icon
شال اشک من روی دوش تو... :: سیب زمینی

سیب زمینی

گاهی وقتها سیب زمین هم که باشی باید پخته باشی
سیب زمینی

سیب زمینی که دوست داشت سیب سرخ شود.

ما سینه زدیم
بی صدا باریدند
از هرچه که دم زدیم
انها دیدند
ما مدعیان صف اول بودیم!!
از آخر مجلس
شهدا را چیدند...

شال اشک من روی دوش تو...

شنبه, ۸ آبان ۱۳۹۵، ۰۷:۴۸ ب.ظ
یکی دو روز قبل از شروع دهه اول محرم امسال، وقتی داشتم کم کم ست لباس محرم را از بقچه ها در می آوردم. هر چه دنبال شال مشکی چند ساله ام گشتم پیدا نشد.
به مادر گفتم باز انگار این جن پنهان داخل خانه ما روی بساط ما زوم کرده :) بقچه لباس گرم ها، کمد حیاط خلوت، کمد اتاق خودم، بقچه چفیه ها و خورده ریز ها هیچ کدام هیچ اثری از شال مشکی من نداشتند
فردایش وقتی روی مبل آماده و لباس پوشیده منتظر زنگ کسی بودم تا جنگی به سمت هیات راه بیفتم، یک دفعه انگار یک فلاش بک در ذهن من خورد:

((مرز مهران، دو سه روز بعد از اربعین، وقتی خسته و کوفته به مرز ایران رسیده بودیم و حاضر بودیم خاک ایران را سرمه چشم کنیم (از لحاظ امکانات و راحتی و امنیت) اذان شد و با حسین گفتیم نماز را بخوانیم و بعد برویم سراغ ماشین.
وضو گرفتیم ورفتیم داخل سوله بزرگی که در مرز بود و موکت شده بود. ایستادیم به نماز خواندن، در میان نماز دوم من زن نسبتا جوانی به حسین نزدیک شد و شروع به صحبت کرد که الان پنج روز است که در مرز مانده و شوهرش تا شهر مهران رفته است برای کاری و برمیگردد و میپرسید که اگر این چیزها را نداشته باشیم میگذارند که رد شویم و الان اساسا در عراق خبری هست یا نه. نماز تمام شد و دیدم بچه ی بی حالی هم روی پا دارد.
هر چه میگفتیم خانم تمام شد! الان عراق خبری نیست! موکب ها جمع شده، باید هتل بگیرید و .... به کتش نمیرفت و میگفت باید برویم، نذر است.
و بعد اشاره کرد به حال بچه اش که یک پسر زیبا و به اصطلاح ناز بود.
حسین هم نماز را خواند و وقتی داشت سلام میداد من کمی مشغول بازی با بچه بودم، و برای بازی شالم را انداختم دور گردنش
چند لحظه بعد مادرش با تلفنی از جا پرید و خداحافظی کرد و کمی دور شد.
شالم گردن پسرک جا ماند. فاصله کم بود میتوانستم بروم و بگیرم و اما حس کردم انگار رسالت آن شال برای من تمام شده. شاید بنا به این بوده که شال عزا و اشک من حالا روی دوش آن پسرک باشد.
پیش خودم گفتم مبارکش باشد.
پاشنه کفش را ور کشیدم و راه افتادیم.))

یک دفعه روی مبل گفتم، مامان دیگه نگرد یادم افتاد چی شده.
چند روز بعد وفتی از بیرون به خانه برگشتم، دیدم یک شال نو روی تخت من دراز کشیده.




پ ن:
برخی از بزرگان و عرفا دستمال اشکی داشتند مخصوصا برای اشک، که بعد از مرگ نیز وصیت داشتند با آن ها دفن شود. یک جورهایی دستمال آبرو بوده.
عادت بدی نیست اگر ماهم داشته باشیم.
موافقین ۳ مخالفین ۰ ۹۵/۰۸/۰۸
مسیح

اربعین

نظرات (۱)

ما چفیه اشک داریم

+ادای آدم خوب ها..
پاسخ:
تو این نوع کارها در آوردن ادا هم درست هست

بازخورد

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">