icon
دوستت دارم مادر عالم! :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

دوستت دارم مادر عالم!

دوشنبه, ۵ فروردين ۱۳۹۲، ۰۳:۴۷ ب.ظ


[تصویر: Ya_Hazrat_Zahra.png]

[تصویر: madar_sadat.png]

اینبار پا نوشت ها رو اول مینویسم!

پ ن 1: این متن متن ناقص شده ی یک نمایشنامه میباشد که کاملش در دست خود اینجانب میباشد در صورتی که خوشتان امد و فکر کردید که جای کار دارد میتوانید با بنده تماس حاصل فرمایید!

پ ن 2: این متن برداشتی آزاد از مظلومیت مادر عالم میباشد، بنابراین شخصیت های(طلال و حبوش) ساختگی میباشد!

پ ن 3: دوستت دارم مادر عالم!

 

 

 

طلال در خانه نشسته و مدام  دلشوره دارد. گاهی به گوشه ای از خانه زل میزند و همینطور مات می ماند و بعد ناگهان از جایش میپرد. انگار از زمین و زمان ترس دارد. خنجرش را محکم به دست گرفته و با کوچک ترین صدایی از غلاف در میاورد، انگار منتظر وقوع حادثه ای مهم است که این طور ترس برش داشته. از شدت ترس و اظطراب همین حالاست که قالب تهی کند ، که ناگهان با صدای در دوباره از جایش میپرد.

تق..تق..تق..

طلال با اضطراب و چشمانی وق زده:   که هستی؟!

تق تق تق تق..

-       با تو ام، گفتم که هستی؟!

تق تق.

-       اَاَاَه...مگر زبان ندرای؟!

-       حبوش..! حبوش..! با تو ام پسر! مگر نمیشنوی؟

-       بله آقا! بله!

-       بلند شو برو ببین کیست این وقت شب؟! ببین چکار دارد

-       چشم آقا

حبوش به سمت در میرود وصدای نجوای آرام حبوش و فرد پشت در به گوش طلال میرسد.

-       اَه..کجایی حبوش! چه میگوید؟ کیست؟ از چه میگوید؟

-       آقا زنی است! به همراه دو بچه!

-       چه میگوید؟

-       میگوید مگر عهد نبستید، مگر شما نبودید که تبریک گفتید! مگر شما نبودید که با پدرم مصافحه کردید و فریاد احسنت و تبارک الله هایتان از این انتخاب به آسمان میرفت و گوش بقیه را پر کرده بود؟!

-       چه میگویی حبوش؟ انگار تو هم به هذیان گفتن افتادی این وقت شب!  چه عهدی؟ چه تبریکی؟ کدام مصافحه؟ چه چیزی را قبول کردم! معنی این حرفها را نمیفهمم (طلال خود به خوبی آگاه است درباره چه جیزی سخن به میان آورده شده و درحالی که سرتاپایش را اضطراب و ترس گرفته سعی در انکار دارد)

-       به او بگو اصلا از که سخن میگوید؟

-       ارباب از فردی به نام علی میگوید؟

-       (باتعجب وترس) علی! عععععععلی!؟ گفتی زن است؟

-       بله ارباب زنی است با لباس خاکی، تنی مجروح! ارباب به گمانم اتفاق بدی برای او افتاده باشد!

-       با نگرانی: برو بگو برود! بببببگو اصلا نیست؟ بگو طلال مرد! (طلال رنگش از ترس زرد شده)

-       ارباب نمی شود میداند که شما هستید!

طلال آرام و مضطرب با قدم هایی لرزان به دم در میرسد با نفسی عمیق درب را باز میکند و چشمش به آن زن می افتد! یک لحظه زانوهایش شل میشود به خودش میگوید: این چه کاری بود که ما کردیم، قرار نبود اینگونه شود. با اینکه زن را میشناسد خودش را به آن راه میزند و میپرسد:

کیستی زن؟ چه میخواهی؟

زن (فاطمه *س*)میگوید:

علیک السلام! من را نمیشناسی؟

-       نه! از کجا باید بشناسم؟ این وقت شبی از من چه میخواهی؟ (خود طلال هم از این دروغ تاریخی که این زن را نمیشناسد به خود میلرزد با خود میگوید: مگر میتوان این زن را نشناخت!)

-       من فاطمه دختر پیامبر هستم، همسر علی!

-       با حس ترس و گستاخی میگوید: چه میخواهی فاطمه دختر پیامبر؟

-       مگر عهد نبستید؟ مگر دست ندادید؟ مگر شما نبودید که به پدرم گفتید: آفرین بر تو ای رسول خدا! که این بهترین انتخاب بود؟ مگر شما نبودید که همان جا بیعت کردید؟

-       از چه سخن میگویی زن؟ کدام دست؟ کدام تبریک؟ اصلا کدام بیعت؟

-       اف بر شما! از مردانگی هیچ بویی نبرده اید! مگر شوهرم جز خدا میگفت؟ مگر جز این بود که یار راستین پیامبر بود! مگر جز این است که.....

طلال در صحبت زن میپرد و صحبت او را نیمه تمام میگذارد. میداند که قرار بود امشب چه اتفاقی بیفتد ولی میگوید:

-       حالا مگر چه شده؟

-       درب خانه مان را شکستند! آتش زدند! کتکمان زدند! وشوهرم را دست بسته بردند! آسمان را عزا دار کردند، شما از حرمت و مردانگی و شرف بویی نبرده اید؟

-       حتما مستحق این مجازات بودید! حکومت به ناحق کاری نمیکند! جالا برو ، برو زن!

وبعد در را محکم میبندد و و تکیه اش را به در میدهد و از گوشه چشمش اشکی راه صورت سخت و سنگیش را میشکافد و زیر لب با خود میگوید:

وای بر ما! وای برما!

اما تمام این وای برما ها باعث نمیشود که او به طلب عفو و کمک آن زن بشتابد.

زن آرام آرام یک دست به دیوار و یک دست به پهلو به راهش ادامه میدهد! و آرام گریه میکند! بچه ها نیز آرام زیر چادر مادر گریه میکنند!  شهر در سکوت فرو رفته! صدای گریه آرام آرام دور میشود! و زن سراغ خانه ای دیگر میرود!

شهر را گویی خاک مرده پاشیدند!

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۲/۰۱/۰۵
مسیح

نظرات (۱۳)

۰۶ فروردين ۹۲ ، ۰۰:۰۰ آهسته عاشق می شوم
این روزها مادر نمازش را
نشسته می خواند...
.
.
.
التماس نور[گل]
پاسخ:
این روزها همه در ها خود را سرزنش میکنند!
سلاک برشما
شهادت بی بی دوعالم تسلیت.

خداقوت
اجرکم عندالله
پاسخ:

سلام علیکم بر شما!

ممنون از حضورتون!

یاعلی!

سلام علیکم بسیارزیبا بود من جای شما باشم تبدیل به نمایشنامه یا فیلم نامه اش کنید و به یکی از بچه های کارگردانی دانشگاه نشان دهید بنده یکی از اقایون مذهبی کارگردانی رو میشناسم انشاالله بعد از عید باهاشون صحبت میکنم ... البته اگر خودتون موافق باشید ...
پاسخ:

علیکم السلام بر شما!

توی پانوشت ها هم عرض کرده بودم این قسمتی از نمایشنامه است، باقی اون رو به صورت کامل تر نوشتم و در حال تکمیلش هستم!

اگر جای کار داشته باشه خوشحال میشم با یک گروه روش کار کنیم!

ممنون از حسن نظر شما!

۰۶ فروردين ۹۲ ، ۱۶:۵۰ امدادگرجوان
سلام دوست عزیز
بستگی به کار داره از 8تومن تا20تومن هستش
پاسخ:
ممنون از شما!
مثل همه متن های نشریه راهیان عالی بود .
البته من فکر میکردم که فقط طنز مینویسی ولی الان میبینم که نه اوستایی .
اوستا خیلی زود خرجش نکن .
اندکی صبر سحر نزدیک نزدیک است.
پاسخ:

مخلص مسئول امور فرهنگی هم هستیم!

شما امر بفرما!

سلام

تسلیت ایام...

خیلی دلِ نوشتن ندارم... کلاً از خواندن هر آنچه که به روضه ی مادر مربوط باشد؛ اذیت می شوم. سرم سنگین می گردد...

البت این بدان معنی نیست که نخوانده ایم. تمام متن مطالعه گردید.

فقط یک نکته!
در نوشته هایمان نباید "اقتدار" تحت الشعاع قرار گیرد. مظلومیت بجای خود؛ اما "مظلومِ مقتدر"... متوجه منظور بنده هستید لذا توضیح بیشتری به گمانمان نیاز نباشد...


قلمتان فاطمی...

التماس دعا
پاسخ:

ممنون از حضورتون!

بله جناب ما! فقط چند نکته!

این قسمتی جدا شده از یک نمایشنامه هست که کامل نیست و در نمایشنامه حالات و نوع بیان دیالوگ ها باید ذکر بشه!

این نکته ای که شما اشاره کردید رو خیلی بهش توجه کردم اگر متن رو هم دوباره نگاهی بندازید المان ترس و علم به گناه در شخصیت طلال به چشم میخوره و گویش مادر عالم تنها بیم دهنده از نوع کار انجام شدست!

ولی با این حال ممنون که متن رو لایق نقد خودتون دونستید!

سلام.
تا اینجا که خیلی خوب بود
 امید وارم که موفق باشید
                                      دل نوشتن داشتنتون ، پیشرفت چشم گیری رو به همراه داشته
 من فقط از نظر تاریخی مشکل دارم با هاش. حضرت زهرا قبل از واقعه کوچه به این کار مگه دست نزدند ؟


پاسخ:
فکر نکنم!
سلام
موفق باشید
بنده هم در مورد واقعه تاریخیش، شک داشتم یه جستجویی کردم مطلب زیر رو پیدا کردم:

سلمان گوید: قنفذ - که خدا او را لعنت کند - فاطمه (س) را با تازیانه زد آن هنگام که خود را بین او و شوهرش قرار داد، و عمر پیغام فرستاد که اگر بین تو و او مانع شد او را بزن !! قنفذ او را به سمت چهارچوب در خانه اش ‍ کشانید و در را فشار داد، به طورى که استخوانى از پهلویش شکست و جنینى سقط کرد، و همچنان در بستر بود تا در اثر همان شهید شد(173))).


پاسخ:
ممنون از این پیگیریتون ولی بلافاصله بعد از اون حوادث حضرت به بستر بیماری نیفتادن حضرت حتی  به دنبال حضرت علی دویدن به مسجد کوفه هم رفتند و اقدامات دیگری هم انجام دادند! در این رابطه توصیه میشه که کتاب کشتی پهلو شکسته رو بخونین!
بازهم ممنون!
سلام 

اجرتون با ام ابیها سلام الله علیها 

موفق باشی داداش 
یا زهرا سلام الله علیها
پاسخ:
علیکم السلام!
هیچی بهتر از این نیست که یک سید دعات کنه و بهت بگه موفق باشی!
سرت سلامت سید جان!
سلام و عرض تسلیت
خوب بود. بنظرم اگر مقداری از برداشتها رو به عهده خواننده بذارید جذابیت و کشش متن بالاتر میره.
جسارتا عرض کردیم، چون فرمودید نظرمونو بگیم...
انشاالله در مسیر اهل بیت علیهم السلام قلمتون مستدام...
موفق باشید.
پاسخ:

سلام!

خیلی ممنون از شما!

ولی کدوم برداشت ها رو؟

سال نو مبارک

سر فرصت میخونم و کامنت هم میذارم حتما [گل]

پاسخ:
ممنون از حضورتون!
سال نو شماهم مبارک!
سلام...
میدونم از بچه های روزنامه هستید .با کلاس روابط یکی شدید ؟ البته این مشکل برای این رشه ها همیشه هست . میدونستید که کالا دوتا تا دانشگاه دولتی این رشته را دارند ؟ تهران با نام علوم ارتباطات و علامه با نام روزنامه نگاری.  اگر با روابط یکی بشید خیلی بد میشه  ؟ اگر بتونید شما دونفر بیایید روابط (البته اگر دیگه اجبار شد ) و بایکی از بچه های دانشکاهایی که این رشته را دارند لینک بشد برای اون چند ترم . دانشگاه آزاد هم هست .حالا شما تو تهران  علامه یا آزاد اشنا دارید ؟ ببخشید اگه طولانی شد .چت نبود برای همین همه ی سوالامو گفتم
پاسخ:
سلام به شما!
ببخشید شما؟
صحبتتون رو هم متوجه نشدم!
پشت پنجره ی خانه ی طلال کودک نظاره گر ماجرا هم می تواند نقش خوبی در نمایشنامه پیدا کند...
پاسخ:
این پست خیلی قدیمی هستن..
دیگه حتی متنشون هم فراموشم شدن

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">