icon
خودت :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۳۸ مطلب با موضوع «خودت» ثبت شده است

اگر هیچ کس رو تو دنیا نداشتم

برای زندگی

جهان وطن میشدم

با اولین پرواز ها

اولین قطار ها

به اولین نقطه روی نقشه

اما حالا

فعلا در عقاید جهان وطنم

و موقتی کوچ میکنم...




پ ن:

در حکومت تو

این رویا برآورده می شود...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ تیر ۹۶ ، ۰۲:۴۲
مسیح
امثال من در این دنیا به چه دردی میخوردند؟
اکسیژن را به دی اکسید تبدیل کنند
فضا را اشغال کنند
و مثل بختک روی منابع محدود دنیا بیفتند
یک مصرف کننده تمام عیار

ای کاش خدا قابلیتی را در زمین میگذاشت، تا افرادی که به این بلامصرفی خود پی بردند، جان و هستی خود را تقدیم کنند تا با چند جان و هستی دیگر یک قهرمان پدید بیاید یا بر عمر قهرمانان دیگر افزوده شود.
اینطور شاید در عین بی مصرفی منبع تجدید پذیر سوختی میشدیم جهت تداوم و تکثیر قهرمان ها
آنهایی که جهان به انگشت اعمال آن ها میچرخد و تاثیر بر تمام محیط پیرامون میگذارند
آنهایی که پاسبانند و دشمن میشناسند و آرام و قرار ندارند

آنطور شاید میشد گفت به دردی میخوریم...




پ ن:
امثال من از آنجایی که زیادند، در صورت وجود آن ویژگی وجودمان مثل نفت میشد، ارزشمند، منابع سوخت
۲ نظر موافقین ۵ مخالفین ۱ ۲۳ بهمن ۹۵ ، ۲۳:۵۹
مسیح
زمین سرد
صدای هیاهو
چشمانی که خیره به نور شده
ساعت 12
و یعنی 12 بار صدای زنگ
دنگگگگ
دنگگگ
دنگگ
دنگ
عده ای میروند
عده ای تازه می آیند
چشمانم آدم ها را دنبال میکند
چادر گلگلی جثه کوچک، دمپایی عروسکی، النگوهای طلایی، و پاهایی که بی قراری میکند برای دویدن، اما دست زمختی که نمیگذارد
چشمانم رد دست را دنبال میکند
چشمانی که به نقطه ای دوخته شده، سیبیل بلند، کاپشن چرم، ریش هایی کوتاه تر از سبیل ها، چند انگشتر بزرگ به دست، زمزمه میکند، اما نمی شنوم چه چیزی را، بدنش تکان های ریزی میخورد که به خاطر بالا و پایین پریدن های دختر و کشیدن دست اوست، خیلی سعی کرده اشک نریزد اما موی رگ های قرمز چشمش خواهش چشم برای ریختن اشک است. از صورت مرد آرام نگاه را میبرم روی یک حجم سفید آبی آسمانی با گل های صورتی که صورتی در آن به چشم میخورد، او در مقابل اشک مقاومت نمیکند، اشک ها پایین آمده تا زیر روسری، روسری کمی خیس شده،دستانش را مقابل صورت گرفته ناخن ها یکی در میان رد لاک دارد که یعنی قبل آمدن به حرم پاک شده، دوباره باز میگردم به دختر! عجیب است چرا بار اول ندیدم، دخترک با آن حجم صورت کوچک یه برآمدگی پلاستیکی رو چشم دارد که با چسب سرجای خود ایستاده، مدام به آن دست میزند انگار از وجودش ناراحت است، یک دفعه کودک از کادر چشمم به هوا میپرد. پدر بقلش کرده، چشمانم پدر را دنبال میکند، دخترک برای آن نقطه ای که پدر به آن خیره شده بود دست تکان میدهد، گویی زمزمه های پدر برای دختر بوده.
صدای خنده های ریز ریز، این صداییست که باعث میشود از پدر چشم بردارم به دنبال منشا صدا بگردم، حوالیش را پیدا میکنم و بعد حدس میزنم صدا متعلق به کیست، پیر مردی که ایستاده؟ نه نمیتواند متعلق به او باشد، آن آقایی که کت بلند پوشیده و چیزی به دست دارد؟ نه نه او سنگین تر از این حرف هاست و زمخت تر، آن دختر و پسر جوانیی که آن گوشه نشسته اند؟ بله متعلق به آن هاست، چشمم به قاعده روی پسر متمرکز میشود، صورت تر و تمیز که فقط آثاری از مو به آن دیده می شود، یک شال که نیمی از آن روی دوش اوست و نیمی روی دوش دختر، آرام صحبت میکنند اما ریز ریز، به نقطه ای خیره شدند و هی کوتاه کوتاه میخندند، دختر به پسر تکیه داده، بیشتر او صحبت میکند و پسر هی عکس میگیرد، فکر میکنم تازه عروسی کردند چون پسر با محوریت حلقه هاشان خیلی عکس گرفت، مبارکشان باشد جای خوبی را برای لحظات به یادماندنی زندگیشان پیدا کردند
صدای زنگ تلفن!
شبیه صدای زنگ تلفن من است، اما زنگ تلفن خیلی های دیگر هم شبیه به من است. چشمی میگردانم، نه انگار برای خود من است، نوشته: maman گوشی را بر میدارم: سلام مامان، صحبت میکنیم به رسم جاری گوشی را از گوشم فاصله میدهم : مامان شماهم صحبت کن، و بعد زمان بندی میکنم که کی باید دوباره گوشی را دم گوش خودم بگیرم، اگر گوشی دست بابا باشد فقط دو یا سه ثانیه اما مادرها نه! حداقل بیست ثانیه! گوشی را دم گوشم میگیرم: چیزی برای خودتم خواستی؟ عموما نمی خواهند، تجربه این را ثابت کرده، خداحافظی میکنم، صفحه تماس که میرود صفحه نمایش گوشی پدیدار میشود، ناتفیکشن!
اینترنت در اینجا! فرصت مغتنمی است، سریع تلگرام باز میشود برای چند شخص و چند گروه: مجاورم، دعا گو! کلی طول میکشد تا سند شود، تلگرام بسته ایسنتا باز، حالا وقت دل سوزاندن است! استوری باز، چلیک، نمایی از روبرویم، مینویسم: دوست دارم برای همیشه بمانم، سند، اینستا بسته
عماااد تعال!
تعال؟ اینکه عربی است، دوباره چشم هایم شروع میکند، این مرد که اهل گنبد است این زن هم احتمالا شمالی، این هم که به قیافه اش نمی خورد عرب باشد، پوشیه! آها صدا از اینجاست، مرد یک دست پیرهن و شلوار ورزشی دارد، این تیپ با آن مدل موی خاص که دورش خالیست و وسط پر و این رنگ تیره پوست،قطعا عراقیست! زن هیکلی درشت و پوشیده با صدای شدید و لحنی خشن! اینها قطعا عراقیند! فکر میکنم از امام حسین برات آورده اند! امام حسین، راستی اینها چرا کربلا را رها کرده اند آمده اند اینجا! ما اینجا کربلا میخواهیم! دهنت را بببند! این را خودم به خودم میگویم، این ها همه اصحاب کرمند و این بین کسی دستش پر تر که رند تر و لوس تر! گاهی باید حرف را دو قبضه کرد یک مهر از کربلا یک مهر هم اینجا! این حرف دیگر بر نمیگردد!
آقا برو کنار!!
این صدا تهدید است، یعنی نروی کنار میروی این زیر! این صدای آن مرد های کت بلند پوش است، چشم میگردانم، اها! پیدا شد. ماشین کف شو دارد یک راست می آید سمت من، این هم بدبختی من است که هر کجا بنشینم اتوبان کف شوهاست! میروم یک سنگ عقب تر، تا وقتی دوباره برگردد وقت هست.
خاک بر سرت این همه چشم گرداندی خب چیزی بخواه!
این صدای چه کسی بود؟ چه کسی چه کسی چه کسی؟ این صدای خود من است! اما من که چیزی نگفتم، صدای درون من است. حالا چشمم دنبال خودم میگردد، من این پشت به دیواره حجره ها تکیه دادم و دمپایی هایم جلویم جفت شده، یک لیوان پلاستیکی هم کنارم، این جای همیشگی من است، حالا چند قدم آنورتر یا این سمت تر، ولی همین حوالی است، روبروی سقا خانه، در ادامه روبروی ایوان طلا، ترکیب بندی کادر خوبی دارد، چند نقطه طلایی در یک کادر، اما چرا چیزی نمیخواهم؟
چرا چرا چرا چرا؟ من هیچ وقت ندانستم دقیقا چه میخواهم، حتی آن وقت هایی که چیزی میخواستم. من همه چیز میخواهم، عاقبت بخیری؟ میخواهم! همراه خوب؟ میخواهم! دنیا؟ بله بله میخواهم! فرزند خوب؟ آنکه حتما! رضایت پدر و مادر؟ بله بله بله از آن هم میخواهم! شهادت؟ ..اگر نگویید تو را چه به شهادت بله آقا آن را از همه بیشتر میخواهم! من مثل بچه هایی هستم که وارد بقالی میشوند! همه چیز میخواهم ولی صلاحم را نمیدانم، مشت های شما بزرگ تر است هر چه میدهید با دست خودتان بدهید من همان را میخواهم همان که محبوب بدهد، حتی اگر هیچ باشد، من هیچ را میخواهم! هیچی که از قبل شما باشد، همه است.
من زیارتت را میخواهم
که مجبور نشوم مثل خط های بالا، زیارتت را تخیل کنم
من حرمت را میخواهم
رنگ زرد گنبدت را
و صدای نقاره را
و صدای دنننگ دننگ ساعت
که چقدر زود به زود صدایش می آید
من تو را میخواهم
راه میدهی؟









پ ن:
متن را انگار یک آدم دیوانه و عصبی نوشته از بس اسن شاخه به آن شاخه است
۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۱۴ بهمن ۹۵ ، ۰۱:۵۷
مسیح



خانه پدری

جایی که وقتی در صحنش مینشینی

حس میکنی کل دنیا برای توست

و تو خوشحال ترین فرد روی زمینی

مخصوصا اگر بعد از 19 روز کربلا بودن به نجف بروی

ای کاش میشد از خانه هایمان دری باز میشد به سمت صحن ایوان طلای نجف

هر وقت خسته میشدیم و دلگیر و غم زده

درب را باز میکردیم و یک راست می آمدیم در این صحن

نجف خیلی حال مرا خوب میکند





پ ن:

کاظمین هم برای من انرژی بخش است، مخصوصا وقتی چشمانت به جمال آن دو گنبد زیبا روشن میشود. حیف که یک بار توفیق هم جواریش را داشتم.

۱ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۷ آذر ۹۵ ، ۱۸:۰۸
مسیح
امروز یا شاید دست پر فردا، اگر صاحب میهمانی و آن سرزمین اذن بدهند، راهیم
وقت دارم نزدیک بیست و چند روزی مجاورشان باشم
و سعادت دارم اگر لایق بودم و کفران نعمت نکنم در دستگاه عشق صدبرابر کمتر از پرکاهی در به تصویر کشیدن مانور بزرگ سهیم باشم
این ها همه از کرامت ارباب است و سفره همیشه پهن او
نه از سازمانی نامه دارم و نه از نهادی مامورم
با پول طیب و طاهر مردم و خیرین به دیدار او میروم
میروم با با دوستان روایت یک دلداگی را به تصویر در بیاوریم
اصلا همین که من رو سیاه چرک میروم یعنی ارباب ارباب بزرگی است
که ولگرد ها را هم به حریم کربلایش بار ورود میدهد
که به  ولگرد های بی سرپا هم نقش میدهد
که مرا بازی میدهد
امسال برای من سال عجیبی بود
برای من تحویل سال ها یک جورهایی اربعین است، برای همین الان از سال گذشته بر خودم میگویم
یک سال حیرانی، یک سال سرگیجه، یک سال فشار، یک سال افتادن در موقعیت های سخت، درگیری با باید و نباید ها، دسته به یقه شدن با روزمرگی ها، دعوا با عرف ها
بیست و چند روزی وقت دارم کمی با اراباب مذاکره کنم
که آخر بازی زندگیم برد برد باشد
یعنی هر چه هست را او ببرد
که یعنی منی نمانم
یا اگر میمانم، اینی نباشم که هستم
که اگر میمانم، سرباز باشم
که از فدیم گفته اند هرکس میخواهد بماند با حسین برود
که مرا هم با خود ببرد

پیامی چند روز گدشته دهنم را درگیر کرد، خیلی درگیر
این چند روز را کلیومتر ها در خیابان های تهران پیاده راه رفتم
مثل دوره گرد ها، مثل دیوانه ها
و مدام فلش بک زدم زندگیم را
و مرور کردم تکه های پازل را
که پشت هم مینشست
که دلهره ام را زیاد میکرد
و گاهی فلش فوروارد میزدم
به لحظه هایی که...

نمیدانم چقدر راست بود یا چپ، تعارف بود یا حقیقت
اما دریافتم که فرصت بزرگی پیش رویم آماده شده
مثل حرکت آخری که منجر شود مکعب روبیک زندگی حل شود
و اگر حرکت اشتباهب کنی مکعب باز به هم بپیچد تا اینکه کی باز درست شود

و اصلا نمیدانم که چه شد اینها را نوشتم
و خدا میداند که هنوز چقدر تکلیف به دوش دارم، چقدر حق الله روی زمین مانده!
و جواب مبهم این معادله که چطور میشود رفت وفتی تکلیف مانده
وقتی صفحه بدهای به خوب ها مچربد

اجالتا برای مذاکره میروم
و در راه به این فکر میکنم
که چرا من؟
که چرا نمیگذارد سقوط کنم؟
که چرا نمی گوید بمیر!
که چرا هنوز دست میگیرد!

اجالتا اگر بطلبد عازمم
حلال کنید
حرف اصلی همین بود





پ ن:
اگر رفتم و عمرم به دنیا ماند، و نت برقرار بود، سعی میکنم هر روز روز نوشتی در کانال (دیالوگ) منتشر کنم، شاید زکات رفتن آنطور پرداخت شود.
پ ن:
خدایا این ط لیاقت خدمت ندارد، اگر بنا به در میدات ماندن است ط دیگری باید
پ ن:
چقدر دوست داشتم این آخرین پس این وبلاگ باشد.
۵ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۹ آبان ۹۵ ، ۰۱:۰۰
مسیح

پارسال چندین روز جلوتر، وقتی تکاپوی رفتن را داشتم و سعی میکردم تدارک سفر را ببینم او را میدیدم که با چه حسرتی پای مستند های تلوزیون می نشیند و اشک می ریزد و با چه تپش قلبی گزارش زنده تلوزیون از راه را تماشا میکند.

هی از من می پرسید چیزی لازم نداری؟ چیز کم نیست برای کوله ات؟ و من میگفتم نه ممنون

روزهای آخر هماهنگی سفر از رفتنم اذیت بودم و عذاب وجدان داشتم، که میماند و من میرفتم آن هم برای دومین بار

این نیامدن های مادر ثمره همان روزهایی بود که من و قبل از من خواهر و برادرم را در شکم حمل میکرد و نیم دیگرش ثمره همان رسیدگی ها 24 ساعته اش به همراه کار کردنش بود

خیلی فشار رویم سنگین شد، و بی تابیش اذیتم میکرد. پدر هم خیلی همراه این سفرها نبود والا شاید دوتایی فکری میکردند

برای سفر پارسال وقت عزیمت تصمیمی گرفتم که هر چه بود و به دست آوردم و به اصطلاح ثواب شد به مادر بدهم، و کلا آن سال را به نیابت از او بروم


امروز هم وقتی پای سینک ظرف شویی داشتم ظرف غذایم را میشستم، از موعد سفرم پرسید و من گفتم ان شا الله دو روز دیگر، کمی مشغول کارش شد و بعد آرام گفت:

اونجا رفتی از امام حسین بخواه منم بیام.

باز هول ولا و فشار پارسال یک دفعه ریخت در دلم، نفسم تنگ شد، اسکاچ را محکم تر به لبه های کاسه کشیدم، کمی فکر کردم و ارام گفتم: ان شا الله

وقت آب کشی کاسه به او گفتم که ارباب سال پیش هم او را طلبیده، با لحنی سوالی پرسید: سال پیش؟

و من همانطور که از آشپزخانه بیرون میرفتم گفتم: سال پیش رو کلا به نیابت از شما رفتم...

صدایش کمی لرزید داشت آرام میگفت دستت درد نکنه که آشپرخانه را ترک کردم

مثل کسانی که بغض داشته باشند و نخواهند بترکد

ای کاش امسال گیر نبودم و مادر و پسری میرفتیم

ای کاش سال بعد یادم نرود

ای کاش امسال ارباب مادرم را ویژه بطلبد...




پ ن:

مادر ها خیلی غریبند

تا وقتی نیامدیم درد نیامدنمان و تا وقتی می آییم خستگی و دردسر امدنمان و وقتی زبانم لال میروند نگرانی ماندمان

پ ن:

کاشکی میشد بهت بگم چقدر صداتو دوست دارم* ترانه فیلم (میم مثل مادر)

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۸ آبان ۹۵ ، ۰۱:۲۳
مسیح

+بعضی وقتا کارای خیلی وحشتناکی انجام میدم

_منم همینطور 

+بعدش پشیمون میشم و توبه  میکنم و خیلی ناراحت میشم

_منم همینطور

+بعضی وقتا هم دوباره اون کارا رو تکرار میکنم

_منم همینطور

+میدونی، گاهی حس میکنم یکی هست که از دست این کارای ما خیلی ناراحت میشه..

_منم همینطور...


#احساس_مشترک

۳ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۲۶ مهر ۹۵ ، ۱۵:۳۳
مسیح

این شعر و نوا از حاج صادق آهنگران، مال زمانی که من هیچ اثری روی زمین نداشتم... اما

نمی دونم چطور میتونم با تمام ذرات وجودم لمسش کنم و وقت خوندنش، نتونم جلوی خودم رو بگیرم...

مرا اسب سپیدی بود روزی...


آهنگران
حجم: 9.35 مگابایت



سبکبالان خرامیدند و رفتند
مرا بیچاره نامیدند و رفتند
سواران لحظه ای تمکین نکردند
ترحم بر من مسکین نکردند
سواران از سر نعشم گذشتند
فغانها کردم اما برنگشتند
اسیر و زخمی و بی دست و پا من
رفیقان این چه سودا بود با من؟
رفیقان رسم همدردی کجا رفت؟
جوانمردان جوانمردی کجا رفت؟
مرا این پشت مگذارید بی تاب
گناهم چیست پایم بود در خواب
اگر دیر آمدم مجروح بودم
اسیر غبض و بسط روح بودم
در باغ شهادت را نبندید
یه ما بیچارگان زانسو نخندید
رفیقانم دعا کردند و رفتند
مرا زخمی رها کردند و رفتند
رها کردند در زندان بمانم
دعا کردند سرگردان بمانم
شهادت نردبان آسمان بود
شهادت آسمان را نردبان بود
چرا برداشتند این نردبان را؟
چرا بستند راه آسمان را؟
مرا پایی به دست نردبان بود
مرا دستی به بام آسمان بود
شهید تو بالا رفته ای من در زمینم
برادر رو سیاهم شرمگینم

مرا اسب سپیدی بود روزی
شهادت را امیدی بود روزی
در این اطراف گوش ای دل تو بودی
نگهبان بی شبی غافل تو بودی
بگو اسب سپیدم را که دزدید
امیدم را امیدم را که دزدید
مرا اسب چموشی بود وزی
شهادت می فروشی بود روزی
شبی چون باد بر یالش خزیدم
به سوی خانه ساقی دویدم
چهل شب راه را بی وقفه راندم
چهل تصویر تا کینامه خواندم
ببین ای دل چقدر این قصر زیباست
گمانم خانه ساقی همینجاست
دلم تا دست بر دامان در زد
دو دستی سنگ چیون را به سر زد
امیدم مشت نومیدی به در کوفت
نگاهم قفل در میخ غدر کوفت
به روی عاشقان در بسته ساقی
بر این در وای من قفلی لجوج است
بجوش ای اشک هنگام خروج است
در میخانه را گیرم که بستند
کلیدش را چرا یا رب شکستند؟
من آخر طاقت ماندن ندارم
خدایا تاب جان کندن ندارم
دلم تا چند یا رب خسته باشد؟
در لطف تو تا کی بسته باشد؟
بیا باز امشب ای دل در بکوبیم
بیا این بار محکمتر بکوبیم
مکوب ای دل به تلخی دست بر دست
در این قصر بلور آخر کسی هست
بکوب ای دل که این جا قصر نور است
بکوب ای دل مرا شرم حضور است
بکوب ای دل که غفار است یارم
من از کوبیدن در شرم دارم شرم دارم شرم دارم





پ ن:

مرا بیچاره نامیدند و رفتند...

۴ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۵ شهریور ۹۵ ، ۰۲:۰۶
مسیح
چهار، پنج سال پیش روی خاک های نرم فتح المبین، وقتی روزهای زندگی قبل و بعد عیدم رو وسط سرزمین عجایب سر میکردم، دل بسته بودم به همین بیست روز تو هر سال توی این سرزمین...
بیست روزی که تازم میکرد، بهم انگیزه زندگی میداد و رویایی ترین روزهام رو می ساخت..
اما زندگی بهم ثابت کرد که بر هر چی دل ببندی، اون رو ازت میگیره...
من به اون بیست روز رویایی دل باختم و زندگی اون بیست روز رو گویا برای همیشه ازم گرفت...
حالا ته مونده ی دبستگی من شده عرفه های هر سال
یک سفر چند روزه به جنوب
سخت میجنگم تا روزگار دیگه نتونه همین چند روز رو هم ازم بگیره
365 روز سال رو به عشق همین چند روز سر میکنم..

امروز وقتی با بچه ها صحبت میکردم و مقدمات سفر رو جور میکردم یکم دلم آروم شد
اما تا دوباره توی اتوبوس نشینم
تا دوباره اتوبوس تو راه جنوب مثل یک حلبی داغ نشه
تا دوباره تو مسجد بین راهی اراک، کنسرو لوبیا معروف رو نخورم
تا دوباره پاهام داغی رمل های فکه رو حس نکنه
تا دوباره فتح المبین و رینگی های خادمیش رو نبینم
دلم قرص نمیشه...



پ ن:
باید برای زندگی انگیزه ای باشه..
پ ن:
شکنجه کن منو
شهید آخرت منم..
۴ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۳ شهریور ۹۵ ، ۱۸:۴۳
مسیح

جمعه های بدون شما

طعم همان چایی های همیشگی با همان کیفیت و رنگ و طعم را دارد که به جان نمی نشیند

از همان چای هایی که هر بار از کسی که آن را ریخته میپرسی، این همان چای قبل است و او میگوید همان است هیچ چیزش فرق نکرده

راست میگوید

هیچ چیزش فرقی نکرده

همدم چای ها فرق کرده




پ ن:

مثل همیشه

من اینجا پشت کیبورد

و شما

نمی دانیم کجا...

پ ن:

ای خورشید پشت ابر که ما از گرمایتان استفاده میکنیم

ما دلمان تابش بدون واسطه میخواهد

تابش آفتاب روی صورتمان

۰ نظر موافقین ۸ مخالفین ۰ ۱۲ شهریور ۹۵ ، ۲۱:۰۷
مسیح