icon
اباعبدلله :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «اباعبدلله» ثبت شده است

برداشت اول:
دیشب شام را که خوردم,نزدیکی های یک خواب برد
همیشه شام را در حد هم سفره شدن با خانواده میخوردم و بعد توی شب بیداری تا اذان کم کم چیزهایی میخوردم و آب
خوابم که برد نتوانستم این اعمال را انجام دهم
صبح هفت و نیم از خواب بیدار شدم و از همان دقایق اول خشکی گلو و بهم چسبیدگیش توی ذوق زد
نگاهم افتاد به شیشه آبی که کنار دست گذاشته بودم تا نم نم تا صبح بنوشم
حس غریبی در قبالش داشتم, رهایش کردم کمی جزوه های ناشناخته درس امروز را که ساعت ده و نیم امتحانش را داشتم باز کردم


برداشت دوم:
از راه رسیدم دانشگاه و توی حیاط جزوه را دوباره بار کردم یک کوه اسم و تاریخ,چسبندگی گلو و دهان خشک بازهم از ذهنم پاک نمی شد
بچه ها رسیدن و کمی هم صحبت شدیم کمی از یادم رفت
بعد امتحان آمدیم بیرون رفتم سمت آب سرد کن تا آبی به صورت بزنم,از شدت خشکی گلو حالا سرفه میکردم و هی گلو صاف میکردم
بخار روی شیر آبسرد کن را گرفته بود,
حسم نسبت به آب تشدید شد ذهنم را منحرف کردم, مشتم را پر آب کردم و به صورت زدم


برداشت سوم:
از بچه ها خداحافظی کردم و با هر مصیبتی بود به خانه رسیدم,مستقیم به سمت روشویی,آب سرد را باز کردم کمی برود تا خنک تر شود و بعد سر را بردم زیر آب
یک دو سه چهار پنج...
هیچ دلیلی نمی توانست من را قانع کند تا از آن حالت خارج شوم به هر زحمتی شیر را بستم
حسم نسبت به آب بیشتر شده بود, خیلی بیشتر, خیسی روی لب هارا سریع خشک کردم تا به داخل سرایت نکند
ساعت پنج جلسه بود یک ساعتی خوابیدم تا بلکن عطش دست از سرم بردارد
کل راه رفتن و رسیدن به جلسه از شدت خشگی گلو گاهی حالم بهم میخورد
در حین جلسه مثل ابر بهاریی که دقیقا روی سر من ببارد عرق میریختم,نشانی آمپر بدنم دیگر داشت به ته میچسبید
توی راه برگشت کمی بحث کردیم شد مزید بر علت
موقع خداحافظی امین گفت:
برمیگردم شهرم برای چند روز
گفتم:
شهرتون آب هم داره,برای آبتنی,آب خنک!!!
گفت:
داره اتفاقا,اصن عجیب سرسبز خنک!دریاچه های پای کوه!!
در حین تعریف هایش من مانم برد و خنکی برآمده از حرفهاش را روی پوستم حس کردم,انگار داخل حوزچه بودم
زد روی شانه ام گفت کجایی؟!اذان شد برو دیره
از جا پریدم


برداشت چهار:
مرد یک تنه به شط زد, نبرد سنگینی هم کرده بود,چند زخم هم برداشته بود
تشنگی های چند روز هم مزید بر علت
نزدیکی های شط از اسب پیاده شد چند قدمی داخل آب
حالا کفش را توی آب برد
خنکی تمام وجودش را گرفت
ماه ماه رمضان نبود
ولی کف آب را ریخت
مرد برگشت
مرد کم برگشت
مَرد،مَرد برگشت..




پ ن:
به یاد نازدانه ى حرم 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۰۲ تیر ۹۴ ، ۰۰:۱۶
مسیح
عده ای میگویند
آن زمان ها سفره ای پهن و بود و بعضی ها از ان لقمه گرفتند و رفتند و عاقب به خیر شدند
خیر اینطور نیست
سفره ها هنوز هم پهنند
این ماییم که سفره نان و نمک اباعبدلله را گم کردیم و سر سفره هزار رنگ دنیا نشسته ایم
ما سفره مان را سوا کردیم و لقمه از کاسه دیگری بر میداریم
والا
مگر نه انکه هنوز پبکر های تازه را برای تشییع می آورند؟!

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۲۸ فروردين ۹۴ ، ۱۷:۵۷
مسیح