icon
غواص :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

آخرین مطالب

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «غواص» ثبت شده است

محسن
آقا محسن
پاشو آقا جان پاشو ببین مردم چه کردن،سی و خورده ای سال خوابیده بودیم کنار هم بس نبود,پاشو بیا ببین

_
خواب چیه برادر,همچین میگه خواب انگار ما تو این چندین سال یه جا دور هم نشسته بودیم,مومن بیست و چهاری تو همین شهرا بودیم و میگشتیما

خب حالا جوش نیار محسن جان,هنوز جوشی الحمدلله

_
آره برادر مهدی,تا وقتی انقلاب با ما کار داره من جوشیم

مجتبی(
آقا صلوات بفرستید صلوات ای آقا(خنده)

)
الهم صل علی محمد و آل محمد(

مهدی:
بچه ها بسم الله, عملیات شروع شد
لباسارو تنتون کنید, فینا رو هم بپوشید باید بزنیم به دل شهر
کار زیاده برادرا بسم الله..

بابا حاج مهدی این لباسا پوسیده قربونت برم الان که دیگه زمان جنگ نیست لا اقل چهارتا لباس نو بدید به ما(خنده)

مهدی:
غر نزنید بچه ها دیگه کار زیاده علی علی
پنجتا پنجتا بشید بزنید به دل اقیانوس ملت, توجیح عملیات هم که شده قبلا براتون
هدف مثل همیشه به خاک سیاه نشوندن دشمنه

برا سلامتی برادر مهدی صلوات ختم کن
(
صدای حضار: الهم صل....)

مهدی:
بچه ها یاعلی برید ماشالا










پ ن:
امروز مردم کولاک کردن
پ ن:
چیزی به نام مدیریت مراسم وجود نداشت,هیچ فکری برای در ارامش بودن ناموس مردم انجام نشده بود
پ ن:
با تشکر از اون خانومی که وقتی دید فاصله بین خانوم ها و اقایون کم شد,دستش به من رسید که روی وانت مشغول کار بودم و بعد یک وانت فحش بارمون کرد که این جاسوس اجنبی هم باید از ما عکس بگیره,و بقل دستی ما با تعجب ازم پرسید: فارسی بلدی؟!

 

۵ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۲۶ خرداد ۹۴ ، ۲۳:۲۷
مسیح

دسته همه روی زمین افتاده ،عده ای جان داده اند, عده ای نیمه جان و بی حرکت بعضی هم زخمی اما حرکت میکنند
مرتضی از همه صدمه کمتری دیده و میتواند کمی روی زمین بخیزد
تقریبا تمام بچه ها زمین گیر شده اند
مهدی تکیه اش را داده به کناره کانال:
مرتضی الان چی میخواد بشه؟
مرتضی:
هیچی مهدی جان, چشاتو ببند و شروع کن به اشهد خوندن تا چند دقیقه دیگه تموم میشه
مهدی:
بعد اشهد چی؟
مرتضی:
فکرشو نکن حاج مهدی یه تیر خلاصیه تا صد بشمری بهشت خونه تحویل میگیری (خنده)
مهدی با تمام جراحت هایش لبخند صدا داری میکند


مرتضی خودش را روی زمین میکشد تا به باقی بچه ها سر بزند
از دور صدای نیروهای بعثی که با لحن شدیدی عربی صحبت میکنند به گوش میرسد
در عمق نگاه مرتضی که حالا به خاطر خون ریزی شدید دید خوبی هم ندارد تعداد زیادی نیروی عراقی دیده میشود
مرتضی با تمام وجودش به بچه هایی که زنده هستند میگوید:
بچه ها ذکر بگید ذکر یادتون نره!!
مرتضی منتظر است که سناریویی که برای مهدی گفته توسط بعثی ها اجرا شود اما بعثی ها بدون شلیک حتی یک تیر از میان بچه های غواص عبور میکنند
تمام نیروها که بین بچه ها مستقر شدند فرماندشان با صدای بلند چیزی را فریاد میکند و بعد سرباز ها شروع میکنند با سیم دست بچه ها را میبندند
مرتضی زیر لب میگوید:
یا فاطمه زهرا!!


مهدی در حالی که دستانش بسته میشوند رو به مرتضی فریاد میزند:
پس چی شد مرتضی چرا اینا نمیزنن!!؟
مرتضی که حالا متوجه همه چیز شده با چشمان قرمز به مهدی نگاه میکند و ققط ذکر میگوید:
یا زهرا! یا زهرا!
صدای ناله زنده ها از شدت بسته شدن دست هایشان بگوش میرسد
در همین حین مرتضی با تکان شدیدی از روی زمین بلند میشود در حالی که دو نفر دست و پای او را گرفته اند
از شدت درد فریادی میزند
چند قدم آن طرف تر بعثی ها یک گودال عمیق حفر کردند
مرتضی توی هوا چرخی میزند و داخل گودال میافتد
باقی بچه ها را هم میآورند
گودال پر میشود از ذکر:
یا صاحب الزمان
یا ابا عبدلله
یا زهرا
اشهد ان لا اله الا الله...
چند دقیقه بعد بلدوزر اولین مشت خاک را داخل گودال میریزد
صداها آرام آرام قطع میشوند....







پ ن:
صد و هفتاد غواص تازه تفحص شده ى زنده به گور شده، به خانه برگشتند
پ ن:
از پشت میزهای مذاکره کلاهت را بالاتر بگذار..

۵ نظر موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۲ خرداد ۹۴ ، ۰۱:۰۸
مسیح