icon
مرتضی :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

۲ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مرتضی» ثبت شده است

(هنر آن است که بمیری ، پیش از آنکه بمیرانندت ، ومبدأ و منشأ حیات آنانند که چنین مرده اند)



خب در خدمتم جناب

_
خواهش میکنم,برای پیگیری طرح خدمت رسیده بودم..

کدوم طرح؟

_
طرحی که مکتوب خدمتتون فرستاده بودم هفته پیش

آه بله بله, شما جناب آقای؟

_#آوینی
هستم

بله بله, آقای آوینی من طرح شما رو خوندم منتها...
سابقه کاریتون چی هست؟

_
سالهای جنگ کمی مستند کار میکردم,روایت فتح, شهری در آسمان,خنجر و شقایق...

بله بله دیدم آثار خوبی هم بود..
ببنید آقای آوینی..من طرح شمارو خوندم,منتها کامل نه وقت نشد,جلسه ای پیش اومد, منتها تو همون چند صفحه اول اونجور که باید نبود یعنی..

اگر سید مرتضی امروز بود.....





پ ن:
اما تو که بند امضاها نبودی...
پ ن:
هر چه میدویم باز ده قدم جلوتری
پ ن:
کدام هنر تو را میمیراند قبل از آنکه بمیری 

۰ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ شهریور ۹۴ ، ۰۰:۴۶
مسیح
داخل رینگی روزهای آخر فروردین آفتاب عمود!

دراز کشیده بودم

اختلاف دمای رینگی ها در جنوب با بیرون زیاد است، یعنی رینگی ها به خاطر شکل گردشان فضای خنک تری دارند

یک دفعه یک صدایی را شنیدم که میگوید:

پاشو!

پاشو بهت میگم!

گفتم:

مصطفی بزار بخوابم جان بچت، من خادم نیستم که کارم هنریه باید تمرکز داشته باشم!

مصطفی گفت:

پاشو بهت میگم،از صبح تا حالا نه کار هنری کردی نه بیل زدی! تا سه میشمرم بعد هرچی اینجا دم دستم باشه پرت میکنم تو سر و صورتت!

گفتم:

اصن تا هزار بشمر! جان مصطفی راه نداره، پرتشون کن!

پیش خودم حساب کردم و گفتم در خوش بینانه ترین حالت ممکن تنها خودم در رینگی هستم و کفش من هم یک کفش معمولی است، اگرم دسته بالا حساب کنیم چند دمپایی هم کنارش وجود دارد که آن هاهم روی هم رفته دردی ندارند، پس به تحملش می ارزد!

مصطفی شروع کرد به شمردن:

یـــــــــــک

دووو

ســـــه


بعد از سه، چند صدم ثانیه بعد، بعد از اصابت اولین شئ پی به اشتباه محاسباتیم بردم

من به چند نکته توجه نکرده بودم

1. پوتین های امریکایی و خوش دست، پای خود مصطفی!

2.پوتین های با کیفیت و محکم پای مرتضی که پشت مصطفی بود و من ندیده بودمش

3.پوتین های تر و تمییز و با کیفیت بچه های خادم مستقر در پارکینگ که حالا شیفتشان تمام شده بود و برگشته بودند رینگی بقل برای استراحت


هر کدام از این نکات بعد از اصابت یک پوتین با کیفیت خوش دست به سر و کله ام به ذهنم خطور میکرد...







پ ن:

خاطرات جبهه سوسول ها

پ ن:

گاهی اشتباه محاسباتی مساویست با مرگ!

۳ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۶ ارديبهشت ۹۴ ، ۲۳:۳۳
مسیح