن ها اجازه راهپیمایی بدهیم

آن وقت چهره همه شان را خواهیم دید

آن ها مثل خودمان هستند

فقط مغز ندارند...






پ ن:

این #کمیته_امداد همان کمیته امداد طرح محسنین است که در برنامه احسان خان پایش اشک ریختید

این کمیته امداد همان نهادی است که اگر پوشش را بردارد تازه میفهمید اوضاع مملکت چقدر برای توییت هایتان آماده تر می شود

پ ن:

نه به کمیته امداد بله به امثال سلبریتی هاییست که هنوز جواب پول های میلیاردی کرمانشاه شما را نداده اند

پ ن:

کمیته امداد یکی از صادرات فرهنگی و ساختاری انقلاب اسلامی است که در هر کشور مستقل کار میکند

پ ن:

مستضعفین دست شماها بیفتند، پوست از کله شان میکنید...

۴ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۱۷ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۰۶
مسیح

حساب کتاب میکنم بین بسته ها 

بین قیمت و میزان خدمات

چند گیگ چند وقته چند تومن

یکی را انتخاب میکنم

بعد شروع میکنم به استفاده

ایسنتا را باز میکنم چهارتا عکس را میبینم

سریع میبندم

چند عکس از پیام رسان دانلود میکنم 

سریع میبندم

رسیده ام به یک فیلم 

دانلود کنم یا نکنم؟

حجمش چندین مگ است

چقدر از حجمم مانده؟

بروم چک کنم

بعد یک دفعه پیش خودم می‌گویم

اگر در حال تمام شدن باشد چی؟

ترس اینکه باز کنم 

بگوید شما پنجاه درصد بسته خودتان را استفاده کردید..

پنجاه درصد!

کوفتتان بشود، همین دیروز گرفتم..

عدد صورت حساب هم هربار درشت و درشت تر میشود 

دوباره میروم اینستا

این بار دو عکس میبینم

سریع میبندم و بیرون می آیم

پیام رسان را میبرم روی حالت دانلود غیر خودکار تا ناغافل توی پاچه مان نکند 

ویدیو که دیگر اصلا دانلود نمیکنم

بعد یک دفعه پیامک می آید

شما هشتاد و پنج درصد بسته خود...

انگار تیر خورده ام

جا میخورم

عجب گیری افتاده‌ایم

من که کاری نکردم

دوباره با ترس و لرز میروم چک کنم

باز که میشود نوشته

فقط سیصد مگ مانده

فقط سیصد مگ؟!!

بابا من که کاری نکردم

میروم نرم‌افزاری را باز میکنم که شرح استفاده هایم را میگوید

اهان، مشکل از فلان جا و بهمان جاست

باز میروم با کلی حساب و کتاب بسته میخرم

بعد دوباره اینستا را باز میکنم...





پ ن:

تو که برای چک کردن حجم مانده اینترنتت دستت می‌لرزد

کارنامه عملت را چه میکنی؟

تو که برای خرید نت و نحوه استفاده اش چشم بازار را درمی‌آوری و حساب کتاب می‌کنی

اخرتت اینقدر نمی ارزد؟

این تو که گفتم

خودم بودم

پ ن:

کاش برای کارنامه اعمال هم نرم افزاری بود

هر شب باز میکردیم

می‌گفت:

شما بیست درصد فرصت بخشیده شدن خود را سوزانده اید

شما ده درصد خوبی کردید

شما ....

پ ن:

شرمگین از کارنامه ای که پیش پدر میرود...

پ ن:

التماس دعا

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۶ خرداد ۹۷ ، ۰۱:۱۷
مسیح



در میان آدم‌هایی که پا بر روی این کره خاکی میگذارند
عده کمی می‌توانند هم خوش استقبال باشند و هم خوش بدرقه
همانهایی که در حد فاصل بین استقبال و بدرقه تمام کاشته های ذهنی مردم از خودشان را پنبه نمیکنند.
کف و سوت های روز استقبال برایشان تبدیل به آه و حسرت روز بدرقه می شود
و شلوغی خیابان‌ها از رنگ سرخ گلها برایشان به یک دریای سیاه پوش عزادار تبدیل می شود.
هر تعدادی که روز استقبال منتظر دیدنشان بودند روز بدرقه چندبرابر با قلب هایی مالامال از اندوه پیکر آن ها را دنبال میکنند.
آن ها در واقع سرمایه محبت مردم را با رفتنشان چند برابر میکنند.

روح الله دوازده بهمن ۱۳۵۷ از تبعید برگشت تا در کنار مردم به دوران پسا طاغوت سفر کند
اما در ۱۶ خرداد ۶۸ راهی سفری شد که هیچ کدام از ما را یارای همراهیش نبود
امام ما را با خود نبرد...




پ ن:
ولم کنید بذارید برم پیش امامم...
پ ن:
اگر #سید_علی نبود
ما اولین مردمانی بودیم که سال شصت و هشت
#پایان_دنیا را به چشم می‌دیدیم.
پ ن:
#چند_برداشت_با_امام
#تشییع_بزرگ
#امام_خمینی
۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۵ خرداد ۹۷ ، ۰۲:۳۲
مسیح



فوتبال را دوست دارم

چون بازی اشک ها و لبخندهاست

بازی ما میتوانیم ها

معجونی از سیاست و اقتصاد و رسانه و هنر

بزرگترین تماشا کردنی جهان

فوتبال چیزی است فراتر از سینما، تکامل یافته تر از تئاتر

جدال قهرمان و ضد قهرمان ها

صحنه تقابل خیر و شر

جولانگاه حماسه ها

آفریننده درام ها و تراژدی ها

فوتبال زندگیست 

یک هدف که میتوان برایش تلاش کرد

یک ابر رسانه

که می‌تواند رسا ترین تریبون برای رساندن بزرگ‌ترین و حساس ترین پیام‌ها باشد

صحنه اعتراض به اشغالگری و استعمار و ظلم

فریاد زننده ی بغض های سیاسی

امید آفرینی برای مردم نا امید

موقعیتی برای تبلیغ دین!

رسانه ای سانسور نشدنی

فوتبال را دوست دارم

چون در آن غیر ممکن وجود ندارد

گاهی پا برهنه ها اسکناس های متحرک را شکست میدهند

فوتبال را نابینایان میبینند

ناشنوایان می شنوند

و لال ها فریاد می زنند

فوتبال دوراهی تصمیم هاست

طرف دار ماندن یا پشت کردن

ماندن اسطوره شدن یا رفتن منفور شدن

فوتبال دنیای تمثیل هاست

داستانی تکراری

اما هزار پایان


آن چیزی که در تصویر دیده می‌شود

تصویر دو بازیکن نیست

آن ها دو رسانه اند 

در اوج قدرت

دو رسانه

که دست بر قضا فوتبال هم بازی میکنند..






پ ن:

پسر محبوب مصری

این روزها لابلای گل ها و دریبل های دلبرانه اش

سود کاردکرد رسانه ایش را به سبد اسلام میریزد

فارغ از اینکه فردا چه می شود.

پ ن:

رسانه ای که کنترل بر آن

مقدمه کنترل بر جهان است

پ ن:

فوتبال جزو‌ زیباترین فیلم هاییست که تا به حال دیده ام، با اینکه جایی در لیست برترین های imdb ندارد.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۶ خرداد ۹۷ ، ۰۴:۲۲
مسیح



+نَنُم قلیه گذاشته بود، از صبح بوش مارِ دیوونه کِرده بود... ظهری که شهر ریخت بهمآ، خونه و قلیه و همه چی رو سپردیم دست خدا زدیم بیرون...

_ای تو روحت محمود!

حالا خونه که هیچ، قلیه رو سی چی ول کردی به امون خدا!؟

+کا ای که غصه نداره.. سر راه که داریم میریم میدون، یه دو دقیقه میرم خونه ما، قلیه رو می‌زنیم بعد گلنگدن رو میکشیم

_ها والا.. منطقیشم همینه

@محمود بسه دیگه لاف نیا! عقب موندین! بجنبین، تو خط آتیششونید!

+ای بچه تهرون اوا خواهری چی‌ میگه؟

کا اینجا شهر مُنه! دوست دارُم توش مثل شانزلیزه قدم بِزَنُم!!

حالا قاشق آوردی؟؟

_ها کا! مو مجهز اومدوم...




پ ن:

خوب شد خرمشهر دست دیپلمات ها نیافتاد...

پ ن:

عکس از استاد

@ bahram.mohammadifard 

آیدی در اینستا

پ ن:

#صداهاصداها

۶ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۴ خرداد ۹۷ ، ۰۰:۲۶
مسیح



حلیمه بانو داخل حیاط مشغول رسیدگی به وضع باغچه خانه است، زنی سی سال و جا افتاده با چهار فرزند

ناگهان درب خانه با لگد بچه ای هفت/هشت ساله باز میشود و پسرک دوان دوان خود را با باغچه میرساند و روی چمن و گل ها پایکوبی میکند و همه‌چیز را له میکند.

از بین درب نیمه باز خانه

شمایل یک مرد مسن به چشم میخورد با لبخند کش دار که نشانه ذوق کردن است، چشمانش را به پاهای پسر دوخته و رقص مرگ پسرک را روی گل‌های باغچه نگاه میکند، گویی مست شده.

حلیمه که انگار به دیدن این صحنه عادت داشته باشد، با چهره ای بی تفاوت، قیچی هرس را به بند شالش آویزان می‌کند و دست می اندازد زیر کتف پسرک و او را بلند می‌کند و تا دم درب خانه میبرد

بعد لگدی بچه را به سمت مرد راهی میکند.

پسرک تخس، خود را به پاهای بلند مرد می‌چسباند و در حالی که نعره میزند، با دست حلیمه را نشان میدهد.

مرد دستش را لای موهای پسرک میبرد و بعد با نگاهی که هنوز پوزخند دارد، حلیمه را نگاه میکند.

حلیمه قیچی هرس را از پر شال خود در می آورد و به طرف مرد میگیرد:

«پسرانم! جواب لگد پرانی های کودک تخست را خواهند داد...»

مرد که پوزخندش شکل خنده های عصبی به خود گرفته لب های بی رنگش‌را باز میکند:

«حرف زیاد میزنی حلیمه، هر روز همین را میگویی و من هر روز باغچه ات را ویران میکنم و این را هم بدان، به ازای هر لگدی که به کودک تخص من میزنی، او هار تر میشود!»

کودک از پس پاهای مرد، چهره اش را به سمت حلیمه برمیگرداند و دندانش هایش را نشان میدهد.

حلیمه نگاهش را از صورت کودک میدزد و به داخل خانه بازمی‌گردد و در چهار چوب همزمان با بستن درب، با صدای بلند می‌گوید:

«پسرانم راه رسم جنگیدن با سگ‌ هار را بلدتر هستند!»

درب را میبیند

نفس عمیقی میکشد

بیلچه و بذر را برمی‌دارد و دوباره به سمت باغچه می رود

بذرها را می‌کارد

در حالی که زیر لب می گوید:

«پسرانم! جواب لگد پرانی های کودک تخست را خواهند داد...»



پ ن:

مادربزرگ عزالدین

#فلسطین

#القدس_عاصمة_فلسطین

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۲۶ ارديبهشت ۹۷ ، ۱۶:۱۴
مسیح