icon
بچه :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «بچه» ثبت شده است

برداشت دوم: دختر:


پدرم آمد و گفت آمادگی داری؟ و بعد وقتی از دلیل سوالش پرسیدم گفت امشب قرار است برایم خواستگار بیاید

آمادگی ازدواج بود اما من شناختی نسبت به کسی که میخواست به خواستگاری من بیاید نداشتم، مادرم میگفت حالا می آید صحبت میکنید آشنا میشوید


معیار هایم برای ازدواج مردی بود در قد و قامت پدرم که اهل کار و تلاش باشد و بقیه چیزها را خودش حل کند

این هم یک دفعه برایم جا نیفتاده بود دیدن یک زندگی سی و خورده ای ساله از پدر و مادرم این نکته را برایم جا انداخته بود


شب خواستگاری بعد از صحبت های اولیه رفتیم به گوشه ای تا صحبت کنیم

خیلی پر انرژی و با حرارت صحبت میکرد، باید اعتراف کنم من این حرارت و شور او را نداشتم ولی دیدن این رفتار او کمی مرا هم به باغ آورده بود

از این حرف میزد که بعد از عمری صبر و تلاش حالا به کاری رسیده و میتواند یک زندگی را اداره کند، معیار هایش هم مثل من بود، ساده در بحث انتخاب اما خیلی تاکید روی این داشت که من اهل خانه و خانواده باشم همان تاکیدی که من روی تلاش اهل کار بودن او داشتم

الحق و الانصاف هم اهل کار و تلاش بود و این از همان شب اول و صحبت هایش معلوم بود

بعد از آن جلسه یک ساعته اول وقتی بیرون آمدیم خیلی صریح و در حالی که خوشحالی از چهره اش معلوم بود گفت همه چی خوب پیش رفت و به پدر ومادرش گفت انگار باید برویم سر اصل مطلب، طبیعی بود از عزم او من هم خوشحال بودم


بعد از رفتنشان، شبش پدر به من گفت نظرت چیست و من گفتم پسر خوبی است

پدر هم گفت مبارک است

توی تماس تلفنی که مادرم با مادر او گرفت بنا بر این شد یک مراسم عقد خانوادگی بگیریم تا دوسال بعد هم داماد خودش را جمع و جور کند برای اجاره خانه ماهم بتوانم جهزیه را رو به راه کنیم

پدرهم هم اجازه داده بود توی این مدت عقد باهم برویم و بیاییم، گردش، بیرون رفتن، گاهی هم سفر های خیلی کوتاه مثلا سفر یک روزه مشهد

در تمام این مدت هم به خانه ما می آمد همیشه با دست پر، بگو و بخندش هم به راه بود.

پدر و مادرم خیلی از شخصیتش خوششان آمده بود مادرم هرجایی که مینشست کلی از دامادش تعریف میکرد، خود من هم شاکر خدا بودم

در تمام این رفت آمد هایمان مینشست از زندگی آینده صحبت میکرد و از برنامه ریزی هایمان گاهی هم از بچه ها

دوران خوبی بود

اما خیلی دوام نداشت






پ ن:

برداشت بعدی از زبان مادر دختر

پ ن:

سکون/اتفاق/سکون

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۵ بهمن ۹۳ ، ۲۱:۳۹
مسیح

برداشت اول:


جدایی نادر از سیمین یک دیالوگی را با بازی جهان سومی شهاب حسینی در ذهن من به یادگار گذاشت که از بعد دیدن فیلم به شوخی و به خنده افتاد روی زبان من

توی لوکیشن بیمارستان بعد از بستری شدن زن شهاب حسینی

توی راهرو یک بحث میان او و پیمان معادی در میگیرد که در اواسط بحث شهاب در حالی که توسط یک نفر مهار شده دستش را خطاب به معادی بلند میکند و با لحنی حرص گونه میگوید:

فقط بچه های شما بچه آدمند؟؟! بچه های ما توله سگند؟؟


برداشت دوم:


عمو در رابطه با پارک کردن خودرو مقابل در پارکینگ مشغول سخنرانیست و اعضای فامیل گوش میدهند
عمو میگوید حریم هفت متر مقابل خانه حق شماست چه قانونی و چه عرفی، آدم نباید از حق خودش بگذرد
عمو از اقداماتش برای این قانون گریزی مردم هم حرف زد و گفت که :
هرکس رویروی درب پارکینگ ما پارک کند من پنچر میکنم، شوخی که نیست!قانون است!
در ادامه بحث سمت خیابان ها و شلوغی میرود و عمو در یک جمله خبری میگوید:
تا هفته بعد دوربین های زوج فرد راه میفته ها!!
اعضای فامیل که احساس خطر میکننند دنبال راه حل هستند.
عمو هم میگوید:
راه حل داره، میرید دم این صاف کاری نقاشی ها و میدید یه دقه یه قلمو کیلر بزنن رو پلاک دیگه دوربین نمیگیرتش!
شوهر عمه میگوید:
خب تافت میزنیم بهتره که!!
عمو میگوید:
نه آقا تافت بعد از شستن میره و همین کیلر عالیه!








پ ن:
بعضی از ما امیر منصور آریا های کوچکیم که فقط پشتکار کارهای بزرگ نداشتیم



۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰ ۱۸ بهمن ۹۳ ، ۰۰:۲۰
مسیح